هنوز باز نکردهام. پیام دوستم. پیام رفیقم.
چند سال است؟
میافتد به چهارده سال.
پیامش گلایه است. که:
– زنیکه تو این وضعیت بینتی، تو انقدر سرت شلوغه یعنی که هنوز پیام منو ندیدی؟ یا پرابلم داری؟
البته که من با خانمهای خوشگل پرابلم ندارم.
شیرین است، غرغرهای این سرکه یا شراب چهارده ساله.
هر بار هم به سبکِ اِندِ عذرخواهی ژاپنی جفتپا تا خمر کم میشوم مقابلش توی پیام که:
– تو که میدونی من همیشه تا کجام کار فرورفته. ولی میدونی هم که ژیگر منی دیگه نه؟
دوستم هم میفهمد ژیگرم است و کَمَکی ناز میکند و بعدش دوباره گُمپِ گلِ خودم میشود.
حالا این وسط هیچ دستودلم به رفرنسدهی کتابی توی یادداشتها نمیرود. نه که بخواهم نادیده بگیرمشان. نه بابا. از این رو که خوش ندارم یادداشتم شبیه این باشد که دارم جفنگیات خودم را به زور میچسبانم به حرف فلان و بسان که مثلا منطقی و سنجیده و علمی و با مدرک و شواهد کافی به نظر بیاید.
دو تا پست پیشتر پای اتو و موتو و… را که کشیدم وسط و کامنت که گرفتم باز یادم آمد چرا دلم نمیخواهد از رفرنس اینطورکی استفاده کنم.
یادم هم هست بارکی دوستی واسه دروغمروغهایی که میخواست منطقی به نظر بیایند، مطلب علمی را به زور وصلهوپینهی دریوریهایش کردهبود. آنجا حتی بیشتر ترسیدم که چیزی را بیمنطق و بیسنجش بچسبانم به جملات و کلماتم.
حالا اینها همه توی پرانتز بود.
گلایههای رفیقم را که دزدکی خواندم، باز از خودم پرسیدم:
«چه کسانی را دوست و رفیق میشمارم؟»
توییته میگفت:
«تموم شدن مدرسه و دانشگاه و سر کار و … ثابت کرد دوستیمان با خیلیها فقط اجبار موقعیت و مکان بوده.»
راست میگفت.
از دوران مدرسه فقط یک رفیق برایم مانده. که اگر ده سال ده سال هم نبینیم هم را و تهش اتفاقی توی خیابان چشممان به هم بیفتد، انگارنهانگار که یک دهه ریخت هم را ندیدهایم.
سیرتاپیاز را میگوییم. همدلی میکنیم. سودوزیان و رقابتوحسادت و فرصتطلبی و زیرووروکشی و دروغودونگ و اینها هم هیچ رقمه توی دوستیمان نیست.
از دانشگاهم چه؟ دو. دو رفیق برایم مانده.
یکیش همین غرغروی دوستداشتنیام و دیگری؟ قسمتی از من یا منی دیگر که جایی دیگر زندگی میکند.
از سر کار آنطورها دوست و رفیق در نمیآید. وضع سر کار بدتر از مدرسه و دانشگاه است.
این روزها توی مدرسهی نویسندگی شاهین کلانتری میپلکم و دوستانی دارم اما نمیدانم میتوانم دوست و از آن بیشتر، رفیق حسابشان کنم؟
انسانهایی شریفند. دوستداشتنی هم هستند. رویاهای خودشان را هم دارند. چیزهای دیگری هم دارند. چیزهایی بسیار.
تجربهی مدرسه و دانشگاه و سرِ کار، درسی داده استم که رفاقت و رفیق و دوست را بیرون از آن چارچوب و مکان و زمان میتوان دوست و رفیق نامید.
که ببینی واقعا همدلند؟ واقعا برایشان اهمیتی داری؟ واقعا برایت اهمیتی دارند؟ واقعا دردت را دردشان میبینند؟ واقعا دردشان را دردت میبینی؟ یا صرفا انسانهایی خودخواهند و فرصتطلب یا تو خودخواهی و فرصتطلب که جبر زمانیومکانی بینتان رابطهای شکل داده که تو خواستی رفاقت و دوستی نامگذاریاش کنی و به وقتش از رویت رد میشوند و به وقتش از رویشان رد میشوی و محبتت را نمیبینند و محبتشان را نمیبینی و… ؟
تااااوووزهههه نکته اینکه دوست و رفیق را یکی میبینم و هر کسی بیرون از این دایره را، آشنا.
البته رفیق را دوستتر از دوست دیگر.
مدرسه، پر بود از آشنا. دانشگاه هم. سر کار هم. و حتی احتمالا موقعیت کنونی هم.
اما دوستی را چه میدانم؟ رفاقت را چطور تعریف میکنم؟
شاید مثال مونتنی.
که:
«اگر از من بخواهند بگویم چرا او را دوست داشتم، احساس میکنم که این را نمیتوان بیان کرد جز با این پاسخ: «چون او، او بود؛ چون من، من بودم.»»
