نهضت تنباکون

تنم را دارم پس می‌گیرم. به همت کونم.
البته من اخلاق پس‌گیری را دوست ندارم. بچگی‌ام کارتَکی قربان‌صدقه برای مادرم نوشتم و دعوای‌مان که شد پسش گرفتم و خط زدم خطوطش را و بعدش؟ مثّ چی گریدم.

این‌روزها اما نه. تعارف ندارم. پس می‌گیرم. جایی نقطه می‌گذارم. چون اگر تو نقطه‌ی نقطه را نگذاری، نقطه توی تو می‌گذارد.؟ عه چیز… درس اخلاقی. آره.
نهضت تنباکون من اینست. تنم را به همت کونم پس بگیرم.

از این پس‌گرفتن خوشم‌ می‌آید. نه چون خوش‌تیپ است. نه. چندسال پیش از کسی شنیدم که باید فلان‌چیز و بهمان‌چیز را از فلان ساختار پس گرفت. دیدم من چقدر به پس‌گرفتن نیاز دارم. نیاز داریم. از آن به بعد توی هر معاشرت دوتایی، از پس‌گرفتن گفتم.

داشتم می‌خواندم که ملت ریختند که پس بگیرند. امتیاز تنباکو و توتون را. به عبارتی امتیاز تون‌باکون را. کون‌با‌کون را؟ خلاصه‌.
من هم دیدم عژب کاری. که هر چیزی را پس‌گرفتن از ساختار، متضمن رفتن به مرحله‌ی بعدیست. امآآآآآعععع. این‌جا دوشواری‌ای نهفته است. این‌که هی باید پس‌بگیری و بیندازی در دامن ساختار بعدی و هی عنش درآید و بروی در «فهمِ» بعدی. این‌جای قضیه بوی عرق هگل می‌دهد.

شاید فهمیدن و اکتشاف، جریانی مدام باشد اما هی خود را اسیر ساختاروپاختاری نیازموده یا آزموده و ریده‌ی دیگر کردن که اسمش فهم و اکتشاف نیست. رسیدن به حقیقت نیست. کسخلیست. نه؟

تنم را دارم پس می‌گیرم. از ساختارها. از ساختارهایی که برای خودم تراشیده‌ام. از کلی کاروباری که هر چه می‌گذرد عینهو ساعت‌های خدابیامرز دالی ذوب‌‌ذوب می‌زنند و کش‌و‌واکش می‌آیند و این وسط آن‌که جر خورد؟ منم.

نمی‌دانم توی کدام کتابی همین چندوقت پیش خواندم که ما در عصر فلسفه‌ی هگل زندگی می‌کنیم. راست می‌گفت. راست می‌گوید. چطور؟

بگذارید برای‌تان بروم بالای منبر و قضیه را نه ساده‌لوحانه که سادگانه بریزم روی دایره.
ببینید گل‌های باغ زندگی، رفیق‌مان هگل، تَ‌تأثیرِ داآش‌مان کانت بود. حالا کانت اصل حرفش چیست؟ که: «ما که فقط دنیا را از دریچه‌ی ذهن خودمان می‌بینیم و واقعیت چیزی دیگر است پس کلا هر چه می‌فهمیم فقط ذهن ماست و خاک‌بر‌سرمان بریند.»
بعدش هگلوی قصه‌ی ما درآمد که: «ببین دآشاکانت. خیر. اگر واقعیت جدا از ذهن باشه و ما هم اسیر ذهن پس کلا بگو همه چیز روی هواست و پرونده‌ی خودت و ما رو بپیچ زیر بغلَتِ‌مون که بریم سیِ خودمون دیگه. تعارف نکن بگو کسخلیم دیگ(چق‌چق آدامس می‌جود).»
بعدش گفت: «هر مفهومی فقط به صورت درونی قابل فهم است و وقتی خشتکش را درآوری تناقضاتش را هم همان‌جا می‌بینی. پس باید توی مفاهیم رفت تا عنش درآید و برویم مرحله‌ی بعد»

سوال من اینست: «کی گفته؟ از کجا معلوم؟ با چه معیاری ته هر چیزی و در خلوص هر چیزی، چیز دیگری زیست می‌کند و همه‌ی‌شان در هم‌تنیده‌اند؟»

بعدش هم اسیر مشتی دوآلیسم و تضاد کنیم خودمان را و بعد دوره بیفتیم توی هر مفهومی دنبال تنش و تضادش که فهم‌مان را مثلا صیقلی‌تر کنیم؟

مثال بزرگ هگلو برای حرفش هم رابطه‌ی ارباب-برده است که ارباب برای داشتن برده مقداری از آزادی خودش را باید فدا کند تا برده‌ای داشته باشد که اربابش باشد.
خب اصلا در چنین رابطه‌ای آزادی وجود ندارد که کم و زیادش مسئله باشد. «گرفتی ما رو؟»

خب آدمیزاد سال‌هاست دارد همین کسخلیت را می‌ورزد که تهش این شده دیگر.
شاید همه چیز در جهان به سمت خیر و نیکی در حرکت است اما نمی‌شود گفت چنین چیزی حاصل اینست که بشر کلی ریدمان و خودگایی و دیگرگایی کرده و خواهد کرد تا بفهمد.

با شیوه‌ی هگلو بخواهم بدنم را پس بگیرم باید بگویم بدنم محدودیت دارد و من باید تا درآوردن عنش بروم و محدودیتم را که دیدم و فهمیدم بنشینم زار بزنم که حالا چه گوهی بخورم؟ که تهش صرفا بشوم پوسته‌ای در دست ساختارها و اندیشه‌های مختلف.

اندیشه‌ی هر چیزی را باید تا تهش رفت تا عنیدگی‌اش را دید که توجیه‌گر هر خباثت و کثافت و ضرر و بدبختی‌ است. می‌دانید؟

من ترجیح می‌دهم به جای اسارت در ثبات و اسارت در تغییر و نظر هگل، اصلی داشته باشم که اسیر ثبات و تغییر نباشد. مادر هر دو باشد. ممکن هر دو باشد.
سوراخ‌تان هم کرده‌ام با اصلم. که: «آزادی، امکان انتخاب است.» من اگر نتوانم انتخاب کنم دیگر برایم نه ثبات مهم است و نه تغییر.

این‌طوری زحمت کونم هم نه کم که کارا می‌شود.
شاید بگویید: «خب این‌که یعنی روهوا و زرتی-دیمی.» مسئله اینست که اصلم فقط همان نیست. اصول دیگری هم دارم. اما اصلِ اصلم همانست که اصول دیگرم را ممکن می‌کند. این بهتر است تا این‌که خودم را به گا بدهم که تهش تازه بفهمم توان بدنم فلان‌قدر بود.

نهضت تنباکون من اینست. بدنم را از هر ساختاری پس بگیرم و همان اصلم را بهش هدیه کنم و بگذارم کمی زندگی کند.

مطالعه در کانال تلگرامم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *