گرسنگی سفید

گلبول‌های سفید، هوس میکروب که می‌کنند، آدم‌شان را به مریضی می‌زنند.

پرسش مذهب من است

البته به بازارگرمی می‌زند این جمله. اما پرسش به بازارگرمی محتاجست اصلا؟ غلت زدم این‌ور و غلت زدم آن‌ور و غلت نزدم این‌ور و غلت نزدم آن‌ور. نخیر. نشد. خوابم نبرد. خوره بود و یا لولوخورخوره بود؟ نمی‌دانم. داشت می‌خوردم فقط. ترسی دلم را می‌شست. دل‌شوره‌ای. از ظهر افتاد به جانم. ولی افتاد مشکل‌ها. مشکل […]

بلال ای ملال

توی نخ ملال رفتیم. دو روزیست. توی وبیکارها. که ملال با ما چه‌ها که می‌کند و نمی‌کند که؟ جلسه گذاشته‌ایم و مغز ملت را گذاشته‌ام توی فرغون(چرا فرغون شبیه شکسته‌نویسیه؟ نباید فرغان می‌بود؟) که تازه ببینیم این کلمه‌ی سگ‌پدرِ ملال چیست و یعنی چی‌چی اصلا؟ و پرسشی بنیادین که: «ملال به چه زبانی و به […]

دارم چی نکردم؟

تمرین. دارم تلاش نکردم. مثلا یادداشت دیشب. یادداشت‌های جدید قلم‌انداز. تمرینند. تمرین. دارم تلاش می‌کنم. تمرین. تمرین می‌کنم. تمرین فرم می‌کنم و تمرین زبان و تمرین بیان. به خاطرش؟ دیشب، بی‌که برگردم و ادسر بخوانم، نشر دادم. وقتِ نوشتنش، واسه «جمله‌ی خوب نوشتن» تره هم خرد؟ نکردم. تلاشی هم بر فسفرسوزی و «از این زاویه […]

دوست‌اَم می‌داری؟

هنوز باز نکرده‌ام. پیام دوستم. پیام رفیقم. چند سال است؟ می‌افتد به چهارده‌ سال. پیامش گلایه است. که: – زنیکه تو این وضعیت بی‌نتی، تو انقدر سرت شلوغه یعنی که هنوز پیام منو ندیدی؟ یا پرابلم داری؟ البته که من با خانم‌های خوشگل پرابلم ندارم. شیرین است، غرغرهای این سرکه یا شراب چهارده‌ ساله. هر […]

حاصل و حامل و ناقل

شد دو هزار کلمه. نیم‌ساعت پیاده‌روی که حامل نزدیک به دو هزار کلمه بود و اما حاصلش؟ یک برگ مو. چهارعدد گل امین‌الدوله. یک رز محمدی پیر. دو رُزَکِ آبشار‌طلاییِ مرگ مغزی و یک خوشه اقاقیای اصلِ بی‌شته‌و‌شپش.   حاملش شیرین بود و حاصلش؟ خوش‌عطر. نقلش؟ باشد برای فردا.

می‌شه برگردم تو دلت؟

«نخواست و بازگشت به شکم مادرش.» سکانسی از فیلم «باردو.» خواب‌واره‌ای که آدم را واقعی‌تر از تلاش‌های بیداریش نشان می‌دهد.   – می‌شه برگردم تو دلت؟ دانشجو که بودم بیشتر بود این میل. پروژه‌ها سخت می‌شد. گریه می‌کردم. میگرنم عود می‌کرد. مدام راه می‌رفتم و دلم پیچ می‌داد. طاقتم که طاق می‌شد، لب‌و‌لوچ‌آویزان، می‌نشستم جلوی […]

تاریخ چیست و نیست؟

هیچ‌وقت تاریخ‌ها یادم نمی‌ماند. مثل خیلی از اسم‌ها. البته منظورم از تاریخ، تقویم است. این‌که تاریخ دقیقا چیست و کیست و کیست نیست، سخت است. تاریخ بیش‌تر وقوعی است. انحصار‌پذیری‌ تاریخ ذهن‌خوره‌ی اغلبِ اوقاتم است. چندکی قصار تمرین کرده‌ام تا به مدد ورد «ای حافظ شیرازی/ تو سالاد شیرازی» یکی‌شان را برگزینم و بپاشم کف […]

پسته‌شامی یا بادام‌زمینی؟

این بدبخت هم از آن بدبخت‌های روزگارست‌ها. «آس،‌ آس، آسّه و پاسّه ولی عاشقونه یه دول داره که دل‌دارش گرونه» توی این دوره‌و‌زمانه کدام جوان آس‌و‌پاسی را ندیدیم که مشکل مکان نداشته باشد؟ یا مشکل هویتی؟ که از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود که به اقصی‌نقاطم، این‌که طرف مرا زاییده یعنی مادرم است؟ خب […]

تنگ دوست داری یا گشاد؟

لنگ‌درازی شاید توی اروپا به دردم می‌خورد. این‌جا وقتی شلوار سایزت، مناسب استخدام توی شغل شریف «آبوص‌ّکشی» است «دیگه حالی به آدم می‌مونه؟ نه والا. احوالی به آدم می‌مونه؟ نه بلّاه/ شلوار بمیری الهی، شلوار بمیری الهی.» البته شمرده‌شمرده تلفظ کنید. آب-حوض-کشی. تلفظ سریعش آره… ام… چیز، نزدیک ننه‌ای که دمپایی به پا دارد سریع […]

از آینده چه خبر؟

واژه‌ی آینده پسندم است. خوش‌آهنگ. زیبا. بوی تمیزی می‌دهد. دیشب هم در راستای چالش ده روزه‌ی جمله‌نویسی جملآینده کردم.   نتیجه؟ این‌ها: 1- آینده اضطراب حال و گذشته دارد. 2- آینده درباره‌ی گذشته و حال نشخوار فکری می‌کند. 3- آینده هر بار خودش را توی آینه می‌بیند یکه می‌خورد. 4- آینده برده‌ی احتمالات است. 5- […]

خوابی از جنس کیسه‌بوکس

دیشب نشستم و در راستای چالش ده روزه‌ی جمله نویسی آقای کلانتری-مدرس نویسندگی- در وصف خواب چند جمله‌ای قلم پاره کردم. توی مثلثوال به سرزبانی‌ها گفته‌ام وقتی درباره‌ی هرکدام از اضلاع، پرسشی توی دست‌و‌بال‌تان نیست، جایش جمله بنویسید. همان جمله را پرسش کنید. یعنی اگر این کار را هم نکنند دیگر بشکند این دست که […]

من یا من یا من یا من یا من یا …؟

کدام من، من است؟ این یکی-دو سالی که کنه‌چسبِ پرسش شدم، دیگر کارم به پرسش از لادرزهایی از خودم کشید که «هییییییی، زشته به خدا.» طوری که به محض چشم‌تو‌چشمی با خودم، سرتکان‌دادان و نوچ‌نوچ‌کنان از پرسش و اعترافاتِ درزناک و دردناکم از بغل خودم رد می‌شدم و «ای تف تو روت»ی هم حواله‌ی خودم […]

زندگی تعریفی گوزو از آب درمیاد؟

از آزادنویسی تا تعریف زندگی «آزادنویسی‌‌ دیگر بس.» دستم که به زق‌زق افتاد و بیش از نیم دهه از تکرارش که گذشت دیدم دیگر نمی‌کشم. آزادنویسی‌هایم افتاده به جنس کنکاش و از احساس آزادی و برون‌ریزی خبری نیست. البته همیشه آزادنویسی از جایی می‌افتد به کشف و جرقه و آتش‌سوزی. اما از کجا؟ مثلا بعد […]