تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزایندهی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسشگری و اکتشفا و کنجکاوی فراموششدهی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است.
در وبینارهای روزانهی سرزبان با هم این تمرین را انجام میدهیم و قلکی از پرسشهای ارزشمند جمعآوری میکنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصتهای زندگی، راهنمایان و قدمهای کوچک ما واقع شوند.
این صفحه قرارگاه همرسانی روزانهی تکپرسشی از تمرین مثلثوالمان و کاوش آن با دوستان و همراهانمان است تا بتوانیم از توان پرسشگری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم.
پرسشها را در بخش کامنتها بنویسیم.
657 پاسخ
دردی که از رنجم اومد پیشونیمو چین انداخت؟
خطوط پیشونیم حاصل رنجهامه؟
تا کجا به رنج مرتبطه؟
چرا وقتی اسم فلانی آمد ترسیدی؟
این احساس که نمیتوانی خودت انتخاب کنی و نه بگویی از کجاست؟
روانزخمهایت ترسویت کرده؟
چطور میشود اگر آنچه میگمانم شود جلویش بایستم؟
چطور توانستم یکبار بایستم و نه بگویم؟
چرا حالا از تکرار مشابهش میترسم؟
اگر چنین اتفاقی بیفتد چه کنم؟
بغض و دلتنگیام برای فرمانده بود یا از سر ترس؟
مرز میان اینها چیست؟
چطور میشود هزار دلیل برای پذیرفتن و نپذیرفتن داشته باشی؟
اعتمادم دارد محک میشود؟
وقتی زن کوچک حرف زد و من پوزخند زدم بر اساس پیشفرض بود و از دیدگاه عاطفه حرفش را دیدم؟
چطور میتوانم وقتی کنایه نگاه و کلام کسی را میبینم و میشنوم به واکنشهای درونی و بیرونیام آگاه باشم؟
چه باعث میشود واکنش ناخودآگاهم را آگاهانه میپندارم؟
خود همین که آگاهانه میپندارم پیشفرضی دارد؟
اینکه میخواهم دیگری را مطلع کنم از دریافت کنایهاش پیشفرض است؟
با چه منطقی میگویم واکنشم ناخودآگاه است؟
اینکه در لحظه رفتار میکنم ناخودآگاه است؟
بر اساس دادههای پیشین است؟
چقدر در سندیت دادههای پیش اطمینان دارم؟
چرا حرف امروز زن کوچک با گفتهی مادر مطابقت داشت؟
مادر چقدر او را میشناسد؟
باز هم این مطابقت را چقدر میتوانم واقعی بپندارم؟
براساس عمل و گفتهها میشود گفت دلیل رفتن آن روزش همان گمان مادر است؟
روابط چرا انقدر پیچیدهست؟ اه.
اگر دیگه نخوام بنویسم بعدش چی میشه؟
چرا به ننوشتن فکر میکنم؟
فکر ننوشتن از کی با منه؟
چی شد که ننوشتن در مدار ذهنم قرار گرفت؟
برای رسیدن به چیز دیگذی میخوام ننویسم؟
فکر میکنم نوشتن دستوپاگیرمه؟
من که الان نمینویسم چطور نوشتن رو مانع میبینم؟
فکر اینکه در مدرسه نویسندگیام و این ناخودآگاه مسئولیتی ایجاد میکنه باعث میشه نتونم به برنامههای دیگه فکر کنم؟
چطور کسانی دیگر میتونن ولی من نه؟
ذهنیت یک چیز از کجا میاد؟
خب چرا همین یکی رو به درستی انجام نمیدم؟
این معطلی برای چیه؟
از ترس میاد؟
ترس از چی؟
چرا فکر میکنم برای رسیدن به جایی باید رسمت پدرت دربیاد و چون این فکر با منه اقدام نمیکنم؟
هوش ابهامپذیری ندارم؟
وقتی که وارد مدرسه نویسندگی شدم چطور بدون هیچی دانشی کانال زدم چون فقط دیدم بقیه کانال دارن؟
چرا الان مثل یکسال و نیم پیش بیکله نیستم؟
چه ابهامی جلومه؟
ابهام باعث ترس میشه.
از نشدن میترسم؟
خب انجام ندادن بیشتر ترس نداره؟
چرا هی فکر میکنم کسی باید باشه هولم بده؟
ناجی تو آینه رو میبینم؟
اصلن تو آینه ناجی هست؟
چجوری سارا رو وادار به عمل کنم؟
سوالات دیشب ارسال نشده؟
چطور از کل به جز برسم؟
کلنگری چجوریه؟
کل همون ریشهیابیه؟
مثلن الان تو تیک زدن برنامه مشکل دارم در اصل مشکل برنامه نیست و چیز دیگهایه؟
خب اون کل رو چطور پیدا کنم؟
مثلن اینکه تو رقص مشکل دارم از رقص نیست و از اعتمادبهنفسه؟
اعتمادبهنفس میشه کل؟
دیدن کل مگه به این راحتیه؟
شاید من خود جز رو هم نمیبینم.
جز همون نشانهست؟
خب چه نشانههایی دارم که از طریقش به کل میرسم؟
نشانه رو فهرست کنم؟
چرا پرسیدن از این موضوع سخته؟
کلنگری.
مثلن اینکه دیر یادداشت مینویسم جزء و باید کل رو ببینم. کل میشه فرایندی که جز رو میسازه؟
این وسط چرا باید املای جز و جزء درگیرت کنه؟ کدوم درسته؟
پیشانی چه باری از احساسات مرا به دوش میکشد؟
چینهای پیشانی وقت غم و خشم چه تفاوتی دارند؟
چرا هنگام شادی هم پیشانی چینچین میشود؟
چطور میتوانم مامع خطوط ناخودآگاه پیشانی شوم؟
چه شد که توجهم روی پیشانی رفت؟
خود پشیانی چه نقشی از من را دارد؟
پیشانی چه حرفهایی دارد بزند؟
چه رازهایی در دلش دارد که از آن بیخبرم؟
پیشانی میتواند رازدار باشد؟
گره خوردن پیشانی میتواند عملی اکتسابی باشد؟ چقدرش به ژنتیک ربط دارد؟
چقدر از اخلاق میتواند ژنتیکی باشد؟
چطور میتوانم هیجانهایم را بشناسم؟
الگوی هیجاناتم چیست؟
چرا تا یک دو میشود پیشانیام زمینی پر شکاف میشود؟
این حالات چه بخشی از من را نمایش میدهد؟
میتواند از هدف ناخودآگاه بدنم باشد؟
چجوری وقتی مهمان هست خواب رو مدیریت کنم؟
چیا باعث دیر و زود خوابیدنم میشه؟
امروز چه کارهایی غیر ضروری غیر فوری انجام دادم؟
کارهای ضروری فوری چی بود؟
چطور کارهای ضروری غیر فوری رو به ضروری فوری تبدیل کنم؟
چرا با اینکه میدونم اگر کاهلی کنم عاقبتم تباهیه دست از کاهلی برنمیدارم؟
تو این سن چه پشیمانیهایی دارم؟
پشیمانیهای ده، بیست سال دیگه چیا میتونه باشه؟
چرا برای پرسیدن فکر میکنم؟
به خاطر شلوغی محیطه؟
تمرکز برآمده از چیه؟
افرادی که تو شلوغترین محیطها خودشون رو حفظ میکنن چه مهارتی رو کسب کردن؟
چرا احساس میکنم یادگیریم کنده؟
خب درست احساس میکنی.
چجوری هوش یادگیریمو بیشتر کنم؟
چرا مامان بروز نمیشه؟
امروز که یاد روش تربیتی مامان افتادم چه احساساتی رو حس کردم؟
والد فرزند رو چی از هم فاصله میده؟
روش تربیتی مامان چه ترسایی رو در من بهوجود آورد؟
نیمی از مسائلم بخاطر روش تربیتمه؟
نیم دیگر محیط؟
خودمم این وسط هیچکاره.
خب من چقدر در روش تربیت مامان سهیمم؟
چرا یه کار گند میزنه تو همه کارا؟
چرا یه کار سر تا پانو به گند میکشه؟
چرا حس حقارت دارم؟
نباید داشته باشم؟
رسیدم به همون پشیمانی؟
چرا بزرگ نمیشم؟
چجوری بزرگ بشم؟
اصلن بزرگ شدن چیه؟
چرا باید بزرگ شی؟
نمیدونم.
657 پاسخ
دردی که از رنجم اومد پیشونیمو چین انداخت؟
خطوط پیشونیم حاصل رنجهامه؟
تا کجا به رنج مرتبطه؟
چرا وقتی اسم فلانی آمد ترسیدی؟
این احساس که نمیتوانی خودت انتخاب کنی و نه بگویی از کجاست؟
روانزخمهایت ترسویت کرده؟
چطور میشود اگر آنچه میگمانم شود جلویش بایستم؟
چطور توانستم یکبار بایستم و نه بگویم؟
چرا حالا از تکرار مشابهش میترسم؟
اگر چنین اتفاقی بیفتد چه کنم؟
بغض و دلتنگیام برای فرمانده بود یا از سر ترس؟
مرز میان اینها چیست؟
چطور میشود هزار دلیل برای پذیرفتن و نپذیرفتن داشته باشی؟
اعتمادم دارد محک میشود؟
وقتی زن کوچک حرف زد و من پوزخند زدم بر اساس پیشفرض بود و از دیدگاه عاطفه حرفش را دیدم؟
چطور میتوانم وقتی کنایه نگاه و کلام کسی را میبینم و میشنوم به واکنشهای درونی و بیرونیام آگاه باشم؟
چه باعث میشود واکنش ناخودآگاهم را آگاهانه میپندارم؟
خود همین که آگاهانه میپندارم پیشفرضی دارد؟
اینکه میخواهم دیگری را مطلع کنم از دریافت کنایهاش پیشفرض است؟
با چه منطقی میگویم واکنشم ناخودآگاه است؟
اینکه در لحظه رفتار میکنم ناخودآگاه است؟
بر اساس دادههای پیشین است؟
چقدر در سندیت دادههای پیش اطمینان دارم؟
چرا حرف امروز زن کوچک با گفتهی مادر مطابقت داشت؟
مادر چقدر او را میشناسد؟
باز هم این مطابقت را چقدر میتوانم واقعی بپندارم؟
براساس عمل و گفتهها میشود گفت دلیل رفتن آن روزش همان گمان مادر است؟
روابط چرا انقدر پیچیدهست؟ اه.
اگر دیگه نخوام بنویسم بعدش چی میشه؟
چرا به ننوشتن فکر میکنم؟
فکر ننوشتن از کی با منه؟
چی شد که ننوشتن در مدار ذهنم قرار گرفت؟
برای رسیدن به چیز دیگذی میخوام ننویسم؟
فکر میکنم نوشتن دستوپاگیرمه؟
من که الان نمینویسم چطور نوشتن رو مانع میبینم؟
فکر اینکه در مدرسه نویسندگیام و این ناخودآگاه مسئولیتی ایجاد میکنه باعث میشه نتونم به برنامههای دیگه فکر کنم؟
چطور کسانی دیگر میتونن ولی من نه؟
ذهنیت یک چیز از کجا میاد؟
خب چرا همین یکی رو به درستی انجام نمیدم؟
این معطلی برای چیه؟
از ترس میاد؟
ترس از چی؟
چرا فکر میکنم برای رسیدن به جایی باید رسمت پدرت دربیاد و چون این فکر با منه اقدام نمیکنم؟
هوش ابهامپذیری ندارم؟
وقتی که وارد مدرسه نویسندگی شدم چطور بدون هیچی دانشی کانال زدم چون فقط دیدم بقیه کانال دارن؟
چرا الان مثل یکسال و نیم پیش بیکله نیستم؟
چه ابهامی جلومه؟
ابهام باعث ترس میشه.
از نشدن میترسم؟
خب انجام ندادن بیشتر ترس نداره؟
چرا هی فکر میکنم کسی باید باشه هولم بده؟
ناجی تو آینه رو میبینم؟
اصلن تو آینه ناجی هست؟
چجوری سارا رو وادار به عمل کنم؟
سوالات دیشب ارسال نشده؟
چطور از کل به جز برسم؟
کلنگری چجوریه؟
کل همون ریشهیابیه؟
مثلن الان تو تیک زدن برنامه مشکل دارم در اصل مشکل برنامه نیست و چیز دیگهایه؟
خب اون کل رو چطور پیدا کنم؟
مثلن اینکه تو رقص مشکل دارم از رقص نیست و از اعتمادبهنفسه؟
اعتمادبهنفس میشه کل؟
دیدن کل مگه به این راحتیه؟
شاید من خود جز رو هم نمیبینم.
جز همون نشانهست؟
خب چه نشانههایی دارم که از طریقش به کل میرسم؟
نشانه رو فهرست کنم؟
چرا پرسیدن از این موضوع سخته؟
کلنگری.
مثلن اینکه دیر یادداشت مینویسم جزء و باید کل رو ببینم. کل میشه فرایندی که جز رو میسازه؟
این وسط چرا باید املای جز و جزء درگیرت کنه؟ کدوم درسته؟
پیشانی چه باری از احساسات مرا به دوش میکشد؟
چینهای پیشانی وقت غم و خشم چه تفاوتی دارند؟
چرا هنگام شادی هم پیشانی چینچین میشود؟
چطور میتوانم مامع خطوط ناخودآگاه پیشانی شوم؟
چه شد که توجهم روی پیشانی رفت؟
خود پشیانی چه نقشی از من را دارد؟
پیشانی چه حرفهایی دارد بزند؟
چه رازهایی در دلش دارد که از آن بیخبرم؟
پیشانی میتواند رازدار باشد؟
گره خوردن پیشانی میتواند عملی اکتسابی باشد؟ چقدرش به ژنتیک ربط دارد؟
چقدر از اخلاق میتواند ژنتیکی باشد؟
چطور میتوانم هیجانهایم را بشناسم؟
الگوی هیجاناتم چیست؟
چرا تا یک دو میشود پیشانیام زمینی پر شکاف میشود؟
این حالات چه بخشی از من را نمایش میدهد؟
میتواند از هدف ناخودآگاه بدنم باشد؟
آفرین اینقدر پیگیر دارین سوالات رو مطرح میکنین👌
ممنون خانم طالبی.
شما هم بپیوندید.
چجوری وقتی مهمان هست خواب رو مدیریت کنم؟
چیا باعث دیر و زود خوابیدنم میشه؟
امروز چه کارهایی غیر ضروری غیر فوری انجام دادم؟
کارهای ضروری فوری چی بود؟
چطور کارهای ضروری غیر فوری رو به ضروری فوری تبدیل کنم؟
چرا با اینکه میدونم اگر کاهلی کنم عاقبتم تباهیه دست از کاهلی برنمیدارم؟
تو این سن چه پشیمانیهایی دارم؟
پشیمانیهای ده، بیست سال دیگه چیا میتونه باشه؟
چرا برای پرسیدن فکر میکنم؟
به خاطر شلوغی محیطه؟
تمرکز برآمده از چیه؟
افرادی که تو شلوغترین محیطها خودشون رو حفظ میکنن چه مهارتی رو کسب کردن؟
چرا احساس میکنم یادگیریم کنده؟
خب درست احساس میکنی.
چجوری هوش یادگیریمو بیشتر کنم؟
چرا مامان بروز نمیشه؟
امروز که یاد روش تربیتی مامان افتادم چه احساساتی رو حس کردم؟
والد فرزند رو چی از هم فاصله میده؟
روش تربیتی مامان چه ترسایی رو در من بهوجود آورد؟
نیمی از مسائلم بخاطر روش تربیتمه؟
نیم دیگر محیط؟
خودمم این وسط هیچکاره.
خب من چقدر در روش تربیت مامان سهیمم؟
چرا یه کار گند میزنه تو همه کارا؟
چرا یه کار سر تا پانو به گند میکشه؟
چرا حس حقارت دارم؟
نباید داشته باشم؟
رسیدم به همون پشیمانی؟
چرا بزرگ نمیشم؟
چجوری بزرگ بشم؟
اصلن بزرگ شدن چیه؟
چرا باید بزرگ شی؟
نمیدونم.