سایت ما، خانه‌ی ما یا آموزش سایت‌داریِ بی‌رودربایستی برای نوبز

فلسفه‌ی سایت «سایت، خونه‌ی ما توی سیاره‌ی گوگله.» طرف‌های دو سال پیش، آموزش سایت‌داری با دوستی‌ژیگربلا را با همین جمله آغازیدم. آره آره شبیه همان «شهر ما، خانه‌ی ما» یا گنده‌گوزی‌های املاکی‌هایی به نظر می‌رسد که می‌خواهند تا دسته بتپانند تویت. همان گویینگ تو د مون. ولی سایت همین است. هر سایت، عدد و رقم […]

چِل‌تَنِ آلِ زبان

گریستم. نمی‌دانم اثر فیلم هندی زیقکی بود یا می‌کوشم صرفا قضیه را بیندازم گردنش. که چس‌ و سیسم نرود زیر تیغ و توی چشم شما همان دختر کلُفت توی وبیکارهایم باشم با نثرهای تیزوبز. گریستم. دیشب. مثل سگ؟ که نه. مثل آدم‌. مثل انسان. انسان‌تر از دیشب دیده‌ بودم خودم را تا به حال؟ زانوهایم […]

کجای راهو اشتباه رفتم؟

از چپ. از راست. از بالا. از پایین. نمی‌دانم. درستی‌اش و راست‌وریستی‌اش را نمی‌دانم. فرم‌های تازه و کمتر نوشته را می‌گویم. خلاف‌‌آمد عادت، کاری کردن سخت می‌نماید. معمولا یا عالی از آب درمی‌آید یا ترکاری محض. دست‌و‌پایم را گاهی گم می‌کنم و گاهی «شیره‌شیره» می‌روم توی کارش(شیره نه، آن شیره، شیر هست). دست‌و‌پایم را گم […]

مرگ بر خواب و خاطرات

چسب گردالو را تپوئید روی جای سوزن. زدم بیرون از آزمایشگاه. مکثی میان دو نیمه. که بروم آن دست خیابان و بپرم توی ماشین و سیم‌ثانیه بعد خانه باشم یا پیاده گز کنم؟ و حدس بزنید چی؟ پیاده‌روی به قید قرعه برنده‌ی امروز بود. یک ساعت و نیمی از روز را مستقیم به دل خواب […]

توتَم؟

لنگِ ظهر که افتاد روی کله‌ات پریدی. شاید به فلسفه‌ی زیستن اندیشیدی یا شاید هم شاشیدی. شاید هم نه. نمی‌دانم. تویت نیستم. خَرخیز برداشتی. پست‌چی کم از ساعت ۱۳ می‌رسد. لطفا بتمرگید توی منزل و بسته را بگیرید. از امروز گور بابای گرمای وقتِ وبیکار. اندک‌اندک، اندک‌اندک، پنکه‌شارژی می‌رسد. زینگ‌و‌زینگ زنگیدی به مامان. مثل همیشه؟ […]

نهضت تنباکون

تنم را دارم پس می‌گیرم. به همت کونم. البته من اخلاق پس‌گیری را دوست ندارم. بچگی‌ام کارتَکی قربان‌صدقه برای مادرم نوشتم و دعوای‌مان که شد پسش گرفتم و خط زدم خطوطش را و بعدش؟ مثّ چی گریدم. این‌روزها اما نه. تعارف ندارم. پس می‌گیرم. جایی نقطه می‌گذارم. چون اگر تو نقطه‌ی نقطه را نگذاری، نقطه […]

خودشکافی و خودکِشافی و خودکِثافی یا فرم که بود و چگونه زاده شد؟

دوربین را می‌گذارم روی میز. چیک‌چیک. آناناسّ. سمتِ گودزیلای صورتم افتاده توی عکس. آن‌ورم بهتر است. دوربین را کدام خری اختراع کرده؟ چرا فقط یک چشم دارد؟ راست‌راست زل می‌زند و ورت می‌اندازد تا سند حماقت تصویری‌ات را ثبت کند. دوربینوفوبیا هم از انواع ترس است. من که دارمش. به هر جهت دارندگی و برازندگی. […]

