لوبیاپلونویسی

اول؛ آب‌و‌روغن‌داغ. دوم؛ نان یا سیب‌زمینی. سوم؛ یک لایه برنج. چهارم؛ یک لایه مایه‌ی لوبیا‌پلو.

بخش سوم و چهارم: چهار بار.

 

«به سختی. به سختی.»

وقتی دوستی پیامم می‌دهد که: «چطور می‌نویسی؟» پاسخم همین است.

خوش‌به‌حال آسان‌نویس‌ها، ما که بخیل نیستیم(گگگگ).

امروز چشمم به عنوان کتاب «رها و ناهوشیار می‌نویسم» افتاد. دوباره. خواندمش؟ نه. چشم‌چرانی و براندازش اما؟ چرا. کرده‌ام.

مابینیِ خودآگاه و ناخودآگاه کجاست؟ من همان‌جا کمپ‌کرده‌ام. مرزنشینی. مرزنشینم.

رفت‌و‌آمد می‌کنم بین دو وَرِ این مرز. اما می‌دانم نتیجه‌ی نهایی معمولا ناخودآگاه نبوده. یعنی وقتی نوشته‌هایم را به تیغ بازنویسی می‌سپارم، ناخودآگاهی را دیپورت کرده‌ام. یا خودم را تبعید به مرز یا فرامرز.

(فرامرز؟ هه‌هه‌هه‌هه‌هه. اصلا منظورم فرامرز نبود. ولی صبر کنید ببینم. فرامرز یعنی فراتر از مرزها؟ چرا دقت نکرده‌ بودم تابه‌حال بهش؟ گاهی فرومزرم و گاهی فرامرز و اغلب خودمرز)

لایه‌لایه. لایه‌لایگی را دوست دارم.

لایه‌ی اول؛ آزادنویسی. که شورش درآید و اَلو بگیرد. لایه‌ی دوم؛ هسته‌ی فکری. لایه‌ی سوم؛ احساس و عاطفه. لایه‌ی چهارم؛ دست‌کاری نحو و جمله و واژه. لایه‌ی پنجم؛ بازی با زبان. نتیجه: «سخت‌ساختی.»

از خودم می‌پرسم چرا آن‌چه «سادگی و روانی» می‌نامند، هیچ‌وقت در نوشتن پسندم نبوده. بالاخره ریش و ریشه‌ای دارد این غرض‌و‌مرض دیگر. نه؟ هر چه می‌گذرد مسئله روشن‌ترم می‌شود.

حس ماندگی. حس تکرار. حس تکرار مکررات. حس گیرافتادگی. حس هم‌ذات‌پنداریِ مضحک. حس اندیشه و عواطف را در سطحِ «سطحِ خود» پایین‌کشیدن.

عوق.

بهم می‌خورد حالم از این‌ها. اعتراف می‌کنم اغلب از نظرم آن‌چه سادگی و روانی و شفافیت و فصاحت و کوفت و زهرمار می‌خوانند بوی خنگی می‌دهد. یا بوی سواستفاده. یا بوی لوس‌بازی.

می‌دانم و واقفم. که سادگی و روانی بیان‌گر شفافیت و به منظور فهم‌افزاییست. اما مشکل بزرگ این ساده‌فهمی‌ها اینست که حدود و سقف مسخره‌اش خیلی واضح است. انگار همیشه می‌روی که با کله بخوری توی آن سقف مضحک و مسخره‌ی همیشگی.

سادگی و روانی و فصاحت و خوشمزه‌بازی سقف دارد. سقفی بتنی. هر قدر نیت کنی و بپری باز با کله‌، توی سقفی.

سقفی اندازه‌ی مغز من و تو/ واسه لمس تپش کس‌خلی‌ها

برای شرم حماقت ماها/ واسه غرغرهای زیقی‌الکی

عوق.

وقتی نوشته، نوشته می‌شود که در این سطح بماند، به ساعت که چشمم می‌خورد ذوب می‌شود و جهان را دالی برمی‌دارد. ساعت‌ها ذوب می‌شوند و زمان گیر می‌افتد. توی آن سادگی‌های روانِ فصیح و استدلال‌های چسکی.

توی آن تقلای مسخره‌ی نویسنده‌ای که اندیشه‌های گنده‌گنده را تا سطح فهم خودش پایین می‌آورد که «ساده» شوند که ایستگاه خودش و دیگران را بگیرد.

عوق.

گمان می‌کنم با این سادگی، خیانت می‌کنم به زمان و حرکت و تغییر. به قدم‌های برداشته‌ی مغز و ذهن و قلمِ انسان‌ها و قلم‌ می‌کنم پایِ اندیشه‌ها را.

دیگران نمی‌فهمند نوشته‌هایم را؟ خب؟ که چی؟

من خودم توی همان لوبیاپلونویسی عزم، جزم کرده‌ام که تازه‌حسی و تازه‌فهمی نصیبم شود و کی می‌شود چنین تازگی را جز با ابهام چشید؟

سادگی، آلودن است. آلودن زبان و زحمت و زمان به وقفه و گندیدگی.

ساده و روان و قابل فهمی ندیده‌ام که در سطحِ «زندگی و زمان تا همین‌جا که من هستم» باشد و از آن عجیب‌تر، ارج این سادگی و روانی و فصاحت است. حماقت است. کثافت است.

ساده‌نویسی؟ شاید بلدم. روان‌نویسی؟ شاید بلدم. فصاحت؟ شاید بلدم.

اما نه. نمی‌خواهم‌شان.

نمی‌خوام در زمان‌و‌مکان‌ماندگی و اندیشه‌هایی که از ماندگی بوی عرق زیربغل می‌دهند را لیس بزنم.

ابهام را می‌پسندم. عمد می‌کنم به ابهام. قصد می‌کنم به ابهام.

که پیش بروم. اسیر نمانم. مشتی بلاتکلیف هم‌حس جمع نکنم دور خودم.

شکستن. شکستن. شکستن می‌خواهم.

از لوبیاپلو متنفرم اما لوبیا‌پلو هر لحظه‌اش مزه‌ایست. تازه. کشفست.

توی نوشتن دنبال کشف و درودروازه‌ای نو می‌گردم و فکر و نحو و نظم و معنا و عاطفه را بهم می‌ریزم که نوتر بفهمم. نوتر حس کنم.

آره.

گندیدگی سادگی و روانی و فصاحت و «اندیشه‌های دیگران را مالانِ پَست‌سطحِ خودم» نمی‌خواهم.

از لوبیاپلو متنفرم اما مدت‌هاست می‌خورمش. هر بار تازه است و هر لقمه‌اش اندازه‌ای نومزه.

3 پاسخ

  1. 🥹😭 من دوست دارم زندگی لوبیاپلویی داشته باشم. شایدم زندگی تاکویی. (حداقل برای یک ماه)

    یه بار شنیده بودم که تاکو پر از طعم‌های مختلف و مواد غذایی تازه‌ست. درمورد ابهامش نمی‌دونم. 😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *