تمرین‌گاه سرزبانی‌ها

تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزاینده‌ی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسش‌گری و اکتشفا و کنجکاوی فراموش‌شده‌ی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است. 

در وبینارهای روزانه‌ی سرزبان با هم این تمرین را انجام می‌دهیم و قلکی از پرسش‌های ارزشمند جمع‌آوری می‌کنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصت‌های زندگی، راهنمایان و قدم‌های کوچک ما واقع شوند.

این صفحه قرارگاه هم‌رسانی روزانه‌ی تک‌پرسشی از تمرین‌ مثلثوال‌مان و کاوش آن با دوستان و همراهان‌مان است تا بتوانیم از توان پرسش‌گری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم. 

پرسش‌ها را در بخش کامنت‌ها بنویسیم.

621 پاسخ

  1. غم چیست؟
    غم شکل دارد؟
    غم من چه شکلی است؟
    بدنش چه فرمی دارد؟
    غمم لخت است یا چادرچاقجور کرده است؟
    غمم شاد است یا غمگین؟
    غم خشمگین است یا می‌ترسد؟
    غمم دلتنگ است؟
    دلتنگ کی؟
    چرا دلتنگی را نمی‌شناسم؟
    حسی که به آن می‌گویم دلتنگی چه فرایندی طی می‌کند و در قلبم را میزند و بساطش را در گلو باز می‌کند؟
    خانه‌ی دلتنگی در گلو است؟
    دلتنگی فرزند غم است؟
    دلتنگی برادر وابستگی است؟
    دلتنگی خواهر عشق است؟
    فرق و عشق و محبت در چیست؟
    چرا عشق را آنقدر وسیع می‌بینم که نمی‌توانم تعریفش کنم؟
    عشق در چه محدود است؟
    عاشق شدن چگونه است؟
    چرا نمی‌توانم به روابطی که اطرافیانم می‌گویند عشق بگویم عشق؟
    عشق چه مرضی است که در پی اویم؟
    در پی اویم یا عشق؟
    او کیست؟
    چرا نمیشناسمش؟
    چرا بشناسمش؟
    چگونه می‌شود کسی که موجودیت فیزیکی ندارد را شناخت؟
    چرا در ذهنم کسی را دارم نمی‌شناسمش و با او حرف می‌زنم؟
    چرا مدتی است قهر کرده‌ام؟
    من که آدم قهر نیستم چرا قهر کردم؟
    آدم قهر نیستم؟
    مطمئنم؟
    چگونه می‌توانم آدم قهر نباشم؟
    با آدم قهر نبودن امکان چه را از خود می‌گیرم؟
    با آدم قهر نبودن خود را می‌سانسورم؟
    سانسور چه جاهایی جواب است؟
    چه کسی سانسور را ابداع کرد؟
    هدفش چه بود؟
    روزانه چقدر خودم را سانسور می‌کنم؟
    خودم را سانسور می‌کنم یا سارا را؟
    سارا و خودم چه فرق‌هایی دارند؟
    سارا؟
    چند سارا می‌شناسم؟
    سارای پنج سالگی و 17 سال‌و11 ماهگی؟
    سارای 23 سال‌و 7 ماهه چجور سارایی است؟
    سوالاتی که می‌پرسم برای کدام سارا است؟
    سارا چه شکلی است؟
    شکل فرمی یا ساختاری؟
    در ساختارش چه می‌گذرد که همه چیز را می‌نویسد؟
    سارا که از انتشار یادداشت‌هایش می‌ترسد چه می‌شود هر سوالی را منتشر می‌کند؟
    از سوالاتش ترسیده؟
    انتشار این سوال‌ها دردسری برایش نخواهد داشت؟
    آینده‌نگری چیست؟
    اینده‌نگری در انتشار پرسش هم تبیین می‌شود؟
    اگر بنا بر آینده‌نگری باشد باید چادرچاقچور کند سوالاتش را؟
    سارا کیست؟
    کسی هست سارا را بشناسد؟
    چرا اعتماد ندارد به کسی؟
    چرا طرد شده در دنیایش؟
    طرد شدن چه حسی دارد؟
    غم و خشم؟
    خشم و نفرت؟
    نفرت و کین؟
    کین و بیچارگی؟
    بیچارگی و زاریدگی؟
    این سوالات تاثیر موزیک غمگین بیکلام نیست که پست آبی چه رنگی است را هم با این نوشت؟
    آبی چه رنگی است؟
    آبی الان کجاست؟
    آبی خوشحال است؟
    چرا سوالت را پاک کردی؟
    از در معرض بودن ترسید سارا؟
    معرض قضاوت‌ها؟
    اگر قضاوت بشوی چه اتفاقی می‌افتد؟
    چرا امروز از پرسیدن طفره رفتی؟
    از چه ترسیدی؟
    از سوالات زیادت؟
    از گزاره‌هایی که باید برای هر کدام بنویسی؟
    از نگاه آنهایی که می‌خوانند سوالاتت را؟
    اگر کسی از آشنایانت در سرزبان بود باز هم می‌پرسیدی به این صراحت؟
    صراحت داری؟
    صراحت به چه گویند؟
    چه جاهایی صراحت و رک بودنت کار دستت داده؟
    کجا از رک بودنت پشیمان رفته‌ای؟
    پشیمانی حاصلی داشت؟
    غم می‌تواند همسایه‌ی پشیمانی باشد؟
    دستاورد پرسشگری است که در کامنت گذاشتن به اندازه‌ی یک اپسیلون شجاع شده‌ای؟
    چگونه با کلان سیستم علم شجاعتت را محاسبه کردی؟
    نمیدانم. چقدر می‌پرسی اه.
    پرسیدن را دوست نداری؟
    پرسیدن چه چیزی را تداعی می‌کند جز علیزاده خانم؟
    چرا بابا می‌گوید 50 درصد جواب در سوال است؟
    بیشتر  از پنجاه درصد نیست؟
    شور پرسشگری را در آورده‌ام؟
    به تو چه مال خودم است جای تو را که تنگ نکردم.
    پرسش‌هایم جای کسی را تنگ نکرده؟
    چرا یک بار اول شخصم یک بار سوم شخص؟
    بین من و سارا و خودم چه فرق‌هایی هست؟
    یکی نیستیم؟
    من کنار خانواده با من وبینارها با من کنار نهالی‌ها چه فرق‌هایی دارد؟
    من کنار چه کسی یا چه کسانی به سارا نزدیک‌ترم؟
    جمع مطلوب مرا به سارا نزدیک می‌کند؟
    جمع مطلوب را چطور می‌توانم بسازم؟
    جمع مطلوب.
    چرا دوست صمیمی ندارم؟
    من 23 ساله چرا دوست صمیمی ندارد؟
    فاصله‌ی میان من و دوستانم از کجا می‌آید؟
    من متفاوتم یا آنها؟
    من حرف آنها را نمی‌فهمم یا آنها مرا؟
    چرا الف زال عصبی‌ام می‌کند؟
    چرا دوست دارم کله‌اش را بکنم؟
    چرا از او بدم می‌آید؟
    بدم می‌آید؟
    مطمئنم؟
    شیرین‌زبانی‌اش عصبی‌ام می‌کند؟
    چه در او هست که مرا می‌آزارد؟
    از کی این احساسات را به او دارم؟
    چرا به وجود آمدند؟
    چرا نمی‌توانم ارتباطم را با او بهتر کنم؟
    چرا بن‌بست هستیم؟
    من هم برای او بن‌بست هستم؟
    چرا او از من دوری می‌کند؟
    چرا اینگونه می‌بینم؟
    دچار خطای شناختی شده‌ام؟
    اگر واقعیت باشد چه؟
    سوالاتم مرا ضعیف می‌کنند؟
    نقاط ضعف هستند سوال‌هایم؟
    چطور می‌شود قوت شوند؟
    سارای 33 ساله سوالاتش را ببیند چه احساسی خواهد داشت؟
    33 سالگی چگونه است؟
    تصورم از 33 سالگی چیست؟
    موفقم؟
    موفق چه معنایی دارد؟
    چرا دوست دارم خودم را و سارا را از چشم آدم‌ها و کسانی که سوالاتم را می‌خوانند ببینم؟
    دیدن خودم و سارا از چشم آنها چه به من می‌دهد؟
    چرا انقدر دنبال نگاه آدم‌هایم؟
    دنبال نگاه آدم‌ها بودنم نیاز پنهانم است؟ چیه پنهام است؟
    چرا سوالاتم بازخوانی نمی‌کنم سوالاتم را؟
    چرا پر از غلط میفرستمش؟
    هفته‌ی پرسشگری در من چه تغییراتی به وجود آورده؟