اصل می‌دی؟

– گفت غذای رایگان می‌دیم به‌تون. ملت هم قابلمه‌قابلمه آوردن دادن دست طرف و اونم با ماژیک اسم‌شونو نوشت که قروقاطی نشن و رفت که غذا بیاره. – خب؟ – هنوز رفته که غذا بیاره. راننده می‌گفت. که یارو رفته توی روستا و گفته قرار بر توزیع غذای رایگان است و ملت هم صابون‌زنان به […]

لوبیاپلونویسی

اول؛ آب‌و‌روغن‌داغ. دوم؛ نان یا سیب‌زمینی. سوم؛ یک لایه برنج. چهارم؛ یک لایه مایه‌ی لوبیا‌پلو. بخش سوم و چهارم: چهار بار.   «به سختی. به سختی.» وقتی دوستی پیامم می‌دهد که: «چطور می‌نویسی؟» پاسخم همین است. خوش‌به‌حال آسان‌نویس‌ها، ما که بخیل نیستیم(گگگگ). امروز چشمم به عنوان کتاب «رها و ناهوشیار می‌نویسم» افتاد. دوباره. خواندمش؟ نه. […]

پرسش چیست؟ | تعریف سوال و پرسش‌گری از پرسش

بابا ترمز کشید و فرستادم دم مغازه تا «بپرسم» ماست‌هایش تازه است یا نه؟ پایین پریدم و بدوبدو خودم را به پیش‌خوان رساندم و قد بلند کردم و «پرسیدم:» «آقا ماستاتون تازه‌ن؟» بی‌ که بپرسم از بابا «پرسیدن؛ یعنی دقیقا باید چی‌کار کنم؟» رفتم و «پرسیدم.» سقراط هم همین کار را کرده بود. پرسیده بود. […]

اولین تمرین کاری کلم آتور

ای وای گویوم… ای وای گویوم… خعلی دوس داشتم کاریکلماتورنویسی یاد بگیرم. ولی خعلی سخته… حالا علی‌الحساب به عنوان اولین تاتی‌تاتیا داشته باشید:   عینکم که خسته شد، چشم‌هایم را درآوردم. پست تعطیل بود که شلوارش را درآورد. انسان که طلوع می‌کند خورشید، پرده‌ی پلک را می‌کشد. خورشید که لخت می‌شود چشم، پرده‌‌ی پلک می‌کشد. […]

کارگاه پرسش نجات‌بخش

 کارگاه پرسش نجات‌بخش؛ تغییر از ابهام به تصمیم و انجام به کمک اَبَرپرسش   چرا در لحظه‌های بحرانی، حتی پاسخ‌های خوب هم ما را از بن‌بست بیرون نمی‌آورند؟ شاید مسئله، پاسخ نیست؛ شاید مسئله، پرسش است. بیاموزید که چگونه بپرسید. برای عده‌ای هیچ‌کاری دشوارتر از پرسش نیست و برای عده‌ای دیگر هیچ‌کاری آسان‌تر از آن. […]

چرا تلاش‌هایم دیده نمی‌شود؟ | سلیقه‌ی فرادست با قضاوت و نیاز چه می‌کند؟

نوجوان و بلا. عاشق این‌که گوشه‌ای دنج یافته که خلاص رفته از سایه‌ی «بهترین‌بودگی.» غنج‌و‌واغنج می‌زنم وقتِ هم‌گپی‌اش. بسندگی. بسندِش. داریم چنین مصدری؟ از آن‌ور خورده‌سرخورده‌ای، تاب‌ می‌خورد توی خاطراتم از دانش‌گاه. که رنج‌رنجان که: «چرا کسی تلاشم را نمی‌بیند؟» چپ‌و‌چول و زیرچشمی نگاهش کردم که «واه! حالا تو لنگِ دیدن تلاشت هستی؟ زیقی‌دوزای.» ترم‌های […]