تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزایندهی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسشگری و اکتشفا و کنجکاوی فراموششدهی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است.
در وبینارهای روزانهی سرزبان با هم این تمرین را انجام میدهیم و قلکی از پرسشهای ارزشمند جمعآوری میکنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصتهای زندگی، راهنمایان و قدمهای کوچک ما واقع شوند.
این صفحه قرارگاه همرسانی روزانهی تکپرسشی از تمرین مثلثوالمان و کاوش آن با دوستان و همراهانمان است تا بتوانیم از توان پرسشگری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم.
پرسشها را در بخش کامنتها بنویسیم.
633 پاسخ
چرا همیشه تو خرید کفش اشتباه میکنم؟
چی میشه که سایزمو نمیارم؟
چطور میتونم خرید بهتری داشته باشم؟
چطور میتونم تو خرید کفش دقت کنم؟
از کی این مسئله با منه؟
خرید کفش برای کیا سخته؟
کسی که از زندگیش برای کسی که نمیشناسه میگه رو چطور باید قضاوت کرد؟
چطور میشه به بابا بگم اون موضوع رو دیگه بیان نکنه؟
درسته بعد از اتمام رابطه فقط خوبیاشو بگی؟
از خوبی گفتن تا کجا درسته؟
از بدی گفتن چی؟
چرا دوست ندارم از بدی بگم؟
میخوام حرمتا حفظ شه یا حرف روانشناسا رفته تو گوشم؟
یدونه خوبی میتونه بدیها رو بپوشونه که نخوای ازش بد بگی؟
بد گفتن با از بدیاش گفتن فرق داره؟
از بدیاش گفتن چقدرش تحریفه؟
چرا روحی ننوشت مبارکه؟
چرا دقت نمیکنم تو خرید؟
چجوری دقتمو تو خرید کفش بالا ببرم؟
تو خرید کلن چجوری دقتمو بالا ببرم؟
الان باید برم عوضش کنم؟
ای خدا.
شبنم صادقی که گفت کار خوبی کردی واقعن کار خوبی کردم؟
چرا من متوجه خوبیش نمیشم؟
حتمن باید نمود عینی داشته باشه که بگم آره خوب شد؟
جز خود شخص چه خوبیهایی داشته؟
چجوری میتونم محبتهای بابا و مامان رو جبران کنم؟
امروز چرا از سین خشمگین شدم؟
چرا واسهم مهم نبود ببینمش؟
چی باعث شد عصبی بشم؟
راستی سایتتون خیلی خوشگل شده. مبارکه.
چرا بچه شبا گریه میکنه؟
عادت کرده به گریهی شبانه؟
چرا خودم نمیخوابم؟
چی میشه که نصیحتهای مامان واسهم عذاب میشه؟
چرا سعی نمیکنه جور دیگهای حرفاشو بزنه؟
من جور دیگهای حرفامو میزنم؟
راستی چندساله بدخوابم؟
بخوابیم از زمان رمانای زرد عنی شروع شد؟
رمانای زرد عنی جز بدخوابی چه تاثیرات مخربی روم گذاشتن؟
چطور میتونم رشتههای عصبی مخرب رو به سازنده تبدیل کنم؟
سبک زندگی که دوست دارم چطوریه؟
آدم موفق چجوریه بنظرم؟
بهتر نیست یکم آدموارتر به زندگی بپردازم؟
چرا وقتی ویس گرفتم گفتن اون خاطره برام سخت بود؟
هنوز به پذیرش نرسیدم؟
چرا بازم بدنم یخ کرد؟
تا کی قراره بدنم یخ کنه؟
سن مناسب ازدواج کیه؟
سن باید مناسب باشه یا رشد عقلی؟
رشد عقلی میتونه جدای از سن باشه؟
حالا گیرم بتونه اما تا چه حد؟
اصن ازدواج چیه؟
چرا به همخانگی و همخابگی با حکم شرعی میگن ازدواج؟
ازدواج چه کوفتیه؟
چرا تو این قرن خیلی پیشرفته بازم ازدواج مهمه؟
چی میشه آدما میخوان ازدواج کنن؟
چه توهمی میزنن که میگن عاشقیم؟
دوست داشتن چجوریه؟
چرا خودم گیر دادم به عشق و ازدواج؟
چرا با این همه بازم ازدواج و زندگی مشترک رو دوست دارم؟
دوست دارم یا منم توهم زدم؟
منمی که به کار بردی یعنی بقیه توهم زدن؟
چرا متاهلا از ازدواجشون ناراضین؟
چی منو از ازدواج میترسونه؟
چی تشویقم میکنه به ازدواج؟
پایههای ازدواج چیه؟
چطور بدونم آمادگی ازدواج رو دارم؟
دونستن نمیخواد آماده باشم خودش اتفاق میفته؟
چرا تو مناطقی مثل مناطق ما سن ازدواج پایینه؟
چرا تو مرکز شهر و شهرهای بزرگ سن ازدواج بالاست؟
چند نفر الان نگرانیهای من رو دارن؟
چند نفر الان افکار من رو دارن؟
چرا با وجودی که میدونم چی میخوام ولی اقدام نمیکنم؟
خواستن چه موقع توانستن میشه؟
چرا حس زندگی ندارم؟
حس زندگی چجوریه؟
امروز چجوری شکرگزاری کنم؟
اگه ننویسم چی میشه؟
میتونم بدون نوشتن ادامه بدم؟
ادامهی بدون نوشتن چه شکلیه؟ شبیه قبل از نوشتنه؟
چطور همزمان هم پر از زندگیام هم خالی ازش؟
این همه تناقض از کجا مياد؟
چرا سوال پرسیدنم انقد کند شده؟
چجوری میتونم نشاط رو به زندگی بیارم؟
شکرگزاری که میکنم واقعن شکرگزاریه؟
اصلن برا چی شکرگزاری میکنم؟
چه توقهی ازش دارم؟
چطور میشه بیتوقع بود؟
این خستگی چیه که چند ماهه تو جونمه؟
چرا هیچ حرکتی برای عوض کردن شرایط موجود نمیکنم؟
برای چی ادامه میدم؟
اون آقا اتفاقی اومد؟
اینکه ذهنم درگیرشه طبیعیه؟
چرا انقدر داغون شدم؟
تعریفم از داغون چیه؟
تا کی به مثلسوال پایبندم؟
این سی روزو به سرانجام میرسونم؟
تولد امسالم قرق داره با سال قبل؟
این گیجی از کجاست؟
همهی این بالا و پایین شدن بخشی انسانبودگیه؟
انرژی حرکت از کجا میاد؟
انرژی حرکت؟
انرژی با جبر؟
دورهی تخمکگذاری چه تاثیری رو روحیه و روان داره؟
مردا چه دورههایی دارن؟ اصن دارن؟
اینکه این دو روز دستم به نوشتن نميره بهخاطر تخمک گذاریه یا بخاطر دلشکستگیم از ندا؟
ناراحتیم از ندا باهام مونده؟
چرا به خودش اجازه میداد دربارهم نظر بده؟
چرا داداش میگفت اینسری خوش نگذشت بهت؟
سری قبل چطور بودم؟
چقدر برای داداش مهمم؟
مؤلفههای مهم بودن چیه؟
بیان مولفهها برای هم چقدر رابطه رو سادهسازی میکنه؟
هر بیانی به شفافسازی کمک میکنه؟
بیان شفاف چه بیانیه؟
چرا هر روز احساس خستگیم بیشتر میشه؟
چرا امروز احساس زندگی نداشتم؟
چی میگذره بهم که نمیفهمم دارم چیکار میکنم؟
کسی از کانالم میره به خودم بگیرم یا به خودش؟
حیاط پشتی چقدر امنه؟
احساسی که دارم اونجا تلقین نیست؟
چطور میتونم با سارا مواجه بشم؟
اینکه فکر میکنم هیچی بلد نیستم چقدر درسته؟
چطور میتونم به درآمد برسم؟
چطور میتونم زندگی کنم؟
مؤلفههای زندگی چیه؟
از عقب انداختن کارها چه عایدت میشود؟
چرا تا دقیقه کی نود به فکر کارها نیستی؟
اینکه مثل قبل در تکاپوی یادداشت نوشتن نیستی چه مثبت و منفیهایی دارد؟
دلت برای پستهایی نفس کم میآوردی برای نوشتنشان تنگ نشده؟
الا چرا انقدر زیبا است؟
خواهرهایش هم مثل خودش زیبایند؟
چرا وقتی الا را میبینم انگار معشوقم را دیدهام؟
این همه تناسب در صورتش از کجا آمده؟
چرا فکر میکنم خواهرهایش به زیبایی خودش نیستند؟
چشماهایش و لبخندش شیت کننده است؟
امروز چه در من پررنگ بود؟
چطور خواب را به زندگی بیاورم؟
زندگیام الان به چه نیاز دارد؟
چه کار کوچک مستمری میتواند تغییر خوشحال کنندهای ایجاد کند؟
کارهای کوچک چه کارهاییاند؟
به جز نصف شب چه زمانی برای پرسشگری خوبه؟
شب رو چرا انتخاب میکنم؟
شب منو انتخاب میکنه؟
چرا ندا سر به سرم میذاره؟
حرفاش از عمده؟
خندهخنده خنجر میزنه؟
چی شده که مستقیم میگم ناراحتم؟
چرا ناراحت شدنمو جدی نمیگیره؟
چون که آروم و بدون عصبانیت میگم؟
بغض کردنم بذای چی بود؟
از چی رنجیدم؟
احساسم چقدرش درسته؟
زیرمتن حرفاش چیه؟
سفر هر چند کوتاه چقد رو حالم تاثیر داره؟
همسفر چقد؟
گرفتگی الانم بخاطر همسفره یا سفر یا هر دو؟
چی شد که گفتم با لیلا بهتر بود؟
یک ساعت زمان خوبیه برای قضاوت و نتیجهگیری؟
اصلن چرا اومدم؟
چرا احساس بدی دارم؟ بد وابستگی.
وابستگی چطوره؟
چند جور وابستگی داریم؟
من چند جور وابسته میشم؟
اینکه از هر چیزی کوتاهی نمیکنم برای یادآوری فلانی برای چیه؟
چرا با اینکه میدونم اشتباهه ولی ادامه میدم به یادآوریش؟
تا کی قراره ادامه بدم؟
مردن چجوریه؟
مردن زندهها چجوریه؟
مردن درسته بکار ببرم؟
فراموشی؟
خب چطور میتونم دست از خودآزاری بردارم؟
با این فکرا چه پیامی به جهان میدم؟
چرا برعکس میرم؟
چرا عامدانه برعکس میرم؟
چطور میشه دست بردارم؟
حالم بدم بخاطر یادآوری اونه؟
اون کجای زندگی منه؟
نقش کسی که نیست چطور انقدر پررنگه؟
آدما چطور محو میشن؟
اگر ببینمش باز هم اصرار دارم به یادآوریش؟
چرا نمیخوام الان و اینطوری ببینمش؟
چطوری دیدنش بهم کمک کنه؟
چی میشه همیشه میرسم به اون؟
چرا میترسم تو نقش اونا قرار بگیریم رفتارم مثل اونا باشه؟
رفتار اونا میترسونتم یا نقشی که قراره داشته باشم؟
از نقشها میشه فراری بود؟
رفتار اونا رو تو خودم میبینم که میترسم؟
چیه این رفتار آزارندهست؟
اونور این رفتار چیه؟
رفتارها چندبعدیند؟
چطور زاویههای مختلف نقش و رفتارو ببینم؟
پشت ترسم چیه؟
من کجای رفتارشونم تو این نقش؟
آشوبی که تو وجودمه از چیه؟
چقدر به این نقش و رفتارا وابستهس؟
چرا هیچکاری براش نمیکنم؟
چکاری میتونم براش بکنم؟
چقدر با رفتاری که تو ذهنمه فاصله دارم؟
اینکه فکر میکنم فاصلهم داره زیاد میشه درسته؟
چرا تو خودم گیر کردم؟
تو خودم گیر کردم؟
گیر کردن تو خودت چجوریه؟
گیر کردن تو دیگری چجوری؟
چرا حالم بده؟
این همه تناقض از چی میاد؟
انسانبودگی همین بود؟
چجوری میشه بودگی بهتری داشت؟
چرا انقد چرا چرا میکنم؟
بعد از چند ماه کار درستیه مثلسوال بنویسی؟
بنظرت کادوی خوبیه؟
چرا فکر کردی سی روز سوال میتونه کادو باشه؟
تو بیشتر از سی روز نوشتی چی شد که اونو ندیدی؟
اصلن دیدن چیه؟
گیج شدم.
آزادی صرفن مخثوص موحودات رنده است؟ یک مرده یا یک شئی نمیتواند آزاد باسد؟ سایر مفاهیم چی؟ نمیتواندیک وسیله ترس داشته باشد؟ یک جناره نمیتواند لیاقت داشته باشد؟ لیاقت چی؟
چرا تازگیها و چگونه توجهام به محیط کمی بیشتر شده؟ آیا ببشتر شده یا که فقط به منیت کمتر میپردازم؟ آیا این دوتا یکی نیستند؟ آیا فقط رابط دارد به تمرینهای نصیرو یا چی؟
چگونه از دل آزادنویسیهایم یادداشتی در آورم؟ چه ربط و داخلی دارند کنجکاوی و علاقه؟ اول علاقهست یا کنجکاوی؟ همهی آدمها در عشق و علاقه هایشان رگهای از کنجکاوی ست؟ چرا در مورد فلان آدم فقط میخاستم تمام سلولهایش را بشناسم؟ فقط یا که بیشتر؟
اولویت چیست؟ آیا من تو زندگی هدف دارم؟ ارتباط هدف و آینده چیست؟ آینده چیست؟ چرا با اینکه میدانم در دانشگاه به آنچه میخواهم نمیرسم باز میخواهم بروم دانشگاه؟ آیا من تحت تاثیر باورهای جمعی هستم که حتمن باید دانشگاه رفت؟
اولویت چیست؟ واقعیت مستقل هنر چیست؟ زیبایی؟ این چه مرضیست که میخواهم واقعیت مستقل هر عنی را بدانم؟ چرا دیروز با اینکه میدانستم فلان مسئله روایت خودساختهست باز کامل نتوانستم از ذهن بندازمش دور و اصل مطلب را ببینم؟ اصلن چگونه باید اصل مطلب را ببینم؟ در این موضوع باید از آن آدم سوال میپرسیدم به جای داستان ساختن؟
« من» چیست؟ چیستیِ« منِ» من با« منِ» بقیه فرق میکند؟ آیا با وجود فرق انسانها چیستی منیت همشان یکی ست؟ من چیستم یا من کیستم فرق میکند؟ آیا در مورد چیزی زنده چیستی و کیستی یکی نیست؟
چرا سعی نمیکنم به سوالاتم جواب بدم؟ چرا فقط به آزادی و نقاشی تنها جوابهایی دادم؟ چون به شدت برام مسئلهان؟ چرا نقاشی برام مسئلهست اون هم وقتی که نقاش نیستم؟
633 پاسخ
چرا همیشه تو خرید کفش اشتباه میکنم؟
چی میشه که سایزمو نمیارم؟
چطور میتونم خرید بهتری داشته باشم؟
چطور میتونم تو خرید کفش دقت کنم؟
از کی این مسئله با منه؟
خرید کفش برای کیا سخته؟
کسی که از زندگیش برای کسی که نمیشناسه میگه رو چطور باید قضاوت کرد؟
چطور میشه به بابا بگم اون موضوع رو دیگه بیان نکنه؟
درسته بعد از اتمام رابطه فقط خوبیاشو بگی؟
از خوبی گفتن تا کجا درسته؟
از بدی گفتن چی؟
چرا دوست ندارم از بدی بگم؟
میخوام حرمتا حفظ شه یا حرف روانشناسا رفته تو گوشم؟
یدونه خوبی میتونه بدیها رو بپوشونه که نخوای ازش بد بگی؟
بد گفتن با از بدیاش گفتن فرق داره؟
از بدیاش گفتن چقدرش تحریفه؟
چرا روحی ننوشت مبارکه؟
چرا دقت نمیکنم تو خرید؟
چجوری دقتمو تو خرید کفش بالا ببرم؟
تو خرید کلن چجوری دقتمو بالا ببرم؟
الان باید برم عوضش کنم؟
ای خدا.
شبنم صادقی که گفت کار خوبی کردی واقعن کار خوبی کردم؟
چرا من متوجه خوبیش نمیشم؟
حتمن باید نمود عینی داشته باشه که بگم آره خوب شد؟
جز خود شخص چه خوبیهایی داشته؟
چجوری میتونم محبتهای بابا و مامان رو جبران کنم؟
امروز چرا از سین خشمگین شدم؟
چرا واسهم مهم نبود ببینمش؟
چی باعث شد عصبی بشم؟
راستی سایتتون خیلی خوشگل شده. مبارکه.
چرا بچه شبا گریه میکنه؟
عادت کرده به گریهی شبانه؟
چرا خودم نمیخوابم؟
چی میشه که نصیحتهای مامان واسهم عذاب میشه؟
چرا سعی نمیکنه جور دیگهای حرفاشو بزنه؟
من جور دیگهای حرفامو میزنم؟
راستی چندساله بدخوابم؟
بخوابیم از زمان رمانای زرد عنی شروع شد؟
رمانای زرد عنی جز بدخوابی چه تاثیرات مخربی روم گذاشتن؟
چطور میتونم رشتههای عصبی مخرب رو به سازنده تبدیل کنم؟
سبک زندگی که دوست دارم چطوریه؟
آدم موفق چجوریه بنظرم؟
بهتر نیست یکم آدموارتر به زندگی بپردازم؟
چرا وقتی ویس گرفتم گفتن اون خاطره برام سخت بود؟
هنوز به پذیرش نرسیدم؟
چرا بازم بدنم یخ کرد؟
تا کی قراره بدنم یخ کنه؟
سن مناسب ازدواج کیه؟
سن باید مناسب باشه یا رشد عقلی؟
رشد عقلی میتونه جدای از سن باشه؟
حالا گیرم بتونه اما تا چه حد؟
اصن ازدواج چیه؟
چرا به همخانگی و همخابگی با حکم شرعی میگن ازدواج؟
ازدواج چه کوفتیه؟
چرا تو این قرن خیلی پیشرفته بازم ازدواج مهمه؟
چی میشه آدما میخوان ازدواج کنن؟
چه توهمی میزنن که میگن عاشقیم؟
دوست داشتن چجوریه؟
چرا خودم گیر دادم به عشق و ازدواج؟
چرا با این همه بازم ازدواج و زندگی مشترک رو دوست دارم؟
دوست دارم یا منم توهم زدم؟
منمی که به کار بردی یعنی بقیه توهم زدن؟
چرا متاهلا از ازدواجشون ناراضین؟
چی منو از ازدواج میترسونه؟
چی تشویقم میکنه به ازدواج؟
پایههای ازدواج چیه؟
چطور بدونم آمادگی ازدواج رو دارم؟
دونستن نمیخواد آماده باشم خودش اتفاق میفته؟
چرا تو مناطقی مثل مناطق ما سن ازدواج پایینه؟
چرا تو مرکز شهر و شهرهای بزرگ سن ازدواج بالاست؟
چند نفر الان نگرانیهای من رو دارن؟
چند نفر الان افکار من رو دارن؟
چرا با وجودی که میدونم چی میخوام ولی اقدام نمیکنم؟
خواستن چه موقع توانستن میشه؟
چرا حس زندگی ندارم؟
حس زندگی چجوریه؟
امروز چجوری شکرگزاری کنم؟
اگه ننویسم چی میشه؟
میتونم بدون نوشتن ادامه بدم؟
ادامهی بدون نوشتن چه شکلیه؟ شبیه قبل از نوشتنه؟
چطور همزمان هم پر از زندگیام هم خالی ازش؟
این همه تناقض از کجا مياد؟
چرا سوال پرسیدنم انقد کند شده؟
چجوری میتونم نشاط رو به زندگی بیارم؟
شکرگزاری که میکنم واقعن شکرگزاریه؟
اصلن برا چی شکرگزاری میکنم؟
چه توقهی ازش دارم؟
چطور میشه بیتوقع بود؟
این خستگی چیه که چند ماهه تو جونمه؟
چرا هیچ حرکتی برای عوض کردن شرایط موجود نمیکنم؟
برای چی ادامه میدم؟
اون آقا اتفاقی اومد؟
اینکه ذهنم درگیرشه طبیعیه؟
چرا انقدر داغون شدم؟
تعریفم از داغون چیه؟
تا کی به مثلسوال پایبندم؟
این سی روزو به سرانجام میرسونم؟
تولد امسالم قرق داره با سال قبل؟
این گیجی از کجاست؟
همهی این بالا و پایین شدن بخشی انسانبودگیه؟
انرژی حرکت از کجا میاد؟
انرژی حرکت؟
انرژی با جبر؟
دورهی تخمکگذاری چه تاثیری رو روحیه و روان داره؟
مردا چه دورههایی دارن؟ اصن دارن؟
اینکه این دو روز دستم به نوشتن نميره بهخاطر تخمک گذاریه یا بخاطر دلشکستگیم از ندا؟
ناراحتیم از ندا باهام مونده؟
چرا به خودش اجازه میداد دربارهم نظر بده؟
چرا داداش میگفت اینسری خوش نگذشت بهت؟
سری قبل چطور بودم؟
چقدر برای داداش مهمم؟
مؤلفههای مهم بودن چیه؟
بیان مولفهها برای هم چقدر رابطه رو سادهسازی میکنه؟
هر بیانی به شفافسازی کمک میکنه؟
بیان شفاف چه بیانیه؟
چرا هر روز احساس خستگیم بیشتر میشه؟
چرا امروز احساس زندگی نداشتم؟
چی میگذره بهم که نمیفهمم دارم چیکار میکنم؟
کسی از کانالم میره به خودم بگیرم یا به خودش؟
حیاط پشتی چقدر امنه؟
احساسی که دارم اونجا تلقین نیست؟
چطور میتونم با سارا مواجه بشم؟
اینکه فکر میکنم هیچی بلد نیستم چقدر درسته؟
چطور میتونم به درآمد برسم؟
چطور میتونم زندگی کنم؟
مؤلفههای زندگی چیه؟
از عقب انداختن کارها چه عایدت میشود؟
چرا تا دقیقه کی نود به فکر کارها نیستی؟
اینکه مثل قبل در تکاپوی یادداشت نوشتن نیستی چه مثبت و منفیهایی دارد؟
دلت برای پستهایی نفس کم میآوردی برای نوشتنشان تنگ نشده؟
الا چرا انقدر زیبا است؟
خواهرهایش هم مثل خودش زیبایند؟
چرا وقتی الا را میبینم انگار معشوقم را دیدهام؟
این همه تناسب در صورتش از کجا آمده؟
چرا فکر میکنم خواهرهایش به زیبایی خودش نیستند؟
چشماهایش و لبخندش شیت کننده است؟
امروز چه در من پررنگ بود؟
چطور خواب را به زندگی بیاورم؟
زندگیام الان به چه نیاز دارد؟
چه کار کوچک مستمری میتواند تغییر خوشحال کنندهای ایجاد کند؟
کارهای کوچک چه کارهاییاند؟
به جز نصف شب چه زمانی برای پرسشگری خوبه؟
شب رو چرا انتخاب میکنم؟
شب منو انتخاب میکنه؟
چرا ندا سر به سرم میذاره؟
حرفاش از عمده؟
خندهخنده خنجر میزنه؟
چی شده که مستقیم میگم ناراحتم؟
چرا ناراحت شدنمو جدی نمیگیره؟
چون که آروم و بدون عصبانیت میگم؟
بغض کردنم بذای چی بود؟
از چی رنجیدم؟
احساسم چقدرش درسته؟
زیرمتن حرفاش چیه؟
سفر هر چند کوتاه چقد رو حالم تاثیر داره؟
همسفر چقد؟
گرفتگی الانم بخاطر همسفره یا سفر یا هر دو؟
چی شد که گفتم با لیلا بهتر بود؟
یک ساعت زمان خوبیه برای قضاوت و نتیجهگیری؟
اصلن چرا اومدم؟
چرا احساس بدی دارم؟ بد وابستگی.
وابستگی چطوره؟
چند جور وابستگی داریم؟
من چند جور وابسته میشم؟
اینکه از هر چیزی کوتاهی نمیکنم برای یادآوری فلانی برای چیه؟
چرا با اینکه میدونم اشتباهه ولی ادامه میدم به یادآوریش؟
تا کی قراره ادامه بدم؟
مردن چجوریه؟
مردن زندهها چجوریه؟
مردن درسته بکار ببرم؟
فراموشی؟
خب چطور میتونم دست از خودآزاری بردارم؟
با این فکرا چه پیامی به جهان میدم؟
چرا برعکس میرم؟
چرا عامدانه برعکس میرم؟
چطور میشه دست بردارم؟
حالم بدم بخاطر یادآوری اونه؟
اون کجای زندگی منه؟
نقش کسی که نیست چطور انقدر پررنگه؟
آدما چطور محو میشن؟
اگر ببینمش باز هم اصرار دارم به یادآوریش؟
چرا نمیخوام الان و اینطوری ببینمش؟
چطوری دیدنش بهم کمک کنه؟
چی میشه همیشه میرسم به اون؟
چرا میترسم تو نقش اونا قرار بگیریم رفتارم مثل اونا باشه؟
رفتار اونا میترسونتم یا نقشی که قراره داشته باشم؟
از نقشها میشه فراری بود؟
رفتار اونا رو تو خودم میبینم که میترسم؟
چیه این رفتار آزارندهست؟
اونور این رفتار چیه؟
رفتارها چندبعدیند؟
چطور زاویههای مختلف نقش و رفتارو ببینم؟
پشت ترسم چیه؟
من کجای رفتارشونم تو این نقش؟
آشوبی که تو وجودمه از چیه؟
چقدر به این نقش و رفتارا وابستهس؟
چرا هیچکاری براش نمیکنم؟
چکاری میتونم براش بکنم؟
چقدر با رفتاری که تو ذهنمه فاصله دارم؟
اینکه فکر میکنم فاصلهم داره زیاد میشه درسته؟
چرا تو خودم گیر کردم؟
تو خودم گیر کردم؟
گیر کردن تو خودت چجوریه؟
گیر کردن تو دیگری چجوری؟
چرا حالم بده؟
این همه تناقض از چی میاد؟
انسانبودگی همین بود؟
چجوری میشه بودگی بهتری داشت؟
چرا انقد چرا چرا میکنم؟
بعد از چند ماه کار درستیه مثلسوال بنویسی؟
بنظرت کادوی خوبیه؟
چرا فکر کردی سی روز سوال میتونه کادو باشه؟
تو بیشتر از سی روز نوشتی چی شد که اونو ندیدی؟
اصلن دیدن چیه؟
گیج شدم.
اگر ادبیات نبود چه میشد؟ دنیای بیادبیات چه فرقهایی با این دنیا دارد؟ پستتر است؟ پست چیست؟
آزادی صرفن مخثوص موحودات رنده است؟ یک مرده یا یک شئی نمیتواند آزاد باسد؟ سایر مفاهیم چی؟ نمیتواندیک وسیله ترس داشته باشد؟ یک جناره نمیتواند لیاقت داشته باشد؟ لیاقت چی؟
چرا افرادی شبها غمینتر هستند؟
چرا تازگیها و چگونه توجهام به محیط کمی بیشتر شده؟ آیا ببشتر شده یا که فقط به منیت کمتر میپردازم؟ آیا این دوتا یکی نیستند؟ آیا فقط رابط دارد به تمرینهای نصیرو یا چی؟
چگونه به پرسشهای بنیادین پاسخ بدهم؟ اصلن این چه مرضیست که باید به همه چیز جواب داد؟ آیا ربط دارد به مرض تحمل نکردن ابهام؟
هویت چیست؟ عشق چیست؟ چرا این قدر صخا است بیرون رفتن از خانه بذام؟ فقط به خاطر امتحانات اینجوری شدهام؟ چه جوری؟
احساس چیست؟
ترجمه چیست؟
سوالات بنیادین از جنس چیستی هستند؟ پس هر سوالی که بپرسد فلان چیست و با خودش سوالاتی به همراه بیاورد بنیادینست؟
چگونه از دل آزادنویسیهایم یادداشتی در آورم؟ چه ربط و داخلی دارند کنجکاوی و علاقه؟ اول علاقهست یا کنجکاوی؟ همهی آدمها در عشق و علاقه هایشان رگهای از کنجکاوی ست؟ چرا در مورد فلان آدم فقط میخاستم تمام سلولهایش را بشناسم؟ فقط یا که بیشتر؟
اولویت چیست؟ آیا من تو زندگی هدف دارم؟ ارتباط هدف و آینده چیست؟ آینده چیست؟ چرا با اینکه میدانم در دانشگاه به آنچه میخواهم نمیرسم باز میخواهم بروم دانشگاه؟ آیا من تحت تاثیر باورهای جمعی هستم که حتمن باید دانشگاه رفت؟
عشق چیست؟ واقعیت مستقلش؟ چرا میپرسم؟ چرا میخاهم بدانم؟ کنجکاوی؟ صرفن بابت داستانم؟ بیدانستن عشق میشود ازش نوشت؟ بی فهمیدنش چی؟ چطور باید پاسخ این سوالات را بیابم؟ عشق زبانش چیست؟ زبان دارد؟
اولویت و ارزش چه ربطی به هم دارند؟ واقعیت مستقل شعر چیست؟ واژه؟ زبانش چیست؟ خیال؟ واقعیت مستقل خیال چیست؟ اصلن دارد؟
اولویت چیست؟ واقعیت مستقل هنر چیست؟ زیبایی؟ این چه مرضیست که میخواهم واقعیت مستقل هر عنی را بدانم؟ چرا دیروز با اینکه میدانستم فلان مسئله روایت خودساختهست باز کامل نتوانستم از ذهن بندازمش دور و اصل مطلب را ببینم؟ اصلن چگونه باید اصل مطلب را ببینم؟ در این موضوع باید از آن آدم سوال میپرسیدم به جای داستان ساختن؟
« من» چیست؟ چیستیِ« منِ» من با« منِ» بقیه فرق میکند؟ آیا با وجود فرق انسانها چیستی منیت همشان یکی ست؟ من چیستم یا من کیستم فرق میکند؟ آیا در مورد چیزی زنده چیستی و کیستی یکی نیست؟
چرا سعی نمیکنم به سوالاتم جواب بدم؟ چرا فقط به آزادی و نقاشی تنها جوابهایی دادم؟ چون به شدت برام مسئلهان؟ چرا نقاشی برام مسئلهست اون هم وقتی که نقاش نیستم؟
در چیزهایی آزادی را میبینم؟ آزادی از چه جنسی است؟ آیا تا به حال آزادی کسی را گرفتم؟ آیا سعی کردهام که آزادی فردی را بگیرم؟