گزارش روزانه 10 مهر 1405
دیروز کی بیدار شدم؟ زودتر از ده نبوده احتمالا.
مشکل دستم عود کرده و نمیتوانم با انگشت اشارهام تایپ کنم. دستم بیحس میشود. همیشه یک مانعی هست خلاصه. یک رنجی. برای نوشتن. بلند شدم. کمی آزادنویسی کردم و بعد نشستم به بارگذاری و سئوسازی مقالهی باده توی سایت تئاتراه. چقدر این سایت را دوست دارم. راستی باده هنوز عکس پست جدید را نفرستاد که.
با دوستم جلوس را پیش بردیم. کمی مطالعه کردم.
بعدش با دوستی دیگر دو ساعتی گمانم حرف زدیم. لابهلای حرفها اولین باران پاییزی آمد. یَک رعدوبرقی هم زد که خیالم برد اتمی را زدند.
پشت پنجره ایستادم. هوای ابری رنج زمان و مکان را باز میگرداند. دیروز کوشیدم این را هم بگذارم توی پروسهی بازنگری و بازفهمی برای رهایی از زمان و مکان.
آش از دیروز مانده بود. توی هوای بارانی میچسبید. گرم کردم و خوردم. با کشک زیاد. بعدش به کارهای عقبماندهام رسیدم.
هنوز رخوت توی تنم است. گمانم پاییز دارد تأثیرش را رویم میگذارد و غم عالم را میریزد توی دلم. البته دیدم دیگر از پاییز متنفر نیستم. اما دوستش هم ندارم. شبهای طولانی غمگینم میکند و رنج آغاز و پایان جهان و اینکه فقط نخطهای فاکینگ میکروسکوپی هستم در جهان و غبار گذرا را یادم میاندازد. راستی گفتم اسم مستعارم چه بوده؟ غبار کهکشانی. گمانم آن زمان هم همین رنج را داشتم که این اسم را برگزیدم. دوستم میگفت: «چرا خورشید نه؟» و سمیهی درون من: «چه ربطی داشت؟»
شبهای طولانی را دوست ندارم چون تمام جهان شب است. تاریک است. و این تاریکی کوچک نشانش میدهد اما در حقیقت فقط تهیست. تاریکیهایی که به نظر میآید بعدشان هیچی نیست و بنبست است و هر چه پیش میروی میبینی تمامی ندارد. دوست ندارم شب را.
سالهاست که دوست ندارم شب را.
وقتی برق میرود و آسمان شب ظاهر میشود زنگاری از گذشته و کهنبودگی به چشمم میآید. همهچیز قدیمی میشود و من حس میکنم بیابانگردی هستم که راه صحرا گم کرده. تمام شواهد و دلایل چنان علیه شبند که دلیلی برای دوستداشتن نیست جز وقت خواب که چشم استراحتی کند. روز است و نور و روشنایی که غم زمان و مکان را میبرد از دلم.
کارهایم را انجام دادم. محتویات کارگاه را مرتب کردم و منابع را قطعیتر برگزیدم. رنج من، گنج من. پرسش از زبان رنج. اسم کارگاه این است. فکر میکنم قسمت عمدهی رنجهای ما ناتوانی در دیدن است. در انکار. در فرافکنی. گمانم بیشتر گمان میکنیم رنجهایمان را میبینیم.
بعدش حاضر شدم و رفتم کافه واسه نخطهگذاری جمبه. سفارش را گرفتم. چهل-پنجاهدقیقهای طول کشید تا حاضر شود. نشسته بودم بیرون. همان میزوصندلیای که دوستش میدارم. بادکنکی سبز با نخ به طاق ورودی خانهی بازی وصل بود و باد میبردش تا محدودهای معلوم. عکس گرفتمش. در دل شب و تاریکی، این بادکنک ولِ بالای سرم بیشتر یادم آورد که نخطهایم در فراخنای تاریکی. شعرم آمد. سرودیدم. استوریش کردم. باران آمد. رفتم نشستم تو. صدای آهنگ داشت سرمرا میبرد. بوی سیگار و قهوه. عوق.
باران قطع شد ولی جای من دو پسر جوان نشسته بودند پشت آن میزوصندلی و تاس میریختند و تختهنرد بازی میکردند.
سفارش را گفتم پک کند. بردم. با مامان خوردیم تا ببیند اگر خوشش میآید بعدا برای آنها هم بگیرم.
بعدش نشستم به نوشتن پستی که جملهی اصلیاش حاصل گفتگو با الهه نصیری بود.
که سانسور در نوشتن از کجا پدید میآید و کلماتی که در گفتار زندگی دارند چرا در نوشتار سانسور میشوند؟
دو ساعتی زمان گذاشتم برایش. دوست داشتم آن پست را. آن موضوع را.
بعدش با دوستانم جلوسیدم و بایبای ما رفتیم.