گزارش روازنهی 1 مهر
اوهو ساعت هشتوسی بیدارباش زدم. اما تا نهونیم غلتاغلت زدم و از جایم جم نخوردم. صبحها باید کاردک بزنند زیرم تا از رخت خواب کنده شوم. تازه آن یکساعت اول بیداری هنوز نیازمند نرمیوگرمی رخت خوابم. حسی شبیه بغل مامان میدهد. من هم بچهولوس.
خلاصه نهونیم جمعوجور کردم خودم را و نشستم به آزادنویسی. باید بیاغازم خواندن روزنویسی آغوی کلانتری را هم. خودم هم این ایده را بقاپم و با حفظ ارجاعورفرنس برای کار تخصصی استفاده کنم وگرنه، نه.
یکساعتی آزادانه نوشتم و هربار میگویم: «حقیقتا آدم چه آتوآشغالهایی که توی خودش جمع نمیکند.» دوستم قبل عروسی که لوازمش را جمع کرد تا برود خانهی شوهر چیزی شبیه همین گفت. ماند توی ذهنم و دیدم من هم کم آشغالجمعکن نیستم. خصوصا که مشکل بزرگم همان شلوغیپلوغیهای جاپاسفتکردهایست که هرروز باید از میانشان رد شوم و برسم به یادداشتروزانه و تأمل و این داستانها که اینروزها وقت کم میآید و آن لالوها لهولورده میشوم.
سارا گفت دونسخه. نسخهی مال خودت و نسخهی مال انتشار. گزارش روزانه را گفت. خیلی دوست دارم این ایده را. حتی خودم هم هی میگفتم گلچینش را بنویس به عنوان گزارش روزانه. اما مسئله این است که نمیدانم اگر منتشر نکنم دیگر میخوانمشان یا نه؟ الان توی کامپیوترم و گوشیم پر است از انواع و اقسام نوشتهها و حرفها و ایدهها و جستارهای نصفهونیمه یا کاملی که نمیروم سراغشان. منتشرشده را اما میخوانم و مرور میکنم و میشود راهی برای اینکه بسنجم و ببینم دارم چه میکنم؟
چرایی انتشار چنین پاسخی برای من دارد. بیرونانداختنِ بیبازگشت برای بررسی. بله میدانم هر چقدر سرمخفیتر باشی ژذابتری. هر چی رمزی بگویی ژذابتری و ملت بیشتر دنبالت میافتند و به نظر قابل اعتماد به نظر میرسی و حتی ممکن است متین و خونسرد و حریم خصوصیات قویتر به نظر آید. اما واقعیت این است چیزهایی که مینویسم مخفی نیستند. معلوم است که من آنجایی که نباید گفت و نباید نوشت را نه گفتهام و نه ننوشتهام. یعنی نوشتهام، نشر ندادهام. اما واقعیت اینکه در نوعی از خطای شناختی گمان میکنم آن وضعیت سرمخفی عمدتا از سر ترسی برای پنهانکاری یا کسب امتیازی یا سیاستِ دورویی عمل میکند. مثلا دیدهام کسانی که چون اگر واقعیتشان را بیپرده میکردند، معلوم میشد عجب گودزیلای هار و دزدِ سرِ گردنهای آن پشت نشسته و سر همین لامتاکام حرف نمیزنند و خب… .
نه اینکه هرکسی که سرمخفیست جاکش است ها، نه. ولی به طرز عجیبی اغلب سکوتهایی که دیدهام پشتش چیزی بوده که وقتی مشخص شده کاش مشخص نمیشده.
حالا من خودم هم ولم کنید راستیراستی ممکن است یککلمه هم حرف نزنم. اما امان از ارتباط و رنج ارتباط. حتی از این سطور. بگذریم.
کجاها که سرک نمیکشد آدم موقع نوشتن از روز.
گزارش نیک روز قبلِ امروز هنوز تأیید نشده. نمیدانم پس چرا باید هول بزنم برای ثبت. اینکه بنویسم دو روز هم بگذرد و تأیید نشده باشد کمی مخل است. چَرا؟ چون گزارش روزانه را میخوانم و مرور میکنم. جز تعهد، دلیل دیگر ایجاد بخش گزارش روزانه توی سایتم همین بود. که جلوی چشمم باشد تا خودم را ببینم و درگیر اینکه ندانم کی ثبت میشود نباشم. البته گلایهای از آغوی کلانتری نیست. از چراییام گفتم. سایت خودش است، عشقش بکشد هروقت بخواهد تأیید میکند. نخواهد نمیکند. وقت کند، نکند.
القصه. طرفهای یازده هماهنگ کردیم و از یازدهوربع سوت را زدیم و یکساعتی خواندیم و نوشتیم و جستجویی و برنامهای و گپی و گفتی و تصمیم بر برونسپاری موضوعی به دوستمان و تا درودی دیگر، بدرود.
بعدش رفتم محتوای وبیکار را آماده کردم و باز جانم بالا آمد. موضوع چه بود؟ جنسیت. که جنسیت با دیدگاه چه میکند؟ و مسئلهای بود عریضوطویل. نکته اینکه برای صحبت از این موضوع دنبال کلیشه و اشاره به اینکه تاریخ جنسیت چیست نداشتم. اول باید از چیستی جنسیت میگفتم و بعد از تأثیرش بر دیدگاه.
بین منابع مختلف ده-بیست-سی-چهل نکردم. بله. فکر کردید کردم؟ آیا من برای شما یک لطیفه هستم؟ گشتیدم و گشتیدم تا به منبع رسیدم. منبعِ مناسب و روشنگر موضوع.
درسبرگ را آماده کردم و حمام و برق رفت. رفتم آوارهی کویوبرزن پیِ سیمکارت ایرانسل که ببینم وقت بیبرقی اینترنتش میکشد؟
حالا قسمت خوب ماجرا. پول نقد همراهم نبود. اینترنت نبود و همراهبانک کار نمیکرد و دستگاه عابر برق نداشت و پول نمیداد. رفتنی پولم کشید. رفتم تا جایی که برق بود. ولی عابرها باز هم پول نمیدادند. اصلا گزینه پولدهی غیرفعال بود. رفتم سیمکارت را خریدم. کارت ملیَم را جا گذاشته بودم. با گواهینامه خریدم. به طرف گفتم اگر یک درصد احتمال میدهی مشکل پیشآید شمارهی مغازه را بده اسکن کارت ملی بفرستم. گفت نه.
رفتم. چون هنوز برق نبود و اینترنت نبود و عابر هم پولبده نبود مجبور شدم مسیری که با ماشین یکربع زمان میبرد را پیاده گز کنم. حدود 45 دقیقه. تازه همان مسیر صاف را هم نتوانم بروم. چون بلوار است و هنوز پیادهرو ندارد تا نزدیکهای شهرک و باید از توی خاکوخل میرفتم. زدم از آن شهرک عجیبوغریبه رفتم. که کلا فاز متفاوتی از فرهنگ دارد. ما به آنجا چیزی میگوییم که اینجا نمیشود گفت.
جایی با خانههایی زشتووازشت و بیسلیقه. با جوبهایی که بوی گوه میدهند و راهبهراه تعمیرگاه دارد و بوی چسب و روغن میدهد. چسی نمیآیم. از این میگویم که چرا فقط یکی-دو خیابان فاصله بین بخشهای مختلف چنان تفاوت فرهنگی و رسیدگی میسازد که فکر میکنی از کشوری به کشوری دیگر رفتهای؟
فرصتی بود برای تیزکردن حواس. شاهد خردهدعوایی هم بودم بین خانمی پیر و آقایی که داشت خانهای را با پتک برای بازسازی آماده میکرد. رسیدم خانه.
تندوتند حاضر شدم برای وبیکار. یادآوری را گذاشتم و پیام مسدودشدن سیمکارتِ نو به دلیل نقص مدارک آمد. ای بخشکی شانس. تازه یارو چهاربرابر قیمت اصلی سیمکارته را کرد توی پاچهام.
وبیکار را برگزار کردم. عجیب خوشگذشت دیروز. گفتیم و خندیدیم و خاطره و همزبانی و زباناندیشی و زبانآموزی و گفتگو و دیالوگ و تهش هم به عنوان جایزهی بچهها یکی-دوسانت از جلد کتابی که مولفهها را از آن درآوردهام(نه پس فکر کردید از خودم میآیم برای ملت سسشر میبافم؟ آیا من برای شما یک لطیفه هستم؟(2)) را نشان دادم و زهرا هادی خیلی زیبا برایم کامنت گذاشت:
«عجب کرمی داریدها.» صراحت زهرا و صداقت و بلاییَش دوستداشتنیست. الههنصیری هم متهمم کرد به کودکآزاری با این حرکت. من هم برایش خواندم به قول علیرضا آذر: «زندگی، سخت کودکآزار است» نیحیحیحی.
دوستانی بعد از مدتها آمده بودند که نمیدانم چرا باز ناپدید گشتند.
بعدش هلکوهلک راه افتادم رفتم سیمکارته را از شعبهی دو رفع مشکل کنم که طرف دبه کرد و دویستهزارتومن واسهی ارسال کارت ملی و فرم ازم گرفت. سگ خرابی کند بر دهانش.
آمدم. هنوز رفع نشده بود مسدودی. از بس برای سرفهام شربت خوردم، خواب بر من مستولی گردید. دوباره وقت نوشتن یادداشت رسید. نگاه انداختم از دو-سههزارکلمهای که نوشته بودم حداقل سه ساعت زمان میخواستم برای بازنویسی و این داستانها و من اما خسته.
میدانم باید کارهای اداری یادداشتم را اگر میخواهم از آن استخواندارهایش بنویسم صبح راستوریست کرده باشم. البته لذت این روزهای نوشتن را هم دوست دارم. روزنویسی و نکتهنویسی و فرمبازی.
دیدم همین خستگیم از نوشتم را بکنم سوژه. جالب است که قبل از نوشتن خستهام و بعدش خستهتر اما خستگیهایم هم با نوشتن یکی شدهاند.
محتوای وبیکار را بارگذاری کردم و پست روزانهی سرزبان را هم نوشتم.
بعدش با دوستانم جلوسیدیم و نقدوبررسی و تامام و تا دو-سه صبح دوباره غلت زدم تا خوابم برد.
سایت هنوز کلی کار دارد. دیروز گفتم به شیما نمیفهم اینهایی را که از اول میخواهند سایتی پر از دستهبندی و فهرست داشته باشند. من بعد دوسالونیم تازه دارم سایتم را از پوشک میگیرم.
آ-یّه.
زد زیاد.
https://t.me/channelelahehalizade