من کیم؟ | گزارش روزانه

بامداد بود که نشستم باز هم پنجره‌ی مخفی را دیدم. بعدش هوس افتادم گاوخونی را هم ببینم. دیدم. این‌که ترجمه‌ی انگلیسی عنوان فیلم «باتلاق» بود هم جالب بود. چون شاید گاوخونی برای فرنگستانی‌ها معنا نداشته باشد. البته می‌تانستند سرچ کنند ولی احتمالا سال هفتاد و هفت خیلی گوگل‌کردن به این شکل رایج نبوده نه؟

چقدر حرص خوردم که تا اواخر فیلم از بهرام رادان فقط صدا بود. منظورم شخصیت اصلی قصه بود.

اگر بخواهم بگویم با چه رمانی احساس هم‌رنجی کرده‌ام همین گاوخونیست. مسئله‌ی فضا و زمان و مکان. مسئله‌ی خواب‌های وابسته به فضاهای کودکی و تأثیر غریبی که بر زندگی می‌گذارند و تا هرگز رهایت نمی‌کنند. حتی توی بیداری. می‌شوند فیلتری و عین بختک می‌افتند روی زندگیت. آرزوهای پنهان. مرز ناپیدای واقعیت و خیال. یادم افتاد بچگیم با خانواده رفتیم لب رود. ماشین هم می‌شستیم. منم تند‌وتند می‌رفتم ظرف را پر می‌کردم می‌رساندم دست مامان‌و‌بابا که کف ماشین را بشورند. بخشی از کف رود را بتن‌ریزی کرده بودند. جلبک بسته بود. لیز بود. سر خوردم. پیشانی‌ام خورد توی بتن و کمی ورم کرد. توی دهانم آب رفت و با نفس‌فریادی که تا ته ریه‌ام را سوزاند از آب بیرون زدم. تا ده-دوازده‌سال بعدش فکر می‌کردم من آن روز که سرم خورد به بیتن مرده‌ام و حالا دارم برزخم را زندگی می‌کنم و همه چیز در عین واقعیت، خیال می‌نمود برایم.

و سوالی برایم ماند. ما توی چه گاوخونی‌هایی زندگی می‌کنیم؟ حرف درباره‌ی گاوخونی بسیار است. فعلا همین‌جا ترمز می‌کشم. بعدش هم نشستم کمی ویدیو دیدم. قرار بود آزادنویسی کنم. نکردم.

احساس سرماخوردگی داشتم. باد پاییز انگار داشت می‌رسید تا گلویم. موهایم هم نم داشت. بستم پنجره‌ را. تا ساعت شش و هفت صبح بیدار بودم. خوابم نمیبرد.

می‌دانستم قرار را از دست می‌دهم. خوابم برد. با تماس و آلارم بیدار شدم. دیدم چشمم باز نمی‌شود. عذرخواهی کردم و یک‌ساعتی بیش‌تر خوابیدم.

چه خواب کثافتی هم دیدم. باز خواب مدرسه‌ی دبستان و راهنمایی‌ام. کی این مدرسه‌ی کثافت و آن محله‌ی بچگی می‌خواهد دست از سر خواب‌هایم بردارد. روز آخر مدرسه بود. اما نمی‌دانم از چه مقعطی داشتم فارغ‌التحصیل می‌شدم؟ دوست قدیمیم را دیدم. قرار کردیم با هم برگردیم. توی خوابم کسی که دیگر باهاش ارتباطی ندارم هم بود متأُسفانه و داشت تلاش می‌کرد با تظاهر، مخ فلانی را بزند. حتی توی خوابم هم همان نسخه‌ی زاغارت واقعیش بود. بنا به دلایلی برگشتیم با دوستم به مدرسه. ظهری مایل به عصر بود. چقدر از مود خواب‌هایم بدم می‌آید. از نورش. از اتمسفرش. معلم‌های مدرسه زده بود به سرشان و یکیی‌شان مثل دلقک‌ها دور خودش می‌چرخید و حرکات قدیرژانگولری درمی‌آورد. سری از تأسف تکان دادم. رفتیم با دوستم نهار از سلف مدرسه بخوریم. ولی نکته اینکه مدرسه ما سلف نداشت. مشتی کتلت و سوپی پرقوام و خوش‌عطروبو بود. تمام ظرفها کثیف بود. توی ظرفی که نمی‌دانم گربه از آن آب خورده بود را خالی کردم و شستم و سوپ ریختم و تا آمدم کتلت‌ها یا کباب‌ها را بردند. ظاهرا من خار داشتم.

آن دختره هم دلداریش دادم که عزیزم توی مخ‌زدنت موفق باشی، جفت‌تان لنگه‌ی هم هستید و دروتخته جور است. از سوپم خوردم و راه می‌رفتم که گمانم خوردم به کسی و پریدم از خواب.

بعدش که بیدار شدم فقط یک سوال داشتم. که:

«الهه شوخی کردی که اون ظرف دهنی گربه رو برداشتی توش سوپ ریختی خوردی دیگه نه؟»

توی تمام این لحظات به سوال این ماه‌هایم بیش‌تر فکر می‌کردم که من چه کسی هستم؟ هر کدام که باشم، توانم را مشخص می‌کند یا حداقل حدود توانی‌ام و اشتغال ذهنی‌ام را مشخص می‌کند.

یواش‌یواش دارم می‌روم سراغ پلی‌لیست پاییزه. به کتاب‌های سر طاقچه‌ام نوک می‌زدم.

به وبیکار امروز فکر می‌کردم و اضطرابی توی تنم می‌لولید. باید از زمان و نقشش بر دیدگاه می‌گفتم و چه سخت. خدا شاهد است که چقدر سخت بود آمادگی برای وبیکار امروز. چون آن‌چه مقصود و منظورم بود به همان صورتی که توقع داشتم صورت‌بندی نشده بود و هر قدر منابع را زیرورو کردم دیدم در نهایت باید به کلاژی از آن برسم.

به ترویج فکر می‌کنم و این‌که آیا آرام پیش می‌روم؟ عجله‌ای ندارم و دارم گره می‌زنم این روزها. تلاش می‌کنم گره بزنم فعالیت‌های نوشتاریم را دوباره به جمع و اجتماعات و جوامع. چندتاییش را به مدرسه‌ی نویسندگی گره زده‌ام. شاید راضی نباشم در بخش اجرایی اما خب لذت را که می‌برم. چندتایی‌اش هم که خیلی حیاتی‌اند برایم را نمی‌توانم به مدرسه‌ی نویسندگی گره بزنم. چون توی آن زمینه‌ها فعلا فکر کنم فعالیتی ندارند و اگر در آینده دیدم به آن‌ها هم خودم را گره می‌زنم.

یک‌ساعت با لذتی حیوانی آزادنویسی کردم. وحشی. رها. پریشان. منسجم.

خبر بدِ خوب. دوباره درگیر فرم و صورت‌بندی شده‌ام. جلد دوم این ماجرا.

مطالب وبیکار را بارگذاری کردم. امروز برق نمی‌رفت و می‌تانستم هم وبینار مدار را باشم و هم نویسنده‌ساز را.

دوباره باید روی سایت کار کنم. من هیچ‌وقت این‌هایی که می‌خواهند از همان اول سایت را پرفکت راه بیندازند نمی‌فهمم. من بعد دو سال هنوز دارم سایتم را طراحی و بازسازی می‌کنم.

باید بخشی هم اختصاصی اضافه کنم برای این‌که روزانه مطالب تخصصی درباره‌ی پرسش بنویسم. وای خدا چقدر کار.

توی وبینار شیما بحث کشید به خوراکی و غذا و فهمیدم نازلی، حاضر است با شکلات ازدواج کند. من هم به عنوان مادر معنوی‌اش نارضایتی خودم را از این وصلت اعلام کردم و دلیلم هم این بود که اگر نازلی با شکلات ازدواج کند از آن به بعد من چطور داماد خودم را بخورم؟

امروز دیدن نامی مرا یاد دروغ(های)ی انداخت که هیچ نیازی به شنیدنش(ان) نداشتم و دروغ‌های دیگری که در بودونبودم ساخته‌و‌پرداخته می‌شد و هیچ‌وقت تلاش بر این دروغ‌گویی را نفهمیدم. آدم حیرت می‌کند از همت بعضی‌ها بر کوشش برای خرد کردن پرتره‌ی دیگران. نمی‌دانم شاید هم نفعی داشته بنده‌خدا و من بی‌خبرم. هعی.

بعدش پریدم توی نویسنده‌ساز. دوست دارم جو این روزهای نویسنده‌ساز را. کارگاهی و جدی. دلتنگ این فرم وبینار بودم. چه قشنگ‌تمرینی هم شده گل مجلس. هزارکلمه داستان‌نویسی. اعتراف می‌کنم چندروز پیش پنیک کردم وقتی دیدم باید توی کم از نیم‌ساعت هزارکلمه داستان بنویسیم. چندبار پلک زدم وقتی دیدم اشتباه نمی‌بینم و بعدش پیش خودم پرسیدم: «شوخی می‌کنید آغوی کلانتری؟ تو نیم ساعت هزارکلمه داستان؟» کجای راهو اشتباه رفتم؟

امروز که اوس‌کلونتری پیرو مدل دیروز، الگوی حل مسئله را پایه‌ی کار قرار داد اما ورق برگشت. خدا می‌داند چه لذتی بردم و هنوز کلمه‌ی مناسب برای بیان این حس را نیافته‌ام. رنجی چاق‌و‌چله را انداختم توی داستان و پرداختمش و پاسخی رسید که مادرِ سوال بعدی شد. بعضی‌ها سیگار بعدی را با سیگار قبلی روشن می‌کنند من پاسخ قبلی را با سوال بعدی(صدای زوزه‌ی گرگ‌های لوکزامبورگ).

بعدش گرم کردم و بزک‌و‌دوزک برای وبیکار. امروز مبیناز می‌آمد. دلم می‌خواهد صدای مبیناز را شبها بغل کنم و بخوابم. یا مثلا با صدایش ازدواج کنم.

صدای مبیناز گوش‌های آدم را به آغوش می‌کشد و نوازش می‌کند. امروز توی وبیکار برای شناخت «دیدگاه» به مولفه‌ی زمان پرداختیم. به سیستمِ مثقال‌مثقالی که داریم می‌رویم ایمان دارم که اگر تهش برای بیست‌نفر هم پرسش‌گری و زبان منطق و پایه‌های تفکر نقادانه و سیستماتیک را جا انداخته باشم(یکیش هم خودم)، می‌توانم بگویم بخش کوچکی از ترویج را انجام داده‌ام. صادقانه اعتراف می‌کنم تا همین‌جا بارها شکسته‌ام اما باور به سیستم و دستگاه نجاتم داده. خیلی سخت است این مسیر. خیلی سخت.

قبل از شروع جلسه هم let it be بیتل‌ها را با هم نیوشیدیم. چقدر نیاز داشتم شنیدنش را.

صوت و درس‌برگ را بارگذاری کردم و پست روزانه‌ی سرزبان را هم نوشتم. ذوق و شوق لحظاتی که تصویر برای پست انتخاب می‌کنم ستاره‌ای گوشه‌ی قلبم می‌زاید.

هوس بستنی کردم. درواقع هوس قدم‌زدن شبانه.

عادت کرده‌ام به قدم‌‎زنی شبانه توی آن خیابان منحنی. که کشیدگی‌اش از شمال شرق است تا جنوب غرب. دوست داریم فاصله‌ی جهتی را. بستنی نونی زعفرانی را می‌زدم توی رگ و توی خیابانی که نه زیاد روشن است و نه تاریک و لامپ‌حبابی‌های مجتمع و خانه‌های مردم بیش‌تر روشنش کرده قدم می‌زدم. سلانه‌سلانه. تن‌آرامی می‌آورد برایم.

البته دو تا بستنی نونی زعفرانی زدم. سلام چاقی. سلام دیابت.

برگشتمو نشستم به نوشتن پست. چندرقم پست نوشتم. از کیستی‌ام پرسیدم. از مجمع‌الجزایری‌ام نوشتم. عجب عجب عجب.

و هنوز چقدر کارها. چقدر کارها.

دلم برای تابستان دو-سه‌سال پیش که هیچ کاری نداشتم جز صبح تا شب نوشتن تنگ شده. چنین می‌خواهم. بیش‌ترنوشتن بیش‌تر نوشتن.

با دوستانم گپ‌و‌گفت آخر شب‌مان را زدیم و قرار کردیم زودتر بخوابیم. من هم بروم بخوابم.

آ-یّه.

زد زیاد.

اینم آدرس کانال خدمت شمایان:

https://t.me/channelelahehalizade

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *