خنچه بیارید، لاله بکارید، خنده برآرید، میره به نیکگاه، علیزاده. دیری ری ری ری دیری ری ریری… بلهبرونه… بله بله مشتبا قطعش کون مشتبا.
بله چه عجب علیزاده از اینورا؟ والا داشتم رد میشدم گفتم از خودم نیکی به جا بذارم بلکه توشهی آخرتم بشه و این صوبتا.
سالواژهام: ارتباط
– بینام و یاد خدا ساعت ۵ صبح، مامانم من و جوجو رو با هم بیدار کرد. کِچِ؟ آخرین وعدهی دارویی جوجو رو بهش شیاف ک… نه چیز، با کمک سرنگ و کرمک داخل چینهدانش بنمایم. طفلکی. هر وقت میخواستم دارو و سرلاک بخورونمش این زبون کوچولوش، این سوسیس کوچولوشو میگرفت جلوی کرمک که نره تو حلقش. کلی هم گازش میگرفت و معلوم بود داره بهش فحش میده که: «زورتپونی رو نوکیدم.» بچه تا دم مرگ رفتیم. برده بودیمش دامپزشکی کردنش تو یه چیزی شبیه دیگ نون ولی اسمباکلاسیدکتری داست. نبولایزر. آره خلاصه داروی تنفسی میدادن به بچه بعدش شبیه چرتیا و اهل بخیه چرت میزد تا صب. مارم زیرزیرکی و چپکی نگاه میکرد و حتی به ما هم میگفت: «تکتکتونو نوکیدم بیفیوزا.»
– بعدش گفتم بخوابم؟ نخوابم؟ ندا آمد که ما شبوروز را آفریدیم که شما بخوابید اونوقت تو سوال میکنی؟ منم مثل یه بچهی خوب لالایم را گذاشتم تا نه و نیم صبح. مطمئنم یه خواب باحال دیدم ولی عجیبه که یادم نمیاد و چقدر ناراحتم. بذارید زور بزنم… هییییییییییعععععععععع… نوچ نه. یادم یخدی. شاید یکی دیگه شده بودم. ولی مطمئنم یه پلات عجیب و غریب داشت. بدبختی یه صحنههایی ازش هی تو ذهنم جرقه میزنه ولی میپره. فکر کنم توش سفر داشت. ایستگاه تاکسی داشت. پرش از یه جای بلند داشت. چمیدونم. تا من باشم باز بعد بیداری از خواب گوشی دست نگیرم که اینطوری شه. چند شب پیش تو خواب میدیدم با خارمادرم رفته بودیم آرایشگاهی که تو قزوین دوران دانشجویی دیده بودمش ولی وقتی رفتیم تو راه پله میرفت بالا بعد میومد پایین که نمیدونم سر چی بود ولی پایین راه پله یه خونه و زندگی کاملا ایرانی بود و سالن آرایشگاهه یه خانم با موی بلوند و از این النگوییا و پسرش هم اون یوتیوبره پاپازک یا مترزک(میشناسین دیگه) اون بود. بعد شبیه همین دکوراسیونای شخمی با آجرپختههای قهوهای و کف سرامیک و نردهپلههای استیل بود. بعد میگفت اینجا تایلنده. حالا از داستان بگذریم. من و خارمادرم گشنه شدیم و خب اونجا تایلند بود غذای حلال از کجا گیر میاوردیم؟ پسر تایلندیه گفت برامون یه غذای خوشمزه درست میکنه. یه مشت ادویه و تخم مرغ و ماهی و برنج و خلاصه یه آش درهمجوش درست کرد و من میدونستم که ماهیش بره زیر زبونم عوق میزنم حالا عدل اومدم بخورم پوست ماهی توش بود. عوق. بعد آقا ما ایستادیم به نمازخوندن. پسر تایلندیه شد امام جماعت. مامان گفت من اینو قبول ندارم فرادا خوند. بعد من ایستادم دیدیم یارو بلد نیست بخونه و تازه اهل محصولات رازی هم بود و گفتم خب اینکه نمیتونه امام جماعت باشه. خلاصه در کنارمون یه صحنه شبیه فیلمای کوروساوا بود که لایهها در هم رخ میداد و ما دیدیم کسبوکار تایلندمون که تولید برنج بود گرفته. آهان خواب دیشب رو یادم اومد یه چیزاییشو. بمونه برای فردا.
– پا شدم کارای سایتهایی که این مدت برای بچهها ساختم رو راستوریست کردم و افزونههاشونو بهروزرسانی کردم و یه سری خردهکاری. بعدش فراخوان کارگاه فکریشهی ۴ رو گذاشتم که این سری شیرجه بزنیم تو دل مغلطه و غلتوواغلت بزنیم توش.
– نشستم واسه وبیکار مطلب آماده کردم چون میخواستم تمرین نویسنده-سخنران رو هم قبل وبیکارم انجام داده باشم و استرس رو از دوش شبهام کم کنم.
– پلیلیست تابستون رو پلی کردم و رفتم تو دل اون کتابی که هنوز به بچهها اسمشو نگفتم مجددا بازخوانی کردم و آموختهام رو درسبرگ کردم. قراره از زبان مادری بدگویی کنم.
– بعدش نشستم برای نویسنده-سخنران سرتیتر نوشتم و چندینبار بازنویسی کردم که خلاصه بشه و کم بشه تا بعدش ضبط کنم. فکر کنم دو-سهبار ضبط رو زدم و تر زدم و خلاصه. از ضبط صدا سر همین بدم میاد که مثل اجرای زنده قابلیت نداره که راحت اشتباه کنی و بسط بدی تازه اوستا هم قافیه رو تنگ گرفته روی سه دقیقه. جا نمیشد خب.
– وسط ضبط ویس تمرین برق رفت. اینترنت هم پرید. به زور با نت مامان وصل شدم و به قول شکیرا گفتم: «دانس or دای.» و انتخاب من: «ویس.» خلاصه به هر بدبختی بود ضبط کردم. یه چسه بیشتر از سه دقیقه شد. ایشالا که استاد خته به مشماش نمیذاره و حالا اون هفده-هجده ثانیه رو اشانتیون قبول میکنه.
– شت. بعد ضبط ویسم دیدم مبهوت رو گفتم: «مبهوم.» جرررررررررر. به جای اینکه بگم: «قامت شجاعتمونو راست میکنه.» گفتم: «قامت وحشتمونو راست میکنه.» هاهاهاهاهاهاهاها. الان فهمیدم چرا بعضیا میگن نمیفهمن من چی میگم. حق دارید اگر ناخودآگاه اینطور سوتی میدهم. بله دیدید عزیزان؟ مطمئنم بودهاند دوستانی که گفتن: «ببینیم علیزاده که یه ساله وبینار برگزار میکنه چی گفته؟» دیدید؟ اشکالش چیه؟ آدما انسانن. والا با این نوناشون.
– امروز هم نشد بیام وبینار. از وقتی برقا رو قطع میکنن و سالی یه بار بتونم بیام، هر دفعه میبینم استاد و مبینا چقدر بزرگتر شدن. اینقده بودنااااا اینقده.
– وبیکارو برگزار کردم و پنبهی زبان مادری و اینکه اگر زبان مادری رو دوباره ادسر نیاموزیم، کلاهمون پس معرکهست گفتم و اینکه چطوری زبان مادری، در عین فرصتبخشی، فرصتسوزی میکنه. فایل صوتیش رو توی کانال سرزبان گوش کنید. اینجی: https://t.me/sarzabaan.
-الهه، دختر گلم اومد تو وبیکار و از فضا و کلمات برامون گفت و حوالهمون داد به تغابنیِ قشنگ و توتال و وقتی مینا از خواب بیدار شد و آن گیسوان رو برامون آورد که از داشتن کلماتی برای بیان آنچه واقعا تومون میگذره بوگوئه. ننه بهت افتخار میکنم.
– رفتم وبینار شیما و از قطع رابطهی دوستی گفت و شدم ساقی مجلس و طاقچهبالا گذاشتم برای دوستان. با تچکر از خانم صادقی و شادزی و بروبچز.
– شام زدم بر بدن با ترشی فلفل. ترشی فلفل از موفقهای روزگاره که هر چیزی که نتونم بخورم رو ممکنخور میکنه.
– با نازلی جلسه برگزار کردیم و گپها و گفتها زدیم و خدای من، این دختر چطوری انقدر حرفهای و هنرمنده؟ هان؟
– پستمو هوا کردم. بیاح آغوی کلانتری. خیالتون راحت شد؟ هی گفتید نیمفاصله به کمرتون بزنه. بفرما زد.
– رفتم تمرینای ثبتشدهی بچهها رو گوش دادم. چه حس خوبی داشت. انگار رادیو شبانه میشنیدم.
– این دیفنهیدرامینه فیک بودا فکر کنم. چرا خوابم ننداخته؟ چرا من بیدارم هنوز؟
– تفلد سحرو رو تبریکیدم.
– خب نیکیکریمیهامو ریختم. شب، شب، شب تو گل اناره و عاره.
زد زیاد.