و چون او، او بود، و من، من، یک بودیم که دو. یکی فراخ. یکِ فراخ.
نمیدانم. میشود وقتِ بودگی، دوستی را سنجید یا نه؟ رفاقت را سنجید یا نه؟ یا باید گذشت از زمان و مکان که سنجیدش؟
نمیدانم.
اما شاید «همدلی» را خلاصگی تککلمهی حرف مونتنی بدانم. که دلمان، هم است. یک است. یکی فراخ.
همدلی مرز است. مرز. مرز دوستی برایم. همدلی که نباشد، دیگر من و او نه منیم و نه او و نه یک.
آشناییم. آشنا.
حالا باید بسنجم.
چند دوست و رفیق دارم؟
چند دوست و رفیق دارم؟
چند دوست و رفیق دارم؟
6 پاسخ
اویی را ندارم که او باشد و من، منم را کنارش داشته باشم.
تعریف مونتنی عشق رو پیچیدهتر کرد برام.
علیزاده خانم اینجا فرصت مناسبیست که بپرسشگرم و خواهشی هم دارم جوابی مفصلم بدهید. 💘 که دوست دارید.
میدونید که عشق منو درگیر کرده و دنبال کشفیات از عشقم. میخوام اگه خدا یاری کنه بهش بپردازم. ازش بنویسم و البته جوری که بتونم مروج عشق باشم.
در واقع میخوام ساختار عشق رو بشناسم و کمک کنم به آدمها که با علم بر ساختار عشق و ازدواج بتونن زندگیشون رو شروع کنن.
میدونم اول راهم و اول راه بودن منو ترسونده و اصلن نمیدونم چطور در این باره شروع به فعالیت کنم. ازتون میخوام که راهنمایی کنید من را لطفن که چگونه استارت بزنم. کتاب میخونم و مینویسم از دریافتیهام ولی ارائه به مخاطب رو نمیدانم چهکار کنم.
با تشکررررر زیاد علیزاده جانم. 💘
اون که سوزان بود با خانمهای خوشگل پرابلم نداشت 😄
من به خاطر طرح واره آسیبپذیری خیلی مرزام وسیعه نمیذارم کسی خیلی نزدیک بشه.
ولی از دیدن دوستیهای صمیمی دیگران واقعا لذت میبرم
این یادداشتها برام نسبت به سایر نوشتههای قدری متفاوت بود چون غالبن در نوشته یا مسئله میکاوی یا فکر و عقیدهای را بیان میکنی و در چندتایی هم چالشت با نوشتن را میگی اما در این بیش از سایر نوشتههای توش احساس و خاطره بود شاید باوری هم این وسط بود اما باوری از جنس احساس
من چند ساله که با تبریکهای تولدم و تبریک سال نو این رو میسنجم. 😂 البته هر کسی که این روزها به یادم باشه دوست نیست، ولی احتمالا هر دوستی این روزها به یادم باشه. 🤣 💘 💔 این آخرین روشیه که با در نظر گرفتن حجم مشغلهها و… مجبورم بهش اتکا کنم. 😂
دوستی همیشه یکی از کلیشههام بود. چون خودم هم هرگز نتونستم دین خودم رو به صورت صد در صد ادا کنم. شاید چون تو بچگی خاطره بدی از دوستای خیلی صمیمیم داشتم، به قول خانم قهرمانی عزیز: «طرحواره آسیبپذیری». و از یه جایی به بعد دوستی برای من تبدیل شد به هممسیر. الان که با شماها در یک مسیرم حالم خیلی خوبه. نمیدونم اسمش دوستی هست یا یه چیز دیگه. شاید هم واژهی هممسیر رو به رفاقت ترجیح بدم. یه حس خاصیه. مثل این میمونه که هرکی تو این حلقه نیست انگار کلا برام نیست. نه ازش ناراحت میشم، نه حرفاش خوشحالم میکنه فقط ته دلم میگم:« ای کاش زودتر تموم کنه بره». چون باید به مسیر و هممسیرهام برسم. نوشتههاشونو بخونم، حرفاشونو گوش بدم، همهی اینها با نوشتهها و خوندنیهای خودم میشن مسیر آزادنویسی من.
من مدتیه در دورانهای سخت دارم دوستامو میسنجم در ایام این دو حملهی ۱۲ روزه و اخیر و بزنو بکوبای دومی محک خوبی بود برای آنی که نگران جانم است با آنی که هر وقت کار دارد عٓلٓم دوستی در دهانش میگیرد. بهترین وسیلهی شناخت دوستان و نادوستان زمان سختی است. و من آنانی که در سختی از جان مایه گذاشتهاند را شناسایی و برگزیدهام. ملاکی است که از زمانهای دور همه با آن سنجه زیستهاند بهترین سنجه است. که مثل شده: «دوستت را وقت سختی و بیپولی و بیکسی بشناس.» عزت زیاد.