جستجو کردن
بستن این جعبه جستجو.
جهان داستان

جهان داستان شما به درد مستراح می‌خورد

ریدمان یا چیدمان؟ خلآ یا خلاء؟ جهان داستان‌تان کُجیه؟

دوره‌ی مانگانویسی بود. اوستایش هم خوب می‌دانست دربه‌درِ سینن و شونن‌نویسی، سرِ خر را کجِ آموزشش کردیم. سرِ همین، الکی‌پلکی گرگیجه‌یمان نمی‌داد و تو همین دو ژانر می‌چراندمان و می‌چزاندمان و سوال‌پیچ‌گریش درباره‌ی روابط علت و معلولی داستان در کمتر از سه سوت حفره‌های پلات‌ را عینهو خنجر توی‌ چشم‌مان می‌فوروآند. توی پرانتز، ذات و ناف این ژانرِین را اغلب به نیروی جادو وجنبل بسته‌اند، پرانتز بسته.

آموزه‌گر هم هی خِرِمان را می‌چسبید که در جادو و جنبل‌سازیِ ماجرا، نوآور و خلاق و فرامنطقی باشید و بعد بچسبید به اصول.

از این جهت با دوره‌ی شعر مو نمی‌زد. «فرامنطقی باش اما اصولی.» غایت زبان اگر یگانگی این تناقضات نیست پس چی‌چی هست؟

ما هم دست‌مان به کم نمی‌رفت و توام با احساساتی نظیر بلاهت، حماقت و کثافت، نیروهای جادویی عجیب و غریب می‌ساختیم و شرم نیابتی توضیح‌شان را به جان می‌خریدیم و اوستا هم گاهی به‌مان کف‌گرگی و گاهی هم برای‌مان کف می‌زد.

اما چرا به وقت داستان‌نویسی مشتی انتزاعیات بی‌زمان و مکان می‌نویسیم و خودمان زودتر از هر کسی گم‌مان گور شده و داستان از دست و بال مان در می‌رود؟

چرا بلد نیستیم جهان و محیط داستان را بسازیم؟

پاسخ کوتاه: چون جهان برای‌مان عادیست. حتی عادی هم نه. محو. Blurry.

چرا بچه‌ها داستان‌گوی بهتری هستند؟ چون دنیا برای‌شان تنها چیزی که نیست، عادیست.

داستان یعنی نیرو. پلات یعنی نیرو. محیط و جهان یعنی نیرو و زبان یعنی نیرو.

درک نیرو یعنی فیزیک و فیزیک یعنی صورت‌بخشی به نادیدنی به گونه‌ای که تماما «بله قربان‌»گوی نیرو باشد. اگر نویسنده‌ بلدِ جهان‌سازی نیست، یعنی درکی از نیرو ندارد و پس ذهنش خیلی چیزها یلخی‌گوزانه رقم می‌خورد.

حالا این مرض نویسنده‌ی بی‌مکان و زمان را چطور حل کنیم؟ نیروی جادویی بسازیم. نیروی جادویی یعنی از بیخ‌ خلقیدن. یعنی مجبوری ذره‌به‌ذره را ببینی، تجسم کنی و ربط و بسطش دهی به این و آن و یعنی حتی پشیزی در داستانت نمی‌تواند واسه خودش راست‌راست راه برود جز اینکه نوکر نیروی جادویی داستان باشد و اگر هم خلافِ چنینی توی داستان سبز شده، چیزی نیست جز: «پلات‌ هول.» به فارسی ساده یعنی: ریدمان و نه چیدمان.

از خواص بی‌شمار نیروی جادویی‌سازی به جز رفع یبوست و رشد مجدد موهای سر، همین بس که نویسنده واقعا شروع به درک فیزیک و نیروی دنیای اطرافش می‌کند و می‌بیند اوهههههه این‌همه نیرو و محیط و جهان ریخته بوده دورش ولی چی؟ سر نویسنده به کونش پنالتی می‌زده و توان دیدن‌شان را چی؟ یُخ‌داشته.

تو بخت و اقبال نیروی جادویی نوشته‌اند: جهت آشنایی‌زدایی

حتی کتاب بیست کهن‌الگوی پیرنگ هم جای سنبل‌کاری و مشتی اراجیف‌ تکراری ردیفاندن نوشت: پلات نیروی داستان است.

اگر نیروی عادی به چشم‌مان نمی‌آید و خیال می‌کنیم محیط و جهان داستان یعنی کدام کوچه و محله و شهر و لباس و جنگل و در و دیوار و … باید بگویم باز هم ریده‌ایم. اگر نیروی داستان معلوم باشد، خودش منطقی و علت-معلولی آدرس خونه‌ی محیط و جهانش را می‌دهد و خود راه بگویدت کدام‌ وری باید رفت و این صحبت‌ها.

داستان‌های داغون و آبدوغ‌خیاری که مشکل پلات دارند، در واقع مشکل نیرو دارند. طرف می‌گوید: «این داستانیست درباره‌ی عشق.» ولی می‌بینی نه. این داستانیست که آسمان‌ها و زمین دست‌به‌دست هم می‌دهند تا به جمله‌ی آخر برسیم: «و آن‌ها … کردند (ازدواج/همدیگر را/ دهن یکدیگر را صاف).»

داستان را از آخر شروعیدن اشتباه نیست اگر هدف رسیدن به این پایان نباشد و هدف سفر برای کشف و احتمال رسیدن به این پایان باشد.

نکته‌ی اساسی همین‌جا بود. نیرو، حتی در جادویی‌ترین حالت، به میل کسی عمل نمی‌کند. نیرو وامی‌دارد. اینجاست که داستان دیگر باسمه‌ای پیش نمی‌رود. چون هسته‌ای قدرتمند می‌گوید: امکانات اینست و مشکلات این. چشمت کور، دندت نرم. بسوز و بساز.

سگ خورد. بیایید همین نیروی عشق را جادویی کنیم. تو شهری اگر کسی عاشق شود و به چشم‌های طرف نگاه کند، پودر شده رفته پی کارش.

حالا سوالات. از کجا فهمیدند علتش عشق بوده؟ چند نفر پودر شدند؟ جمعیت چقدر است؟ ساختار محیط ارتباط چشمی را زیاد می‌کند یا کم؟ بعد از کشف علت ساختار شهر چطور شد؟ اصلا شهر است؟ قبیله‌اند؟ فضاست و این هم از آثار ترکیبات گازی ابر‌نواختری آن طرف‌هاست؟ چشما‌نشان را می‌بندند؟ مثل فیلم گل‌های داوودی عشق و عاشقی می‌کنند؟ اصلا عاشق می‌شوند دیگر؟ ازدواج کورمال می‌کنند و همدیگر را هم کورمالانه می‌مالند؟ نسل‌شان چطور منقرض نشده؟ و هزاران سوال بی‌پاسخ دیگر. داستان اینطور ساخته می‌شود و زیقی از آب در نمی‌آید.

 

جادویی‌‌نویسی که درد بی‌جهانی و بی‌منطقی را درمان کرد بعدش دیگر چایی خوردن هم به چشم‌مان عادی نیست و نیرویی از پسش می‌زند بیرون که همان داستان است.

از خودم می‌پرسیدم چطور نویسندگان ژاپنی شاهکارهای مصوری مثل «تایتان مهاجم» و «جنون» با تمام ضعف و قوت‌ها، در جهان‌سازی و پیش‌برد داستانی درخشان عمل می‌کنند؟ دقیق که نگاه کنی نیروی جادویی داستان چسب و بست داستان‌شان بوده.

تا نیروی جادویی تایتان شیفتر و نفرین حواریون نباشد، بقیه‌ی داستان چیزی نیست جز خواب بعد خوردن آش و آبگوشت یا خیالات پسربچه‌ای چهار ساله.

جهان داستان آمریکا چگونه است؟ چرا اسطوره‌های آمریکایِ مدرن و بی‌باور به جادو، جادویی‌اند و فرامنطقی؟

جادو باور و دید و فرصت‌هایی جدید می‌آورد که لابه‌لای زندگی روزمره به چشم نمی‌آید و اگر هم بخواهیم برگردیم به جادو که یعنی عقب‌گرد. پس چه می‌کنیم؟ جادو را به کتاب محدود می‌کنیم و با ذهنیت علت و معلول در واقعیت به دنبال فرصت و امکان می‌گردیم. ریشه‌ی «آمریکا، سرزمین فرصت‌ها» احتمالا به این الگوی فکری هم بی‌ربط نیست.

خلاصه اگر نویسنده‌ی بی‌جهان و نیرویی هستید و ابر و باد و مه و خورشید و فلکِ داستان‌تان در کارند تا جنابعالی به آن جمله‌ی کوفتی پایانی برسید، بروید بیانیه بنویسید، با داستان چیکار دارید دیگر؟ جهان شما از قبل تنظیم شده و شما هم فقط عنتر و منترش هستید.

اما اگر واقعا دنبال نوشتن داستان، کوتاه و بلندید جهان را جادویی ببینید که باید لاوازیه‌طور بیفتید به جانش و علت و معلول برای این حجم جادویی که محاصره‌‌اش کرده‌اند بسازد و زندگی را زندگی کند تا ببیند این درد و روایت و مسئله و ایده به کجا می‌رسد.

داستان را زندگی کنید. زندگی هیچوقت عادی نبوده و نیست. عجیب است و نویسنده‌ی بی‌جهان، نویسنده‌ی بی‌زندگیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *