تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزایندهی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسشگری و اکتشفا و کنجکاوی فراموششدهی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است.
در وبینارهای روزانهی سرزبان با هم این تمرین را انجام میدهیم و قلکی از پرسشهای ارزشمند جمعآوری میکنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصتهای زندگی، راهنمایان و قدمهای کوچک ما واقع شوند.
این صفحه قرارگاه همرسانی روزانهی تکپرسشی از تمرین مثلثوالمان و کاوش آن با دوستان و همراهانمان است تا بتوانیم از توان پرسشگری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم.
پرسشها را در بخش کامنتها بنویسیم.
621 پاسخ
تا این جا همه رو خوندم چقدر سوالا خوبن😍😍
آدم کیف میکنه
چه چیزی باعث تلنگر من میشود؟
چه چیزی من را وادار به حرکت میکند؟ این حرکت تا چه مدت ادامه دارد؟
محرکی که میخاهم چیست؟
چه محیطی باعث میشه که حرکت کنم؟
جادهها چه تفاوتهایی با هم دارند؟
چرا وقتی خودت رانندهای خرابی جاده بیشتر به چشم میآید؟
سبقت گرفتن از دیگری برای زودتر رسدین خودت است یا زودتر رسیدن از دیگریست؟
چرا کنترل ماشین در پیچها سخت است؟
چطور آدمها از اثبات درستی حرفهایشان دست برمیدارند؟
ترس از جنس چیست؟ چطور میشود بدون ترس زندگی کرد؟ چرا نتیجه اهمیت دارد که از آن میترسم؟
نازلی جان، همین اواخر یک آقای پزشک و روانشناس در کانال تلگرامش مفصل در این مورد نوشته بود. حتماً بهش دسترسی پیدا کنم برات میفرستم خیلی جالب و علمی به موضوع پرداخته بود.
چرا خوردن بعضی از غذاها تنهایی به من نمیچسبد؟
چرا دوست دارم با هر که برخورد میکنم از خودم صحبت کنم؟
این “خود” چه دارد که ارزش تعریف کردن دارد؟
بیشتر از چه چیزهایی دوست دارم گفتگو کنم؟
آیا رفتارم با افکارم همآهنگی دارد؟
چه هدف پنهانی از گفتگو با غریبهها دارم؟
دوست دارم الان کجا باشم؟
کدام پرسش مرا بیشتر به فکر میاندازد؟
۱ چرا نمیتوانم موضوعی درست انتقال بدم؟
۲ مهمترین چالشهم در طول گفتوگو چیست؟ این چالش منجر به چه واکنشی از سمت من میشود که باعث میشود گفتگو به گند کشیده میشود؟
۳ برای آزادنویس در کامپیوتر. کدام راه بهتر است چرا؟
۱ بازکردن یک فایل جدید
۲ اضافه کردن یک سند جدید در همان فایل قبلی
۴ احترام آزادی میآورد یا حریم ؟ و حریم اگر باید ایجاد کرد چطور باید این کار را کرد که برای دیگران قابل پذیرش شود؟
۵ فحش یعنی چی؟
۶ میتوان فحش داد اما به دیگری آسیب نزد چطوری؟
۷ من چه میحیطها را ندیدم چرا؟
۸ محیط چیست ؟
من اگر بخواهم با یکی از بچههای مدرسهینویسدگی که بیشتر سن من است وارد گفتگو مدام شوم بابت فهم بیشتر دربارهی من و محیط و دیگری شوم او کیست؟ چرا؟
۹ جنگ تمام میشود؟
چرا پیشتر تنگی تلگرام میترسانیدم و حالا گلهگشادی سایت؟
برای کاهش این نگرانی میتوانم به بازنویسی اتکا کنم؟
چه اتفاقی افتاده است که حالا به «من» بیشتر توجه میکنم؟
چرا جدیدا دچار نوستالژیگری شدهام؟
چرا وقت دلتنگی، سایتهای دوستان را که دیگر نیستند چک میکنم؟
چرا خواب دیشبم را بلافاصله پس از بیداری ثبت نکردم که حالا از ذهنم پریده و دیگر خاطرم نمیآید؟
چه دلایلی برای انتخاب شیما و سارا به عنوان مغز و قلب ثانویهام داشتهام؟
سوی کدام یک از اهدافم واقعا در حال حرکت هستم؟
چرا رابطه با والدین یکی از سختترین روابط بشریست؟
چرا توی تحلیلهای مبتنی بر آزادی گاهی به سمت تعیین چارچوب برای دیگران پیش میروم؟
چرا هر روز بیشتر از پیش گزارهی «فلانی از من متنفر است» توی ذهنم جای میگیرد؟
این گزاره حاصل نشانههاست یا صرفا احساسی قدرتمند؟
من هم از «فلانی» متنفرم؟
چرا وقتی بامزه نیستم، بهزور میخوام خودمو بامزه نشون بدم؟
چرا معمولا تو خوابهام کسایی رو میبینن که ماههاست ندیدمشون و باهاشون حرف نزدم؟
چرا میخوام توجهها را به سمت خودم جلب کنم؟ چرا وقتی جنس مخالفی به من توجه میکنه، احساس خوشایندی به من دست میده؟ چرا فکر میکنم جنس مخالف موجود مقدسیه؟
چرا از بلند حرفزدن میترسم؟ نکنا از اینه که تو کودکی بعضی کلمهها رو درست نمیگفتم(مثلا به توت فرنگی می گفتم چوچ فرنگی یا به خیار میگفتم شیار) و مسخره میشدم؟
اصلا چرا باید این سوالها رو انتشار بدم؟ اصلا چرا باید برای بقیه مهم باشه که این سوالها رو بخونه؟ (خانوم علیزاده خیلی دوست دارم جواب شما و دوستان رو بشنوم)
سلام آقای سیفی نازنین.
تمرین و بهبود توی یک مهارت، وقتی با جمع همراه میشه(و نه با جمع یکی) بُعد یادگیری رو مدام فعال نگه میداره. خصوصا مهارتهای ذهنی و زبانی.
کما اینکه ترس ما رو از انجام کارها میریزه و اشتراکاتی که با دیگران کشف میکنیم پویایی ما رو رقم میزنه. حتی اگر با اهدافمون نخونه.
شنیدن و خوندن پرسشهای دیگران برای من به شخصه ارتباطزا هست. فکر میکنم به قدری که توی پرسشها همزبانی هست توی پاسخها نیست و قسمت اصلی نگرانیهای ما و نشدنهای زندگی از همین فقدان همزبانی میاد.
اما اینکه چرا باید برای دیگران مهم باشه، واقعیت اینه ممکنه برای خیلیها مهم نباشه. خیلی از کارهایی که ما میکنیم و مهم هست، برای دیگران مهم نیست و حتی این قسمت هم میتونه امکان خوبی رو برای راحتی در این کار فراهم کنه.
حالا چرا انتشار بدید؟ درک ضرورتش سفر شخصی شماست. اما اونچه من از انتشار فهمیدم، ارتباطش با مسئلهی نظم و ایجاد امکانهای جانبی هست که بدون انتشار به دست نمیاوردم.
نشر(علیالخصوص نشر پرسش) شلختگی و تلنباری ذهنی رو به جریان تبدیل میکنه. این جریان قطع و وصل داره، ضعف و شدت داره، ولی مداومتش هست یکی از پایههای نظم به معنای یک سیستم رو ایجاد میکنه و وقتی به زبان و ادبیات محیط درمیاد ابهامِ خورنده و پاشنهآشیلهاش تغییر میکنه.
این پرسش شما خیلی خوبه چون یکی از پایهسازهای فکری، پرسشهای عیبیاب یا پرسشهای شناختی هستند. با این حساب شما این تمرین رو چطوری ارزیابی میکنید؟
من وقتی این پرسش رو مطرح کردم، واقعا دلیل اینکه چرا باید این سوالها رو با دیگران به اشتراک بزاریم نمیفهمیدم. اما سهچهار روزیه که هر روز سوالهامو اینجا به اشتراک میزارم و رفتهرفته با چیزای پنهانی از درونم مواجه شدم که برای خودم بهشخصه عجیب و لذتبخش بوده. همونطوری هم که شما گفتید ایتن شتراک گذاشتنها باعث تعهدی میشه که خودبهخود تو طول روز سوالها طرح کنی که مبادا کمکاری کرده باشی.
اگه بخوام اینجا رو به یکجای ملموس تشبیه کنم، میشه گفت این صفحه شبیه اعترافگاههایی که توی کلیساهاست. با این تفاوت که ما همزمان هم اعترافکننده هستیم و هم اون پدری که گوش میکنه. و فرق مهم اساسی این جا و اعترافگاههای کلیسا، اینه که اونجا از قبل میدونی چکار کردی و میری اعتراف میکنی، اما اینجا همزمان با سوال طرحکردن نهتنها پیش بقیه بلکه پیش خودت هم عریان میشی. و با لایههای پنهانی از درون روبهرو میشی که تا اون زمان نمیدونستی وجود دارن.
تاریخ 1405.1.23
امروز با مادرم یک کم بحث کردم، چرا لحنم بهتر بود؟ تونستم گفتگو کنم ولی باید لحنم را بهتر کنم.
آیا لحنم در چت با خانم دکتر رستگاری بد بود؟
مرز بین گفتگوی جرأتمندانه با گفتگوی لحن تند چیه؟
چی رفتار من مادرم رو اذیت میکنه؟
چرا مادر به صداهایی که من در میآرم حساسه؟
چرا خودم متوجه صداهای اضافه که در میآرم نمیشم؟
تاریخ 1405.1.25
امروزم آیا مفیدتر از دیروزم بود؟
باید اختصاصیتر بپرسم. پس: آیا امروزم در زمینهی تدریسم و آماده ساختن محتوای تدریس بهتر بود؟
آیا توجهم به سلامتیام امروز نسبت به دیروز بهتر بود؟
آیا امروز کمتر عصبی شدم؟
چی شد وسط 5 دقیقهی مثلثوال به یاد چالش جملهورزی افتادم؟
چرا باید خودمو مجبور کنم با شرکت تو چالش چند تا جمله بنویسم؟
آیا افرادی که خودشان را خیلی طالب آزادی میدانند به آزادی دیگران و آزاد بودن آنها در فعالیتهایشان با وجود مسئولیتپذیری آزادی قائلند؟
۱.چرا انرژی ذهنی من کفاف دوتا وبینار پشتسرهم رو نمیده؟
۲.بقیه چیکار میکنن که اینقدر انرژی دارند؟
۳.باید چی به خورد مغزم بدم؟
۴.باید چی به خورد مغزم ندم؟
۵.با مغزم بد تا میکنم؟
۶.افزایش تمرکز چه کارکردی برام داره؟
۷.روش دیگهای هم هست که این اطلاعات و آموزشها رو به دست بیارم بدون شرکت توی وبینار آقای کلانتری؟
۸.دیگران رو میبینم؟
۹.آیا دیگران را طوری میبینم که وفاق بیشتری باهاشون پیدا کنم؟
۱۰.دیدن محیط چه کارکردی برام داره؟
۱۱.محیط را با چه ابزاری ببینم؟
۱۲.چگونه متوجه تاثیرات محیط روی خودم بشم؟
۱۳.اون مبل بزرگ چه تاثیری روی من داره؟
۱۴.سقف کاذب باغ چه تاثیری روی روحیهی من داره؟
۱۵.رنگ قرمز فرش چه تاثیری روی من داره؟
۱۶.دکوراسیون رنگرنگ با من چی کار میکنه؟
۱۷.آیا به تاثیر رنگ توی خودم آگاهم؟
۱۸. چه مشاغلی بر پایهی تاثیر محیط بر انسان بنا شده است؟
۱۹.من چه تاثیری روی محیطم دارم؟
۲۰.من و رفتارهایم، محیط اطرافم را به چه سمتی سوق میدهم؟
۲۱.آیا محیط در میزان عملگرایی من موثر است؟
روز دوم: پرسشهای من با موضوع سال واژهام «زیبایی»:
استانداردهای سنجش زیبایی من، هماهنگ با هستیام چه مواردی هستند؟
استانداردهای سنجش زیبایی محیط هماهنگ با من چه مواردی هستند؟
استانداردهای سنجش زیبایی روابط هماهنگ و در رقص با من چه مواردی هستند؟
چرا نمیتوانم با جریانِ یک موضوع همراه شوم و همیشه دنبال فهمیدن یه قدم عقبتر از آنم؟
چرا نسبت به فهم موضوعی با شروع از جزئیات بیتفاوتم و همان ابتدا اصرار دارم دنبال کلها بگردم؟
دختری که امشب تو خوابم رگشو زد، احتمالش هست زنده بمونه؟
چرا نمیتونم با خودم به صلح برسم؟ کی تنشهای بیمنشا من تموم میشن؟
آیا استاد هرگز میتونه ازدواج بکنه؟ اگر همسرش پیامک بزنه«برام لواشک می خری؟» ممکنه بگه:«نیمفاصله بزنه به کمرت؟»
چجوری باید خودمو تغییر بدم، که فضای زیستهی کنونی برام لذتبخش باشه؟
الهه چجوری میتونه جلسات وبینارو منظم پیش ببره؟
چرا نمیتونم تو وبینارهای فرشته حضور داشته باشم؟
یعنی دخترم از محیطی که براش ساختم راضیه؟ ممکنه روزی مثل خیلیا تصور خودکشی داشته باشه؟
چرا روزایی که کلافهم کنترل اوضاع از دستم خارج میشه و اون روزم به بطالت میگذره؟
۱- چرا حل مشکلاتی که ریشه در محیط دارند دشوار و حتی غیرممکن است در بیشتر اوقات؟
۲- چرا احساسم هنوز قضیهی منطقی مهاجرتنکردن را نپذیرفته؟
۳- چطور میتوانم حین گذر از کوهستان زندگی، لحظههای بودن در قعر دره را راحتتر بگذرانم؟
تو مغز آدم چیا میگذره؟ همهشون فکر محسوب میشن؟ جز فکر دیگه چیا تو ذهن آدمه؟ نکنه تو ذهن بجای جمله و کلمه و فلان میگن فکر و تمام؟ فکر فکر فکر. فکر چیه اصلا؟ چه وقتایی فکر نمیکنیم؟ وقتی خوابیم؟ فکر آگاهانهس یا ناخودآگاه؟ فرق ناخودآگاه با آگاهانه چیه؟ فرق فکر ناخودآگاه با فکر آگاهانه چیه؟ چرا گاهی خودم رو از ناخودآگاهم جدا میدونم انگار یکی دیگهس؟ ناخودآگاه منم؟ قطعا منم. دوست دارم من باشم 🙂 تو ناخودآگاه هم فکر جریان داره؟ آیا فکرها تو ناخودآگاه دستهبندی دارن یا مثل همین فکر معمولی شلمشورباست؟ تو حالت عادی هم به ناخودآگاه وصل میشیم؟ یا فقط تو آزادنویسیهاست؟ تو خواب چی؟ تو خواب هم پای ناخودآگاه وسطه؟ چرا صفحات صبحگاهی انقدر خوبه؟ چرا بعضی از خوابهام یادم میرن؟ چرا بعضی از خوابهام یادم میمونن؟ خواب چیه؟ خواب کجای سرمونه؟ خواب ظهر با خواب شب از نظر کیفیت محتوایی چه فرقی دارن؟ چقدر باید از خواب سوال بپرسم؟ خواب منو به کجا وصل میکنه؟ روح و ناخودآگاه من چه ربطی به همدیگه دارن؟ یعنی از طریق ناخودآگاه میشه به روحمون وصل شیم؟ روح هم فکر میکنه؟ فکر روحی با فکر مغزی چه تفاوتایی داره؟ چه شباهتایی داره؟ قبل از مرگ میشه روح رو سوا از خود دونست؟ بعد از مرگ روح یادش میمونه جسمش رو؟ روح چیه؟ جنسش چیه؟ چند مدل جنس داریم؟ یکی فیزیکی یکی معنوی؟ یا یکی فیزیکی یکی متافیزیکی؟ چرا سر از اینجا در آوردم؟ چرا نمیتونم سوال پرسیدن رو تموم کنم؟ چرا حس میکنم اگه برخلاف میلم بزنم رو ترمز مغزم فحشم میده؟ این یعنی باید ادامه بدم؟ الهه همهی این سوالها رو میخونه؟ نکنه وسط راه منصرف شم و نفرستم؟ چون قول دادم باید بفرستم؟ قول چه تاثیری بر من میذاره؟ قول تعهد میاره؟ تعریف همه از قول یکیه؟ همه قول رو یکجور تعریف میکنن؟ چرا نباید تو آزادنویسیها مکث کرد؟ چرا سوال پرسیدن انقدر کیف میده؟ چرا مثل اینه که دارم مغزمو ماساژ میدم؟ مغز هم به ماساژ نیاز داره؟ چه وقتایی به پاساژ نیاز داره؟ پاساژ مغز چیه؟ چیا بخرم مغزم خوشحال میشه؟ مغز من چرا انقدر خرید دوست داره؟ مغز من چه خریدی رو دوست داره؟ مغز من چرا لوازمالتحریر دوست داره؟ جدی چرا لوازمالتحریر دوست دارم؟ چرا با دیدنشون اکلیلی میشم؟ اینا ریشه در کودکی داره؟ از بچگی انقدر ذوق داشتم؟ چرا مهر برام دوستداشتنی بود؟ بخاطر مدرسه؟ یا بخاطر خرید مدرسه؟ چه چیزی از یه جمله سوال میسازه؟ علامت سوال؟ آیا و چرا و بفرما؟ لحن خواننده یا لحن نویسنده؟ لحن نویسنده چه فرقی با لحن خواننده داره؟ چه زمانی دیگه باید ننوشت؟ وقتی دستمون درد گرفت؟ یا وقتی ساعت کوکیمون جیغ کشید؟ خروسا جیغ میکشن؟
۱ چرا من نمیخواهم در بله بنویسم؟ من از نوشتن در بله چه تصویر دارم. چرا؟
۲ آیا میشود من نظم خودم را بسازم؟
۳ دوستان مدرسهی نویسندگی چه تصویری از من دارند؟
۴ من آدم پرخشاگری هستم؟
۵ من اگر قرار باشد در آینده وبینار برگزار کنم؟ علاقهمندم این وبینار در چه موضوعی باشد؟
۶ احساس غالب من این روزها چیست؟
۷ محیط برای من چیست؟
۸ دوستان مدرسهینویسندگی برای من چه مزهای دارند؟
۹ آیا میشود سیاست سالمی داشت؟
۱۰ چرا نمیتوانم موضوعی را شفاف انتقال بدم که از سوگیری فاصله داشته باشد؟
۱۱ احساساتم را چگونه در گفتگو همراه کنم که جلو نزد و به گفتوگو گند نزد؟
محیط چیه که وقتی میخوام ازش سوال بپرسم، ذهنم خالیِ خالی میشه؟ چرا توجه به محیط برای من سخته؟ از نظر من محیط چیه؟ از نگاه کلی و شاید اجتماع، تعریف محیط چیه؟
با صحبتهای هفتهی قبل سارا چگنی، مدام حس میکنم من هرچیزی رو یک تهدید میبینم. محیط، آدمِ جدید، تجربهی جدید و فقط وقتی کمی احساس آرامش پیدا میکنم و اضطرابم کمتر میشه که کمی اون چیز/شخص جدید رو بشناسم و تاحدی از حالتِ کاملا ناشناخته خارج بشه.
جدا از این موضوع متوجه شدم که من توجهم رو میتونم به طور محدود به چیزهایی خاص بدم. محدود اما عمیق. شبیه حیوانی شکارچی که فقط روی شکار تمرکز داره. محیط پره از انواع دادهها، اطلاعات، آدمها و… و بین این حجم از هجوم اطلاعات، من متوجه نیستم به چی باید توجه کرد. این میشه که هدف احتمالی که میتونم بهش توجه کنم رو گم میکنم(البته اگه اصلا از قبل وجود داشته باشه.) در نتیجه از ذهنی شکارچی، به شکاری سرگردان تبدیل میشم.
چرا خاله اینقدر دلتنگم شده بود؟ واقعی بود؟ باید چطوری باشی که یک نفر دلتنگ ات شود؟ دلتنگ چه چیز من شده بود؟ من هم دلتنگ می شوم؟ کلمه دلتنگ را از سر عادت می گویم یا واقعا حس اش می کنم ؟ چرا یادم نمی آید؟ چرا ذهنم در برابر سوالاتم مقاومت دارد؟ چرا احساس ما کافی بودم یقه ام را ول نمی کند؟ چه چیزی باعث میشود دو نفر دنیای هم را نپذیرند ؟
چرا هست زیاد« مَنیت» در روزگفتار و کانالم؟ به عبارتی چرا میتوجهم کم به محیط و دیگران؟ مگر نیست توجهام به اطراف کافی که شدهام غرق در دنیای خود؟ آیا هست بد؟ چرا؟
چرا اینقدر «توانستن» برایم پر رنگ شده است؟
چرا نوشتن را توانستن نامیدم؟
توانستن از جنس نیاز است یا اثبات؟
چرا توی انیمیشن انقدر هیجان و ضرورت پررنگتر است؟ انگار انجام کار فقط با گفتن «خواستن» صورت نمیگیرد، با تمام صورت و بدن و تن صدا و حرکت صورت میگیرد و تبدیل به «ضرورت» میشود.
چرا رنگ مو انقدر روی چهره تاثیر میگذارد؟
انگار صورت با رنگ محیطش تعریف متفاوتی پیدا میکند.
آیا برای همین شالهایی با طیفهای رنگی داریم؟
محیط خانهی استاد فلسفه در فیلم آدمکش چرا برایم جذاب بود؟
جذب نور خانه شدم؟
نور کجای زندگیام است؟
حسم به نور نئونی چیست؟
چرا نور را دوست دارم؟
دوست داشتن نور دوست داشتن خورشید است؟
گرمای خورشید را دوست دارم؟
تابستان را دوست دارم؟
دوست داشتن چه معیاری دارد؟
منظورم از گستردگی عشق چیست؟
عشق را چه میبینم؟
عاشق چه ویژگیهایی دارد؟
چرا به کلانسیستم بودن عشق فکر میکنم؟
عشق میتواند کلان سیستم باشد؟
اگر عشق کلان سیستم باشد جادو چگونه بررسی میشود؟
عشق جادو نیست؟
چرا احساساتم منفی است؟
چرا با دیدن گرفتگی برادرم احساس غم کردم؟
اگر جای برادرم پسرعمویم بود احساس غم میکردم؟
ارتباط خونی چه تاثیری در نگاه و عواطف و افکارم دارد؟
خون باعث دروغگوییم میشود؟
خون میتوان مرا به قتل وادارد؟
خون کجای زندگیم است؟
چرا خون فکرم درگیر کرده؟
از خون چه میخواهم؟
وقتی مضطرب میشوم برخودم با بدنم چگونه است؟
چگونه با بدنم برخورد کنم که اضطرابم بیشتر نشود؟
نقش بدنم هنگام اضطراب چیست؟ چرا فلج میشود؟
اضطرابهایم درونیاند یا محیطی؟
چرا برادرزادهام کم بغل میکنم؟
احساس برادرم به این کنش چیست؟
چرا عمهها بدند و خالهها خوب؟
عمه چه نمادی است؟
چه احساسی به عمه بودن دارم؟
چرا در مکالمه میمانم؟
چرا نمیتوانم گفتگویی را گسترش دهم؟
چرا در دوستی پیشقدم نمیشوم؟
از چه میترسم که تنهایی را به دوستی ترجیح میدهم؟
دوستی چه ویژگیهایی دارد؟
چرا با خانواده گفتگو ندارم؟
چرا خانواده با هم گفتگو ندارند؟
چرا گفتگوها از سطح آب و هوا نمیگذرد؟
شرط لازم گفتگو چیست؟
چگونه میتوانم رابطه بسازم؟
چگونه میتوانم ساختار رابطه را بشناسم؟
چگونه میتوانم در زندگی زوجها موثر باشم؟
چگونه میتوانم روابط را کوچ کنم؟
به کوچ علاقه دارم؟
کوچ چه نیازهایی از من را برطرف میکند؟
چرا میخواهم زندگیها را نجات دهم؟
در نجات زندگیها چه بدست میآورم؟
نجات زندگی چیست؟
نجات یعنی چه؟
تصورم از نجات چیست؟
چرا اختلاف زوجها غمگینم میکند؟
زوجها چرا برایم مهماند؟
مهم یعنی چه؟
چند لایه بودن ابرها چگونه است؟
چرا ابرها مرا سر ذوق میآورند؟
چرا سفیدی میان ابرها را دوست دارم؟
نرقصیدن زیر باران خودسانسوری است؟
باورهای عرفی و فرهنگی مانع رقصیدن زیر باران شد؟
محیطم تغییر میکرد میرقصیدم؟
فرهنگ چه ارتباطی با محیط دارد؟
فرهنگ محیط است؟
محیط فرهنگ را ساخته یا فرهنگ محیط را؟
چرا من عاشق کاکائو هستم؟ نکند مثل این داستانهایی که ریشه تمام رفتارهای فرد رو کودکی میدونند، این علاقه من هم اونطوری باشه؟ (یعنی چون تو بچگی به کاکائو میگفتم چاچائو بهخاطر همینه؟) یا صرفا خوشمزه است و بس؟
پ.ن: الان قرار شد اینجا هر روز تکپرسشیهامون رو قرار بدیم یا چند پرسش تکجملهای؟
چرا من انقدر تلاش میکنم که وجود نداشته باشم در شهر و خانوادهای که به دنیا آمدهام؟
چرا معمولن برای خودم بودن، «وجود نداشتن» را انتخاب میکنم؟ شاید چون دمدستترین امکان ممکن است. شاید برای دیدن امکانهای دیگر لازم است با ترسهایم روبهرو شوم. شاید من میترسم وجودم مامانم را اذیت کند.
