خاطرات آسفالتشده | گزارش روزانه
گزارش 14 مهر 1405 ساعت پنج صبح دیلینگدیلینگ میکند ساعت. باید برخیزم و هلکوهلک بکوبم، بروم تهران و کتابهایم را بگیرم. کتابهایی که اگر منتظر پستشان بودم، حالا حالاها منتظرشان بودم و من بیقرار و نیازمند زودتررسیدن بهشان. قبلش باید میرفتم حمام و شوخ سر وا میکردم. چشمم وا نمیشد. شب ساعت سهوخردهای تازه چشمم […]