بساز و بنداز | گزارش روزانه

خب خب پابندِ نیک‌نویسی آن‌جا نیستم. به عهد و تعهدی قوی‌تر نیاز داشتم. در نتیجه آستینِ رِ زدوم بالا و تو سایتوم یَک بخش گزارش روزانه اضافیدوم. بساز و بنداز. جایش را بساز، پستش را بنویس و تویش بینداز.
بله شما دوستان هم اگر دوست دارید پیش‌نهادم این‌که به سایت‌های‌تان بخش گزارش نیک اضافه کنید که مگر شکم خالی سایت‌تان به قاروقور افتاد بنویسید و بیندازید به خیکش.
مینا طالبیِ قشنگم وقتی سایتش را طراحی می‌کردم گفت: «می‌شه رخدادک اضافه کنی؟ همون گزارش نیک.» بله که. نیک که که.

ساعت چند بیدار شدم؟ چه بدانم؟ خوابم؟ نمی‌دانم. فقط مثل همیشه آگاهم که به قدری قصه‌ریزه و قصه‌درقصه و فراداستان و داستان و این صحبت‌ها توی خوابم هست که حتی یادآوریش خسته‌ام می‌کند چه برسد به نوشتنش.

رفتم تستی که باید می‌دادم را دادم. دست صاحبش.

از دیشب افتاده‌ام به جان سایت. بازسازی و نوسازی و آخ که چقدر سخت که بخش‌های نوشتاری را از اول بنویسم و واخ که چقدر خوب که این یعنی تغییر. شکر. شکرالله. کاش اسمم شکرالله بود شُکری صدایم می‌کردند. وقتی هم پیر می‌شدم شِکَری. فقط خب قابلیت ددی رویم نصب نیست تا پدرشِکری شوم. البته باباشکری. ای باباععععع.

چرا ظهر را یادم نیست؟ فقط یادم است توی این لیوان‌دسته‌دارهای دیفالت چای‌خوری، چای خوردم و آی ننه چسبید.

امروز برق می‌رود یا نه؟ می‌خواستم آماده شوم بیایم وبینار نویسنده‌ساز از پرسش و پرسش‌گری و زبان‌اندیشی بگویم. می‌دانید چندهفته شده که نیامدم دیدن‌تان عشقا؟ که اطمینانی به رفت‌و‌آمد برق نبود. از خیرش گذشتم. باشد آدینه‌ی بعد.

باز با سایتم ور رفتم. دسته‌بندی و این صحبت‌ها.

با جوجوها بازی کردم.

این دست‌خط نهاییِ آزادنویسی که بهش رسیدم را دوست دارم. اما همیشه استفاده‌اش نمی‌کنم. فکر کنم بیش‌تر وقتی نخواهم ریخت آن نوشته‌ها را ببینم بروم سراغش. به معنای واقعی کلمه حالا می‌توانم همان لغت اختراعیَم را برای این آزادنویسی به کار ببندم: «دست‌دوزامی.» این هم به عشق سردوزامی.

رفتم جلسه‌ی بازخورد تمرینات بچه‌های کارگاه فکریشه‌ی 4. و کرک و پرم. دست بردارید ایهالناس از این‌همه خوش‌صدایی و زیبایی. من نمی‌فهمم چرا همه این‌قدر خوشگل و خوش‌صدا هستند؟ خب آدم می‌مانه روی کدام‌تان کراش‌سازی کند؟

از این‌که با جمعی کوچک و آگاه و دقیق داریم می‌رویم جاهایی که خودم تهناتهنا می‌ترسیدم بروم که مبادا گربه شاخم بزند، احساس خوبی دارم. در کمال بی‌تواضعی، از این‌که امکان و سنجه‌ای هم شدم برای بچه‌ها که شجاعت و منبع و پیش‌رو باشم در موضوعات و ساختارهایی و به قول دوستی «معیار»، راضیم. و این نه از سر غرور که از سرِ شوقِ دیدن جوانه‌ی بذرهای کوچکی‌ست که پاشیدم.
که مهردوستانی چقدر بزرگ‌قلبند که با پیام‌ها‌ی‌شان نوازشم می‌کنند. و با حرف‌های‌شان به تواضعم می‌اندازند. با بزرگی‌شان. بزرگ‌منشی‌شان.

به الهه گفتم معیارم زین‌پس در نشست‌و‌برخاست با افراد، «انسان‌های قدرشناس است و شاکر» و اگر جز این ببینم درنگ نمی‌کنم در ترک و حذف. البته در کنار صداقت و شفافیت. منظورم این نیست که بیایند از من تشکر کنند. اصلا منظورم «من» نیست. منظورم اتیکت و آداب است. منظورم شخصیت شاکر است. شخصیتی که دیگران را به قدری ارزشمند می‌بیند که رابطه‌اش را با افراد در قامت شبح‌وارگی اما هم‌زمان رصدکنندگی و شبیه‌سازی بنا نمی‌کند. این که زندگی موش‌ و شغال است. ارزشش کجاست؟

بعد جلسه گپکی زدم با دوستم، طلا. طلا. طلا.

بعدش هم نشستم آزادنویسی کردم و گزارشش را به دوستم دادم و بعدترش نشستم به قدری به کلمه‌ی «جاکش» فکر کردم و این‌ور و آن‌ورش کردم تا داستانکی بکشم از شکمش بیرون و سرآخر تانستم. این هم به عشق سردوزامی(2).

و بعدش گذاشتمش و گفتم: «زیر کرم کسره بذارم؟» گفتم ولش کن. قرآن نمی‌نویسی که هی فتحه و ضمه و کسره. حمیدکم که گفت کِرم خوانده نه کرِم، باز صدایی درونم گفت: «به سیستم یک هم اعتماد کنی گاهی اوقات بد نیستاااااا. والا با این نوناشون.»

بعدش نشستم به شام و مامان برایم از آن نیمرو هم‌زده‌هایش که عاشقش هستم درست کرد با خیارشور دست‌سازش. دست شما مرسی مامان از این تریبون.

بعدترش کمی چرخ‌و‌فلک خوردم توی اینستا و جلوسی با شیم‌سار رفتیم به رسم عادت و گفت‌و‌خند و شب‌چره و فعلا خداحافظ و بعدش هم الان اگر خدا و پیغمبر و صدوبیست‌و‌سه‌هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌نه پیغمبر دیگر اجازه دهند بروم فر بخورم توی یوتیوب و بعدش هم شیفتِ قلندری‌ام که به پایان رسید، بپرم به آغوش فرشته‌ی خواب و جیش، نی‌نی، بوس، لالا.

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *