خاطرات آسفالت‌شده | گزارش روزانه

گزارش 14 مهر 1405

ساعت پنج صبح دیلینگ‌دیلینگ می‌کند ساعت. باید برخیزم و هلک‌و‌هلک بکوبم، بروم تهران و کتاب‌هایم را بگیرم. کتاب‌هایی که اگر منتظر پست‌شان بودم، حالا حالاها منتظرشان بودم و من بی‌قرار و نیازمند زودتررسیدن به‌شان.

قبلش باید می‌رفتم حمام و شوخ سر وا می‌کردم. چشمم وا نمی‌شد. شب ساعت سه‌و‌خرده‌ای تازه چشمم گرم خواب شد. مدت‌هاست بدنم به کم‌خوابی واکنش میگرنی و درد گردن و کوفتگی می‌دهد. دیدم اصلا مغزم بیدار نمی‌شود و توی جایم می‌نشینم، غش می‌کنم. گفتم یک‌ساعت دیگر بخوابم. کم از یک ساعت خوابیدم. شش بیدار شدم و حمامی حسابی.

عجله نداشتم و می‌دانستم دیرم می‌شود. درواقع تمام هولم این بود که قبل از یازده بازگردم و به جلوس‌مان برسم که شواهد و قرائن نشان از نرسیدن می‌داد. پس غصه را گذاشتم لای نان‌و‌کنیروپره و قورت دادم. توی پلاستیکِ بازمانده‌ی نان‌سنگک، مورچه‌ها رژه می‌رفتند. عوقم گرفت و رفتم لواش برداشتم. من نمی‌فهمم این مورچه‌ها از کجا راه پیدا کردند به خانه‌ی ما. همه‌جا هستند. دیگر حتی توی روشویی هم در جستجوی قوت‌و‌غذا می‌گردند و شده‌اند مصیبت که قبل از باز کردن شیر از دستمال‌توالت برای نجات‌شان مدد بگیرم که نروند توی فاضلاب.

چایی چسبید. هوا خنک. فکرم شلوغ. حوصله‌ی آرایش نداشتم. لکه‌ی بستنی افتاده بود به پیراهنم. شستمش و با اتو خشکش کردم.

رژ و خطی باریک ته هر چشمم کشیدم و راه افتادم. آهان یادم نرود. برگشتم. قرنطینه را گذاشتم توی کیفم که در سفر مترویی از کرج تا تهران بخوانمش.

خطی‌ها نبودند. مجبور شدم با شخصی بروم. راننده آقای پیری بود، خنده‌لب. من اما توی شخصی، می‌روم توی لاک دفاعی و صدا و لحنم را جدی و کلفت می‌کنم حتی. بله تفاوت دیدگاه زن‌و‌مرد. مردها شاید پریدن توی شخصی و رفتن سوی مقصد هیچ بار فکری و حساب‌کتابی توی مغزشان راه نیندازن. اما زن که باشی توی آن لحظات داری مدام نقشه می‌کشی و حواست به هر جم‌خوردن راننده و بقیه هست که مبادا دست از پا خطا کنند.

خلاصه بنده‌خدا رساندم تا اولین مقصد. پریدم توی تاکسی. عه‌عه‌عه. عکاسی بلبل را هم خراب کرده‌اند تا عرض خیابان را افزایش دهند. حالا که سمت کاخ شمس را نمی‌شود گسترش داد کاش عوض چهارلاین آن‌ور و این‌ور، دولاین، خط بلوار را جابه‌جا کنند و به هرطرف سه‌لاین اختصاص دهند. نه؟

ترافیک امیران هم برداشته شد.

راستش اصلا ناراحت نیستم. این بلوار، ابرِ غلیظ تداعی و احساسات گذشته را دارد که هیچ‌کدام برایم خوشایند نیستند و غبار کهنگی روی‌شان نشسته. دوست‌ دارم که سروشکلش کاملا عوض شود. اما خب حیف و غصه از درختانِ قطع‌شده. حیف. واقعا حیف. البته استاد دانشگاهمون می‌گفت: «عریض کردن خیابان‌ها هیچ کمکی به ترافیک نمی‌کند. فقط ماشین‌های بیش‌تری را به خودش راه می‌دهد.» راست می‌گفت.

رسیدم مترو. شانس‌و‌اقبال که متروتندرو رسید و قرار بود فقط نیم‌ساعت تا رسیدن به مقصد زجر بکشم.

به هوای زمانی که تهران سر کار می‌رفتم نشستم دست راست که آفتاب نیفتند توی چشمم. ولی آن موقع، ساعت شش صبح توی مترو بودم نه هشت صبح. خلاصه که زیق آفتاب چنان چشمم را زد که پدر با مادر نکرد. خورشید توی پاییزوزمستان به زمین نزدیک‌تر است و درخشندگیش بیش‌تر است. به خاطر همین توی این فصل‌ها باران و برف بیش‌تر است. چون درخشندگی، میزان تبخیر را افزایش می‌دهد ولی چون زمین مایل است سرد می‌شود وگرنه آفتاب زمستان‌و‌پاییز کم از تابستان ندارد. این درخشندگی، همان موقع صبح چشمم را زد. حتی با عینک آفتابی هم چشمم اذیت می‌شد.

عینک طبی‌ام را جا گذاشتم و با همان چشم‌های آلبالوگیلاس‌چین، قرنطینه را آغازیدم. بارها خوانده‌امش. منتهای تا صفحه‌ی 13. دیروز دیدم نشان‌گر باز هم لای همان صفحه گیرکرده و هیچ پیش‌رفتی نداشته. ولی شخصیت سامی چیزی داشت که همان اول‌بار که خواندمش جذبم کرد. افکارِ توی مهمانی. خاطرات تمام مهمانی‌های زندگی و حرف‌های نگفته و توی دل و مشاهده‌گری‌‌ها می‌پیچد توی مغزم.

باز خواندم و توی آن نیم ساعت رسیدم تا همان صفحه‌ی 13. دوباره. عجب چرخه‌ی باطلی. خانیم بلند‌بلند حرف می‌زد. روبه‌رویم دختری شاغل بود که اعصابش بهم ریخت و به من غرغر می‌کرد از دست آن خانم.

حواسم اصلا به فروشنده‌ها نبود. به قول آتی، ما اقتصاد دنیا متحرک کردیم و آوردیم زیر زمین و روی ریل. بازار مترو.

خاطرم هست خانمی گفت سوار مترو شدم بروم بازار، توی مترو همه‌ی خریدهایم را خریدم و برگشتم خانه. ارم سبز پیاده شدم و پریدم توی خط کلاه‌دوز تا انقلاب.

توی مترو دختری دوازده‌ساله روبه‌رویم ایستاده بود. همه‌چیزش ریزه‌میزه بود. کپی کلاه‌قرمزی بود و موهای نامرتبش شبیه لانه‌ی کلاغ بود. بامزه. حتی پیراهنش راه‌راه بود. عین کلاه‌قرمزی. دلم می‌خواست بگویم آقای رارنده را بخواند. با این‌که بچه بود، آرایشی سنگین و پروپیمان داشت. هفت‌قلم. موقع پیاده شدن صندلیم را دادم بهش. بدون صدا و خجالتی گفت: «پیاده می‌شم.» کلاه‌قرمزی رفت. جلو زدم ازش. مترو مفتی بود. اتوبوس‌ها هم فعلا مفتی‌اند.

دختر نوجوان دیگری هم بود که بینی‌اش را مدل فینیان عمل کرده بود. صورت ناز و گیرایی داشت. هیزی کردم؟

رسیدم انقلاب. شلوغ. پلوغ. فقط آن روز کذایی بود که نازلی آمده بود و تهران شده بود قبرستان. لعنتی‌ها آن روز به جز من و نازلی و سوگند، سرجمع، دو-سه‌نفر دیگر توی خیابان بودند. همّه‌جا هم تعطیل. امروز دوباره لیان‌شانپو بود تهران. رفتم فخررازی. چه می‌دانستم آن پلاکه دست چپ می‌شود یا راست. حس ششم می‌گفت: «بپیچ راست.» پس پیچیدم چپ. چون الگویم رونالدینیو است. و حدس بزنید چی؟ کل مسیر را برگشتم چون پلاکه همان دست راست بود.

رسیدم دم ساختمان. در پارکینگ. خب باز بود؟ نبود؟ عه باز بود. رفتم تو. چندباری اعلام حضور کردم تا مردی باریک و عینکی از لابه‌لای کاغذ و کتاب زد بیرون و اسمم را پرسیدم و رفت بالا و سفارشم را آورد. آسانسور دارند لعنتی‌ها توی مغازه و دفترهای‌شان. آسانسور باز برای حمل کتاب را می‌گویم. من هم دلم می‌خواست سوار شوم.

روی سقف آسانسور سوار شده‌اید؟ من شده‌ام. اولین بار که مثلا مهندس شده بودم، ساختمانی نیمه‌کاره بود پروژه و سوار سقف آسانسور می‌شدیم و می‌رفتیم روف‌گاردن.

