دوربین را میگذارم روی میز. چیکچیک.
آناناسّ. سمتِ گودزیلای صورتم افتاده توی عکس. آنورم بهتر است.
دوربین را کدام خری اختراع کرده؟ چرا فقط یک چشم دارد؟ راستراست زل میزند و ورت میاندازد تا سند حماقت تصویریات را ثبت کند.
دوربینوفوبیا هم از انواع ترس است. من که دارمش. به هر جهت دارندگی و برازندگی. آ-یّه.
دوربین که میبینم یاد آن یارو تکچشمه-سایکلوپِ افسانهی اودیسه- میافتم. که رفقای اودیسه را کلهیشان را کند و هاپولیشان کرد.
من هم که تیتیشمامانی و حسّاسسسس. عواطفم پرپران شد و ترس برم داشت از هر تکچشمی. که قصد جانم کند.
شرمم هم میآید. که کسی زل بزندم. میترسم و زیر پوستم مورموره میرود. انگارکی جواب بدهکارم.
دوربین، یادم میاندازد که باید ژست بگیرم و خوشّگله باشم وگرنه میفتم توی چرخهی اَدَسّر و هی فرتوفورت عکس. تهش هم میرسم به اینکه شبیه کُلُونِ درِ دروازهی کُلونِ بزرگبزرگهی آدمیزادم و عرهای بسیار.
اما دوربین است که مهم است. فاصلهی دوربین از آن هم مهمتر.
خودم کمم توی نوشتههایم؟ نه کم نیستم. فقط دوربین را کمیدور و گاهی کمینزدیکتر میکنم.
فهمیدم نویسندهی خودجهانمحوری نیستم. به فارسی آسان یعنی خودروایتگریام حول مرکزِ «خودم» نمیچرخد. از خودم میآغازد و بعدش نمیدانم لانگشات میشود یا چیزی توی همین قرشمالبازیها و میرود دور و دور و دور و دور و خیلی دور.
اینکه دوربین تمامرخ سمت من باشد میترساندم. اینکه اسیر خودم شوم. فهمم اندازهی همانی که مقابل دوربین میبینم بماند. اندازهی خودم. میخواهم از نردههای مزرعهی خودم بپرم بیرون.
اصلا این زاویهی دید و دوربین و فاصلهاش است که اصل کارست و فرم را میسازد.
فرم هم مگر همین نیست؟ که دوربین را کجا میکاری؟ که میکاری و نسبتهای جهان با این دوربین چگونه است؟
دوربین من چطور حرکت میکند؟
عموما دوربین از «من» میآغازد و بعد میرود میفتد توی سازوکار و روند و الگو و خلاصه میزند به صحرای کربلا و بعد بازمیگردد خانه. من.
فکر میکنم اکثر جستارها همین ساختار را دارند.
توی خودروایتگری اما دوربین از «من» آنورتر نمیرود. عیب دارد؟ وا. نه. چه عیبی؟
البته دارد. توی مقاله عیب است. توی جستار عیب است. توی خیلی چیزهای دیگر هم که قصدونیت فهم است عیب است.
میکوشم به کشف ساختاری نوشتنم تا بفهمم چطور امکان تغییر و آموختنشان را فراهم کنم.
که کُشّاف باشم. کُشّاف؟ بسیار بیشترها از کاشف. خیلی کاشف. جمعی از کشفها. همهی کشفها.
مثل قضیهی کُسّاب. که طرف بنر تسلیت زد که: «با تشکر از کُسّاب محل.»
کُسّاب. کسانی که بسیار اهل کسبوکارند. و البته اهل محل. کلا اهلند.
که «دوربین را کجا میکاری؟» همان هستهی شناخت است.
زیر میکروسکوپم. دوربینم میکروسکوپ است. بچگیم بدم نمیآمد دانشمند شوم و گان آبی دکتریبهتن و ماسکبهصورت، بیندازم چیزمیزها را روی لام و لامل و زیر میکروسکوپ بنشینم به تماشا یا چاقویی بردارم و دلورودهی چیزها را بریزم روی دایره.
این دوربین از بالاست و «من» هم زیر میکروسکوپ. من از بالا، من را تماشا میکند و منی دیگر، دوربین گذاشته و منِ پای میکروسکوپ و منِ زیر میکروسکوپ را میبیند و منی دیگر هم منِ دوربینبهدست و منِ پای میکروسکوپ و منِ زیر میکروسکوپ را میبیند و منِ دیگری و… بسیار منهای دیگر.
آنقدر من میافتد مابین من و من که فرم میزاید. میشود جستار. میشود مقاله.
من اگر بنشیند توی من اما میشود خودروایتگر و من اما همانقدر که کونِ نشستن توی خانه را دارم، ناکونِ نشستن توی خودمم. باید بروم دور بزنم و پیاده گز کنم ذهن و ماذهن را. ماذهن؟ بامزه بود.
اگر ترسم از دوربین و تماشای نمایش حماقتِ منم ورافتاد، شاید به فرم خودروایتگری و خودجهانمحوری هم رسیدم.
فعلا بگذارید دوربین را همینجا تراز کنم ببینم آن مِنه چرا دستش توی دماغش است. ایشّاه… کیثّافتتتت.
مطالعه در کانال تلگرامم