درخشان‌روز | گزارش روزانه

گزارش نیک 2 مهرماه

شب قبلش تا سه بیدار بودم و به قدری سرفیدم و درعوضش شربت سرفه خوردم که گمانم اوردوز کردم و به خوابی عمیق فرورفتم. خوابی سرتاسر عجایب. دیگر خواب‌هایم را یادداشت می‌کنم. لحظه‌ی بیداری همه‌چیز خاطرم است. کافیست خبط کنم و گوشی چک کنم تا بپرد از یادم و بعدش چندساعت هی فشاروفشور بیاورم تا بیاید خاطرم. خلاصه آمد و نوشتمش.

از جلوس‌مان جا ماندم و چشمم وا نمی‌شد.

توی پاییز و زمستان خورشید به زمین نزدیک‌تر است و بیش‌تر به چوخ می‌دهدمان ولی چون مایل است و داغیم نمی‌فهمیم. حالا که پاییز شده درخشندگی خورشید اوج گرفته و چشمانم را می‌زند.

بعدش بیدار شدم و آزادنویسی و حل مسئله و بازنویسی. از عجایب خروج از اوپراتوری زبان و درگیری و زبان‌کوشی و زبان‌اندیشی همین بس که آدم تازه دوزاریَش می‌افتد که ای‌ وای گویوم. نوشتن یک جمله و عبارت می‌تواند گاهی چه سخت، ناممکن باشد.

بارها جمله را چپ‌و‌راست کردم. نشد که نشد. درنیامد. نمی‌دانستم چه کنم. سرآخر دست‌به دامان بانوی دوعالم ترجمه «مبیناز ملائی» شدم و کار را سپردم به کاردان که هروقت زمان کرد(عوض هر زمان وقت کرد(مبیناز چه قابلیت‌هایی دارد البته)) از مخمصه نجاتم دهد و زبانِ زبان‌دارش به دادم برسد.

قصار معرفی سایت و فعالیتم را تغییر دادم. نتیجه شد:

«پرسش، ریشه است و گفتگو و دیالوگ، میوه‌هایش.» که انتزاع پرسش را گفتگو و دیالوگ به تنِ تن می‌نشاند.

ولی آن یکی را نمی‌دانستم چه کنم. نمی‌دانم این‌که این‌قدر آرام حرکت می‌کنم بد است یا خوب است؟ بعدش دیدم نه مسئله آرامی نیست. مسئله اینست که زیادی است. چیزهایی و راه‌های که باید از آن‌ها عبور کنم.

بعدش اصلاحات و بعدش با خانواده رفتم پی فعال‌سازی سیم‌کارت مسدودی. ای سگ خرابی کند به سرتاپای مملکتی که امور خطوط موبایل، خودش شماره نمی‌گذارد توی سایت و 118 و می‌کشاندت تا ببینی باز است یا بسته و؟ بسته.

توی راه بابا نصیحتم کردم. اولش داشت گاردم بالا می‌آمد که گفتم: «عه عه عه الهه؟ تمرین شنیدن. اگر وقتش باشد همین‌جاست. همین الان.» شنیدم. بعدش با بابا صحبت کردم و بابا جمله‌ای گفت که وقتی دیدم رنجم را دیده ایمان آوردم که گوش‌دادن واقعا هنر است. بیش‌تر یادش بگیرم.

تهش هم خواسته‌ای را با بابا مطرح کردم برای زمانی دور. ببینیم چه می‌شود.

طرف‌های پنج‌و‌نیم رسیدیم خانه. وبینار شیما را از دست دادم. این‌که داریم با هم کتاب می‌خوانیم را دوست دارم.

وقتی رسیدم استاد به کتابی اشاره می‌کرد که خاطرم نیست. باید مرور کنم. بعدش هم شد اوس‌کلونتری و کت را کند و گفت بیریزید وسطِ گود. منظور گود 25دقیقه‌نویسی یا همان هزارکلمه است. دیروز برای اولین‌بار دقت کردم. سرعت تایپم بیش‌تر شده. توی بیست و پنج دقیقه قبلا سنگ بترکد به همان هزار کلمه می‌رساندم. دیدم حالا نزدیک هزار و هشتصد کلمه شده.

البته همین سرعت در عین خوبی کمی می‌ترساندم که سریع رد شوم. اما دوای دردش را هم دارم که بماند به وقتش بنویسم ازش.

آغوی کلانتری از تجربه پرسیدند. که بنویسیم. از این هزارکلمه‌نویسی. چه بگویم که در وصف نگنجد. نه نه خیلی سانتی‌مانتالی و ادایی شد. از تجربه‌ام:

«واقعیت این‌که سخت نیست برای من نشستن یک‌جا. اتفاقا دوست دارم بنشینم و چهار-پنج‌ساعت بکوب بنویسم. چون نشینا‌تر شده‌ام. شاید به خاطر همین تپل‌تر شدم اصلا. هان؟ اما این هزارکلمه‌ای که به فرم داستان بنویسم حتی اگر رنج‌و‌گنج‌و‌خنجش خودم باشم، به من چشمی بیش‌تر می‌دهد. حواسی اضافه. مغزی دیگر و تن‌هایی بی‌شمار. متوجهم وقتی از منِ الهه می‌نویسم، چشمم فقط من را می‌بیند. اما اگر مثل خواب‌هایم که لحظه‌ای راوی اول‌شخصم و لحظاتی بعد راوی سوم‌شخص و لحظاتی دانای کل و لحظاتی دانای محدود و… راوی‌های متفاوتی شوم، داستانی دیگر رقم می‌خورد. فهمی نو حاصل می‌شود. پرسشی نو زاییده می‌شود و عاطفه‌ای نو سر بر می‌آورد. این روزها که سه دغدغه‌ی اساسی «دیدن، گفتن و صورت‌بندی» را در نوشتن دارم، هزارکلمه آزادنویسی را هزارفرصت می‌بینم.»

بفرما آغوی کلانتری. این بود انشای من.

بعدش چه شد؟ آهان آهان بعد از وبینار رفتم پیاده‌روی. چندوقتیست آغازیده‌ام. زیاد هم نه. فقط یک‌دور آن مسیری که دوست دارم. فعلا نظم و پایبندی می‌خواهم. همین. خوش گذشت. توی تاریکی بود. گاهی بیش‌تر از پیاده‌روی قدم می‌زنم تا تنم را حس کنم. تنی که مدام یادم می‌رودش. توی مسیر دیدم گروهی دختربچه بازی می‌کردند. یکی‌شان به دیگری گفت: «زر نزن آلت‌کِش(بله دقیقا همانی که می‌دانید)» روز قبلش هم دو پسربچه بحث می‌کردند که شنیدم به هم گفتند: «به شوشول فرنودم.» ای بابا. به زمان خودمان فکر کردم. اگر بچگیم زبانم می‌چرخید به چنین چیزهایی الان در بهترین حالت با زبان اشاره در خدمت‌تان بودم.

القصه. من نمی‌دانم اگر می‌روم پیاده‌روی که وزن و چربی و فسفر و خیال و لذت بسوزانم، چرا همیشه ختم بستنی می‌شود؟ سلام چاقی. سلام دیابت. خدایا کومک.

مسیر بیش‌تری رفتم که مامان زنگ زد و درخواست پودر سیر کرد. این دفعه که خیلی شب بود و از آن مسیر دوست‌داشتنی رفتم دیدم ناکس‌ها چراغ خیابان را روشن نکرده‌اند. کورمال‌کورمال مسیر را رفتم و آسته‌استه که گربه شاخم نزند.

خلوت و سکوت. لذت. به خانه‌ها نگاه می‌کردم. جای خالی آسمانِ روز دلم را گرفت. منم خِرش را گرفتم. خلاصه داشتیم دست‌به‌یقه می‌شدیم که رسیدم به مغازه و پودر سیر را خریدم و برگشتم خانه.

چیزی توی ذهنم می‌چرخید که ننوشتمش و الان هم یادم نمی‌آید. آهان یادم آمد. داشتم فکر می‌کردم به حرف استاد. عوض تولید، آفرینش. من دوست دارم آفریننده‌ی چه باشم؟ یا بهتر است بپرسم: «می‌توانم آفریننده‌ی چه باشم؟»

فعلا نمی‌گویم چون باید بسنجمش. ولی یک نکته‌ی فرهنگی را دوست دارم بازآفرینی کنم حداقل.

رسیدم و چت و بعدش ماکارونی خوشمزه‌ی مامان و بعدش هم نشستم پای پست. این روزها دارم تصمیم می‌گیرم. برای آن‌که لذتم می‌دهد و آن‌چه لذتم می‌دهد در نوشتن. این بی‌فرصتی و کم‌فرصتی می‌آزارد.

این روزهای نویسنده‌ساز را بیش‌تر دوست دارم محض همین فرصتِ نوشتن. آغوی کلانتری لطفا آن 25‌دقیقه را تا ابد نگه دارید. خب؟ با تچکر. دزدیدن وقت برای نوشتن است.

بعدش پست را هوا کردم و با الهه جلوسیدم و الله‌الله. چه کسی باور می‌کرد چندباری هم‌صحبتی با چنین نیک‌انسانی دشوارگشا باشد و رنجی نزدیک به سی‌سال را به پاسخ برساند؟ به جواب برساند.

اگر بخواهم بگویم با الهه از چه گفتیم و چه شد باید حداقل دوهزار کلمه‌ی دیگر بنویسم که این‌جا نمی‌شود. همین‌قدر که هم‌زبانِ زندگیم را یافته‌ام انگار و چه فرصت‌سوزی‌ها، عوضِ هم‌کلامی و هم‌زبانی با چنین انسانی.

از سختی گزارش نیک و چراییِ تا‌کنون کمتر نوشتنش گفتم و گفتیم و جستیم و جستیم.

از ایده‌ی لذت بیش‌ترِ نوشتن.

از تن و بدن گفتیم و قول‌و‌قراری گذاشتیم و ذوق‌ذوقانه‌ام درباره تقویم بی‌هدفی و سطور و خطوطش را گفتم. صحبت با الهه این‌گونه است که هر جمله اش رشدی می‌افزاید به آدم. عمرت دراز و طولانی و نیکیَت کریمی باد جانکم.

دوست داشتم کل این گزارش، از آن صحبت بنویسم اما فعلا توی قلبم نگهش می‌دارم و به‌تدریج. به‌تدریج. به‌تدریج.

بعدش هم پیامی دادم برای کسب هماهنگی.

بعدش هم خواب.

آ-یّه.

زد زیاد.

https://t.me/channelelahehalizade

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *