بیدار شدم؟ بیدار شدم. گمانم چهلوپنجدقیقهای با هم کار کردیم. آزادنویسی کردم. آزادنویسی نباشد اولین کارم، اضطراب برم میدارد. یابو برم میدارد که روز را باختی. پس با آزادنویسی دهان اضطراب را میبندم.
گپی زدیم و رفتیم.
بعدش نشستم یکی-دوساعتی برای وبیکار مطلب را آماده کردم. بعله، پشت صحنه این خبرهاست. آزادنویسی کردم و جستجویی برای اطمینان بیشتر و بعدش هم رفتم سراغ کتاب دوستداشتنیام. درخششهای تیره. لعنتی این آرامش دوستدار، عجب آرامشدوستنداریست ها… نثرش از آن جاسنگینها که درنگ میطلبد ولی گمانم کاردرست که میگویند همین آرامشِ خطوخشانداخته به آرامش خواننده باشد. که میداند مسئلهای که دارد میکاودش توی کتاب، از اتفاقا خعلی هم صبر و درنگ میطلبد. کارِ کلاغخوانی نیست کتابش که تندوتند فقط ورق بزنی و بعدش بروی بالای تریبون.
ساعتی غرق بودم در کتابش و بعدش کاسهوکوزهام را جمع کردم و دنبال موسیقی ژاذاب برای اول وبیکار بودم که چی؟ آفرین رفتم دیدم اسکایرومم دارد میترکد همه چیز را حذف کردم و یادم رفت اصلا موسیقی یا موزیکویدیو بتپانم به حلقش. در نتیجه وقتی نشستم پشت رول اسکایروم برای اجرا دیدم چستا هم موسیقی نمانده. دست جنباندم و عروسک کاوه صالحی را ریختم کف کار و کار را جمع کردم. تمیز.
عجیب است که باز ظهر را یادم رفته.
آهان گزارش نیکم را ظاهرا ظهرها مینویسم. نوشتمش و انداختم کف سایتم و بعدش کف سایت اوستا و از درون گریستم که هنوز نرفتهام فلان چیز را بخرم. آن لالوها دیدم چرا درخششهای تیره را اینهمه وقت چاپیاش را نخریدم؟ پس زدم توی گوشش و کف ایسام از آن خوبهایش را یافتم و خرید.
کار دیگری که کردم این بود که پریشب مسئلهای از سرزبان حل شد و دیروز نشستم این حل معما را کردم پوستر آغازین وبیکارها معماری تفکر و خیلی زیاد حال کردم. هنوز جواب پیام باده را ندادم؟ ای داد بر من. پیامها توی ذهن من پاسخ داده شدهاند.
بعدش هم ناهار و بعدش هم وبینار شیما.
ادامهی باهمخوانی تفکر کندوسریع. آنهم توی لینک جدید. فنوتک. ما هم از شنبه علاوه بر ساعت 16 برمیگردیم فنوتک که تکنولوجیاش پیش رفته.
رفتم وبینار آغوی کلانتری. خوب بود. داستاننویسیام هم اینور و آنور میپلکید.
بعدش هم گرم کردم رفتم وبیکار خودم. وضوح بیشتر. آنچه رخ داده.
پرسش به نظرم از جنس انتزاع است و جسمانیتش و نیازبودگیاش در قامت دوچیز تجسد میابد: «گفتگو و دیالوگ.» یادم آمد رنج خودم هم همین دو بوده دیگر. گفتگو و دیالوگ. و نیاز من. نیاز ما. البته گفتگو و دیالوگ هم مثل هر چیزی موقعیت و امکان خود را دارد. خلاصه الان سرزبان وضعیتش روشنتر است. سرزبان؛ مدرسهی گفتگو و دیالوگ(همزبانی، زباناندیشی و زبانآموزی با پرسشگری). فکر کنم تا اینجا مسئله خوب پیش رفته. بعدش هم رفتیم سراغ موضوع جیزّی مثل مذهب و تأثیرش بر دیدگاه. اولش تلاش کردم گاردهای احتمالی را بیاورم پایین. چون وقتی قرار به صحبت دربارهی مذهب میشود انگار دکمهی آمادهباش آدمها را انگولک کردهای. همه حاضربهیراق دفاع یا حمله. شلکسسسس… ریلکسسسسس. از همان کتابه که هنوز اسمش را به بچهها نگفتهام(حال میدهد این وضعیت مثل کشف میماند، بازی کشف) این مولفه را به عنوان سومین عامل برشمردم و گپ زدیم که ببینیم اصلا مذهب با ما چه میکند؟ کجا گوش کنید؟ توی کانال سرزبان. همین را سرچ کنید توی تلگرام: «سرزبان.»
بعدش تماسی گرفتم و یک ساعتی حرف. بعدش هم نشستم بارگذاری محتوا و نوشتن یادداشت سرزبان و بعدش نوشتن یادداشت خودم. بازی فرمی را دوست داشتم. فرم مناسبی بود برای صورتبندی خستگی. به گمانم. سرشار از بود بود.
به صفحهی روزنویسی سایت آغوی کلانتری(کلونتری چرا راحتتره؟ نه از سر بیاحترامی ها، حرف آ حتی توی نوشتن هم زحمت میبرد) سر زدم و اوهو… چه کار خفنی. چه نابآبادی. گمانم باید استفاده کنم از این تکنیک وگرنه انبار روی انبار. دیدن نام کتاب «تقویم بیهدفی» اکلیلی و این داستانهایم کرد. کتابی که کتاب است. و برایش حرف بسیار است، بسیار.
خلاصه آن گوشهموشهها کارم را میکنم برای خودم و دوستانم و چه بسیار نکردهها و خواستهها و ماندهها. هوف.
بعدش هم لالایم آمد و گویا بازخورد شعر به درازا کشید و به جلوس نرسیدیم. خلاصه اینطوری.
آ-یّه.
زدزیاد.
اینم آدرس خونهزندگی من توی تلگرام:
https://t.me/channelelahehalizade