کتاب‌ها را که گرفتم، بدوبدو خواستم برگردم که از پشت خودم را کشیدم که چُشّه. چت است؟ این‌همه راه آمدی، به قرار هم که نمی‌رسی، حداقل انقلاب را بگرد لعنتی.

خلاصه سر خر را کج کردم و با سرعت چس‌گام برثانیه، انقلاب گردی کردم. الهه نصیری راستی آن کتاب‌فروشیه که تخصصی کتب معماری می‌فروشد را هم دیدم. دوتا کتاب هم برایت دیدم. نازمان و نامکان. دیدم تقویم‌باطله‌ی صورتیِ گوگولاسیونِ دفتری، مفت‌تومان. دوتا خریدم. هر فروشگاه و ناشری وسوسه‌ام می‌کرد بروم توی مغازه‌یشان. چندتایی را رفتم. رفتم نشر چشمه. خب، کتاب خوب کم نمی‌آورد. گربه‌ای سفیدونارنجی روی کتاب‌ها لش کرده بود. ناناسش کردم. که با دستش، آرام دستم را عقب زد و گفت: «بسه داداش، من بچه نیستم.» خواستم مرگ قسطی سلین را بخرم. یک فاکینگ میلیان و ششصدهزار ادلار.س تازه قیمت قدیم. دست رو هر چی می‌گذاشتم زیر یک میلیون نبود. همان کتاب‌ها سه‌ماه پیش، سنگ بترکد هفتصدتومان بودند. حرف‌وسکوت کیانوش را نداشت. عوضش درس‌گفتار ادبیات اروپا را گرفتم. گالینگورش را. روس را دارم. ولی مقوایی‌اش را.

برای یوتاب هم کتاب مفصل و سنگینی دیدم از افسانه‌ها و آداب‌و‌رسوم ایرانی از عصر شاه‌وزوک تا معاصر.

حالا نکته‌ی جالب. این کتاب‌های گالینگور، قدیم‌ندیم‌ها به جز عطف، روی‌شان هم طلاکوب بود. این رویش فقط جای عنوان است و عطفش طلاکوب. پّیشّ.

نیم‌ساعت قدم زدم توی انقلاب و دوتومان پیاده شدم. همان‌جا فهمیدم پیاده‌روی توی انقلاب مضر است و گفتم دیگر برگردم. پریدم توی مترو. داشتم کتاب‌هایم را می‌خواندم که دو ثانیه قبل بستن در فهمیدم رسیده‌ام شادمان. پریدم بیرون که بروم صادقیه و از سر خط سوار شوم.

مترو چس‌ثانیه قبل از راه‌افتادن قطار گل‌شهر رسید. پریدیم تویش. راه افتاد.

به بکس خبر دادم که همراه‌شان می‌خوانم. باز هم قرنطینه خواندم. گذشتم از نفرین 13ش.

تا نوزده خواندم. لعنتی فونت ریز و قدیمی‌اش پدر چشم آدم را درمی‌آورد.

زود گذشت. خواندم. مامان زنگ زد. دیگر نخواندم. بقیه‌ی مسیر گذشت. از پسرک فال‌فروش، فال نخریدم.

رسیدم گل‌شهر. توی راه دیدم سمت پل فردیس و رودخانه‌ی خشک‌شده‌اش بلوک بتن چیده‌اند. چه خبر است؟

پریدم توی خطی‌ها. خداروشکر صندلی عقب دودوست نشسته بودند و من نشستم جلو. با آن‌همه باروبندیل حوصله‌ی صندلی عقب نداشتم.

خانمی میان‌سال سوار تاکسی شد. دویست‌متر جلوتر خواست پیاده شود. دویست‌هزارتومانی داد به راننده. راننده اعصابش گوه‌مرغی شد و گفت چرا زودتر نداده؟ چرا از اول نگفته؟ زن به روی خودش نیاورد و خواست پیاده شود. مرد متعجب ماند. گفت شماره کارت بده.

مرد شماره را روی کاغذ داد. زن گرفت و رفت. راننده فریاد کشید که شماره را کجا می‌برد. شماره را گرفت و دویستی را هم گرفت و هفتادوپنج تومان تحویل زن داد. زن مدادم با لهجه تکرار می‌کرد: «صدّ چّومن دیگه هم بده.» مرد داد. تازه بیست‌و‌پنج‌تومان واسه مسیرِ فوقش ده‌تومان گرفت. نمی‌دانستم کدام را مقصر بدانم؟ زن که می‌‌خواست پولی ندهد و بپیچاند یا مرد که ده-پانزده‌تومان بیش‌تر از مسافر گرفت؟

سوار آخرین کورس ماشین شدم و رفتم خانه. ظهرِ ظهر بود. میگرنم داشت می‌ترکید و حالت تهوع و تنوع بهم دست داد. اما بهش دست ندادم.

محتوای وبیکار را آماده‌ کردم. پیش‌تر آماد بود. درس‌برگش مانده بود.

داشتم از خستگی ریق رحمت را سر می‌کشیدم و چایی هم دردی از من دوا نمی‌کرد. گفتم لالایم را بلوتی کنم. لالاییدم. نیم ساعت گمانم. بعدش بلند شدم و دیدم خیر، این میگرن دست از کچلِ سر من برنمی‌دارد لاکردار. می‌خواستم وبیکار را کنکل کنم ولی نه. اصلا چنین خواسته‌ای نداشتم. یادآوری را پخش‌و‌پلا کردم و احتمالا برای شیم‌سار هم از میگرنم نالیدم.

لباس پوشیدم و بزکی کردم و نشستم پشتِ رول وبیکار. تا گفتم سلام، رفتم بالای منبر و از سردردم گفتم و این‌که جلسه‌ی امروز نیم‌ساعت بیش‌تر نیست و کوتاه است و دیگر فلکه‌ی حرف را باز کردم و بیست‌دقیق، نیم‌ساعت فقط داشتم داستان پیدایش نفتِ بیرون‌رفتن و خرید کتاب را تعریف می‌کردم. عژیبی ماجرا این‌جا بود که سردردم کم شد و بی‌حالی و کسالت اول وبیکار سریع جایش را به خنده و شوخی سپرد. چقدر خوب که کنکل نکردم. تازه اولش هم به پروانه غرغر کردم که «اینه پاییز.» میگرن و سردرد و مریضی و درخشندگی خورشید. ولی نمی‌دانم چه به ذوقم آورد که حتی یادم رفت دردم را.

جلسه را با اشاره به سازوکارهای مکان به پایان رسانیدم. روز قبلش وبیکار را توی تراس برگزاریدم و خیلی حال داد. اما حال نداشتم باز بندوبساطم را جمع کنم و بروم توی تراس.

بعد از جلسه را یادم نیست. تا ساعت 6 را که زدم بیرون و رفتم پیاده‌روی. بدجوری هوس بستنی افتاده بود به سرم. بستنی دستگاهی. گفتم بروم آن کافه‌هه. دودور مسیر پیاده‌رویم را چرخیدم تا رسیدم به این نتیجه که بروم آن دست خیابان و در جستجوی بستنی دستگاهی یا اسکوپی.

رسیدم. سرم هنوز درد می‌کرد ولی حرف بستنی که باشد من شادترین زنده‌ی جهانم.

رسیدم. سه دختر بستنی دستگاهی داشتند سفارش می‌دادند. ماندم بین دستگاهی و اسکوپی. خجالتی بی‌ربط کشیدم و اسکوپی سفارش دادم. معمولا اسکوپی‌ها قد قاشق چایی‌خوری یا مرباخوری بستنی می‌ریزند. گفتم چهاراسکوپ که مناسب سن‌و‌سالم و بحث قند و… باشد. بستنی را که آورد دیدم چهارملاقه بستنی برایم ریخته. د آخه مسلمون من این‌همه رو کجا بخورم. بیست‌کیلومتر برایش راه رفتم تا تمام شود. نه شوخی می‌کنم. رفتم به مسیر پیاده‌‌روی جدید از میان آن کوچه‌پارکینگ‌ها و چقدر دلم خواست توی آن مجتمعه خانه‌ای داشتم. چه سکوت و محوطه‌ی قشنگی. به‌قدر تندوتند خوردم بستنی را که پیشانی‌ام درد گرفت و یادم آمد میگرن هم داشتم و آخ.

توی تاریکی آن خیابان بازه می‌رفتم و به صدق‌الله بستنی‌ام نزدیک بودم. احساس پنهان‌شدگی خوبی داشتم. خانم با هاپویش سر خیابان بودند.

آن‌تکه از نانِ بستنی‌ام که ذوق خوردنش را داشتم افتاد زمین و کانم سوخت.

بعدش سر خر را کج کردم و سریع برگشتم خانه که برسم به یادداشت و آزادنویسی و جلوس با شیم‌سار. مطمئنم این وسط کلی اتفاق افتاد که حالا خاطرم نیست.

با رخدادک‌نویسی عجیب دارم حال می‌کنم. اصلا انگار اصل یادداشت این است. نجات روانم بود این حرکت. دم اوس‌کلونتری گرم.

آهان یادم سردردم افتضاح شد و بعد از نوشتن یادداشت جادرجا غش کردم از خستگی و جلوس کنکل شد.

هعییی.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *