ناامیدم.
گاهی میپرسم چند انسان تا حالای تاریخ، این جمله را گفتهاند. با هر زبانی. اینکه ناامیدی خوبست یا بد، شناختی عمیق میطلبد. اما چطور ناامیدی به اصطلاح «بد» و «خوب» را از هم تشخیص دهیم؟
اصلا ناامیدی خوب یا بد چه معنایی دارد؟
احتمالا جملهی جادویی «خوب و بد نسبیه» به عنوان موسیقی پسزمینهی ذهنتان پخش شد. نه؟ ای بابا. رکب خوردم.
اما نکتهای که در این جمله راه به فرافکنی و بلاتکلیفی میبرد و به نوعی «ضد شناخت» عمل میکند همان «نسبیه» هست. پرسش این است:
در نسبت با چه نسبی است؟
مثلا زیبایی نسبی است در رابطه با سلیقهی افراد. اما سلیقه چیست؟ میل است؟ ساختار امیال است؟ ساختاری ذهنیست؟ ساختاری مغزیست؟ همهی موارد؟
اگر مسیر پرسش را بگیریم احتمالا سرِ درازی دارد. اما آن جملهی جادویی کذایی، سریع حکم را میدهد و پرونده را میزند زیر بغل ذهن و آنچه باقی میماند؟ لنگدرهوایی.
ناامیدی مثبت یا ناامیدی منفی؟ خوب یا بد؟
منظورتان + یا – است؟ معنایی دارد؟ سوال ریاضی حل نمیکنیم نه؟ یا مثلا ناامیدی مثبت موهایش را آبوشانه میکشد و «عروسکی شونه کرده؟» ناامیدی منفی هم از گردن به پایینش تتو است و ساقی محل است؟ یا ناامیدی مثبت کارکرد دارد و ناامیدی منفی کارکرد ندارد؟
بد نیست تکلیف این مثبت-منفیبازیها را همینجا روشن کنیم.
اول منبع اصلی و اساس آن «در نسبت با» را مشخص کنیم.
سنجهی سنجیدن خوب و بدمان چیست؟ تعریفش برایمان شفاف و واضح است؟
تعریف خوب و بد در نسبت با این سنجه چیست؟
سر جدتان دست از سر کلیگویی هم بردارید.
تعریف روشن و شفاف، یکی از کارکردهایش اینست که «جریان» ایجاد میکند. یعنی نیروساز است و انسان را به تکاپویی ذهنی-عملی و مداوم وا میدارد. نه اینکه بعد از چند روز حنایش دیگر پیش خودمان هم رنگی نداشته باشد.
مثلا: «تابآوری را تمرین کنید» هم شد راه حل؟ اول برگردید و تعریفی مشخص از شرایط دستوپا کنید. همین مرحله خودش نه تابآوری که «تحمل» یا «صبر» میطلبد که اتفاقا برخلاف تابآوری که نسبت مستقیمی با میزان شادی افراد دارد، از جنس درد و غم هستند.
ایجاد فشار مضاعف شادی، میزان رنج را افزایش میدهد.
مسئلهی من با توصیههای این چنینی، اینست که فرآیندمحور نیستند و جز کلیگوییهایی که راه به هیچ جریان و حرکتی نمیبرد، چیز دندانگیری نیستند.
انسان در ناامیدی دنبال جریان است. حتی اگر خودش هم نداند. یا صرفا نیازمند پاسخی در لحظه باشد.
حتی فردی با اعتیاد به مواد مخدر، در لحظه دنبال پاسخیست که او را به جریان خماری بکشد.
با این حساب، مثبت یا منفی؟ سنجهی شما چیست؟
مسئلهی ناامیدی چیست؟
به گمانم شناخت ناامیدی و فرآیندهای احتمالی آن، اینکه ناامیدی به عنوان یک مفهوم چگونه کار میکند؟
اما پیش از آن باید پرسید:
ناامیدی یعنی چه؟
از نگاه فلسفه، ناامیدی در نسبت با معنا تعریف میشود و ناامیدی یعنی بیمعنایی. همان بیمعنایی که نیچه در فلسفهی نیهیلیستیاش به آن پرداخت.
همینطور در نگاه دستهای دیگر از فلاسفه ناامیدی به عنوان شاهکلید ورود به دنیای فلسفه شمرده میشود که این تعریف نوعی از نگاه کارکردگرا به مفهوم ناامیدی است.
نکتهای که وجود دارد اینست که «ناامیدی» معمولا به عنوان بنیانی در نسبت با فلسفه و ادبیات قرار گرفته است که گاهی تعریف آن بیشتر از تعریف معنایی به سمت کارکرد، ساختار یا نمایش حرکت کرده است.
روانشناسی نیز ناامیدی را به صورت کلی در رابطه با میل به زندگی تعریف میکند.
اما واقعا ناامیدی چه تعریفی دارد؟
شاید بتوان امید و ناامیدی را در نسبت با مفهوم «انتظار» تعریف کرد. اما همین انتظار یعنی چه؟ آیا انسان میتواند بدون انتظار باشد؟
انتظار، پایهی امید و ناامیدی
در اعماق امید و ناامیدی انتظارست که به انتظار نشسته است. چگونه؟
انتظار ارتباط مستقیمی با آینده دارد. آن هم نه هر آیندهای. آیندهای در قالب روایتی خاص. اما این روایت خاص چگونه است؟
بد نیست پای ادبیات را بکشیم وسط.
به صورت کلی دو دسته داستان وجود دارد:
1- حادثهمحور
2- شخصیتمحور
انتظار حادثهمحور، روایتی از آینده است که در آن «من» نقشی ندارد. بلکه دست روزگارست که همه چیز را رقم میزند و ما هم ملیجکان و لعبتکان رقاص دست این روزگار.
انتظار شخصیتمحور اما روایتی از آینده است که در آن «من» نه به عنوان واکنشگر که به عنوان کنشگر(تصمیمگیرنده و انجامگر) عمل میکنم.
حالا آینده چگونه است؟
احتمالا ترکیبی از شخصیت و حادثه. اما اینکه انسان وارد مرحلهی انتخاب کدام شود است که مسیر امید یا ناامیدی و حتی امید سادهلوحانه یا شناختی و ناامیدی بهدردنخور و بهدردبخور را رقم میزند.
در واقع پرسش اینست: «به کدام وزن بیشتری میدهید؟»
احتمالا افراد زیادی در اولین واکنش خود را انتظاری شخصیتمحور معرفی میکنند. که «من» تصمیم میگیرم. اما آیا واقعا چنین است؟
منبودگی، به میزان زیادی ما را به سمت اندیشههایی از جنس «مالکیت خصوصی» میبرد که اتفاقا افزایندهی شادی و کاهندهی رنج است.
حالا واقعا چنین هستیم؟
همین الان بپرسیم از چند نفر آزرده و زخمخوردهایم؟
احتمالا فراوان. ساختارهای انتظارِ حادثهمحور، هنوز پرقدرت ادامه میدهند.
منجی و انتظار و امید و ناامیدی
چرا پریدیم به مبحث منجی؟
نگاه منجیمحور هم از نگاههای پرقدرت تاریخ بشر است. این منجی میتواند هرچیزی و هرکسی باشد. باور یا ناباوری به مفهوم منجی هم یک انتخاب شخصی و اجتماعی است که موضوع این مقاله نیست و هیچ نسخهی تجویزی برای داشتن یا نداشتن باور به آن در دست ندارم. بلکه درک این مفهوم به عنوان بخشی از پایههای امید و ناامیدیست که اهمیت دارد.
نگاه منجیمحور چگونه امید و ناامیدی را رقم میزند؟
تعریف منجی. تعریف منجی است که میتواند مسیر را مشخص کند. نگاه حادثهمحور به منجی، انتظار برای وقوع «یک تضمین بیرونی» است.
چنین وضعیتی تعلیقی از انتظار کشندهایست که عملکردش با شیشه و کراک همسانی بیشتری پیدا میکند و نتیجهی آن؟ انفعالی با فروپاشی تضمینی است.
شاید داستان بیابان تاتارها نه به عنوان نگاه منجی بلکه به عنوان نمایش انتظار برای وقوع «یک رخداد بیرونی» بتواند عمق مطلب را بیشتر روشن کند.
اما نوع دیگری از نگاه منجیمحور «معنامحوری» است. در این نگاه، انتظار نگاه بیرونی ندارد. اساس و ساختار آن تنها تجلی حاصل از فهم است که میتواند فهمهایی همانند را بیابد.
فرآیند ساختاری و کارکردی چنین نگاهی، پررنگسازی مفهوم «شناخت» و «مهارت حل مسئله» را در انسان هدف میگیرد. نتیجهی آن؟ تکاپو و جستجوی مدام.
با توجه به اینکه شناخت، فرآیندی مدام و بیپایان است، این انتظار نه لحظهای که فرآیندیست و به علت بناشدگی بر روی شناخت، پایانپذیر نیست اما مسیررشدی آن هم نتایجی مدام را رقم میزند.
تفاوت ویژهی این دو نگاه در «توقع وقوع» و کارکرد کنشی و واکنشی آن و ضمانت آزادی افراد است.
آزادی و انتظار ارتباطی دارند؟
به نظر میرسد داریم میزنیم جادهخاکی. اما در واقع در این مقاله تلاش میکنیم شاخههای مرتبط با مسئلهی امید را بکاویم تا شناختی دقیقتر از آن به دست بیاوریم.
یواشیواش در حال نزدیکی به هستهی قضیه هستیم.
انتظار حادثهمحور، تضمین وجودی و ماهیتی افراد به بیرون است. در این وضعیت ما در واقعی مهرهای هستیم که جریان باد و آب به اینسو و آنسو میبردش. نتیجه؟ وابسته به شانس یا احتمالات.
در این وضعیت شخصیت ما هنوز حضور دارد، اما عملکرد آن بیشتر واکنشیست تا کنشی و تصمیمگیرنده.
انتظار شخصیتمحور اما به نوعی بازپسگیری آزادی انسان از بیرون و امکان بروز شخصیت کنشی و تصمیمگیرنده است.
کنش میتواند واکنشبرانگیز باشد. اما نکته اینست که چرخهی واکنش به نوعی بیشتر وابسته به قوانین از پیش نوشتهشده ایست که مدام تکرار میشود. نتیجه؟ مهمترینش خردشدگی و گسستگی دستگاه توانی انسان است.
بازفهمی و معناسازی ناامیدی
و اما هستهی ماجرا.
نگاه دوگانه ضعفهایی از جمله سادهسازی مسئله را با خود دارد اما باز هم این دوگانهانگاری میتواند در مسیر شناختی گاهی راهگشا باشد.
وقتی الگوی ناامیدی را میشکافم گمان میکنم دو نوع ناامیدی داریم.
نه براساس کارکرد که بر اساس تعریف یا ماهیت.
1- ناامیدی زادهی بریدن،
2- ناامیدی زادهی گره نزدن.
ناامیدی به مثابه بریدن
بریدن، پس از پیوند میآید. و پیوند پس از اعتماد و اعتماد پس از شناخت و شناخت پس از جستجوی فراوان. به گمانم.
در این نوع از ناامیدی که در نهایت به فعل «بریدن» میرسد، ما با احساس «رکبخوردگی» جدی مواجهیم. زیرا بخشی از فرآیندهای مربوط به رویا، خواسته یا نیاز را به عهدهی بیرون قرار دادهایم و به انتظارش ماندهایم. اما احتمالات و قوانین ناهمخوان یا تصمیمات متفاوت، میتواند یک یا چند پایهی حیاتی ما را ترکانداز کرده و در کوتاه یا بلندمدت ریزش کند.
نتیجه؟ ما هم ریزش میکنیم.
شاید بتوان این نوع از ناامیدی را همان ناامیدی بهدردنخور نامید. چرا؟ چون ساختار و بنیان آن از همان ابتدا روی ضعف و آسیب بنا گشته است.
آیا چنین برداشتی از ناامیدی تضادی با موضوعاتی مثل «عشق و پیوند» و «مسئولیت» و مفهوم «دیگران» ندارد؟
شاید داشته باشد. اما نکته اینست که تعریف ما از این مفاهیم چیست؟ در این صورت ما میتوانیم بفهمیم درک ما از پیوند چیست؟
آیا پیوند را همراهی و همراستایی میبینیم یا پیچش و قطعیت زیستی؟
امکان یا قطعیت؟
انتظار برای قطعیت، تقریبا بیمعناست. قطعیت، قطعیست. اما انتظار برای امکان است که پاشنهی آشیل انسان است.
امکان، شدن و نشدن دارد. در این وضعیت و این آویزانی از صخره چه باید کرد؟
ناامیدی بهدردبخور هم داریم؟
گره نزن.
ناامیدی گرهنزده معنا دارد؟
ناامیدی گرهنزده ارتباط مستقیمی با آزادی انسان دارد. در این وضعیت آینده(به عنوان نتیجهی مفهوم امید و ناامیدی) بیش از حادثهمحوری، به سمت شخصیتمحوری حرکت کرده و اینکه احتمالات بیرونی چه واقعهای را رقم میزند، عملکردی دیگر-عملکرد شناختی و حل مسئلهای- میابد. چنین ساختاری، میتواند به عنوان یک ابزار یادگیری بیوقفه، امکانِ امکاناتی جدید را تضمین کند.
در ساختار ناامیدی بهدردبخور یا گرهنزده، برخلاف ناامیدی بهدردنخور، نیازمند پیوند است و همین پیوند اساس آن را میسازد. اما این پیوند که بیشتر معنای همراهی دارد است که تضمینگر آزادی انسان در هر شرایطیست. پیوند لزوما گرهخوردگی نیست.
تصویر گره یا برخورد در ذهن است که میتواند ناامیدی بهدردنخور را تقویت سازد.
پیوندگری همراهانه اما زایندهی امکانیست که لزوما نیازمند گسست و آسیب نیست. حتی امکان آسیب نیز هست، اما لازمهی این ناامیدی نیست. به نوعی، همیشه راهی هست. مسئله یافتن راه آن آینده است.
جمعبندی:
اینکه بگویمم: «هرگز ناامید نباش» خودش میتواند اضطرابی مضاعف در انسان ایجاد کند. پذیرش ناامیدی در کنار امید، نگاهی انسانمدارانهتر را به همراه دارد. اما چه نوعی از ناامیدی؟
تفاوت عمدهی دو نوع اساسی ناامیدی در ساختار بنیانی آنهاست.
1- ناامیدی ساختهی بُریدن که میتواند تقویتگر ضعف و آسیبهای حتمی روانتن انسان در کوتاه یا بلندمدت باشد.
2- ناامیدی ساختهی گرهنزدن که نه تنها نافی مفهوم «پیوند» نبوده که تضمینگر امکان پیوند است. در این از ناامیدی با بازتعریف و معناسازی متفاوت دربارهی پیوند، میتوان با افزایش «امکان،» امکان همراهی یا تغییر را بدون التزام به آسیب برای انسان فراهم کرد.
حالا اگر به لیست ناامیدیهایمان نگاهی بیندازیم، شاید بتوانیم با تعریف هر کدام در این دستهبندی دوگانه، امکان بازتعریف و تغییرشان را ایجاد کنیم.
ناامیدی بهدردنخور یا ناامیدی بهدردبخور. انتخاب شما کدام است؟