گزارش 5 مهر 1405
گزارش دیروز را منتشر نکردم. چون همهاش را ننوشتم. حالا باید بنشینم و مخم بترکد تا یادم بیاید چه بود و چه کرد و چه شد.
صبح زودتر بیدار شدم. نه یا نه و خردهای. بعضی کارها را پیش انداختم. محتوای وبیکار را پختاندم و توی جافایلی تپاندم.
مبحث به قدری مهم و ویژه شده که نمیتوانم بدون تصمیمگیری دقیق دربارهی منابع کار، سوت پایان و جمعبندی را بزنم و هرروز لای کلی منبع که نصفشان هم ترجمه ندارند غلت میخورم تا جان کلامی ارزشمند پیدا کنم.
منابع انگلیسی را قول بارگذاری دادم. اما باید همان قسمت را فقط بیاورم و توی کانال قرار دهم.
منبع دیروز و امروز هم خارجکی بود.
امروز رسیدیم به بحث زیبای رشته. که رشته چطوری دیدگاه ما را رشته.
کاش زودتر بتوانم به آنچه منتظرم برسم. پافشاری کنم؟ نه.
با شیمسار جلوس صبح را رفتیم و کاروبار و من هم کماکان درگیر منابع بودم و تصمیمگیری. برای کارگاه هفتهی آینده، منابع را گلچین میکردم. هنوز هم دارم میگردم. اسم کارگاه؟ بچههای وبیکار و کارگاه قبلی میدانندش. نیحی حیحی.
احساس ندامت.
اعترافاتی روشن و دشوارگشا. تشنهترم از همیشه به آزادنویسی. تازه دارم میرسم به جاهای خوب. خداوندا یعنی بعد از دیگر نمیدانم چندسال. هفت-هشتسال آزادنویسی، تازه لایههایی کنار رفته و لالوهایی دیده شده. حفاری بود و هست. هوف. احساس راحتی میکنم.
آماده شدم برای وبیکار.
واریزی.
هنوز فرصت پاسخ نشده.
کتاب دیالوگ را خطبهخط میبلعم.
برگزاری وبیکار. مینا طالبی عزیزم اولبار بود که آمد و چه خوش آمد. به زودی به سایتش سر میزنم. به سایت لادن هم سر میزنم. دیروزش سارا از طراحی سایتم تعریف کرد و لپهایم گل انداخت. ممنیون سارارارا.
توی وبیکار از رشته گفتیم و چهار بخش کار کردیم.
اول تمرین: آزادپرسی. 5 دقیقه بیوقفه پرسشنویسی و رهایی.
دوم ترویج: سوال روز. این حرکت را همان اولی که سرزبان را راه انداختم تلاش کردم جا بیندازم. سوال روز. سوالی که امروز ذهنتان را مشغول کرده و دوست دارید بکاویدش و البته بکاویدش. همینطور تمرین دیالوگ و پرسش و پاسخ و پرسش و پاسخ و پرسش و پاسخ. قدر 5 دقیقه.
سوم تدریس: این بخش هم همان قسمتیست که با هم درراستای پروژهی سالانهی معماری تفکر یاد میگیریم. بخش یادگیری در واقع.
چهارم گفتگو و همزبانی: پرسش و پاسخ میکنیم و مهمانانی که از بهترین دوستان سرزبان هستند برایمان سوغاتی میآورند. با آموزاندن آموختههایشان.
این ساختار را نوشتم برای دوستانی که دنبال ساختار وبیکارهایم بودند. بفرما.
بعد از وبیکار رفتم وبینار. تمرین و نوشتن و لذت نوشتن. پیشنهاد کارگاه «ترویج» دادم. این لذت یادگیری برونسپارانه را با هیچ چیز عوض نمیکنم. سخت است تنهایی دنبال آموختن. وقتی از منبعی مطمئن و کاربلد میشود آموخت، چرا فرصت را از دست داد؟ با تچکر آغوی کلانتری.
بعدش باید میرفتم بیران. رفتم بیران. چقدر خوب است که کرج هم دیگر بیآرتی دارد و توی ترافیک تخمی شهیدبهشتی گیر نمیکنم. به قدری این خیابان شلوغ است عصرها که اصلا حالم بد شد.
ولی حالا خوش میگذرد. از این سر کرج تا آن سرش نیم ساعت.
خریدی کردم و برگشتیدم و تندی پستم را بازنویسیدم و منتشریدم.
راستی دیروز گفتم فردا بازنویسی میکنم پست معرفی را. نسخهی سایتش انجام شده و حالا باید بیفتم دنبال تعمیرات سایت.
احساس ندامت مجدد. مایهی تأسفند انسانهایی که عمدهی عاطفهیشان حسادت و حقارت است. ایو.
بعدش هم جلوس با شیمسار و خنده و خاطره و نقدوبررسی و لالا.
آ-یّه.
زد زیاد.
https://t.me/channelelahehalizade