خبری نیست که نیست | گزارش روزانه
ساعت ده و خردهای پریدم. دیدم ساعت نگذاشتهام برای یازده. ساعت را کوک کردم. روی چند؟ آفرین. روی ده. توی خواب و بلبشو و کشمکش بودم(فکر کنم وسط تعقیبوگریز) از خودم پرسیدم: «اگر ساعت ده و خردهای بیدار شدی و باید یازده بیدار میشدی و ساعت رو روی ده کوک کردی تا یازده بیدار شوی، […]
بساز و بنداز | گزارش روزانه
خب خب پابندِ نیکنویسی آنجا نیستم. به عهد و تعهدی قویتر نیاز داشتم. در نتیجه آستینِ رِ زدوم بالا و تو سایتوم یَک بخش گزارش روزانه اضافیدوم. بساز و بنداز. جایش را بساز، پستش را بنویس و تویش بینداز. بله شما دوستان هم اگر دوست دارید پیشنهادم اینکه به سایتهایتان بخش گزارش نیک اضافه کنید […]
شروع دوباره | گزارش روزانه
خنچه بیارید، لاله بکارید، خنده برآرید، میره به نیکگاه، علیزاده. دیری ری ری ری دیری ری ریری… بلهبرونه… بله بله مشتبا قطعش کون مشتبا. بله چه عجب علیزاده از اینورا؟ والا داشتم رد میشدم گفتم از خودم نیکی به جا بذارم بلکه توشهی آخرتم بشه و این صوبتا. سالواژهام: ارتباط – بینام و یاد خدا […]
حفاظت شده: محتوای کارگاه فکریشه 2
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
سایت ما، خانهی ما یا آموزش سایتداریِ بیرودربایستی برای نوبز
فلسفهی سایت «سایت، خونهی ما توی سیارهی گوگله.» طرفهای دو سال پیش، آموزش سایتداری با دوستیژیگربلا را با همین جمله آغازیدم. آره آره شبیه همان «شهر ما، خانهی ما» یا گندهگوزیهای املاکیهایی به نظر میرسد که میخواهند تا دسته بتپانند تویت. همان گویینگ تو د مون. ولی سایت همین است. هر سایت، عدد و رقم […]
چِلتَنِ آلِ زبان
گریستم. نمیدانم اثر فیلم هندی زیقکی بود یا میکوشم صرفا قضیه را بیندازم گردنش. که چس و سیسم نرود زیر تیغ و توی چشم شما همان دختر کلُفت توی وبیکارهایم باشم با نثرهای تیزوبز. گریستم. دیشب. مثل سگ؟ که نه. مثل آدم. مثل انسان. انسانتر از دیشب دیده بودم خودم را تا به حال؟ زانوهایم […]
کجای راهو اشتباه رفتم؟
از چپ. از راست. از بالا. از پایین. نمیدانم. درستیاش و راستوریستیاش را نمیدانم. فرمهای تازه و کمتر نوشته را میگویم. خلافآمد عادت، کاری کردن سخت مینماید. معمولا یا عالی از آب درمیآید یا ترکاری محض. دستوپایم را گاهی گم میکنم و گاهی «شیرهشیره» میروم توی کارش(شیره نه، آن شیره، شیر هست). دستوپایم را گم […]
مرگ بر خواب و خاطرات
چسب گردالو را تپوئید روی جای سوزن. زدم بیرون از آزمایشگاه. مکثی میان دو نیمه. که بروم آن دست خیابان و بپرم توی ماشین و سیمثانیه بعد خانه باشم یا پیاده گز کنم؟ و حدس بزنید چی؟ پیادهروی به قید قرعه برندهی امروز بود. یک ساعت و نیمی از روز را مستقیم به دل خواب […]
توتَم؟
لنگِ ظهر که افتاد روی کلهات پریدی. شاید به فلسفهی زیستن اندیشیدی یا شاید هم شاشیدی. شاید هم نه. نمیدانم. تویت نیستم. خَرخیز برداشتی. پستچی کم از ساعت ۱۳ میرسد. لطفا بتمرگید توی منزل و بسته را بگیرید. از امروز گور بابای گرمای وقتِ وبیکار. اندکاندک، اندکاندک، پنکهشارژی میرسد. زینگوزینگ زنگیدی به مامان. مثل همیشه؟ […]
نهضت تنباکون
تنم را دارم پس میگیرم. به همت کونم. البته من اخلاق پسگیری را دوست ندارم. بچگیام کارتَکی قربانصدقه برای مادرم نوشتم و دعوایمان که شد پسش گرفتم و خط زدم خطوطش را و بعدش؟ مثّ چی گریدم. اینروزها اما نه. تعارف ندارم. پس میگیرم. جایی نقطه میگذارم. چون اگر تو نقطهی نقطه را نگذاری، نقطه […]
خودشکافی و خودکِشافی و خودکِثافی یا فرم که بود و چگونه زاده شد؟
دوربین را میگذارم روی میز. چیکچیک. آناناسّ. سمتِ گودزیلای صورتم افتاده توی عکس. آنورم بهتر است. دوربین را کدام خری اختراع کرده؟ چرا فقط یک چشم دارد؟ راستراست زل میزند و ورت میاندازد تا سند حماقت تصویریات را ثبت کند. دوربینوفوبیا هم از انواع ترس است. من که دارمش. به هر جهت دارندگی و برازندگی. […]
اصل میدی؟
– گفت غذای رایگان میدیم بهتون. ملت هم قابلمهقابلمه آوردن دادن دست طرف و اونم با ماژیک اسمشونو نوشت که قروقاطی نشن و رفت که غذا بیاره. – خب؟ – هنوز رفته که غذا بیاره. راننده میگفت. که یارو رفته توی روستا و گفته قرار بر توزیع غذای رایگان است و ملت هم صابونزنان به […]
لوبیاپلونویسی
اول؛ آبوروغنداغ. دوم؛ نان یا سیبزمینی. سوم؛ یک لایه برنج. چهارم؛ یک لایه مایهی لوبیاپلو. بخش سوم و چهارم: چهار بار. «به سختی. به سختی.» وقتی دوستی پیامم میدهد که: «چطور مینویسی؟» پاسخم همین است. خوشبهحال آساننویسها، ما که بخیل نیستیم(گگگگ). امروز چشمم به عنوان کتاب «رها و ناهوشیار مینویسم» افتاد. دوباره. خواندمش؟ نه. […]
حفاظت شده: کارگاه پرسش نجاتبخش
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
پرسش چیست؟ | تعریف سوال و پرسشگری از پرسش
بابا ترمز کشید و فرستادم دم مغازه تا «بپرسم» ماستهایش تازه است یا نه؟ پایین پریدم و بدوبدو خودم را به پیشخوان رساندم و قد بلند کردم و «پرسیدم:» «آقا ماستاتون تازهن؟» بی که بپرسم از بابا «پرسیدن؛ یعنی دقیقا باید چیکار کنم؟» رفتم و «پرسیدم.» سقراط هم همین کار را کرده بود. پرسیده بود. […]