  2. مرگ چیست؟
    آیا مرگ متضاد زندگی است؟
    آیا تولد و مرگ دو جنبه از یک چیز نیستند؟
    مواجهه با مرگ چگونه است؟
    چگونه می‌توان با مرگ مواجه شد؟
    تفاوت مرگ خودخواسته با خودکشی چیست؟
    چرا عده‌ای خودشان به زندگی خود پایان می‌دهند؟
    مواجهه با مرگ چه کمکی به ما می‌کند؟
    آیا می‌توان مرگ را فراموش کرد؟
    آیا ما هر لحظه متولد نمی‌شویم و همزمان هر لحظه نمی‌میریم؟
    با مرگ چه اتفاقی برای ما می‌افتد؟
    آیا می‌شود نمرد؟

  3. 1 چرا با وجود اینکه گاهی ارتباط با والدین یکی از سخت‌ترین نوع روابط بشری‌ست من آنها را بسیار دوست دارم ؟
    2 خانواده برای من یک ارزش است؟
    ۳ این افشاگری در پرسش تا چه حد می‌تواند ضروری باشد؟
    چیزی که بیرون از من است می‌تواند حریم باشد؟
    ۵ تا چه حد می‌توان وارد این حریم شد معیار تشخیص چیست و چگونه است؟
    ۶ من آدم بی‌مسئولیت هستم؟
    ۸ چگونه به آدم‌ها بفهمانم توان انجام مسئولیت را دارم؟
    ۹ چرا دیگران به من می‌گویند که تو خیلی می‌فهممی ولی من متغدم که هنوز از خیلی از جنبه‌های زندگی در مرحله بدوی‌ترین حالت ممکن قرار دارم؟
    ۱۰ شغل داشتن چه کمکی برای وسعت دیدم از زندگی می‌کند؟

    دوستان عزیز و خانم علیزاده‌ی عزیز خوشحال میشم اگه نکته‌ی پیشنهادی در جواب به این پرسش‌ها بدید. حالا که طرح‌ دغه‌دغه‌های فکری تقریباً به شکل عمومی‌تر شده🙏🙏

  4. چرا میان انتظار و نتیجه‌ای که به‌دست میاد همیشه سرخورده‌ام؟ انتظاراتم بالاست؟ یا نتیجه آن‌چیزی که می‌خواستم نیست؟
    چرا ملاک خوشبختی رو در بیرون جست‌وجو می‌کنم؟ مگه این همه کتاب و پادکست که درباره‌ی اینکه خوشبختی نه چیزهای بیرونی بلکه درونیه گوش ندادم و نخوندم، پس چرا با این حال تو بیرون دنبالشم؟
    چرا از بیان احساسات سرکوب شده‌ام، حتی پیش خودم هراسانم؟
    چرا در پشت تمام فعالیت‌هایی که انجام میدم یه سایه‌ای از پشت سر زیر گوشم زمزمه می‌کنه که کافی نیست؟ این سایه کیه؟ دنبال چیه؟ آیا مربوط به همون احساساتیه که سرکوب کردم؟
    چرا این روزا میلم به سمت چیزهای سورئاله؟ چرا کابوس و رویاها برام جذاب شدند؟

  5. «یادگیری» کجای زندگی من است؟
    «وجود نداشتن» کجای زندگی من است؟
    «لجبازی» کجای زندگی من است؟
    حس «تعلق» کجای زندگی من است؟
    چرا محیطم دارد افسرده‌تر می‌شود؟
    چطور مرتب‌‌کردن خانه انقدر سخت‌ شده؟

  6. چرا همیشه در کشمکشی بین حرف زدن و سکوت قرار دارم؟ چرا میل به حرف زدن دارم و پس از گفتن ندامت گفتن را؟ نگرانی از تصویری که از من ساخته می‌شود دارم؟ تحسین سکوت و هم‌زمان تحسین سخن‌وری سنجیده این وضعیت را رقم زده؟

  7. بهانه‌ام برای بیدار شدن از خاب چیست؟
    آیا بهانه همان هدف است؟
    اصلن در زندگی هدف دارم؟
    هدف باید آشکار و خودآگاه باشد؟
    هدف کوچک و بزرگ چه تفاوتی دارد؟
    چطور هدف پنهانم را پیدا کنم؟
    آیا هدف بزرگ من شاد زیستن است؟
    پس چرا این روزها اصلن شاد نیستم؟
    شاد زیستن به چه عواملی ارتباط دارد؟

  8. ایمان هست چی؟ آیا همان که در کتاب‌های دینی می‌گویند: عمل به دانسته‌ی خود؟ آیا دارد ربطی آسمان با علاقه و باور به خدا؟

  9. چرا چند روزه سوال نفرستادم؟
    چرا با خوندن سوالای بقیه مشتاق شدم سوال بنویسم؟
    چی شد که الهه انقدر روی سوال و ذات اون دقیق شد؟
    چرا در هر بخش از زندگی به سوال نیاز دارم؟
    سوال باید روی کاغذ بیاد تا بشه سوال؟
    سوال وقتی داخل ذهن باشه بازم سواله؟
    اصلا مغز متوجه میشه اینی که داره وول می‌خوره سواله؟
    اگه بود چه نیاز به نوشتن؟
    چرا باید منظورمون رو بگیم؟
    اصلا آیا منظورمون رو درست می‌رسونیم؟
    رسوندن منظور یعنی چی؟
    همون توضیح دادن هست؟
    توضیح دادن چه آدابی داره؟
    تنها بیانیه‌ش همون گفته‌ی مهران مدیری هست؟
    مهران مدیری درست گفته اصلا؟
    تو کامنتا براش نوشته بودن بجز مسئولان، این یعنی فقط مسیولین مملکت باید توضیح بدن؟
    چرا بعضیا توضیح نمی‌دن؟
    چرا بعضیام نپرسیده توضیح می‌دن؟
    من عضو کدوم دسته‌م؟
    مهمه عضو کدوم دسته باشم؟
    اصلا دسته‌بندی کردن انسان‌ها ممکنه؟! (فعععععک نکنم)
    تا پرسشی نباشه توضیحی هم نباید باشه؟
    یا توضیح بعد از بیان دغدغه‌ی برداشت، باید باشه؟
    اصلا بایدی وجود داره؟
    سوال خوب چه ویژگی داره؟
    خوندن سوال به اندازه‌ی نوشتن سوال مغز رو ماساژ می‌ده؟
    چرا تلگرام برای بعضیا وصله برای بعضیا نه؟
    چی باعث می‌شه یکی وصل باشه یکی نباشه؟
    با چه معیاری این سعادت قسمت یه نفر می‌شه؟

  10. ۱ آیا گزاره های من منطقی به نظر میاد؟
    ۲ هوش‌مصنوعی بدن دارد؟
    ۴ آیا این افشاگریدر پرسش می‌تواند خطر‌آفرین باشد؟
    ۵ درک محیط بیرون چه ارتباطی با مرزگزاری دارد؟ می‌تواند ارتباط داشته باشد؟
    ۶ چرا در گفتگو با عده‌ای دچار اضتراب می‌شوم؟
    ۷ آیا بدن می‌تواند محیط باشد؟
    ۸ من چرا در لب‌تاپم آهنگ پاپ غمگین دارم ؟
    ۹ بچه‌های سرزبان با خوندن پرسش‌هایم چه تصویر از من پیدا کردند؟
    ۱۰ آیا ممکن است تا دو هفته آینده تلگرام وصل شود؟
    ۱۱ آهنگ‌های لپ تابم تداعی کننده چه وضعیتی است ؟

  11. نماز چیست؟
    آیا نماز انجام وظیفه برای رفع تکلیف است؟
    آیا نماز جلب رضایت یک جلاد بی‌رحم، برای عذاب نشدن است؟
    آیا نماز یک رابطه عاشقانه با معشوقی الهی است؟
    آیا نماز یک تمرین مراقبه‌ای است؟
    آیا نماز ورزش است؟
    آیا نماز یک دیسیپلین است؟
    چرا نماز می‌خوانیم؟
    وقتی نماز می‌خوانیم، داریم چه می‌کنیم؟
    چرا شیعه و اهل سنت، هر کدام یک‌جور نماز می‌خوانند؟
    چرا در هر شبانه روز واجب است پنج بار نماز بخوانیم؟
    چرا هر نمازی محدودیت‌های مشخصی(از نظر تعداد رکعات، اذکار، اعمال و …) دارد؟ مثلا چرا نماز ظهر پنج رکعت نیست؟
    نسبت نماز و عبادت چگونه است؟
    آیا هر نمازی عبادت محسوب می‌شود؟
    عبادت چیست؟
    عبد بودن چگونه است؟
    تفاوت برپاداشتن(اقامه) نماز، با صرف خواندن نماز چیست؟
    آیا هر کسی در هر دینی می‌تواند در مسیر خدا حرکت کند؟ اگر اینگونه است پس چرا هر دینی بر حقانیت خود تاکید می‌کند و دست رد بر دیگر ادیان می‌زند؟
    دین چیست؟
    دین چه می‌کند؟
    دین از ما چه می‌خواهد؟
    آیا دین ابداع بشر است؟
    آیا اگر انسان نبود، دینی می‌توانست وجود داشته باشد؟
    دین بیشتر روی پذیرش و اطاعت تاکید می‌کند یا پرسش و تفکر؟

  12. چرا اطرافیان به من احساس عجیب بودن می دهند؟ من در رابطه امن چه میخواهم ؟ چرا وقتی همزمان چند احساس را دارم گونه ام سرخ سرخ می شود ؟ چرا از رفتار خواهرم با مادرم اینقدر عمیق ناراحت شدم؟ چرا برای اینکه برای خوردن آن پیتزا خیلی ذوق داشتم بعد از اون رفتار دیگه نتونستم چیزی بخورم؟ چرا پسر ها کنار خیابان وایمیسن و تیکه می اندازن؟ دوست دارن فحش بخورن یا بهشون توهین بشه؟ چرا من به عنوان یک انسان نمی تونم راحت و رها در گوشه خیابان برای خودم راه بروم؟ چرا نمی توانم در ذهن و دنیای خودم باشم و همش باید حواسم به اطرافم باشد؟ چرا پدرم به خواهرم مثل من سخت نمی گیرد؟ چرا پدرم هنوز از پزشکی قبول نشدن من ناراحت هست؟ چرا آسمان را اینقدر دوست دارم؟ چرا عکاسی را اینقدر دوست دارم؟ چرا گاهی حس اضافی بودن بهم دست می دهد؟ چرا انسان ها اینقدر تا مهربانند؟

  13. چرا از وقتی ترامپ زردمبو وقتی جنگ را شروع کرد بخاطر رنگ زرد موهاش از رنگ زرد منزجر شدم؟
    چرا آدما در انزجارم موثرن؟
    چرا آدما در قضاوتگری حس انزجار منتقل میکنن؟
    پرسشگری رو خیلی دوست دارم؟
    قضاوت نکردن سخت‌ترین کار دنیاست؟

  14. چرا پلک راستم نزدیک به ابرو می‌پرد از صبح؟
    چه باعث شده بپرد؟
    چگونه تغیبرات بدنم را متوجه شوم؟
    چگونه قبل از جابجایی پنیر متوجه تغییر شوم؟
    بدن همگام با محیط تغییر می‌کند؟
    بدن روی محیط تاثیر می‌گذارد یا محیط روی بدن؟
    چرا تاثیر بدن بر میحط را نمی‌بینم؟
    چگونه می‌شود بدن را شناخت؟
    چرا گاهی می‌خواهم از بند بدن خارج شوم ولی نمی‌رم؟
    چرا نمی‌شود بدون بدن زنده بود؟
    آمده‌ایم محدودیت‌ها را تجربه کنیم؟
    چرا روح نمی‌تواند اجسام را لمس کند؟
    در دنیای بعدی روح قدرت لمس دارد؟
    چرا آدمی با مردن جسد می‌شود؟
    جسم بعد از مرگ بی‌ارزش می‌شود؟
    جنازه شدن دلیل بی‌ارزشی است؟
    ارزش یعنی چه؟
    چگونه می‌شود ارزش را شناخت؟
    چرا زرت و زرت می‌گویم و می‌گوییم ارزشمند است، با ارزش است، خیلی ارزشمندید؟
    آدم‌های ارزشمندم چه کسانی هستند؟
    چه چیزی آن‌ها ارزشمند کرده؟
    خون چه نقشی در ارزش و بی‌ارزشی آدم‌ها دارد؟
    چرا خون می‌جوشد؟
    می‌توان از ‌هم‌خون دست کشید؟
    خون چگونه می‌جوشد؟
    خونم برای چه کسانی می‌جوشد؟
    خونم برای چه کسانی جوشیده و الان نمی‌جوشد؟
    به جوشش خون آگاهم؟
    چه زمان‌هایی آگاهم؟
    همانقدر که می‌جوشم برای خانواده پدری براب خانواده مادری هم می‌جوشم؟
    خون پدر بیشتر در رگ‌هایم هست یا مادر؟
    چرا شناسنامه به نام پدر است؟
    نقش زن در خانواده چیست؟
    چرا مادر بچه تا هفت‌ سالگی پیش مادر است؟
    چرا پدر می‌تواند بچه را از مادر بگیرد؟
    چرا میگویند بچه برای پدر است؟
    مادر دستگاه جوجه‌کشی است؟
    چگونه  می‌توان مادر را گرامی داشت؟
    گرامی داشت مادر به پدر بستگی دارد و بالعکس؟
    چرا پدر راس هرم است؟
    چه کسی باید راس هرم باشد؟
    چرا هرم؟
    ساختار خانواده چگونه باید باشد؟
    تعریف من از خانواده چیست؟
    خانواده را دوست دارم؟
    خانواده معنوی چیست؟
    خانواده انتخابی چیست؟
    خانواده‌ی انتخابی دارم؟
    معیارم برای انتخاب خانواده چیست؟
    خانواده‌ی انتخابی از چه بخش‌هایی تشکیل می‌شود؟
    خانواده‌ی انتخابی را دوست دارم؟
    چه نیازی باعث می‌شود سراغ خانواده‌ی انتخابی بروم؟
    نیاز است یا هدف؟
    چرا نوشتن اهدافم سخت است؟
    چرا از فکر به هدف می‌گریزم؟
    هدف‌ها چه وجهی از من را روشن می‌کند؟
    هدف می‌تواند تاریکی وجودم را چراغ‌قوه بیندازد؟
    هدف‌هایم از سر نیاز است؟
    هدف بی‌نیاز هم هست؟
    چه هدف‌هایی را از سر بی‌نیازی داشته‌ام؟
    هدف پنهان از سر نیاز است؟
    نیاز پنهان چیست؟

    چرا پلک راستم نزدیک به ابرو می‌پرد از صبح؟
    چه باعث شده بپرد؟
    چگونه تغیبرات بدنم را متوجه شوم؟
    چگونه قبل از جابجایی پنیر متوجه تغییر شوم؟
    بدن همگام با محیط تغییر می‌کند؟
    بدن روی محیط تاثیر می‌گذارد یا محیط روی بدن؟
    چرا تاثیر بدن بر میحط را نمی‌بینم؟
    چگونه می‌شود بدن را شناخت؟
    چرا گاهی می‌خواهم از بند بدن خارج شوم ولی نمی‌رم؟
    چرا نمی‌شود بدون بدن زنده بود؟
    آمده‌ایم محدودیت‌ها را تجربه کنیم؟
    چرا روح نمی‌تواند اجسام را لمس کند؟
    در دنیای بعدی روح قدرت لمس دارد؟
    چرا آدمی با مردن جسد می‌شود؟
    جسم بعد از مرگ بی‌ارزش می‌شود؟
    جنازه شدن دلیل بی‌ارزشی است؟
    ارزش یعنی چه؟
    چگونه می‌شود ارزش را شناخت؟
    چرا زرت و زرت می‌گویم و می‌گوییم ارزشمند است، با ارزش است، خیلی ارزشمندید؟
    آدم‌های ارزشمندم چه کسانی هستند؟
    چه چیزی آن‌ها ارزشمند کرده؟
    خون چه نقشی در ارزش و بی‌ارزشی آدم‌ها دارد؟
    چرا خون می‌جوشد؟
    می‌توان از ‌هم‌خون دست کشید؟
    خون چگونه می‌جوشد؟
    خونم برای چه کسانی می‌جوشد؟
    خونم برای چه کسانی جوشیده و الان نمی‌جوشد؟
    به جوشش خون آگاهم؟
    چه زمان‌هایی آگاهم؟
    همانقدر که می‌جوشم برای خانواده پدری براب خانواده مادری هم می‌جوشم؟
    خون پدر بیشتر در رگ‌هایم هست یا مادر؟
    چرا شناسنامه به نام پدر است؟
    نقش زن در خانواده چیست؟
    چرا مادر بچه تا هفت‌ سالگی پیش مادر است؟
    چرا پدر می‌تواند بچه را از مادر بگیرد؟
    چرا میگویند بچه برای پدر است؟
    مادر دستگاه جوجه‌کشی است؟
    چگونه  می‌توان مادر را گرامی داشت؟
    گرامی داشت مادر به پدر بستگی دارد و بالعکس؟
    چرا پدر راس هرم است؟
    چه کسی باید راس هرم باشد؟
    چرا هرم؟
    ساختار خانواده چگونه باید باشد؟
    تعریف من از خانواده چیست؟
    خانواده را دوست دارم؟
    خانواده معنوی چیست؟
    خانواده انتخابی چیست؟
    خانواده‌ی انتخابی دارم؟
    معیارم برای انتخاب خانواده چیست؟
    خانواده‌ی انتخابی از چه بخش‌هایی تشکیل می‌شود؟
    خانواده‌ی انتخابی را دوست دارم؟
    چه نیازی باعث می‌شود سراغ خانواده‌ی انتخابی بروم؟
    نیاز است یا هدف؟
    چرا نوشتن اهدافم سخت است؟
    چرا از فکر به هدف می‌گریزم؟
    هدف‌ها چه وجهی از من را روشن می‌کند؟
    هدف می‌تواند تاریکی وجودم را چراغ‌قوه بیندازد؟
    هدف‌هایم از سر نیاز است؟
    هدف بی‌نیاز هم هست؟
    چه هدف‌هایی را از سر بی‌نیازی داشته‌ام؟
    هدف پنهان از سر نیاز است؟
    نیاز پنهان چیست؟

  15. چرا بعضی صداها اینقدر آزادهنده هستند؟
    چرا تحمل بعضی صداها رو ندارم؟
    تحمل کدوم صداها رو دارم؟
    چرا اینقدر از سروصدا بدم میاد؟
    چرا دلم می‌خاد کسی که با صدای بلند صحبت می‌کنه رو خفه کنم؟
    چرا صدای خاهرم از همه بیشتر اذیتم می‌کند؟
    چرا هیچ‌وقت نمی‌تونه آهسته صحبت کنه؟

  16. چرا از کسی که نمازش قضاء نمی‌شد، تبدیل شدگ به مخالف جدّی دین و حتی خدا؟
    چرا وقت حرف می‌زنم، بعدش سریعا پشیمون میشم؟ چرا برای دوکلوم صحبت، خیلی فکر می‌کنم؟
    چرا اصرار دارم که واکنش بقیه رو نسبت به کنشم حدس بزنم؟ و بعد چرا وقتی درست از آب درنمیاد، می‌رنجم؟
    چرا از کلمات عزیزم یا دوستت دارم متنفرم؟
    چرا به‌راحتی نمیتونم واژه رفیق یا دوست را به دیگران اطلاق کنم؟
    چرا چالش‌هایی رو برمی‌گزینم که زمین تا آسمون با مهارتم فاصله داره؟
    چرا از اینکه به بقیه زندگی شخصیم رو بگم، اباء دارم؟
    چرا سفر رفتن برام یکجور تابوشکنی به‌حساب میاد؟
    چرا با اینکه میدونم بدنم شبیه چوب خشکیده شده(یا به اصطلاح ترکی سیم‌ وورموش یا اولوقورت اولوب) ورزش نمی‌کنم؟
    چرا همچنان از بیان احساسات سرکوب‌شده‌ام، می‌ترسم؟

  17. معنای انسانیت چیست؟
    تفاوت انسان بودن با انسانیت در چیست؟
    چه زمان‌هایی خوی حیوانی من بر انسانیت می‌چربد؟
    هدف من از شناخت انسان‌ها چیست؟
    هدف پنهان من از مهاجرت درونی چیست؟
    محیط، دیگران یا خود سبب این مهاجرت درونی‌ست؟
    پناه گرفتن در ذهن مرا از انسانیت دور می‌کند یا نزدیک؟
    مهاجرت درونی نقطه‌ی قوت است یا نقطه ضعف من؟
    آیا به راستی حضور دوستان را در رشد خود ضروری می‌دانم؟
    آیا در حضور دیگران همیشه خلوص و صداقت دارم؟

  18. دلتنگی چیست تعریفش؟ آیا هست همان که مدام خاسته ناخواسته بیندیشید به کسی که اگر او این جا بود نسبت به فلان اتفاق چه می‌کرد و چه می‌گفت؟ آیا هست مسئله‌اس جدا از ذهن و مربوط به احساسی جانگداز در قلب؟ شاید مکان دلتنگی در هر آدمی کند فرق؟

  19. چرا گنگم؟
    چرا خواب خستگی‌ام را در نمی‌کند؟
    چرا خواب خسته‌ترم می‌کند؟
    چرا مرگ را استراحت می‌بینم؟
    چرا خواب استراحت خوبی نیست؟
    در مرگ می‌توان خواب دید؟
    چرا چند سال است خوب نخوابیده‌ام؟
    چطور می‌توانم خوب بخوابم؟
    خواب خوب چه ویژگی‌هایی دارد؟
    چرا کم‌کم دارم از همه چیزهایی که لذت‌بخش است بدم می‌آید؟
    خواب چه لذتی دارد؟
    چرا خواب می‌بینم؟
    چرا خواب‌هایم را دوست ندارم؟
    خوابم باعث سردردم شده؟
    چکار کنم با سردرد بیدار نشوم؟
    چرا نمی‌خواهم خوابم را به یاد آورم؟
    از خوابم می‌ترسم؟
    خواب چه ارتباطی با ترس دارد؟
    خواب پیام‌های پنهان ناخودآگاه است؟
    ناخودآگاهم بیمار است؟
    چگونه می‌توانم با ناخودآگاه گفتگو کنم؟
    ارتباط با ناخودآگاه چه امکانی می‌دهد؟
    چگونه می‌توانم با جسم گفتگو کنم؟

  20. چگونه از بیرون رفتن با دوستانم بیشتر خوش بگذرانم؟ چگونه می‌توان عاشق‌تر بود؟چرا زمان مهم است؟ آیا زمان محیط است؟

  21. کشش عقلی و قلب من به دوستی با سارا و شیما حاصل درک‌شان از آزادی بودی؟
    چرا پروژه‌ی رمان‌نویسی من و فرشته عقب افتاد؟
    چه مانعی وجود دارد که از هدف‌مان دور افتادیم؟
    چرا بحث امروز صبح باعث شد تصمیم جدیدی در واکنش‌گری‌ام بگیرم؟
    چرا گاهی به قدری در عمق مسئله‌ای فرو می‌روم که برای برون‌رفت نیاز به دست‌هایی برای بیرون کشیدنم دارم؟
    چرا از این حرکت به عمق و غرقگی رضایت دارم؟
    این میل به غرقگی حاصل تماشای فیلم آبی بی‌کران توی بچگی‌ام بوده؟
    یادداشت واقعا چه فرمی هست؟
    چرا یادداشت در جهان فرم شبیه قوادان است در واقعیت؟ به هر کسی و هر چیزی پا می‌دهد اما پا نمی‌دهد.
    چرا از اکلیل و اشیای اکلیلی متنفرم؟ احساس دمدگی حاصل از اکلیل اذیتم می‌کند؟
    چرا یادآوردی دهه‌ی هشتاد از تمام جهان باعث یک گریز فکری و مکانی و زمانی‌ام می‌شود و تلاش می‌کنم تمام تداعی آن زمان را با تداعی‌های نوتر جایگزین کنم؟
    چرا اتمسفر و ساختار خواب‌هایم تغییر کرده؟
    چرا نمی‌توانم بگویم این تغییر از چه جنسیست؟

  22. آیا من در آزادنویسی‌هایم حقیقتا آزادانه می‌نویسم؟ یا سانسور می‌کنم؟ آیا این سانسور کردن خودش آزادانه است؟ اگر آزادانه است پس چرا سانسور است؟
    آیا تنها حالتی که می‌توانم واقعا آزاد آزاد بنویسم این است که روی کاغذی بنویسم و بلافاصله بعد از تمام شدن نوشتن. کاغذ را به هفتاد روش سنتی و مدرن معدوم کنم؟ یا آن را به ریزترین پاره‌های ممکن تقسیم کنم و سپس در آب آن‌ها را تبدیل به خمیر کنم؟ یا بسوزانمشان؟ یا جمله‌ها را روی همدیگر بنویسم تا کلمات زیر و روی هم پنهان شوند؟ یا تا می‌توانم بد خط و ناخوانا بنویسم؟
    اگر در حین نوشتن مُردم چه؟
    آخر این همه وسواس از کجا آمده؟
    این همه ترس و پنهان‌کاری برای چه؟
    این همه خودسانسوری برای چه؟
    مگر چه می‌خواهم بنویسم؟
    مگر چگونه می‌نویسم؟
    چرا دوست می‌دارم چنین بنویسم؟
    آیا حسی را ارضا می‌کنم؟ ترسی را می‌ریزم؟ بتی را در ذهنم می‌شکنم؟ آرامشی را بر هم می‌زنم؟ چه می‌کنم من؟

  23. ۱ من وقتی خشمگین می‌شوم چه واکنشی دارم چرا؟
    ۲ زندگی دیگران از بیرون برای من چه شکلی؟
    ۳ زندگی دیگران از بیرون برای من چه شکلی؟
    ۴ چرا من حرف‌های به جای اینکه تبدیل به جمله شود تبدیل به پرسش می‌شود؟
    ۵, محیط چیست؟
    ۶ چرا این سایت مثل یک پناهگاه برای من شده است ؟
    ۷ تصور دیگران بعد از شنیدن صدای من چیست؟
    ۸ من داستان‌نویسی را چرا دوست دارم؟
    ۹ چرا هدف پنهان من در آزادی تسلط بر دیگران است ؟
    ۱۰ تسلط بر دیگران را چرا مصداق قدرت می‌دانم؟
    ۱۱ مصداق قدرت به جز تسلط بر دیگران چه می‌تواند باشد؟
    ۱۲ چگونه می‌توانم موضوعی واضح و با سر و ته را به دیگری انتقال بدم؟
    ۱۳ بهترین تمرین برای مرزگذاری چیست؟
    ۱۴ انسان می‌تواند؟

  24. چطور می‌تونم آدم حساسی نباشم؟
    چطور می‌تونم کمتر احساساتی باشم؟
    چرا از نوشتن احساسات فرار می‌کنم؟
    چرا از احساسی بودن می‌خام فرار کنم؟
    چطور می‌تونم باز برم سراغ نوشتن از احساسات؟
    چرا نوشتن از احساسات اینقدر سخته؟
    اگه آسون بود که دیگه احساسات نمی‌شد، می‌شد؟

  25. دقت کردم حتی وقتی می‌خوام درمورد دیگران یا محیط بنویسم، باز هم تمرکز اصلیم روی منه. حتی نوشته‌هام حول محور منن. حتی جذب آثاری می‌شم که من‌پروری و رشدکارکتر و… توشون موج می‌زنه. 

    چرا من هسته‌ی اصلیه؟
    آیا نباید باشه؟
    به خاطر درون‌نگری و درونگراییه؟
    نوعی خودبینیه؟
    نوعی مراقبته؟
    نوعی تمرکزه؟
    از اونجایی که هر کدوم از ما، آدم‌ اصلی زندگی خودمونیم؛ آیا در پرسشگری از من، افراط معنا داره؟
    آیا این حجم از وجودِ من در تمام نقاط و موضوعات، ضعف محسوب می‌شه یا نقطه‌ی قوت و رشد؟

  26. ۱.چند درصد از ساعات روزم را در لحظه حال سپری میکنم و چند درصد در گذشته و آینده ام؟
    ۲. چقدر بو در محیط ما انسانها میتواند بر خلق و خویمان تاثیر بگذارد؟ ۳. تاثیر بوهای خوب مثل بوی گلها چقدر ما انسانها را شادتر میکند؟ ۳. تاثیر صدا در محیط ما انسانها چگونه است؟ ۴. هدف پنهان ام برای رسیدن به اهدافم چیست؟ ۵. چرا اینروزها به دستهایم و توانمندی آنها بیشتر دقت میکنم؟ ۶. چرا با توجه کردن به دستهایم تمرکز بیشتری دارم و ذهنم در لحظه حال است؟۷. تاکنون چقدر بابت شکل دستهایم شکرگزاری کردم؟۸.از چه زمانی نوشتن برایم جذاب شد؟۹.چرا بین هنر نقاشی کشیدن و هنر نوشتن نقاط مشترک زیادی به ذهنم می‌آید؟۱۰. وقتهایی که ما خواب هستیم همچنان مغزمان در حال فکر کردن است؟

  27. چرا مثل فضای مجازی، در زندگی واقعی‌ام هم نمی‌تونم راحت صحبت کنم؟ چرا از بلند حرف‌زدن می‌ترسم؟
    چرا با وجود اینکه می‌دونم شهوت باعث از دست دادن تمرکزم می‌شود، به سمتش کشیده می‌شوم؟
    چرا معما و ابهام برایم جالب است؟
    چرا برای لذت‌بردن از آزادی، باید خودمان را محدود کنیم؟ مگر محدود شدن در تضاد با آزادی نیست؟
    چرا شاکر وضع مالی متوسط خانواده‌ام نیستم؟ بعد چرا از اون‌ور هم ناراحتم از اینکه خانواده‌ام فقیر نبودند که من باهاش فخر بفروشم؟
    چرا از مواجه با ترس‌هایم، می‌ترسم؟
    چرا احساسات واقعی‌ام را نسبت به دیگران پنهان می‌کنم؟ آیا می‌خوام راضی‌شون نگه‌دارم؟ چرا راضی نگه‌داشتن دیگران برایم مهم است؟
    چرا از قیافه خودم می‌رنجم؟ به‌خاطر قیافه بچگانه‌ام است که به سنم نمی‌خورد؟ یا رنگ پوستم؟

  28. چه نوع رابطه‌ای را ایده‌آل می‌دانم؟
    هدفم از شناخت دیگران چیست؟
    چگونه با تمام حواس پنجگانه در طبیعت بگردم؟
    چطور حواسم را تیزتر کنم؟
    آیا در رابطه بودن تنهایی مرا پر می‌کند؟
    چگونه تنها باشم اما احساس تنهایی نکنم؟
    تنها بودن پویا چه امکان‌هایی فراهم می‌کند؟

  29. چرا درشرایطی که زور نیست، باز هم زن‌ها به باورهای مردسالارانه پایبند می‌مانند؟
    چرا انقدر پرتلاش هستند ولی باز هم به قوانین نانوشته پایبند می‌مانند؟ چرا منطق مرا می‌پذیرند ولی تغییر نمی‌کنند؟ چه چیزی مانع آنهاست؟

  30. ۱. به جای «عقیده» چه کلمات دیگری را در بیان خودم و دیگران می‌شنوم؟
    ۲. آن‌ها در ریشه چه تفاوت‌هایی با ریشه‌ی کلمه‌ی عقیده دارند؟

  31. چه امروز خیلی بالا پایین شدم؟
    احساسات متناقضم چه پیامی دارند؟
    در تناقض احساست چه الگویی وجود دارد؟
    به‌خاطر خوایم بود؟
    به‌خاطر pms است؟
    اگر سین را در خواب نمی‌دیدم pms انقدر قدرتمند می‌شد؟
    pms باعث خواب شد یا سوالات دیشبم؟
    سین هم مرا خواب دید؟
    مرا خواب می‌بیند چه احساسی دارد؟
    گند می‌خورد به روزش یا پربار می‌شود؟
    خوب نبودن حالم چرا انگشتانم را از کار می‌اندازد؟
    انگشتانم از کار میفتد یا ذهنم؟
    در ذهنم چه می‌گذرد؟
    سین کجای ذهنم است؟
    چند درصد از مرا تصاحب کرده؟
    سین صهیونی نیست یا خودم به او خانه داده‌ام؟
    چرا سین را اشغال‌گر دیدم؟
    سین اشغال بود یا اشغال‌گر شد؟
    چرا به اشغال‌گری فکر کردم؟
    در اشغال‌گری هم می‌توان امکان یافت؟
    اینکه می‌خواهم آینده را بهتر کنم امکان است؟
    چرا فلسطین امکان نیافت؟
    امکان یافته یا من ندیدم؟
    امکانش چیست؟
    امکان چیست؟
    چرا به امکان فکر می‌کنم؟
    در امکان چه امکانی هست؟
    در امکان چه امکانی نیست؟
    چرا از صبح بغض امانم را بریده؟
    بغض‌ امکان است؟
    چرا از امکان برون‌ریزی استفاده نمی‌کنم؟
    چرا نمی‌توانم جلوی خانواده بگریم؟
    چرا برای گریستن باید جواب پس بدهم؟
    این یعنی حریم نیست؟
    حریم یا آزادی؟
    تفاوت حریم و آزادی چیست؟
    حریم از قانون می‌آید؟
    آزادی یعنی بی‌قانونی؟
    بی‌قانونی را دوست دارم یا آزادی جنگلی را؟
    آزادی جنگلی در دنیای انسان‌ها وجود دارد؟
    چرا قانون را دوست‌تر می‌دارم؟
    چرا بی‌قانونی بی‌داد می‌کند؟
    چرا حریم ندارم؟
    چه حریمی می‌خواهم؟
    تصورم از حریم چیست؟
    حریم حرمت می‌آورد؟
    چرا حال ندارم سوال کنم؟
    امروز سوالاتم کمتر باشد چه می‌شود؟
    چرا دپرسم؟
    چرا فکر می‌کنم از بیرون جدی و عصاقورت داده می‌بینندم؟
    این فکر برای این نیست زیاد شنیده‌امش؟
    چرا مرا جدی می‌بینند؟
    جدی‌ام؟
    جدی بودن چه تعریفی دارد؟
    تعریف آنها چیست که می‌گویند جدی و عصاقورت داده‌ام؟
    دشمنی دارند؟
    حسودند؟
    خرند؟
    چرا دارم به فحش نزدیک می‌شوم؟
    فحش خوب است؟
    چرا از فحش دادن می‌گریزم؟
    فحش کدام امکان را می‌دهد کدام را می‌گیرد؟
    چرا بلد نیستم فحش بدهم؟
    چرا از فحش فراری‌ام؟
    چرا فحش را بد می‌دانم؟
    فحش بد است؟
    کی خوب و بد را تایین می‌کند؟
    چرا قفل می‌کنم امروز؟
    مضطربم؟
    بدنم از کار میفتد؟
    چرا بدنم همکاری نمی‌کند؟
    هدف ناخوداگاه همکاری نکردن است؟
    سوالات مرا با خودم مواجه می‌کند؟
    ناخوداگاه از مواجه می‌فرارد؟
    ناخودگاه که کارش فرار نیست؟
    از کجا مطمئنم؟
    چرا دنبال اطمینانم برای هر چیزی؟
    از بی اعتمادی می‌آید؟
    چه اتفاقی افتاده که دنبال اطمینانم؟
    اطمینان و اعتماد چه تفاوت‌‌هایی در جزییات دارند؟
    چرا به عکس کودکیم می‌گویم دخترم؟
    چرا قربان صدقه‌اش می‌روم؟
    چرا عکس‌های کودکی‌ام را می‌بینم از جهان فارغ می‌شوم؟
    چرا جلوی سین خودم را ناز کردم؟
    ناز کردم؟
    ناز کردن چطور است؟
    چرا فراموشی نمی‌گیرم؟
    چرا می‌خواهم فراموشی بگیریم؟
    کسی بخواهد مرا تعریف کند چه می‌گوید؟
    چرا برای خودم با خاطره تعریف می‌شوم؟
    در الان چه نیست که در خاطره می‌جویمش؟
    چرا باید بجویمش؟
    چرا از باید زیاد استفاده می‌کنم؟
    میل به اجبار دارم؟
    اجبار کنم یا اجبار شوم؟
    شاید دیکتاتوری را دوست دارم؟
    در اجبار امکان هست؟
    چرا نمی‌شود مرد؟
    چرا مرگ اختیاری نیست؟
    چرا یکبار برای همیشه باید برد؟
    چرا نمی‌توان برای چند روز مرد و دوباره آمد؟
    چرا مرگ انقدر بی‌امکان است؟
    مرگ چه امکانی دارد؟
    از مرگ چه می‌خواهم؟
    حاضرم بمیرم؟
    خودکشی چگونه است؟
    چرا مریم به خودکشی فکر می‌کند؟
    مادرش چه بر سرس، آورده که مرگ را می‌ترجیحد؟
    چرا از مریم اینجا نوشتم؟
    اگر او نخواهد گناه است؟
    کاری شبیه به غیبت؟
    چرا احساس می‌کنم چرت می‌گویم؟
    چرت گفتن چجوری است؟
    چرت گفتن چه امکانی دارد؟
    اشکال ندارد این همه سوال می‌پرسم؟
    چرا از عریانی نمی‌ترسم؟
    میترسم و عامدانه عریان می‌شوم؟
    عریانی چه احساسی دارد؟
    چند نوع عریانی هست؟
    کدام عریانی بد است؟
    عریان در برابر دیگری یا خود؟
    چرا در برابر خدا عریانیم؟
    خدا از این عریانی چه استفاده‌ای می‌برد؟ سواستفاده نمی‌کند؟
    خدا سواستفاده هم می‌کند؟
    از خدا پرسیدن چه دشواری‌یی دارد؟
    در مقابل خدا چرا می‌سانسورم؟
    چرا پنهان می‌کنم سوالات را؟
    پنهان کردن سوالات چه ارتباطی با هدف پنهان دارد؟
    هدف پنهان اصلی‌ست که برایش می‌زی‌ام؟
    چگونه می‌شود زندگی را زندگی کرد؟
    زندگی چیست؟
    تصورم از زندگی چیست؟
    زندگی را سخت می‌گیرم؟
    چرا می‌گویند سخت بگیری سخت می‌گذرد؟
    سخت نگیری سخت نمی‌گذرد؟
    چرا از قلیان بدم می‌آید؟
    چرا باید در اتاق باز شود تا رشته‌ام پنبه شود؟
    چطور می‌توانم رشته را ادامه دهم؟
    مگر قلیان سوال بدی است؟
    چرا قلیان در اکثر جاها هست؟
    کشیدنش واقعن لذت دارد؟
    به امتحانش می‌ارزد؟
    قصد معتاد کردنم را دارم؟
    چرا از هر مخدری بدم می‌آید؟
    مخدرها چه امکانی می‌دهند؟
    ریشه نخواستن و تحمل نکردن مخدر چیست؟
    چرا تحملش کنم؟
    چرا آدم‌ها به مضرات بیشتر علاقه دارند؟
    برای فرار است؟
    اگر بخواهم فرار کنم چه مخدری را ترجیح می‌دهم؟
    راستی اکثر بچه‌ها در بچگی دوست داشتن آشپزخانه مواد داشته باشند؟
    چرا شیمی را نمی‌فهمیدم؟
    پیش‌بهار الان کجاست؟
    چرا تکه کلامش اگر خاطرتان باشد بود؟
    چرا بس نمی‌کنم؟
    چرا سوالاتم را یبس می‌بینم؟
    دوست دارم چه سوالاتی بپرسم؟
    چه بخشی را نمی‌بینم؟
    فضای سوم سوالاتم کجاست؟

  32. چرا حل معما هنوز برام معماست؟
    آخرین سریال کُره‌ای که دیدم، چی داشت که این‌قدر تغییرم داد و به هدف آشکارم نزدیک‌ترم کرد؟ چرا با وجود شرایط ناپایدار از هر زمان دیگه‌ای بیشتر احساس پایداری دارم؟ احساس پایداری چیه که من الان دارمش و قبلا نداشتم و یا کمتر داشتمش؟
    چه اتفاقی افتاده که سرعت کتاب‌خوندنم بیشتر شده؟ چی در من رشد کرده که رو خودم کنترل بیشتری دارم؟
    چقدر برام سود داره که مدت زمان خوشحال بودنم بیشتر شده؟ اگر پول بیشتری جمع کنم اون‌قدری جمع می‌شه که بتونم خودم برا خودم خونه بخرم؟ چرا یک خونه‌ی خالی از انسان به اهداف پنهانم نزدیک‌تره؟
    اهداف پنهان من چه رابطه‌ای با اهداف آشکارم داره؟ در تضادن؟ یا در راستای همن؟
    امکان‌ داره بعد سه ماه یکی از اهدافم که نوشتن مجموعه داستان کوتاهه محقق بشه؟
    برای یادگیری رمان‌نویسی معمایی_جنایی و یا معمایی_غیرجنایی چند کتاب باید بخونم و چقدر و چطور آزادنویسی داشته باشم؟ آزادنویسی‌هام باید هدف‌مند بشن و دلی نباشن؟ شناختن اسطوره‌ها چقدر تو رمان‌نویسی موثره؟

    1. چرا یه جاهایی از زندگی، انگار بیشتر از هر وقت دیگه‌ای حالیمه؟ و چرا تو اون نقطه حالم بدتر از همیشه‌ست؟
      خود هدف چیه دقیقا؟ وقتش رسیده خودم کار کنم؟ که چی بشه؟
      چرا اون حس شکست‌پذیر بچگی، هنوزم باهامه؟ تو این‌جور مواقع چیکار کنم؟ واقعا کتاب خوندن تو اون لحظه حالمو بهتر می‌کنه؟
      چرا بیشتر از توان مالیم دلم مسافرت می‌خواد؟ این حس گشادی محسوب می‌شه؟ میشه حسی به نام حس گشادی داشت؟ مثل احساس ترس و اضطراب و…
      چرا مسافرت رفتن با بچه‌های مدرسه نویسندگی به لیست آرزوهام اضافه شده؟ چند آرزوی دیگر هست که انتظار برآورده شدنشو ندارم؟
      من اگه مورچه بودم، عصر حاضر رو چطور می‌دیدم؟ مورچه هیچ درکی از اشیا دنیای آدما داره؟ اگه آره چقدرشو می‌فهمه؟ اگر نه پس چطوری اسم‌گذاری و یا کدگذاری می‌کنه؟ توانایی توصیف صحنه داره؟ ممکنه انسان‌هارو یک عده موجود خُل ببینه و یا بالعکس؟
      مغز یک مورچه چطوری کار می‌کنه؟
      چرا باتلاق یکی از ترس‌های منه؟ معمولا از هرچی شناخت پیدا کنم ترسم کمتر میشه، پس چرا با بیشتر فهمیدن باتلاق و راه‌های نجات از اون، ترسم بیشتر میشه؟ میشه باتلاق رو ساخت؟

  33. روز سوم: پرسش در مورد سال واژه‌ام «زیبایی»
    ۱.چگونه استانداردهایی برای سنجش زیبایی من، پیدا و شفاف کنم که در هماهنگی با هستی من و دسترسی به آن، ممکن و سهل باشد؟
    ۲. چگونه پتانسیل‌های محیطم را برای یاری رساندن به زیبایی من، کشف کنم؟
    ۳. چگونه پتانسیل روابطم را برای یاری رساندن به زیبایی من کشف کنم؟

  34. به چه علت هست آزادکشی برایم از هر کار دیگری حتا آزادنویسی آرامش‌بخش‌تر، همیشه، آن هم تحت هر شرایط روحی؟ آیا هست برای دیگران هم به چنین شکلی تراپی؟

  35. زن باید بلزیگوش باشد؟
    چرا بازیگوش؟
    زن بازیگوش چگونه است؟
    بازیگوشی چیست؟
    چرا بازیگوش نبودم؟
    می‌توانم بازیگوش باشم؟
    بازیگوش بودن انکار سارا است؟
    بازیگوشی زنانگی است؟
    زنانگی چیست؟
    زن بودن چگونه؟
    چه چیزهایی در زن بودن نقش دارد؟
    هر کسی مونث باشد زن است؟
    زن را چگونه می‌توان شناخت؟
    من زنم؟
    چرا زنانگی بلد نبودم؟
    الان بلدم؟
    بلد بودن چجوری است؟
    زنانگی یعنی رنگی بودن؟
    چرا زن ناز است و مرد نیاز؟
    زن‌ها ناز هستند انسان‌های خاص هستند؟
    تعریف ناز بودن و ناز کردن چیست؟
    نیاز بودن مرد چه تعریفی دارد؟
    تعریفم از زندگی مکانیکی چیست؟
    چرا در زن‌های و مردهای اطرافم ناز و نیاز نمی‌بینم؟
    ندیدن ناز و نیاز آن‌ها مرا نایلد کرده؟
    زن ذاتی نازدار است؟
    تعریف زن خراب چیست؟
    خراب خراب است؟
    مرد خراب چگونه است؟
    چرا به زن گیر داده‌ام؟
    زن را نشناسم سارا را می‌شناسم؟
    شناخت سارا در گرو شناخت زن است؟
    سارا زن بودن را دوست دارد؟
    دوست داشتن چه تاثیری در زندگی‌اش دارد؟
    روح سارا جسم زن را برگزیده؟
    اگر سارا مرد باشد مردانگی بلد است؟
    سارا مرد بودن را دوست دارد؟
    مرد بودن سخت‌تر است یا زن بودن؟
    توقعات مرد و زن از هم چیست؟
    توقع باید باشد؟
    توقع را باید پاسخ داد؟
    چرا زنانگی سخت است؟
    سارا زنانگی را سخت می‌بیند؟
    چه سختی‌هایی دارد؟

  36. سارا کیست؟
    چرا آیدا یا هلن نشد؟
    چرا شاکر است آیدا نشده؟
    چرا تا سه سال پیش با اسمش مسئله داشت؟
    از اسمش بدش می‌آمد؟
    اسمش را کم می‌دانست؟
    احساس الانش به اسمش چیست؟
    اسم من است یا محیط؟
    اسم چه تاثیری در شخصیت دارد؟
    فاطمه اگر شرار بود شخصیتش چگونه بود؟
    شراره اگر فاطمه بود چه تغییری می‌کرد شخصیتش؟
    چرا اسم را خودمان انتخاب نمی‌کنیم؟
    اگر امکان انتخاب داشتم چه اسمی داشتم؟
    چرا معنای سارا آرامم نمی‌کند؟
    آرام یعنی چه؟
    احساس آرامش چگونه احساسی است؟
    چرا از صدا زدن مکرر اسمم بدم می‌آید؟
    چرا آن اوایل سین صدایم می‌کرد عصبی می‌شدم؟
    به صدای سین حساس بودم یا اسمم از دهان او؟
    احساسم به صدای سین چه بود؟
    اگر الان بشنومش میشناسم صدایش را؟
    چرا صداها را یادم می‌رود؟
    توجه‌ام به صدا کم است؟
    تمرین 4طبقه‌ی سارا چگنی را انجام دهم صداها یادم می‌مانند؟
    چرا می‌خواهم صداها یادم بمانند؟
    تشخیص صدا چه امکانی می‌دهد و چه امکانی را می‌گیرد؟
    چرا بعضی از صداها بعد از چند سال هنوز زنده‌اند؟
    چرا به سین گفتم اولین‌بار است اینطور می‌خندی؟
    چرا خنده‌ی سین را دوست داشتم؟
    الان هم دارم؟
    دوست داشتنم اشتباه است الان؟
    دوست داشتن را می‌توان کنترل کرد؟
    چرا از رها بود نمی‌ترسم؟
    چرا سوالات شخصیم را می‌نویسم؟
    چون علیزاده خانم گفت اینجا امن‌گاه است؟
    اینجا واقعن امن است؟
    اگر امن نباشد چه باز هم رها می‌پرسشم؟
    رهایی یعنی چه؟
    از کحا مطمئنم رهایم؟
    چه سوالاتی را نمی‌توانم بپرسم؟
    پرسیدن عیب نیست نداستن خطاست چقدر درست است؟
    میتواند اصل موضوعه باشد؟
    می‌شود هر چیزی را پرسید؟
    فضولی با پرسشگری چه تفاوتی دارد؟
    فضولی می‌تواند تحت لیسانس پرسشگری باشد؟
    به پرسیدن چه حسی دارم؟
    چرا دیار گفت فقط میدانم سارا زیاد سوال می‌کند؟
    زیاد سوال می‌کنم؟
    سوال زیادی بد است؟
    چه سوال‌هایی بد است؟
    چرا دوران تحصیل سوال نمی‌کردم؟
    چرا همیشه ساکت بودم؟
    چرا الانم ساکتم؟
    چرا در جمع حرف نمی‌زنم؟
    حرف زدن در جمع یعنی چه؟
    چه جمعی؟
    در هر جمعی باید حرف زد؟
    چه جمع‌هایی را دوست دارم؟
    معیارم برای جمع چیست؟
    چرا زهرا گفت تایید می‌کنم که مردها را می‌فهمی؟
    مردها را می‌فهمم؟
    مردها فهمیدنی هستند؟
    فهمیدن مردها چه امکاناتی لازم دارد؟
    مردها پیچیده‌اند یا زن‌ها؟
    مردها چرا طالب قدرت‌ند؟
    قدرت چه حسی به مردها می‌دهد؟
    برای شناخت مردها باید به کدام بدیهیات توجه کنم؟
    نیاز به گفتگو با مردها دارم برای شناخت‌شان؟
    چگونه می‌توانم امکان گفتگو بیابم؟
    شناختن مردها چه امکانی به من می‌دهد؟
    مرد خوب چه مردی است؟
    مرد چه ویژگی دارد؟
    چرا مرد نشدم؟
    دوست داشتم مرد شوم؟
    مرد بودن چه مسئولیت‌هایی دارد؟
    همه‌ی مردها پذیرا هستند مسئولیت را از میان نه کل خوب و بدش را؟
    چرا خواستم شبیه پذیرا هستم تو را از میان خوبان سوال بالا را بنویسم؟
    خواستم بامزه باشم؟
    بامزه‌ام؟
    بامزه و بانمک چه فرقی دارد؟
    از بیرون چگونه دیده می‌شوم؟
    علیزاده خانم مرا چگونه می‌بیند؟
    چرا نگاه الهه مهم است؟
    مهم است واقعن؟
    اگر با الهه آشنا نمی‌شدم پرسشگری می‌کردم؟
    الهه پرسشگری‌ام را فعال کرد؟
    پرسشگر بودم از قبل؟
    چه ترسی مانع پرسیدن می‌شد؟
    پرسیدن نوعی ابراز است؟
    با پرسیدن خودم را ابراز می‌کنم؟
    چگونه می‌توان شخصیت شناسی کرد؟
    کسی که بلد است شخصیت شناسی کند مرا چگونه می‌بیند با توجه سوالاتم؟
    این سوالات از کجای ذهنم می‌آیند؟
    چرا مادر ظرف‌ها شست؟
    چرا به حرفم گوش نکرد؟
    چون می‌داند ظرف شستن از سخت‌ترین‌های جهانم است؟
    سخت‌ترین‌های جهانم چه‌ها هستند؟
    دلتنگی از سخت‌ترین‌ها است؟
    دلتنگی فرایند است؟
    چرا الا نصیری دلتنگم شد؟
    چرا الا گفت انگار چند ساله می‌شناسد مرا؟
    کدام حرف و رفتارم این احساس را به او داده؟
    حرف زدن با الا چگونه است؟
    چرا از حرف زدن با الا لذت بردم؟
    تعریفم از الا چیست؟
    چرا الا چند روز است که نیست؟
    من دلتنگ الا می‌شوم؟
    بیشتر دلتنگ چه کسانی می‌شوم؟
    چرا یاد عمو حافظ افتادم؟
    چرا می‌گویم عمو؟
    چه باعث شد که عمو شود؟
    احساسم به عمو چه تغییری کرده؟
    هنوز هم دوستش دارم؟
    چرا عموهایم را بیشتر دوست دارم؟
    چون کنار همیم؟
    عمو هم‌خون است یا دایی؟
    سوالم مسخره است؟
    چرا خون مرا ول نمی‌کند؟
    چرا من خون را ول نمی‌کنم؟
    خون برایم چه جای و گاهی دارد؟
    چرا پشت پشت پدر است؟
    چرا خانواده‌ی پدری را دوست‌تر می‌دارم؟
    چرا باید دوست‌شان بدارم؟
    دوست داشتن بایدی است؟
    چه چیزهایی را به اجبار دوست داشته‌ام؟
    خون هم اجبار است؟
    اگر می‌توانستم خونم را خودم انتخاب کنم انتخابم چه بود؟
    زندگی جبر انتخابی است یا انتخابی جبری؟
    سوالم از گونه‌ی جواد خیابانی است؟
    خواننده می‌تواند رابطه بین جبر اختیاری و اختیار جبری را بیابد.
    خواننده به سوالاتم فکر می‌کند؟
    چرا باید فکر کند؟
    چرا نباید فکر کند؟
    چرا خوابم گرفته؟
    چرا نمی‌توانم بیدار بمانم و بدنم کم نیاورد؟
    چرا قابلیت فتوسنتز ندارم؟
    چه می‌شد به جای اجابت مزاج فتوسنتز می‌کردیم؟
    چرا هر روز باید غذا بخوریم؟
    چرا ناهار را نخورده باید شام را پخت؟
    اگر نیاز بقایی غذایی نبود انسان به امروز می‌رسید؟
    غذا اولین نیاز است؟
    سرپناه دومین؟
    شکم سیر نباشد سرپناه به کار می‌آید؟
    چرا میل به ادانه دارم؟
    می‌خواهم الهه تعریفم را بکند؟
    چرا دوست دارم تعریف شوم؟
    همه دوست دارند؟
    درصدش چگونه است؟
    از چه حدی بگذرد بیماری است؟
    بیماری توجه؟
    چگونه نیاز به توجه را بی‌نیاز کرد؟
    بی‌نیاز می‌شود؟
    سوالاتم تخریبی است؟
    چه در من رخ داد که فکر کردم تخریب می‌کنم خود را؟
    از نگاه مخاطب ترسیدم؟
    ترسیدم یا شرمیدم؟
    شرم می‌تواند از ترس باشد؟
    ترس می‌تواند از ترس باشد؟
    نصف شبی وقت گیر آورده‌ام؟
    وقت را می‌توان گیر آورد؟
    وقت ما را گیر می‌اندازد؟
    چرا تاریخ تکرار می‌شود؟
    چرا در یک فیلمی گفت تاریخی که به خورد ما دادند دروغ است؟
    چرا به این تقویم‌ها اعتماد داریم؟
    چرا طبیعت خل شده؟
    طبیعت خل شده یا تقویم دروغ است؟
    چرا باور کردن سخت است؟
    حتی باور اینکه الان 25 یک سال پنج است؟
    سال را چه کسی ابداع کرد؟
    اگر سال ابداع باشد یعنی همه سرکاریم؟
    همه نمی‌توانیم سرکار باشیم چرا که مخترع جز همه است.
    مخترع چه هدفی داشته؟
    هدف آشکارش ابداع تاریخ و تقویم بوده یا آشکار؟
    چرا مادر وارد اتاق شد ترسیدم؟
    چرا می‌ترسم؟
    چرا نباید بترسم؟
    چرا مادر اصرار دارد بخوابم؟
    چرا باید خوابید؟
    چرا خدا امکانی برای این‌ها نگذاشته؟
    دشمنی داشته یا صلاح‌مان را خواسته؟
    چرا بعد از سوال بالایی مکث کردم؟
    از خدا ترسیدم؟
    از سوالاتم درباره‌ی خدا ترسیدم؟
    از خدا می‌ترسم؟
    خدا ترسی یعنی چه؟
    چرا به خدا می‌گویم مهری خانم و او را بابابزرگ می‌بینم؟
    این دوگانگی از کجا آمده؟
    چرا بابا نه ولی بابابزرگ آره؟
    چون بابابزرگم را دوست دارم؟
    پدرم را هم دوست دارم دلیلش چیست؟
    مطمئنم دوست دارم؟
    چطور می‌توانم مطمئن شوم؟
    نگرانی‌هایم به‌خاطر خون است؟
    چرا نگران کسانی می‌شوم که خون‌شان خونم نیست؟
    چون انسانم؟
    انسان یعنی چه؟
    چرا الان ذهنم رفت جای دیگر و سوال انسان را نمی‌خواهم ادامه دهم؟
    چرا دیار انقدر راحت است؟
    راحت است یا من او را راحت می‌بینم؟
    ترامپ دیار تداعی کرد.
    از این پس ترامپ دیار را تداعی می‌کند؟
    چرا از سوال زهره رسولی درباره‌ی استاو خوشم آمد؟
    چرا ذهنم نمی‌پذیرد استاد متولد 72 باشد؟
    چرا باید این سوال را بکنم؟
    من چه سوالاتی دارم از استاد؟
    این‌ها میتوانند سوالات پنهانم باشند؟
    چرا از پرسیدن سوالات پنهان خودداری می‌کنم؟
    می‌ترسم قضاوت شوم؟
    اگر سوالات پنهان نمیپرسم چگونه میتوانم ادعادی رهایی کنم؟
    سوالات شخصی با سوالات پنهان چه تفاوت‌هایی دارد؟
    چرا نمی‌خواهی به فردا فکر کنی؟
    انقدر می‌پرسی برای فردا سوال داری؟
    فردا سوالش را با خود می‌آورد؟

  37. آیا منی دیگه درون من هست؟
    منِ درونِ من کیه؟
    چرا خیلی وقتا دربرابر دیگران و انتظاراتشون مضطربه؟
    از خودش چی میخواد؟
    از من چی میخواد؟
    از دیگران چی میخواد؟
    آیا اصلا خواسته‌ای داره؟
    یا فقط می‌خواد دیده شه؟

  38. محدودیت چیست؟
    آیا محدودیت (همواره) بد است؟
    چه چیزهایی را بد می‌نامیم؟ چیزهایی که زندگی ما را محدود می‌کنند؟
    آیا (بعضی) محدودیت‌ها ضرورت ندارند؟
    چرا خودمان را به جو زمین محدود کرده‌ایم؟
    چرا خودمان را به غذا خوردن محدود کرده‌ایم؟ حیف آن همه وقت نیست که صرف لمباندن و ریدن و شاشیدن می‌شود؟
    چرا به بدن محدود شده‌ایم؟
    چرا برای ارتباط، باید به محدودیت زبان تن بدهیم؟
    آیا مسئله ما آزادی از محدودیت‌هاست یا آزادی انتخاب محدودیت‌ها؟

  39. چرا برقراری ارتباط برایم اینقدر سخت است؟ چرا نمی توانم با دوستانم گفتگو کنم؟ چرا خودم را فراموش کرده ام؟ چرا تمام دغدغه ام شده است بچه هایم؟ چرا استرس این روزها مرا به جنون رسانده است؟ چرا از مرگ نمی ترسم اما از بی مادری فرزندانم می ترسم؟ من کجای زندگی قرار گرفته ام؟ چرا اثری از من در میان دعاهایم نیست؟ چرا اینقدر نگران دوری‌ام از خدا هستم؟ چرا دلتنگی قلبم را می فشارد؟ چرا نمی توانم حرفم را به سادگی بزنم؟ چرا خودم را گناهکار می دانم؟ چرا تمام سوالهایم را با کلان سیستم دین جواب می دهم؟ راه دیگری ندارد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *