باز باران | گزارش روزانه

گزارش 11 مهر 1405

 

خیلی زود برنخاستم. ده یا ده‌و‌نیم. جلوس را آغازیدیم. دوست‌مان خواب ماند و خودش را رساند. در حال پخت‌و‌پز کارگاه بودم و محتوای وبیکار و مطالعه. به پرسش: «چه می‌خواهم و چه نمی‌خواهم؟» پاسخ می‌دادم مدام توی ذهنم.

پوستر کارگاه جدید رنج من، گنج من را ساختاندم. پاختاندم. توی این کارگاه سراغ مسخره‌بازی‌های مثبت‌اندیشانه و روان‌رنجور نمی‌رویم. در واقع زیبایی‌شناسی بیمارگونه نمی‌کنیم رنج را.

تلاش می‌کنیم زبان رنج را بیاموزیم و رنج را ببینیم و دیالوگی بین‌مان برقرار کنیم.

من‌بعد نکات را در طول روز یادداشت می‌کنم برای آن ورژن شخصی.

کمی پرت‌و‌پلا دیدم و خواندم و شنیدم. جوجو تخم بعدی را گذاشت. برش داشتم. گزارش روز پیشش را نوشتم. تکمیل نشد. گذاشتم بعد از وبیکار.

فراخوان کارگاه را فرستاندم به چنل و به آن یکی چنل و عطر چنل و برند چنل و کو چنل؟ کوکو چنل.

وبیکار دیروز آخرین مولفه را بررسی کردیم. بچه‌ها دارند یکی‌یکی منبع اصلی را پیدا می‌کنند و این بازی جستجو را چقدر دوست دارم.

وبیکار را برگزار کردم و نیم‌ساعتش به تمرین و خاطره و خنده و شوخی گذشت. پروانه که می‌داند پاییز را دوست ندارم درآمد که: «از بارون دیروز لذت بردید؟» و وقتی کیفوریم را عنوان کردم کامنت گذاشت: «اینه پاییز.» ای پروانه‌ی بلا. ای پروانه‌ی کلک. ای پروانه‌ی نمک. یک‌دستی زد و دودستی گرفت. رودست خوردم.

اما این روزها که هوا تمیز است و خنک و آبی و ابرهای سرگردان هم توی آبی‌هایش غلت‌و‌واغلت می‌خورند، می‌بینم احساس بدی به پاییز ندارم. اما از روزهای کوتاهش کماکان متنفرم. زیادبودن شب هنوز می‌آزاردم.

آدم‌های پاییزوزمستان‌دوست موجودات غریبی هستند. توجه می‌‌نمویی پروانه‌جان؟ زینب جان؟ مریم جان و سایر دوستان؟ اینه پاییز. نیحی‌حیحی.

از گروه سنی گفتیم. گروه‌های سنی و تقسیم‌بندی‌شان برای تماشای فیلم‌و‌سریال و کتاب را دیده‌ایم. اما چرا چنین است؟ دیروز توی وبیکار به این چرایی پرداختیم. این هم از آخرین مولفه.

وبیکار با حضور شیما به پایان رسید. قرار شد اگر تمام ثروت ایلان‌ماسکش را به من بدهند از کاری که می‌کنم دست بکشم. یعنی سرزبان را دست بکشم. اما نه داستان همین‌جا تمام نمی‌شود. اگر کل ثروت ماسکش را به من بدهند، این مرحله را رد می‌کنم و می‌روم مرحله‌ی بعدی فقط. نیحی‌حیحی.

بعدش پریدم نویسنده‌ساز و آزادنویسی موضوعی بود این‌بار. این تمرین را از آزادنویسی خشک‌خشک، بیش‌تر دوست دارم. تمام پست‌های گذشته‌ی کانالم حاصل این آزادنویسی موضوعی بودند.

پرسشم را پرسیدم و از لای پاسخ آغوی کلانتری، پاسخِ پاسخ را دیدم و برگزیدمش از میان خوبان.

آغو وسط وبینار یهو شد قیامت. طیفون و طوفان و صاعقه و واهمه و خاک و باد و اتمسفر وال-ای.

بعدش یهو لوله‌ی آسمان ترکید و چنان بارید که پدر با مادر نکرد. بارانش اصلا پاییزی نبود. از آن باران موسمی‌های وحشی و یاغی بهار بود. قشنگ طوری می‌بارید که انگار ما همه عن‌و‌گوهیم و دارد می‌بارد که روانه‌ی کاسه‌توالت‌مان کند و سیفون را هم بکشد. بهم برخورد و این قضیه از نظر من کان لم یکن.

زدم بیرون محض پیاده‌روی. برای این‌که بیرون خوراکی نخرم این‌بار قبل از رفتن نوشابه خوردم. ناهار را هم ساعت پنج و خرده‌ای خوردم.

پیاده‌روی توی هوای نم‌زده و خنک مثال قدم زدن توی شعرهای یدی رویایی بود.

فقط چاله‌های فراوان آب خرگوشی از من ساخته بود که می‌پرید مدام.

گمان بردم نیم‌ساعت بیش‌تر نشده. یک‌ساعت گذشت. دیر رسیدم به شیما.

اما خوش‌ گذشت وبینارش. قرار است بعدا به «خورشید پشتش به ماست» بپردازیم.

بعدش شام زدم و قصارکی نوشتم و یوتیوب و بعدش هم جلوس با دوستانم و گپ‌و‌گفت و هم‌اندیشی و بعدش هم خواب.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *