نیک‌انسان | گزارش روزانه

خب زودتر بیدار شدم. سارا نبود. شیما بود. یک ساعتی آزادنویسی کردم و مسئله‌ای را به نیمه‌حل رساندم و دیدم چقدر سخت شکل می‌گیرند بعضی‌چیزها و مدام باید عین پیکرتراش، بتراشی و بتراشی و بتراشی و صیقل بدهی تا از آب درآید. حالا الان درآمد؟ مطمئن نیستم و همین بیش‌تر در مسیر نگهم می‌دارد.

امروز برق می‌رود و ای وای گویوم.

تا قبلش کار سایت نگار را راه انداختم. نگار را دوست دارم. هر وقت اسمش را می‌بینم حتی قلبم شکوفه‌باران می‌شود. فقط با فونت سایتش مشکل دارم. چقدر این فونت دبستان به سایتش نمی‌آید و هیچ ربطی به طرح و کانسپت سایتش ندارد. نه نگار؟

ساعتم را دوبار کوک کردم که قرارم نرود از یادم.

تولد شیما بود. ذوق‌ذوقانه تبریکش گفتم و به سوال این چندماهه‌ام می‌اندیشیدم که «دوست چیست؟» و اصلا تعریفم از دوست چیست؟ اگر بخواهم شیما را دوست بنامم و سنجه بشمارمش شیما چگونه دوستیست؟ به قول الهه نصیری، انسان نیکی‌ست. و این نیک‌بودگی مثل «گاه» می‌ماند که مفاهیم عریض و طویلی مثل «زمان و مکان» را توی خودش جای داده. اغلب انسان‌هایی که دیده‌ام گمانم نیکند. اگر آدم نیک کم بود که الان کاملا منقرض بودیم نه؟

گمانم تا این‌جای زندگیم دو سه تا بیش‌تر آدم نانیک و زپرتی ندیده‌ام. آن هم علی‌الحساب می‌گویم چون کوشش جدی می‌کردند بر این‌که نشان دهند چه آدم‌های دوزاری‌ای هستند وگرنه که نه. اگر کوشش‌شان نبود آن‌ها هم نیک بودند گمانم. ولی به قول آناهیتا که می‌گوید «خیلی یک» گمانم شخص و شخصیتی مثل شیما «خیلی‌نیک» است.

شیما آدم ثروت‌مندی است. منظور از منظر مال‌و‌مکنتِ مادی به صورت مشخص نیست. منظورم روح و روان و دانش و ارزش است. برایش ثروت‌مندی مدام و بی‌نهایت آرزو دارم.

نشستم باز هم به حل مسئله پرداختم. فکرم مالامال است از شلوغی. از پلوغی. از دروغی. از بلوغی. دیرام‌رام دیرام‌رام.

از هفته‌ی بعد هم لینک وبیکارها تغییر می‌کند و هم برمی‌گردم به ساعت 16. وبینار شیما آغازید با هوارهوار. می‌لرزاندیم و چَپَق‌چَپَق دست می‌زدیم و تبریک و این داستان‌ها. شیما عزم کرد به ادامه‌خوانی تفکر سریع و کند رفیق‌مان کانمن. اینترنتش اما یاری نمی‌کرد و شیما نمی‌پذیرفت که آسمان‌ها و زمین عزم جزم کرده‌اند بر این‌که فقط به بزن و برقص بگذرانیم. گفتم خود دنیل کانمن داشت با آهنگ هوارهوار هلی‌کوپتری می‌زد. ولی همین برایم ارزش داشت. تماشای جدیت و پافشاری شیما بر هدفش. دمش گرم و عجب ارزشمندکتابی برای باهم‌خوانی. شیما پرسید: «اگر بفهمید توی یک آزمایش بودید بدون این‌که به‌تون بگن چه حسی به‌تون دست می‌ده؟» راستش ناراحت نمی‌شوم اگر آسیبی نباشد. به قول مبینا اگر بحث حریم خصوصی نباشد. والا. کی دوست دارد بفهمد در حالی‌که دستش تا آرنج توی دماغش بوده، زیر نظرش گرفته بودند و زاغ‌سیاهش را چوب‌کاری می‌کردند؟

بعدش درجا پریدم توی وبینار نویسنده‌ساز. در تمام مدت وبینارها بی‌برق بودم و آویزان اینترنت مامان بودم. ژآنم به وبینار دیروز که هم شعر بود و هم زبان بود و هم پای فرم و فرمالیست‌بازی‌های روسی و هم ممرضاباطنی. فقط نمی‌دانم چرا این‌قدر وبینارها طولانی شده. دیروز تازه اوس‌کلانتری ساعت شش و دوازده‌دقیقه زنگِ داستان‌نویسی را زد. خب مرد مومن من شش‌و‌نیم باید پای اجرای وبیکار باشم. از دست دادم داستان‌نویسی را. باهم‌نویسی را.

دیروز جلوس را با مایکل‌ جکسون آغازیدیم. Beat it. یادم رفت قصه‌ی این ترانه را برای بکس بگویم. این‌که ترانه‌ای قصه دارد را دوست دارم. این‌که همین‌طور رندوم نیست. فکر کنم به خاطر همین ترانه‌ی دوپنجره‌ را بی‌نهایت دوست دارم.

باب فرهنگ باز بود توی وبیکار دیروز. گفتن از فرهنگ سخت است. چرا؟ شاید به قول ترمزشهدادی فرهنگ خیلی بسیط نباشد و بین جوامع مختلف شباهت‌هایش زیاد باشد ولی خب مولفه‌هایش کم نیستند. از این گفتیم که به معنای واقعی کلمه هنوز هم نمی‌توان گفت که تفاهم جدی و مشخصیست بین تعاریف فرهنگ ولی خب می‌شود ریشه‌ای برای کار حساب کرد. توی مقاله گیتانو سالوه مینی فرهنگ این بود: «دانستن همه چیز از یک چیز و چیزی از همه‌چیز.» آی خدا خیرت دهاد. لب‌ لباب و جان کلام. کلی هم خاطره زدم تنگ قضیه برای بکس که قضیه از ابعاد مختلفش روشن شود که فرهنگ چگونه دیدگاه‌های ما را می‌سازد.

الهه‌ی نصیری نازم آمد و از معماری گفت و از پرسش هفته‌ی پیش پرسیدم و با بچه‌ها از تجربیات‌مان گفتیم و بعدش حرکتی ژاذاب زدیم. با هم خانه‌کشی کردیم. نوعی از جاکشی. کشیدنِ جا. جایی که به آن می‌گوییم: «خانه.» قرار شد خانه‌ی رویایی‌مان را بکشیم. راستی یادم آمد عکس پستوی مورد علاقه‌ام را نفرستاده‌ام. تازه لو رفتیم کیومرث. آن وبلاگی که برای معماری زده بودم و تویش جز یک پست ننوشتم را هم رو کردم. شت.

برای شیما نامه‌ی تولدش را نوشتم. از حادثگی‌اش نوشتم. حادثه‌ی دوست. دوست دارم این ترکیب را. حادثه‌ی دوست.

بعدش با نازلی جلوس رفتم و چقدر گوش بودم و چقدر دوست دارم گوش باشم و گوش‌بودن را بیش‌تر کنم.

بعدش با دوستانم جلوس رفتیم و میزانی شیطانی ورزیدیم و بای‌بای ما رفتیم.

تقویم بی‌هدفی را که از چندهفته‌‌پیش آغازیدم را یادم رفت بگویم. جستار اولش. جستار اولش. هنوز ادامه را نخواندم. چون بارها و بارها اولین جستار را خواندم و می‌خوانم. چه گنجی. چه گنجی. دم اوس‌کلانتری گرمز بابت معرفی.

بامداد صوت و مطالب و پیوست‌های سرزبان را هم بارگذاری کردم و پستش را هم نوشتم و خواب.

آ-یّه.

زدزیاد.

اینم کانال:

https://t.me/channelelahehalizade

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *