می‌شه برگردم تو دلت؟

«نخواست و بازگشت به شکم مادرش.»

سکانسی از فیلم «باردو.» خواب‌واره‌ای که آدم را واقعی‌تر از تلاش‌های بیداریش نشان می‌دهد.

 

– می‌شه برگردم تو دلت؟

دانشجو که بودم بیشتر بود این میل. پروژه‌ها سخت می‌شد. گریه می‌کردم. میگرنم عود می‌کرد. مدام راه می‌رفتم و دلم پیچ می‌داد. طاقتم که طاق می‌شد، لب‌و‌لوچ‌آویزان، می‌نشستم جلوی مادرم و به شکمش زل می‌زدم. اغلب مادرها شکمی تپلی دارند؟ نه؟

واقعا من آنجا بوده‌ام؟

بدنم درد می‌کند. دردی که فشار ماهیچه‌های مادر هنگام تولد شاید مشت‌و‌مالی حسابی برایش حساب شود.

مامان، خاطرات جنینی‌اش را یادش می‌آید. ظاهرا چنددرصدی از جمعیت جهان چنیند. صداهای مبهم و لمس مایعی گرم. مامان، رحمِ مامانش را یادش می‌آید.

با قدی نزدیک به 170 سانت نمی‌شود نه؟ اگر دست‌و‌پایم را جمع کنم چی؟ جا می‌شوم؟

هر بار می‌پرسم و هر بار مامان می‌خندد و می‌گوید:

– اگر فکر می‌کنی جا می‌شی برگرد.

 

همیشه دلم می‌خواهد برگردم به دل مادرم. همین‌که به وضعیت به اصطلاح «جنینی» می‌خوابم و لحاف گرم و نرم را کامل دورم می‌پیچم و روی سرم می‌کشم، تقلایی برای بازگشت به شکم مادرم است.

با فرشتوک برگی‌برگی(دوست گوگولاسیونم) که حرف می‌زنیم، زیاد به این مسئله اشاره و از آن با عنوان «بازگشت به رحم» یاد می‌کند. فرشته هم می‌خواهد برگردد به رحم.

– کاش مرد بودم و درسته به رحم زنم می‌رفتم و دیگه بیرون نمی‌آمدم.

– همون میل بازگشت به رحم؟

فرشته پرسید.

 

دقیقا همین میل. واقعیت این‌که یکی از پرسش‌های تکراریم اینست که آیا سکس و یا عضوی به نام پستان در زنان واقعا جنبه‌ای شهوانی دارد؟

اگر شهوت، زیاده‌خواهی بازگشت به کودکی و رحم باشد، شاید.

اما زیبا نیست؟ انگار اغلب آدم‌ها دل‌شان می‌خواهد کودک شوند و بازگردند به آغوش و پستان مادر و بعدتر هم جنینی شوند و راهی رحم مادر.

 

پریشب فیلمی دیدم به نام «باهاش حرف بزن» شخصیت مرد داستان قصه‌ای خواند برای زنی که بیدار نمی‌شد.

قصه مثل سینمای صامت و سیاه‌و‌سفید پخش شد.

مردِ توی قصه دانشمند بود و کوچک شد. وقتی کوچک شد، توی تخت برای زن به یک بندانگشتی بامزه تبدیل شد. زن خوابید و مرد مثل کرم و کودکی که روی زمین خودش را می‌کشد از تپه‌های پستان زن بالا می‌رفت و بدنش را می‌پیمایید تا رسید به واژنش.

گرم و نرم و شاید خیس بود. لباس‌هایش را درآورد و پرده‌ها را کنار زد و برگشت. به شکم زن.

 

گوگل می‌کنم.

«Wanna return to the womb»

صفحه‌صفحه نتیجه می‌آید از آدم‌ها و جستار و مقالک‌هایی درباره‌ی این نیاز.

در جستجوی رحم.

بازگشت به رحم.

رفتن به رحم.

رشد معکوس به رحم.

 

نیاز به امنیت. فرار از منیت. گذر از مسئولیت. علت این میل را این چیزها می‌نامند. چقدر دمِ دستی.

 

فروید از چیزمیزهایی به اسم «بازگشت به منشأ» گفته که من نخواندم و نمی‌دانم از رحم و مادر و جنینی گفته یا نه.

اما نظریه‌ی «ترومای تولد» اتو رانک بیش‌تر ذهنم را درگیر می‌کند.

که بنیاد اضطراب‌های انسان، از جنینی که تولد میابد می‌آغازد.

که اولین بزرگ‌اضطراب بشر، جدایی از امنیتی به نام رحم است و این مسئله برمی‌گردد به فانتزی «بازگشت به درون رحم.»

که نام‌ دیگرش هم «تمنای رحم» است. قشنگ است. قشنگ‌تر از بازگشت.

که عقده‌ی ادیپ و اضطراب اختگی و عواطف همسوگرایانه به پدر و … که فروید گفته همه مشتی فرعیات است و اصل، اصل ترومای تولد است.

که ترومای تولد احتمالا برخاسته از دو ترس است. ترس از زندگی و ترس از مرگ.

 

البته این‌که این نظریه را تماما روانی و ذهنی شمرده‌اند هم عجیب است. این رنج فقط وابسته به روان نیست. تن. تن انسان است که این خروج و درمعرض‌قرارگرفتن را درک می‌کند.

جداسازی تن و روان هم نکته‌ی جالبیست که توی کتاب «درد» به این خطای شناختی اشاره می‌شود. که ما جسم و روان و تن و ذهن را جدا می‌پنداریم. در صورتی‌که با فقدان هر‌کدام، درک دیگری‌ بی‌معناست و تن و ذهن یکی‌اند و آن من.

 

حالا نمی‌دانم توی دعوای روان‌کاوی این نظریه بالاخره درست است یا نادرست است. راستش برایم اهمیتی هم ندارد. فقط یک چیز را خوب می‌دانم. که «من» و «من»های‌ بسیاری، می‌خواهند به رحم زن بازگردند. نه با ذهن‌شان نه با روان‌شان. با تمامِ «من»شان.

 

باید دوباره بپرسم.

– مامان می‌شه برگردم تو دلت؟

17 پاسخ

  1. [به‌نظرم] هم نظریۀ فروید و هم اتو رانک که بیست‌وخورده‌ای سال باهم همکار بودن، یه خطایی توشون هست. هر کدوم از اینا یه نظریه‌ای دادن و بعد تلاش کردن این نظریه رو در همه‌چیز پیدا کنن. درحالی‌که برعکسه؛ یعنی وقتی عمومیت یه‌چیزی رو در جاهای مخلف دیدیم، اون رو میشه یه اصل قابل تعمیم دونست.

    من خودم نظرم به اون چیزی که دم‌دستی میدونین نزدیک‌تره (تقریبا). ولی چون ممکنه کسایی که روانشناسی خوندن ناله و نفرینم کنن بسنده میکنم به همین:)))))

    1. ممنون از کامنت شما آقای چپانی عزیز.
      بله، هر دو و خیلی هر‌دوهای دیگه قابل نقد هستند.
      در واقع حتی در مقیاس گسترده‌تر(و نه با اتکا به قانون تعمیم) کل روان‌شناسی(به عنوان یک دانش) قابل نقدوبررسی(و نه لزوما رد و تایید) هست دقیقا به خاطر همین خطای تعمیم‌پذیری.

      البته متوجه نشدم مسئله‌ی کامنت‌تون چی بود آقای چپانی عزیز.
      یادداشتِ پوزیتیویستی و علمی نبود البته و بیش‌تر سرک‌کشی و از جنس غر فرافکنانه و نمایشی از یک خواسته بود.

      1. من جنس یادداشت‌تون رو متوجه شدم، ولی کامنتم بیشتر بهانه‌ای بود برای خالی‌کردن عقده‌های نظری یا شایدم یه کرم انتقادی تا آدم به خودش ثابت کنه میشه با تئوری‌های نیم‌بند وانمود کنه چیزی حالیشه.
        سخت نگیرین.😁

        1. بسیار هم عالی… بریزید… بریزید هر چی دوست دارید بیرون آقای چپانی. ما قول می‌دیم پشت‌تون وایستیم. مشتا رو شما از جلو بخورید. 😁

  2. این دومین باریه که به این موضوع فکر می‌کنم.
    تا الان بیشتر به «هرگز زاده نشدن» و «خودکشی» فکر کرده بودم. البته همیشه دنبال دلیل می‌گردم تا همه‌ی اینا در حد تصور باقی بمونه.
    و به این نتیجه رسیدم که پروسه‌ی مردن همیشه راحت نیست، ممکنه سخت هم باشه. آدم چه‌جوری می‌تونه بدنش رو از کار بندازه و بهش غلبه کنه؟ به نظرم سخته و من اگه بخوام هم نمی‌تونم. 😂

    پ.ن:
    بعد از وبینارهای معماری تفکر خیلی به کلمه‌ها توجه می‌کنم، ولی آخرش فقط سردرد عایدم می‌شه. 😂 الان هم خیلی پشیمونم که از «فکر» استفاده کردم.

    1. ای وای خدای من ببین کی این‌جاست. مداد قشنگ من. مدادی قشنگ من. فریما خیلی به یادتم و دل‌تنگت. چقدر جات خالیه. 😭❤️

      دیدن اسم قشنگ و کامنت‌هات همیشه خوش‌حالی منه.
      می‌دانی فریمای قشنگم من خیلی وقت‌ها دوست دارم نه به دنیا بیام نه بمیرم. تو همین وضعیت جنینی. البته جنین هم می‌تونه بمیره ولی چیزی از این جنس منظورمه که انگار فریز بشی. که این هم منطقی نیست. اما گور بابای منطق. آدم واسه خواسته‌شم بخواد هی منطق‌چسبونی کنه که دیگه سنگ‌روی‌سنگ بند نمی‌شه. ها والا. 😁

      من دوست دارم هیچ‌وقت بدنم رو از دست ندم فریما. هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت. از دست‌دادن بدنم، حتی فکرش غمم می‌ندازه. بوخودا.

      نیحی‌حیحی. جات به قدری خالیه که بیای می‌بینی تا کجاها که نرفتیمممم و تو چه سوراخ‌هایی که سرک نکشیدیم و چه سفر باحالی که نشدههه… همیشه‌ منتظر دیدن نام قشنگت چه توی سایت چه توی وبیکارها هستم. ❤️

      1. خیلی برام عزیزید. 😍🥹💝

        متوجه منظورتون هستم. 🥲👌🏻

        دورادور در جریانم و دنبال می‌کنم ولی تا کنکور مثل یه شبح دنبالمه، بیشتر از این نمی‌تونم کاری کنم. 🥴 الان فقط سعی می‌کنم برای گوش‌ کردن وبینارهای اخیر یه زمانی اختصاص بدم، نمی‌تونم تا بعد از کنکور براش صبر کنم. 😂😭 دلم برای خیلی چیزا لک زده. 😩

  3. الهه جان
    زیبا به رخ و به قلم و به سیرت و به جنس.
    بنویس برامون که زیبا‌نویسی.

    لینک وبیکار را نمی‌دونم چطوری پیدا کنم.

  4. من مامانم را می‌خواهم. بازگشت به رحم مادر. این یادداشت بوی مادر می‌داد خانم‌علیزاده.

  5. بوست‌داشتنی‌ترین و گویاترین یادداشتی بود که اخیرن خوندم الهه‌ی مامانم. ❤️❤️

    منم می‌خام برگردم به رحم مادرم. و به خیلی چیزها که نگاه می‌کنم، می‌بینم از جنس جست‌وجو و تمنای بازگشت به مادرم و رحمشه. حتا اگه رحم مادرمم نخام دیگه، اون جایی که می‌خام برم و بهش پناه ببرم شبیه رحم مادرمه.

    و عشق. یکی از فانتزی‌های منم درباره‌ی عشق توووی بدن طرف رفتن و بدنش رو دیدن و گشتنه. یه بار نمی‌دونم خاب دیدم یا خیال کردم که یه مردی رو گذاشتم روی کولم، بردم به کویری که بدنش رو باز کنم. وقتی بدنش رو باز کردم، به‌جای عضو و مضو، پر چرخ‌دنده‌های طلایی بود. 😂😭😭😭 بدنا رو باز نکنید عزیزان. 😔😔

    1. آخ عزیزومممم… گوگولکمم… مُخمَلَکم… دخملکم… الهه‌ی نازم.
      چه نکته‌ی جالبی. اینکه حتی اگر رحم مادر نباشه، جایی شبیه رحم مادر. 😭
      احتمالا بغل و آغوش کمی تا قسمتی ابری، شباهت‌هایی داره. اون دربرگرفته‌شدگی. هوم؟ 🤔

      کاش بنویسی داستان عشقت رو الهه.
      اسمش هم اینه: توت.
      بعد بقیه نمی‌دونن یعنی چی؟ فکر میکنن راجع به توت، میوه‌ست.
      ولی تو منظورت اینه: تویت.

      یا مثلا حتی چنین چیزی: توت‌گشت.
      یعنی گشتن تویت.
      دختری که می‌تونست بره توی عشقش رو بگرده. 😂

      وای چه خواب عژیبیییی. حالا چرا یارو رو گذاشتی کولت؟ نباید برعکس می‌بود؟ به قول اون پسره تو اینستا،
      «من می‌دونم تو قوی هستی. من می‌دونم می‌پری رو اوپن آشپزخونه و خودت دست می‌ندازی ته کابینت، ولی ملو باش. ملو باش. بگو عزیزم میای فلان چیزو از ته کابینت بدی؟»
      تو هم ملو باش، بگو عزیزم منو تا کویر کول می‌کنی؟ بعد اون‌جا رسیدی دل‌و‌روده‌ی یارو رو بریز کف زمین.

      شانشو می‌بیبنی دخترم؟ یکیم که تا کویر بردیش توش چرخ‌دنده‌ی طلایی بوده. یعنی حتی کبد هم نبود که اگر طرف به درد نخور جیگرشو بفروشی… بخشکی ای شانس. 😔😔

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *