بله ناناعتم. چرا؟ چون سایتم و بخش گزارش روزانه شده بود انگوزهی نوشتن از روزهایم و این دو-سهروز که درگیر اسبابکشی سایت از این هاست به آن هاست بودم، فرصت و دسترسی هیچ انگولکی نبود. تا همین چند دقیقهی پیش هم داشتم هزارویک خرده مشکل و پشکل و ارور را از توd ماتحت سایتم میکشیدم بیرون.
حالا آغوی کلانتری هم طوری هی تهدید و ختهبهمشماشِ زمان فرستادن گزارش میگذارند که… من که نمیرسم تا دوازده شب. در طول روز بنویسم؟ من در طول روز دارم مدام مینویسم. یا دارم حرف میزنم. یا دارم گوش میکنم. کی بنویسم؟ من تازه دارم دزدی وقت میکنم واسهی آزادنویسی. بله توی آزادنویسیهایم چیزی جز بداهه و مشاهدهی ذهن و محیط و تن نیست. ولی خب… هعی…
البته دیروز را ننوشتم و پسپریزروز را. چقدر بد. شاید توی آزادنویسیهایشان نگاه کنم چیزهایی باشد.
دیشب تصمیم داشتم گزارش روزانهام را برعکس بنویسم. از آخر به اول. دوست دارم شیوههای مختلف روایت و فرم را. دیروز ممنتو بود. باید ممنتو میماند.
دیروز را باید بنویسم. دیروز جواهر بود. جواهر. یادم باشد هفت مهر سال پنج را. نمیدانم چهاش را منتشر میکنم؟ دیروز نور بود. گور بود. دور بود. کور بود. زور بود. شور بود. عطف بود. حرف بود. خیلی بود.
آناهیتا تو میگویی: «خیلی یک؟» من میگویم: «خیلی بود.» راستی چطوری آناهیتا؟ چقدر به یادت هستم و دلم میخواهد زنگت بزنم و هی میگویم طفلی سرش شلوغ است و سکوت خیار میکنم.
دیروز را اما مینویسم. بگذارید از امروز بگویم. از امروز.
دیشب که به قدری بامداد خوابیدم که شامدادیدم. ساعت هفتونیم دیلینگدیلینگ این انگولهی بیداری رید به خوابم. گوشی معمولا بغل بالینم است. اسمش را باید بگذارم زنگولهی پاتابوت. البته انگولهی پاتابوت.
یک چشمم خواب بود و دیگری بیدار. گفتم بخوابیم بچهها تا هشتونیم؟ چشمهایم حلهحله گفتند، به همهمحله گفتند و لالا. هشتونیم دیگر رویم نگرفت به خوابیدن. خیزیدم. خوابم هم دریوری بود. چیز خاصی نبود. یعنی بود. زبان بیانش نیست. من زبان بیان خوابم را هم پیدا کنم دیگر دستم از قبر بیرون نمیماند.
القصه. برپا زدم و سهصفحه صبحگاهی را بر جان زدم و چایی را بر تن زدم و به سایت باده و نگار سر زدم و مطالب را ورق زدم و چیزی که به ذهنم رسیده بود از حرکت توی سایت باده را چانه زدم و اینها.
کلی هم بروزرسانی میخواست سایتِ زبانبستهی طفلکی. ناناسش کردم سایته را. خانم علوی کامنت داشتید توی سایتتان راستی. سر بزنید. حالا ببینم جمبه از دخل سایت بگویم.
به باده گفته بودم که حقالناسی کن که بهترین ابزار انجام است.
وای کی وقت کنم سایت طفلکی خودم را سروسامان دهم؟
خیالم از کار سایت که راحت گرفت رفتم سراغ پختوپز درسبرگ امروز وبیکار. حالت عاطفی. این عاطفعلی آدمها چه فتنهها که نمیکند. باز گشتم لای منابعم و از این کتاب به آن کتاب که کدام کتاب؟ آهان این کتاب. هستی و زمان از مارتین هایبایدگر. ترجمهی سیاپشم جمادی. لعنتی با خودش گفته: «فلسفهی هایدگر سختخوان است، پس من هم سختخوان ترجمه میکنم.» ادیبسلطانی2 سلام. ولی نثر فلسفی را آنطور از آب درآوری هم هنر است ها.
خلاصه درسبرگ را آمادیدم و تلگرامیدم.
از جواهرِ دیروز پیرنگی درآمد و داستانی مشجر، رو به شفافیت برداشت. توی دفتر نوشتم که باید چه کنم؟ دارم همان میکنم. رنجی دارد جوانه میزند.
بعدش با شیما جلوسیدم و سارا را ندیدم و سارا جایت خیلی خالی بود از این تریبون. چه کردم؟ مطالعه کردم. جستجو کردم و باز هم نوشتم از داستان و رمان. و باز هم کار سایت کردم و جزئیاتی را توی نقل این ساعت فراموش کردم و آره.
بعدش نشستم به آزادنویسی. د بنویس. وای اصلا نمیخواهم دست بکشم از نوشتن. از آزادانه نوشتن. این روزها ناامیدی شیرینی را زندگی میکنم که پرستیدنیست برایم. با جوجهها ور رفتم و گازم گرفتند. بچه میخواهد تخم بگذارد و هی نمیتواند. نمیدانم چی را نمیتواند بپزد. لابد پوست تخم تشکیل نمیشود. بسکه غذا نمیخورند. پیر ما را درآوردند با این بدغذایی.
باز هم نوشتم و ناهار و بعدش وبیکار. روز آرامی بود. فقط یک مولفه مانده از مولفههای سازندهی دیدگاه. و عجیب که بچهها هنوز رفرنس اصلی را نیافتهاند. دست بجنبانید رفقا. از حالت عاطفی گفتیم. عاطفه نه. حالت عاطفی. فرق دارد. حالت عاطفی فضاست. در واقع ما در حالت عاطفی میشویم پذیرا و مکان عاطفه و این یعنی چی؟ یعنی مکان. ما میشویم مکان. قول دادم سرآخر برای بچهها تقسیمبندی مولفهها بر اساس زمان و مکان و میدان دید را انجام دهم.
وبیکارها را دوست دارم. چه چیزها که با نیروی این جمع نیاموختم. گفتمشان راستینترین دوستانم را وبیکاریها و همزبانهایش میدانم.
تمرین آزادپرسی کردیم و به سوال روز نرسیدم. اما دوستان، شما انجامش دادید دیگر نه؟
تلاش مهم است. کسانی که تلاش کردند توی وبیکارها الان دارند به جاهای خوبی میرسند. حمیدهوحدتی را به قدری دوست دارم که شاید روزی بگذارمش لای نانلواش و بخورمش.
بعدش پریدم توی وبینار و آزادنویسیِ دیگری و سیرنشدن ازش. بعد از آزانویسی رفتم پیادهروی. غماندوزِ خوشحال بودم. دو دور زدم و اینبار نه به بستنی که به کافه ختم شد. خدایا کومک. سارا من امروز هم قولم را شکستم. از فردا اگر من کارت و گوشی بردم با خودم سگ بریند به قبر صدام. هنوز معتقدم ماسالا مزخرفترین نوشیدنی دنیاست. از نوک زبانت تا مقعدت میسوزد از تندی.
کلی هم عکس گرفتم از آسمان و عکس برگ درختی که با نور روشن شده بود شعری در من جاراند و باراند و دواند و من هم گفتم شعرَکسِ امشب جور رفت.
عاشق این مسیر شدهام برای پیادهروی. خوبی شهرک ما این است که هیچ آشنا و نزدیکی این دوروبر نیست و اگر ریشوسیبیلت را شیشتیغ نکرده باشی و بزنی بیرون، نگران نیستی که قرار است با کسی فاصلهای کمتر از یک متر داشته باشی و پشمکهایت خجالت بیفروزد.
کلی فکر کردم. تصمیم گرفتم. خسته شدم. برگشتم. اینبار، خوشحالِ غماندوز.
به قدری خوابم میآمد و میآید و کار داشتم که جلوس لاممکن بود. شام کردم به قول فاطیشارژی و ماکارونی ماهیتابهای.
بعدش دراز کشیدم و چمباتمه زدم توی خودم.
دوباره دارم سایکو را بیوقفه گوش میدهم. لعنتی آن سازهای بادی. تف به تهیهکننده که توی نسخهی صوتی سازهای بادی را حذف کرد. تف.
راستی دیروز اوسکلانتری موسیقی بیکلامی که گذاشتند خیلی خوب بود. داندول کردم و حالا موقع آزادنویسی استعمال میکنم. غم مادرانه دارد.
بالاخره سایتم نجات یافت و کمی یوتیوبگردی کردم و باز هم از مطالعاتم نگفتم. امروز بیشتر دیالوگ خواندم و هایدگر.
معیار نقد، معماری نقد هم رسید دستم و چه لذتی بالاتر از لذت رسیدن بستهی پستی؟
راستی توی وبیکار هم خانم چیتگرها را با کتاب و این داستانها اذیت کردم و خانم چیتگرها هم که ماشاالله خنجر را تا دسته میکنند توی آدم با کتابداریشان.
دلم نامه میخواهد. نامهی پستی. کاش نامهای برسد دستم.
دیروز ختم نامهای شد که میخواهم تا آخرین روز عمرم بارهاوبارها بخوانمش.
کاش نامهای بنویسم. پست کنم. «ب» عزیزم، چند سال است که نامه برایت نفرستادهام؟ وقتش است نه؟
https://t.me/channelelahehalizade