آیا واقعن مامانم را اذیت میکند یا این والد درونم است که اذیت میشود؟ یکسری زورها دیگر قدرتمند نیستند ولی انگار عادت شدهاند. یا شاید ترس شدهاند.
«وجود نداشتن» برای من به چه معنا است؟ گاهی برای وجود نداشتن، نقاب میزنم. گاهی کلن منکر وجود احساساتم میشوم. گاهی برای وجود نداشتن، بیشتر مینویسم.
«وجود نداشتن» برای من یعنی محدود کردن محیطِ ابرازگری. محدودش میکنم به خانه، به پشت پرده، به دفتر آزادنویسی، به کنج دیوار، به زیر پتو، به قلاب و کاموا، به یادداشتهای کانالِ خدابیامرزم و…
چه زمانی «وجود نداشتن» سازنده است و چه زمانی مخرب؟
آیا میتوانم طوری بنویسم که هرکس بخواند بالا بیاورد؟
آیا میتوانم شهوت خود را در نوشتن خالی کنم؟
آیا میتوان طوری نوشت که خواننده را دیوانه کرد؟
آیا میتوان بدون جوهر نوشت؟ فقط با قلم رقصید؟
آیا میتوان با نوشتن خواننده را کشت؟
چرا با غریبهها حرف میزنم؟ چرا از اینکه غریبه ها از تو تعریف میکنند شاد میشوی؟ چرا دیدن آسمان ابری تو را به وجد میآورد؟ سربازهای توی خاب دشمن بودند یا خودی؟ جنگ چه تاثیری بر افکارم گذاشته است؟
چرا بخشهایی از خواب و حرفها و کارهایم همیشه یادم میرود؟
این فراموشی خودخواسته است یا حاصل چیزی دیگر؟
چرا قسمت اول و پایهی خواب دیشبم را به خاطر نمیآورم؟
علت علاقهی انسانها به «پستان» چیست؟
آیا چنین علاقهای از تمثال و تصویری از خستگی و نیاز به نرمینگی میآید؟
واقعا پستان بار شهوانی دارد یا عمدهی احساس برخاسته از آن بدون برخاستهای اجتماعی و فرهنگی از نیاز به پناه و محیطی امن برمیآید؟
چرا قبل و بعد از حمام دو آدم متفاوتم؟
چرا عواطف و اندیشه و نوشته و نتایج شب و روز دو جهان متفاوت از یکدیگر به نظر میآیند؟
امید یعنی چه؟
خوشحالی یعنی چه؟
آیا خوشحالی به طبقهی اجتماعی و اقتصادی مربوط است؟
چه چیز(هایی) نجات دهنده است؟ آیا نجاتی هم وجود دارد؟
چرا تصمیمگیری برایم سخت است؟
آزادی را دوست دارم اما چگونه است که نمیتوانم او را به تمامی زندگی کنم؟
چرا گاهی در «بهتعادلرساندن» «محیط آرامبخشم» عاجزم؟ آیا تعادل به معنای ایستایی در یک نقطه است؟ شاید زمانی که حس بیتعادلی داری در تعادل باشی. آیا تکانههای احساسی بیتعادلی است؟ چه احساساتی سبب این تکانهها میشود؟ محیط آرامبخش چطور محیطی است؟ سکوت دارد؟ منظم است؟ بیتنش است؟ یا دارای حسی درونی و یکپارچه است؟ آیا باید همیشه آرام و مهارگر باشی؟ دیگران چه نقشی در بهم زدن این تعادل دارند؟ در این شرایط چه انتظاری از خود و دیگران داری؟
چه محیطی منو به هیجان میاره؟ چه محیطی آرومم میکنه؟ چه محیطی منو خودم میکنه؟ چه محیطی باعث نقاب زدن میشه؟ چه محیطی نقاب نمیخاد؟ چه محیطی آزادی بهم میده؟ چه محیطی باعث امنیتم میشه؟
چگونه میتوانم از محیط برای تغییر احساساتم استفاده کنم؟
من برای خودم چگونه راویای هستم؟
چرا گاهی حرف دیگران خیلی برایم مهم میشود؟ و چرا گاهی این شدت خیلی کمتر میشود؟
چرا نمیتوانم درک خامی از محیط داشته باشم؟ درک خام محیط ممکن است؟ چرا توی تکتک لحظات، فیلترهایی نظیر تداعیات، اتمسفر دلخواه، موسیقی، جغرافیا و معماری و شهرسازی و نقاشیها و تصاویر پینترست از ذهنم روی محیط قرار میگیرند؟
شاید مغز ما چنین امکانی ندارد اصلا. درک خام چه معنایی دارد؟ هر طور فکر میکنم میبینم مغز ما به نوعی «در نسبت با…» دریافتیها و وردیها را میسنجد. چنین ویژگی ذهنی و مغزی میتواند منجر به فرافکنی یا سوگیریهای شناختی شود؟ وقتی نگاه میکنم نفرت یا علاقهی من به محیط و جهان وابسته به تمام فیلترهاییست که روی محیط قرار میدهم. با این حساب، اولین فیلتر، اولین تداعی، اولین موسیقی و جغرافیایی که برای درک محیطی قائل شدم چه بوده؟
621 پاسخ
تا این جا همه رو خوندم چقدر سوالا خوبن😍😍
آدم کیف میکنه
همینطوره من هم نشستم و فهرست پرسشهای دوستان رو دارم میخونم و کیف میکنم. چه ذهنهای جالبی.
چه چیزی باعث تلنگر من میشود؟
چه چیزی من را وادار به حرکت میکند؟ این حرکت تا چه مدت ادامه دارد؟
محرکی که میخاهم چیست؟
چه محیطی باعث میشه که حرکت کنم؟
جادهها چه تفاوتهایی با هم دارند؟
چرا وقتی خودت رانندهای خرابی جاده بیشتر به چشم میآید؟
سبقت گرفتن از دیگری برای زودتر رسدین خودت است یا زودتر رسیدن از دیگریست؟
چرا کنترل ماشین در پیچها سخت است؟
چطور آدمها از اثبات درستی حرفهایشان دست برمیدارند؟
ترس از جنس چیست؟ چطور میشود بدون ترس زندگی کرد؟ چرا نتیجه اهمیت دارد که از آن میترسم؟
واقعن چی میشه که آدما انقدر یک آدم دیگه رو میپرستن و کاراش رو همهجوره درست میدونن؟
نازلی جان، همین اواخر یک آقای پزشک و روانشناس در کانال تلگرامش مفصل در این مورد نوشته بود. حتماً بهش دسترسی پیدا کنم برات میفرستم خیلی جالب و علمی به موضوع پرداخته بود.
نازلی جان پیداش کردم در سایتشان یک سری مطلب هست این هم لینکش عزیزم.
https://drshakib.ir/blog/266
ممنونم خانوم یاوری عزیز😍🫶
🩷🩷🩷🩷🩷
چرا خوردن بعضی از غذاها تنهایی به من نمیچسبد؟
چرا دوست دارم با هر که برخورد میکنم از خودم صحبت کنم؟
این “خود” چه دارد که ارزش تعریف کردن دارد؟
بیشتر از چه چیزهایی دوست دارم گفتگو کنم؟
آیا رفتارم با افکارم همآهنگی دارد؟
چه هدف پنهانی از گفتگو با غریبهها دارم؟
دوست دارم الان کجا باشم؟
کدام پرسش مرا بیشتر به فکر میاندازد؟
۱ چرا نمیتوانم موضوعی درست انتقال بدم؟
۲ مهمترین چالشهم در طول گفتوگو چیست؟ این چالش منجر به چه واکنشی از سمت من میشود که باعث میشود گفتگو به گند کشیده میشود؟
۳ برای آزادنویس در کامپیوتر. کدام راه بهتر است چرا؟
۱ بازکردن یک فایل جدید
۲ اضافه کردن یک سند جدید در همان فایل قبلی
۴ احترام آزادی میآورد یا حریم ؟ و حریم اگر باید ایجاد کرد چطور باید این کار را کرد که برای دیگران قابل پذیرش شود؟
۵ فحش یعنی چی؟
۶ میتوان فحش داد اما به دیگری آسیب نزد چطوری؟
۷ من چه میحیطها را ندیدم چرا؟
۸ محیط چیست ؟
من اگر بخواهم با یکی از بچههای مدرسهینویسدگی که بیشتر سن من است وارد گفتگو مدام شوم بابت فهم بیشتر دربارهی من و محیط و دیگری شوم او کیست؟ چرا؟
۹ جنگ تمام میشود؟
چرا پیشتر تنگی تلگرام میترسانیدم و حالا گلهگشادی سایت؟
برای کاهش این نگرانی میتوانم به بازنویسی اتکا کنم؟
چه اتفاقی افتاده است که حالا به «من» بیشتر توجه میکنم؟
چرا جدیدا دچار نوستالژیگری شدهام؟
چرا وقت دلتنگی، سایتهای دوستان را که دیگر نیستند چک میکنم؟
چرا خواب دیشبم را بلافاصله پس از بیداری ثبت نکردم که حالا از ذهنم پریده و دیگر خاطرم نمیآید؟
چه دلایلی برای انتخاب شیما و سارا به عنوان مغز و قلب ثانویهام داشتهام؟
سوی کدام یک از اهدافم واقعا در حال حرکت هستم؟
چرا رابطه با والدین یکی از سختترین روابط بشریست؟
چرا توی تحلیلهای مبتنی بر آزادی گاهی به سمت تعیین چارچوب برای دیگران پیش میروم؟
چرا هر روز بیشتر از پیش گزارهی «فلانی از من متنفر است» توی ذهنم جای میگیرد؟
این گزاره حاصل نشانههاست یا صرفا احساسی قدرتمند؟
من هم از «فلانی» متنفرم؟
فلانی شکر خورد از تو متنفر باشد.
😂
احساسات آدمها محترمه خانم اسدزادهی عزیزم.
خانم علیزاده من با شما موافقم ارتباط با والدین سختترین نوع روابط بشریست.
چرا وقتی بامزه نیستم، بهزور میخوام خودمو بامزه نشون بدم؟
چرا معمولا تو خوابهام کسایی رو میبینن که ماههاست ندیدمشون و باهاشون حرف نزدم؟
چرا میخوام توجهها را به سمت خودم جلب کنم؟ چرا وقتی جنس مخالفی به من توجه میکنه، احساس خوشایندی به من دست میده؟ چرا فکر میکنم جنس مخالف موجود مقدسیه؟
چرا از بلند حرفزدن میترسم؟ نکنا از اینه که تو کودکی بعضی کلمهها رو درست نمیگفتم(مثلا به توت فرنگی می گفتم چوچ فرنگی یا به خیار میگفتم شیار) و مسخره میشدم؟
اصلا چرا باید این سوالها رو انتشار بدم؟ اصلا چرا باید برای بقیه مهم باشه که این سوالها رو بخونه؟ (خانوم علیزاده خیلی دوست دارم جواب شما و دوستان رو بشنوم)
سلام آقای سیفی نازنین.
تمرین و بهبود توی یک مهارت، وقتی با جمع همراه میشه(و نه با جمع یکی) بُعد یادگیری رو مدام فعال نگه میداره. خصوصا مهارتهای ذهنی و زبانی.
کما اینکه ترس ما رو از انجام کارها میریزه و اشتراکاتی که با دیگران کشف میکنیم پویایی ما رو رقم میزنه. حتی اگر با اهدافمون نخونه.
شنیدن و خوندن پرسشهای دیگران برای من به شخصه ارتباطزا هست. فکر میکنم به قدری که توی پرسشها همزبانی هست توی پاسخها نیست و قسمت اصلی نگرانیهای ما و نشدنهای زندگی از همین فقدان همزبانی میاد.
اما اینکه چرا باید برای دیگران مهم باشه، واقعیت اینه ممکنه برای خیلیها مهم نباشه. خیلی از کارهایی که ما میکنیم و مهم هست، برای دیگران مهم نیست و حتی این قسمت هم میتونه امکان خوبی رو برای راحتی در این کار فراهم کنه.
حالا چرا انتشار بدید؟ درک ضرورتش سفر شخصی شماست. اما اونچه من از انتشار فهمیدم، ارتباطش با مسئلهی نظم و ایجاد امکانهای جانبی هست که بدون انتشار به دست نمیاوردم.
نشر(علیالخصوص نشر پرسش) شلختگی و تلنباری ذهنی رو به جریان تبدیل میکنه. این جریان قطع و وصل داره، ضعف و شدت داره، ولی مداومتش هست یکی از پایههای نظم به معنای یک سیستم رو ایجاد میکنه و وقتی به زبان و ادبیات محیط درمیاد ابهامِ خورنده و پاشنهآشیلهاش تغییر میکنه.
این پرسش شما خیلی خوبه چون یکی از پایهسازهای فکری، پرسشهای عیبیاب یا پرسشهای شناختی هستند. با این حساب شما این تمرین رو چطوری ارزیابی میکنید؟
ممنون بابت پاسخ پرباری که دادید
من وقتی این پرسش رو مطرح کردم، واقعا دلیل اینکه چرا باید این سوالها رو با دیگران به اشتراک بزاریم نمیفهمیدم. اما سهچهار روزیه که هر روز سوالهامو اینجا به اشتراک میزارم و رفتهرفته با چیزای پنهانی از درونم مواجه شدم که برای خودم بهشخصه عجیب و لذتبخش بوده. همونطوری هم که شما گفتید ایتن شتراک گذاشتنها باعث تعهدی میشه که خودبهخود تو طول روز سوالها طرح کنی که مبادا کمکاری کرده باشی.
اگه بخوام اینجا رو به یکجای ملموس تشبیه کنم، میشه گفت این صفحه شبیه اعترافگاههایی که توی کلیساهاست. با این تفاوت که ما همزمان هم اعترافکننده هستیم و هم اون پدری که گوش میکنه. و فرق مهم اساسی این جا و اعترافگاههای کلیسا، اینه که اونجا از قبل میدونی چکار کردی و میری اعتراف میکنی، اما اینجا همزمان با سوال طرحکردن نهتنها پیش بقیه بلکه پیش خودت هم عریان میشی. و با لایههای پنهانی از درون روبهرو میشی که تا اون زمان نمیدونستی وجود دارن.
در کل ممنون بابت ایجاد چنین بستر و مکانی.❤️🙂
خیلی خوشحالم دوست عزیزی مثل شما این فضا رو اینطوری دریافته.
و خوشحالتر که امکان بازتاب و مواجههی بیشتری رو برای همهمون ایجاد کرده.🙂
تاریخ 1405.1.23
امروز با مادرم یک کم بحث کردم، چرا لحنم بهتر بود؟ تونستم گفتگو کنم ولی باید لحنم را بهتر کنم.
آیا لحنم در چت با خانم دکتر رستگاری بد بود؟
مرز بین گفتگوی جرأتمندانه با گفتگوی لحن تند چیه؟
چی رفتار من مادرم رو اذیت میکنه؟
چرا مادر به صداهایی که من در میآرم حساسه؟
چرا خودم متوجه صداهای اضافه که در میآرم نمیشم؟
تاریخ 1405.1.25
امروزم آیا مفیدتر از دیروزم بود؟
باید اختصاصیتر بپرسم. پس: آیا امروزم در زمینهی تدریسم و آماده ساختن محتوای تدریس بهتر بود؟
آیا توجهم به سلامتیام امروز نسبت به دیروز بهتر بود؟
آیا امروز کمتر عصبی شدم؟
چی شد وسط 5 دقیقهی مثلثوال به یاد چالش جملهورزی افتادم؟
چرا باید خودمو مجبور کنم با شرکت تو چالش چند تا جمله بنویسم؟
آیا افرادی که خودشان را خیلی طالب آزادی میدانند به آزادی دیگران و آزاد بودن آنها در فعالیتهایشان با وجود مسئولیتپذیری آزادی قائلند؟
۱.چرا انرژی ذهنی من کفاف دوتا وبینار پشتسرهم رو نمیده؟
۲.بقیه چیکار میکنن که اینقدر انرژی دارند؟
۳.باید چی به خورد مغزم بدم؟
۴.باید چی به خورد مغزم ندم؟
۵.با مغزم بد تا میکنم؟
۶.افزایش تمرکز چه کارکردی برام داره؟
۷.روش دیگهای هم هست که این اطلاعات و آموزشها رو به دست بیارم بدون شرکت توی وبینار آقای کلانتری؟
۸.دیگران رو میبینم؟
۹.آیا دیگران را طوری میبینم که وفاق بیشتری باهاشون پیدا کنم؟
۱۰.دیدن محیط چه کارکردی برام داره؟
۱۱.محیط را با چه ابزاری ببینم؟
۱۲.چگونه متوجه تاثیرات محیط روی خودم بشم؟
۱۳.اون مبل بزرگ چه تاثیری روی من داره؟
۱۴.سقف کاذب باغ چه تاثیری روی روحیهی من داره؟
۱۵.رنگ قرمز فرش چه تاثیری روی من داره؟
۱۶.دکوراسیون رنگرنگ با من چی کار میکنه؟
۱۷.آیا به تاثیر رنگ توی خودم آگاهم؟
۱۸. چه مشاغلی بر پایهی تاثیر محیط بر انسان بنا شده است؟
۱۹.من چه تاثیری روی محیطم دارم؟
۲۰.من و رفتارهایم، محیط اطرافم را به چه سمتی سوق میدهم؟
۲۱.آیا محیط در میزان عملگرایی من موثر است؟
روز دوم: پرسشهای من با موضوع سال واژهام «زیبایی»:
استانداردهای سنجش زیبایی من، هماهنگ با هستیام چه مواردی هستند؟
استانداردهای سنجش زیبایی محیط هماهنگ با من چه مواردی هستند؟
استانداردهای سنجش زیبایی روابط هماهنگ و در رقص با من چه مواردی هستند؟
چرا قدمهای خودم را نمیبینم، اما توقع دارم آدمها قدمهایم را ببینند؟
دیگران مرا چگونه میبینند؟
اطرافم چگونه از کورسانان خالی کنم؟
چرا نمیتوانم با جریانِ یک موضوع همراه شوم و همیشه دنبال فهمیدن یه قدم عقبتر از آنم؟
چرا نسبت به فهم موضوعی با شروع از جزئیات بیتفاوتم و همان ابتدا اصرار دارم دنبال کلها بگردم؟
وای چه خوبه خوندن کامنتااا😍😍 ذوقزده شدممممم.
دختری که امشب تو خوابم رگشو زد، احتمالش هست زنده بمونه؟
چرا نمیتونم با خودم به صلح برسم؟ کی تنشهای بیمنشا من تموم میشن؟
آیا استاد هرگز میتونه ازدواج بکنه؟ اگر همسرش پیامک بزنه«برام لواشک می خری؟» ممکنه بگه:«نیمفاصله بزنه به کمرت؟»
چجوری باید خودمو تغییر بدم، که فضای زیستهی کنونی برام لذتبخش باشه؟
الهه چجوری میتونه جلسات وبینارو منظم پیش ببره؟
چرا نمیتونم تو وبینارهای فرشته حضور داشته باشم؟
یعنی دخترم از محیطی که براش ساختم راضیه؟ ممکنه روزی مثل خیلیا تصور خودکشی داشته باشه؟
چرا روزایی که کلافهم کنترل اوضاع از دستم خارج میشه و اون روزم به بطالت میگذره؟
چگونه میتوان یافت خانهای امن؟ باید ساخت؟ آیا در آن مکان میتوان داشت آرامش یا که تمام بدبختیها در ذهن خانه کردند و همراه من همه جا میآیند؟
۱- چرا حل مشکلاتی که ریشه در محیط دارند دشوار و حتی غیرممکن است در بیشتر اوقات؟
۲- چرا احساسم هنوز قضیهی منطقی مهاجرتنکردن را نپذیرفته؟
۳- چطور میتوانم حین گذر از کوهستان زندگی، لحظههای بودن در قعر دره را راحتتر بگذرانم؟
چرا مواجهه با «من» رنجآور است برایم؟ و جنس آن مواجهه غمانگیزتر است؟
تو مغز آدم چیا میگذره؟ همهشون فکر محسوب میشن؟ جز فکر دیگه چیا تو ذهن آدمه؟ نکنه تو ذهن بجای جمله و کلمه و فلان میگن فکر و تمام؟ فکر فکر فکر. فکر چیه اصلا؟ چه وقتایی فکر نمیکنیم؟ وقتی خوابیم؟ فکر آگاهانهس یا ناخودآگاه؟ فرق ناخودآگاه با آگاهانه چیه؟ فرق فکر ناخودآگاه با فکر آگاهانه چیه؟ چرا گاهی خودم رو از ناخودآگاهم جدا میدونم انگار یکی دیگهس؟ ناخودآگاه منم؟ قطعا منم. دوست دارم من باشم 🙂 تو ناخودآگاه هم فکر جریان داره؟ آیا فکرها تو ناخودآگاه دستهبندی دارن یا مثل همین فکر معمولی شلمشورباست؟ تو حالت عادی هم به ناخودآگاه وصل میشیم؟ یا فقط تو آزادنویسیهاست؟ تو خواب چی؟ تو خواب هم پای ناخودآگاه وسطه؟ چرا صفحات صبحگاهی انقدر خوبه؟ چرا بعضی از خوابهام یادم میرن؟ چرا بعضی از خوابهام یادم میمونن؟ خواب چیه؟ خواب کجای سرمونه؟ خواب ظهر با خواب شب از نظر کیفیت محتوایی چه فرقی دارن؟ چقدر باید از خواب سوال بپرسم؟ خواب منو به کجا وصل میکنه؟ روح و ناخودآگاه من چه ربطی به همدیگه دارن؟ یعنی از طریق ناخودآگاه میشه به روحمون وصل شیم؟ روح هم فکر میکنه؟ فکر روحی با فکر مغزی چه تفاوتایی داره؟ چه شباهتایی داره؟ قبل از مرگ میشه روح رو سوا از خود دونست؟ بعد از مرگ روح یادش میمونه جسمش رو؟ روح چیه؟ جنسش چیه؟ چند مدل جنس داریم؟ یکی فیزیکی یکی معنوی؟ یا یکی فیزیکی یکی متافیزیکی؟ چرا سر از اینجا در آوردم؟ چرا نمیتونم سوال پرسیدن رو تموم کنم؟ چرا حس میکنم اگه برخلاف میلم بزنم رو ترمز مغزم فحشم میده؟ این یعنی باید ادامه بدم؟ الهه همهی این سوالها رو میخونه؟ نکنه وسط راه منصرف شم و نفرستم؟ چون قول دادم باید بفرستم؟ قول چه تاثیری بر من میذاره؟ قول تعهد میاره؟ تعریف همه از قول یکیه؟ همه قول رو یکجور تعریف میکنن؟ چرا نباید تو آزادنویسیها مکث کرد؟ چرا سوال پرسیدن انقدر کیف میده؟ چرا مثل اینه که دارم مغزمو ماساژ میدم؟ مغز هم به ماساژ نیاز داره؟ چه وقتایی به پاساژ نیاز داره؟ پاساژ مغز چیه؟ چیا بخرم مغزم خوشحال میشه؟ مغز من چرا انقدر خرید دوست داره؟ مغز من چه خریدی رو دوست داره؟ مغز من چرا لوازمالتحریر دوست داره؟ جدی چرا لوازمالتحریر دوست دارم؟ چرا با دیدنشون اکلیلی میشم؟ اینا ریشه در کودکی داره؟ از بچگی انقدر ذوق داشتم؟ چرا مهر برام دوستداشتنی بود؟ بخاطر مدرسه؟ یا بخاطر خرید مدرسه؟ چه چیزی از یه جمله سوال میسازه؟ علامت سوال؟ آیا و چرا و بفرما؟ لحن خواننده یا لحن نویسنده؟ لحن نویسنده چه فرقی با لحن خواننده داره؟ چه زمانی دیگه باید ننوشت؟ وقتی دستمون درد گرفت؟ یا وقتی ساعت کوکیمون جیغ کشید؟ خروسا جیغ میکشن؟
منم لوازم تحریر خیلی دوست دارم خیلی و اکیلی میشم از دیدنشون
🥹✨
عاشق اون بخش ماساژ و پاساژ شدم و خرید برای ذهن. چقدر تو خلاق و خفنی آخه.
هانیهی قشنگم🥹💖
۱ چرا من نمیخواهم در بله بنویسم؟ من از نوشتن در بله چه تصویر دارم. چرا؟
۲ آیا میشود من نظم خودم را بسازم؟
۳ دوستان مدرسهی نویسندگی چه تصویری از من دارند؟
۴ من آدم پرخشاگری هستم؟
۵ من اگر قرار باشد در آینده وبینار برگزار کنم؟ علاقهمندم این وبینار در چه موضوعی باشد؟
۶ احساس غالب من این روزها چیست؟
۷ محیط برای من چیست؟
۸ دوستان مدرسهینویسندگی برای من چه مزهای دارند؟
۹ آیا میشود سیاست سالمی داشت؟
۱۰ چرا نمیتوانم موضوعی را شفاف انتقال بدم که از سوگیری فاصله داشته باشد؟
۱۱ احساساتم را چگونه در گفتگو همراه کنم که جلو نزد و به گفتوگو گند نزد؟
اولش اومدم سه تا بنویسم؟ نمیدونم چرا ۱۱ تا شد🤣🤣
محیط چیه که وقتی میخوام ازش سوال بپرسم، ذهنم خالیِ خالی میشه؟ چرا توجه به محیط برای من سخته؟ از نظر من محیط چیه؟ از نگاه کلی و شاید اجتماع، تعریف محیط چیه؟
با صحبتهای هفتهی قبل سارا چگنی، مدام حس میکنم من هرچیزی رو یک تهدید میبینم. محیط، آدمِ جدید، تجربهی جدید و فقط وقتی کمی احساس آرامش پیدا میکنم و اضطرابم کمتر میشه که کمی اون چیز/شخص جدید رو بشناسم و تاحدی از حالتِ کاملا ناشناخته خارج بشه.
جدا از این موضوع متوجه شدم که من توجهم رو میتونم به طور محدود به چیزهایی خاص بدم. محدود اما عمیق. شبیه حیوانی شکارچی که فقط روی شکار تمرکز داره. محیط پره از انواع دادهها، اطلاعات، آدمها و… و بین این حجم از هجوم اطلاعات، من متوجه نیستم به چی باید توجه کرد. این میشه که هدف احتمالی که میتونم بهش توجه کنم رو گم میکنم(البته اگه اصلا از قبل وجود داشته باشه.) در نتیجه از ذهنی شکارچی، به شکاری سرگردان تبدیل میشم.
معناسازی ذهن من چه تاثیری بر روابطم با خودم ودیگران دارد ؟ وچطور میتونم به کشف وبهبود آن کمک کنم؟
چطور میتوانم با منِ من روبرو شوم؟
چرا از منِ من فرار میکنم؟
چرا خاله اینقدر دلتنگم شده بود؟ واقعی بود؟ باید چطوری باشی که یک نفر دلتنگ ات شود؟ دلتنگ چه چیز من شده بود؟ من هم دلتنگ می شوم؟ کلمه دلتنگ را از سر عادت می گویم یا واقعا حس اش می کنم ؟ چرا یادم نمی آید؟ چرا ذهنم در برابر سوالاتم مقاومت دارد؟ چرا احساس ما کافی بودم یقه ام را ول نمی کند؟ چه چیزی باعث میشود دو نفر دنیای هم را نپذیرند ؟
چرا هست زیاد« مَنیت» در روزگفتار و کانالم؟ به عبارتی چرا میتوجهم کم به محیط و دیگران؟ مگر نیست توجهام به اطراف کافی که شدهام غرق در دنیای خود؟ آیا هست بد؟ چرا؟
چرا اینقدر «توانستن» برایم پر رنگ شده است؟
چرا نوشتن را توانستن نامیدم؟
توانستن از جنس نیاز است یا اثبات؟
چرا توی انیمیشن انقدر هیجان و ضرورت پررنگتر است؟ انگار انجام کار فقط با گفتن «خواستن» صورت نمیگیرد، با تمام صورت و بدن و تن صدا و حرکت صورت میگیرد و تبدیل به «ضرورت» میشود.
چرا رنگ مو انقدر روی چهره تاثیر میگذارد؟
انگار صورت با رنگ محیطش تعریف متفاوتی پیدا میکند.
آیا برای همین شالهایی با طیفهای رنگی داریم؟
محیط خانهی استاد فلسفه در فیلم آدمکش چرا برایم جذاب بود؟
جذب نور خانه شدم؟
نور کجای زندگیام است؟
حسم به نور نئونی چیست؟
چرا نور را دوست دارم؟
دوست داشتن نور دوست داشتن خورشید است؟
گرمای خورشید را دوست دارم؟
تابستان را دوست دارم؟
دوست داشتن چه معیاری دارد؟
منظورم از گستردگی عشق چیست؟
عشق را چه میبینم؟
عاشق چه ویژگیهایی دارد؟
چرا به کلانسیستم بودن عشق فکر میکنم؟
عشق میتواند کلان سیستم باشد؟
اگر عشق کلان سیستم باشد جادو چگونه بررسی میشود؟
عشق جادو نیست؟
چرا احساساتم منفی است؟
چرا با دیدن گرفتگی برادرم احساس غم کردم؟
اگر جای برادرم پسرعمویم بود احساس غم میکردم؟
ارتباط خونی چه تاثیری در نگاه و عواطف و افکارم دارد؟
خون باعث دروغگوییم میشود؟
خون میتوان مرا به قتل وادارد؟
خون کجای زندگیم است؟
چرا خون فکرم درگیر کرده؟
از خون چه میخواهم؟
وقتی مضطرب میشوم برخودم با بدنم چگونه است؟
چگونه با بدنم برخورد کنم که اضطرابم بیشتر نشود؟
نقش بدنم هنگام اضطراب چیست؟ چرا فلج میشود؟
اضطرابهایم درونیاند یا محیطی؟
چرا برادرزادهام کم بغل میکنم؟
احساس برادرم به این کنش چیست؟
چرا عمهها بدند و خالهها خوب؟
عمه چه نمادی است؟
چه احساسی به عمه بودن دارم؟
چرا در مکالمه میمانم؟
چرا نمیتوانم گفتگویی را گسترش دهم؟
چرا در دوستی پیشقدم نمیشوم؟
از چه میترسم که تنهایی را به دوستی ترجیح میدهم؟
دوستی چه ویژگیهایی دارد؟
چرا با خانواده گفتگو ندارم؟
چرا خانواده با هم گفتگو ندارند؟
چرا گفتگوها از سطح آب و هوا نمیگذرد؟
شرط لازم گفتگو چیست؟
چگونه میتوانم رابطه بسازم؟
چگونه میتوانم ساختار رابطه را بشناسم؟
چگونه میتوانم در زندگی زوجها موثر باشم؟
چگونه میتوانم روابط را کوچ کنم؟
به کوچ علاقه دارم؟
کوچ چه نیازهایی از من را برطرف میکند؟
چرا میخواهم زندگیها را نجات دهم؟
در نجات زندگیها چه بدست میآورم؟
نجات زندگی چیست؟
نجات یعنی چه؟
تصورم از نجات چیست؟
چرا اختلاف زوجها غمگینم میکند؟
زوجها چرا برایم مهماند؟
مهم یعنی چه؟
چند لایه بودن ابرها چگونه است؟
چرا ابرها مرا سر ذوق میآورند؟
چرا سفیدی میان ابرها را دوست دارم؟
نرقصیدن زیر باران خودسانسوری است؟
باورهای عرفی و فرهنگی مانع رقصیدن زیر باران شد؟
محیطم تغییر میکرد میرقصیدم؟
فرهنگ چه ارتباطی با محیط دارد؟
فرهنگ محیط است؟
محیط فرهنگ را ساخته یا فرهنگ محیط را؟
چرا من عاشق کاکائو هستم؟ نکند مثل این داستانهایی که ریشه تمام رفتارهای فرد رو کودکی میدونند، این علاقه من هم اونطوری باشه؟ (یعنی چون تو بچگی به کاکائو میگفتم چاچائو بهخاطر همینه؟) یا صرفا خوشمزه است و بس؟
پ.ن: الان قرار شد اینجا هر روز تکپرسشیهامون رو قرار بدیم یا چند پرسش تکجملهای؟
از یک تا چند پرسش به انتخاب خودتون اینجا منتشر کنید. 🌸
چرا من انقدر تلاش میکنم که وجود نداشته باشم در شهر و خانوادهای که به دنیا آمدهام؟
چرا معمولن برای خودم بودن، «وجود نداشتن» را انتخاب میکنم؟ شاید چون دمدستترین امکان ممکن است. شاید برای دیدن امکانهای دیگر لازم است با ترسهایم روبهرو شوم. شاید من میترسم وجودم مامانم را اذیت کند.
آیا واقعن مامانم را اذیت میکند یا این والد درونم است که اذیت میشود؟ یکسری زورها دیگر قدرتمند نیستند ولی انگار عادت شدهاند. یا شاید ترس شدهاند.
«وجود نداشتن» برای من به چه معنا است؟ گاهی برای وجود نداشتن، نقاب میزنم. گاهی کلن منکر وجود احساساتم میشوم. گاهی برای وجود نداشتن، بیشتر مینویسم.
«وجود نداشتن» برای من یعنی محدود کردن محیطِ ابرازگری. محدودش میکنم به خانه، به پشت پرده، به دفتر آزادنویسی، به کنج دیوار، به زیر پتو، به قلاب و کاموا، به یادداشتهای کانالِ خدابیامرزم و…
چه زمانی «وجود نداشتن» سازنده است و چه زمانی مخرب؟
آیا میتوانم طوری بنویسم که هرکس بخواند بالا بیاورد؟
آیا میتوانم شهوت خود را در نوشتن خالی کنم؟
آیا میتوان طوری نوشت که خواننده را دیوانه کرد؟
آیا میتوان بدون جوهر نوشت؟ فقط با قلم رقصید؟
آیا میتوان با نوشتن خواننده را کشت؟
همین سولات. خوانندهاش را کشت. آقای سوفی عزیز عالی بود.
چرا با غریبهها حرف میزنم؟ چرا از اینکه غریبه ها از تو تعریف میکنند شاد میشوی؟ چرا دیدن آسمان ابری تو را به وجد میآورد؟ سربازهای توی خاب دشمن بودند یا خودی؟ جنگ چه تاثیری بر افکارم گذاشته است؟
سال واژهی من «زیبایی» است
آیا امروز من زیبا بودم؟
آیا محیطم امروز زیبا بود؟
آیا روابطم امروز زیبا بود؟
چرا عاشق صدای بارانم؟
چرا نباید پیشداوری کنیم؟
چرا قضاوت نکردن سخت است؟
چرا پیشداوری نکردن روابط را بهبود میبخشد؟
چرا همدلی از همدردی خیلی بهتر است؟
چرا همدلی حال خوب من است اما همدردی نتیجه عکس دارد؟
چرا بخشهایی از خواب و حرفها و کارهایم همیشه یادم میرود؟
این فراموشی خودخواسته است یا حاصل چیزی دیگر؟
چرا قسمت اول و پایهی خواب دیشبم را به خاطر نمیآورم؟
علت علاقهی انسانها به «پستان» چیست؟
آیا چنین علاقهای از تمثال و تصویری از خستگی و نیاز به نرمینگی میآید؟
واقعا پستان بار شهوانی دارد یا عمدهی احساس برخاسته از آن بدون برخاستهای اجتماعی و فرهنگی از نیاز به پناه و محیطی امن برمیآید؟
چرا قبل و بعد از حمام دو آدم متفاوتم؟
چرا عواطف و اندیشه و نوشته و نتایج شب و روز دو جهان متفاوت از یکدیگر به نظر میآیند؟
رویاها هم محیطاند؟
منِ قبل و بعد از آزادنویسی چه فرقهایی داریم؟
امید یعنی چه؟
خوشحالی یعنی چه؟
آیا خوشحالی به طبقهی اجتماعی و اقتصادی مربوط است؟
چه چیز(هایی) نجات دهنده است؟ آیا نجاتی هم وجود دارد؟
چرا تصمیمگیری برایم سخت است؟
آزادی را دوست دارم اما چگونه است که نمیتوانم او را به تمامی زندگی کنم؟
چرا گاهی در «بهتعادلرساندن» «محیط آرامبخشم» عاجزم؟ آیا تعادل به معنای ایستایی در یک نقطه است؟ شاید زمانی که حس بیتعادلی داری در تعادل باشی. آیا تکانههای احساسی بیتعادلی است؟ چه احساساتی سبب این تکانهها میشود؟ محیط آرامبخش چطور محیطی است؟ سکوت دارد؟ منظم است؟ بیتنش است؟ یا دارای حسی درونی و یکپارچه است؟ آیا باید همیشه آرام و مهارگر باشی؟ دیگران چه نقشی در بهم زدن این تعادل دارند؟ در این شرایط چه انتظاری از خود و دیگران داری؟
چه محیطی منو به هیجان میاره؟ چه محیطی آرومم میکنه؟ چه محیطی منو خودم میکنه؟ چه محیطی باعث نقاب زدن میشه؟ چه محیطی نقاب نمیخاد؟ چه محیطی آزادی بهم میده؟ چه محیطی باعث امنیتم میشه؟
چگونه میتوانم از محیط برای تغییر احساساتم استفاده کنم؟
من برای خودم چگونه راویای هستم؟
چرا گاهی حرف دیگران خیلی برایم مهم میشود؟ و چرا گاهی این شدت خیلی کمتر میشود؟
سومی سوال؛ سوال منم هست. خانم برگی🤔🤔
سوال فکربازکنیه آقای آراسته🌸
چرا نمیتوانم درک خامی از محیط داشته باشم؟ درک خام محیط ممکن است؟ چرا توی تکتک لحظات، فیلترهایی نظیر تداعیات، اتمسفر دلخواه، موسیقی، جغرافیا و معماری و شهرسازی و نقاشیها و تصاویر پینترست از ذهنم روی محیط قرار میگیرند؟
شاید مغز ما چنین امکانی ندارد اصلا. درک خام چه معنایی دارد؟ هر طور فکر میکنم میبینم مغز ما به نوعی «در نسبت با…» دریافتیها و وردیها را میسنجد. چنین ویژگی ذهنی و مغزی میتواند منجر به فرافکنی یا سوگیریهای شناختی شود؟ وقتی نگاه میکنم نفرت یا علاقهی من به محیط و جهان وابسته به تمام فیلترهاییست که روی محیط قرار میدهم. با این حساب، اولین فیلتر، اولین تداعی، اولین موسیقی و جغرافیایی که برای درک محیطی قائل شدم چه بوده؟