بابا ترمز کشید و فرستادم دم مغازه تا «بپرسم» ماستهایش تازه است یا نه؟ پایین پریدم و بدوبدو خودم را به پیشخوان رساندم و قد بلند کردم و «پرسیدم:» «آقا ماستاتون تازهن؟»
بی که بپرسم از بابا «پرسیدن؛ یعنی دقیقا باید چیکار کنم؟» رفتم و «پرسیدم.»
سقراط هم همین کار را کرده بود. پرسیده بود. مدام. زیاد. عمیق. اما از خودِ پرسش؟ چیزی نپرسیده یا حداقل توی منابع، خبری از پرسشگری از پرسش سقراطی نیست.
اما من از کجا میدانستم پرسش چیست؟ از کجا میدانیم پرسش چیست؟ کودک تفاوت جملهی پرسشی و جملهی خبری را چطور درک میکند؟ به واسطهی شنیدن این کلمات و دقت ساختاری؟
کودک حتی نگاه و پرسش به زبان اشاره را هم میفهمد. در واقع پرسش فقط ختمِ «جملات پرسشی به علامت سوال» نیست. پرسش به زبانهای مختلف، پرسش است. و عجیب که انسانها حتی اگر نامش را ندانند، میدانند پرسش چیست. حداقل انسانی که دارای حواس و مغزیست که کارکردی طبیعی دارند.
اما پرسش کماکان سر جایش است. که:
«پرسش چیست؟»
شفافتر بپرسم:
«پرسش، توی ذهن تکتک ما چگونه تعریف میشود که میدانیم پرسش چیست؟»
یا حتی سادهتر:
«پرسش، معنای یکسانی در سیستم ادراکی همهی ما دارد؟»
یا به زبانی دیگر:
«اگر حتی تعاریف متفاوتی از پرسش داریم، آیا هستهی مشترکی توی این تعاریف و معناها نهفته است که درک مشابهی از پرسش نزد ما انسانها میسازد؟»
آن هسته و تعریف مشترک پرسش چیست؟
آیا پرسش تعریفپذیر است؟
جاهایی توی علم مساویست با بنبست. یا به عبارت بهتر: «غیر قابل تعریف.» جاهایی امکانات زبانی، احتمالا قدرت بیان ندارند و همانجا پای استدلالپذیری و اثباتپذیری میلغزد، اما همچنان احتمال یا وجود یا بدیهیبودگی موضوع، جای خالی تعریف را نشان میدهد.
آنچه از مجموع منابع پرسش برمیآید آنست که «پرسش» به قدری مفهومی بنیادین و پایهایست که نیازی به تعریف ندارد یا شاید حتی تعریفپذیر نباشد. چون تعریف احتمالا با ابهام در ارتباط است و پرسش به قدری واضح و بدیهیست که چه حاجتی به تعریف؟ پرسش به درک نیاز دارد و نه تعریف.
البته جا دارد بگوییم: «مفاهیم بنیادینی نظیر پرسش، ترجمهپذیری آسانتری دارند تا تعریفپذیری سخت.»
اما چرا اینگونه است؟ در واقع مغز و ذهن ما چطور از پس «ترجمه»ی پرسش برمیآید و از پس «تعریف»ش اما نه؟
منظور از ترجمهپذیری پرسش چیست؟
کورش صفوی در کتاب «هفت گفتار دربارهی ترجمه» به اصل نسبیت ترجمه اشاره دارد. که:
«از دیرباز این تصور همواره وجود داشته است که زبان بر شیوهی تفکر و جهانبینی ما تأثیر میگذارد و از آنجا که هر زبان، تصویر متفاوتی از واقعیات جهان خارج به دست میدهد، طبعا ما نیز جهان را آنچنان درک میکنیم که زبانمان ترسیم میکند.»
وورف نیز معتقد است که: «طرز تفکر و رفتار مردم، تماما تابع زبان آنهاست.»
حالا چرا پای ترجمه را دربارهی «چیستی پرسش» وسط کشیدیم؟
احتمال میدهم پرسش، خودش نوعی ترجمهی زبانیست. مابین زبانی مبدأ و زبانهایی دیگر. مانند زبان گفتاری یا همان نظام آوایی و زبان اشاره و زبان نوشتاری و… . اما آن زبان مبدأ چیست که بدون دانستنش، فرآیند ترجمهای رخ میدهد که محصولش پرسش است و پرسش میتواند به رخت زبانهای متنوعِ مقصد درآید؟
شاید تعریفپذیری سخت پرسش، حاصل آنست که نمیدانیم ریشههای شکلگیری و زایش پرسش و آن زبان مبدأ چیست؟
البته این را هم دور از نظر نمیگیریم که مفاهیم بنیادین به صورت کلی به واسطهی شناخت سخت ریشههایشان میتوانند حتی ترجمهپذیری دشواری داشته باشند.
به طور مثال واژهی «بنیادین» تنها یکی از ترجمههای متفاوت واژهی انگلیسی «primitive» است. مفهوم اصلی، مفهوم اولیه، مفهوم پیشینی، بدوی، باستانی(قدیم) و ابتدایی نیز مترادفهای دیگر همین واژهاند.
حالا کدامشان را میتوان دقیقا معادلی برای «primitive» قرار داد؟
«بدوی» بار معنای وحشی، بکر و بدون تربیت را با خود دارد و ژان ژاک روسو به صورت جدی روی این مفهوم کار کرده است. اما «ابتدایی» و «بنیادین» دقیقا به معنای بدوی نیستند.
«پیشین» هم ممکن است بار معنایی مشابه «بدوی» داشته باشد.
«قدیم» بار معنایی گذشته و عبور کرده و مقدم را با هم دارد اما معنای گذشتگی آن پذیرفتهشدهتر است یا در علوم فلسفه و کلام اسلامی برابرنهادیست برای بیآغازی و ازلیت.
پس واژهی «بنیادین» و بار معنایی آن چه وجهی از «primitive» را نشان میدهد؟
مدیا کاشیگر معتقد است که ترجمه به هر نحوی یعنی قربانیکردن. اینکه چه چیزی را قربانی میکنی اما همان اصل ترجمه است.
با این نگاه، «بنیادین» به عنوان ویژگی اساسی پرسش، مفهوم پایه و اساس و نگاه معمارانه را در خود دارد.
بنیادینبودگی پرسش به چه معناست؟
بنیادین در نگاه فلسفهی غربی اشارهای به تجزیهناپذیری مفهوم یا موضوع دارد. یعنی اگر موضوعی تجزیهپذیر باشد، دیگر مفهوم یا موضوعی بنیادین نیست. با این نگاه پرسش، موضوع یا مفهومی تجزیهناپذیر است؟
احتمالا بله.
نکتهای که میتوان مد نظر قرارداد آن است که تجزیهناپذیری به معنای بیریشهگی یا فقدان رابطهی والد و مولود نیست.
این تجزیهناپذیری پرسش یعنی اگر هم تعریفی هست آنقدر زدوده و شفاف و روشن است که دیگر نمیتوان ذرهای از آن تعریف کاست یا بدان اضافه کرد. میتوان به تعریف، شاخوبرگ و قبضوبسط داد اما تعریف بنیادین نمیتواند از آن صیقلیتر و الماسینتر باشد.
این نکته است که تعریف «چیستی پرسش» را سخت میکند.
اما پرسش چیست و چی نیست؟
با نگاه به اصل ترجمه و مسئلهی زبان مبدأ و پذیرش محصولبودگی پرسش، حالا میتوانیم این پرسش را بپرسیم که:
«منشأ پرسش چیست؟»
یا میتوانیم پرسش را ملموستر سازیم که:
«مادرِ پرسش چیست؟»
پرسش که از زیر بته به عمل نیامده. والدی دارد.
کنجکاوی؟ فضولی؟ کشف؟ ندانستن؟ شناخت؟ ابهام؟
در یکی از جلسات وبیکار معماری تفکر که از چیستی پرسش پرسیدم، پاسخها اغلب یکی از موارد بالا بود.
اگر یکی از واژههای بالا را معادل تعریف یا منشأ پرسش بگیریم یعنی دیگر واژهها نمیتوانند والد پرسش باشند؟ و اگر هستند، میتوان صورتمسئله را طوری دیگر بیان کرد که تمامی این مفاهیم را به عنوان مواد اولیهی زایش پرسش یا به عبارتی تخمکهای مولد پرسش نامید؟
آن ریشه چیست؟
بد نیست گاهی به سبک پوآرو و تمام معمارها به عقب بازگردیم. کلید، شاید همانجا پشت گلدان افتاده باشد.
منابع دربارهی چیستی پرسش چه میگویند؟
غیر ممکن است کسی متفکر خوبی باشد اما پرسنده ی بدی باشد.
پرسشها تعیین میکنند چه کار باید کرد. مشکل را بیان میکنند و نشان میدهند مسئله چیست.
پرسشها پیش برنده تفکرند و پاسخ ها نشانه توقف کامل در تفکر.
بدون پرسش درکی اتفاق نمی افتد. ذهن بدون پرسش در واقع زنده نیست.
مسئلهی پرسش، حقیقت است.
کتاب هنر پرسشگری ریچارد پل و لیندا الدر
پرسش صحیح مهمتر از پاسخ صحیح است.
ارسطو
همه چیز را بپرس، چیزی یاد بگیر و هیچ چیز را پاسخی نده.
اورپیدس
بدون پرسش، یادگیری وجود ندارد.
ادوارد دمینگ
پرسش، پارسایی اندیشه است.
پرسش یعنی رها کردن آنچه طبق معمول به کسی میگویند.
هر پرسیدنی گونهای جست و جوست.
هایدگر
جالب است. تا این زمان، هیچ کتابی دربارهی پرسش نبوده که پس از مقادیری بسیار، زیروزبرسازی و تکاندنش و فهرستش را بالاوپایین کردن، با عنوانی روبهرو شده باشم که:
«پرسش چیست؟»
کتابهایی که هنر پرسشگری میآموزند، تفکر نقادانه و سنجههای تصمیمگیری و مبنای کار همهیشان بر پرسش استوارند اما بی ارائهی هیچ تعریفی مشخص از پرسش.
ضعف و ترس از پرسش در انسانها «جای خالی تعریف پرسش» را برایم پررنگتر کرد. مخصوصا وقتی با این پرسش مواجه میشدم:
«چطور پرسشگر خوبی باشیم؟»
یا
«پرسش خوب چیست؟»
توی وبیکارها این پرسش را به پرسشی دیگر تبدیل میکنم:
«آیا میدانیم پرسش دقیقا چیست که حالا با خوب و بدش دستبهیقهایم؟»
ما وقتی نمیدانیم دقیقا با چه پدیدهای روبهروییم دیگر «آفتابه و لگن هفت دست، شام و نهارمان هیچی» چیست؟
نگرش منابع به چیستی پرسش
معمولا سروته چیستی و چرایی پرسش با قصارهایی شاعرانه هم آمده است.
برخی چیستی پرسش را معادل کارکرد و نتیجه و ساختار آن میدانند. اما گادامر رابطهی ذاتی میان تفسیر را با پرسشی که کسی با آن مواجه میشود نزدیکتر میداند. در واقع، رابطهی ذاتی پرسش با تفسیر ما از پرسش بستگی به آن دارد که با پرسشِ «پرسش چیست؟» چطور رفتار میکنیم؟
همین اشارهی گادامر نشان میدهد چرا تعریف پرسش تفسیرپذیر است و هر کسی تعریفکی برای آن ارائه میدهد. اما تفسیر، لزوما معادل معنا یا همان یعنیِ چیزها نیست.
ارائهی تعریفی بر این اساس که پرسش از آن رو پرسش است که ما را به کشف و شناختن و دانستن و رشد مجدد موها و افزایش چربیسوزی میرساند، برخاسته از نگاهی تفسیرگرایانه است و چگونگی پرسش را بیشتر میکاود. اما کاوش جای خالی «چرایی وجود پرسش» و «چیستی پرسش،» هدف این مقاله است.
گادامر توی کتاب حقیقت و روشها چرایی وجود پرسش را وجود فهم میداند که: «فهم ما متوجه پرسشیست که میپرسیم.»
هایدگر نیز وجود پرسش را حاصل وجود انسان میداند.
البته پرسش دربارهی چیستی پرسش هم کار غریبی به نظر میرسد به عبارتی معنای چیزی را با «همانیِ» آنچیز یافتن شبیه چرخیدن دور خودمان است. اما چاره چیست؟
اینکه با همانیِ چیزی بخواهیم «چهبودگی»اش را بسنجیم میتواند ما را از تفسیر به تأویل بکشاند. اما این نکته یعنی چی؟
تفسیر، کوششی بر بیان و توضیحِ روشن است و تأویل جهدی بر کشف حقیقت و آشکارسازی پنهانها.
اگر مسیر درک چیستی پرسش از تفسیر و تأویل بگذرد اشکالش چیست؟ مسئله آنست که به تفسیر و تأویل بسنده نکنیم.
با تفسیر، ظاهرشناسی میکنیم و با تأویل، لایهشناسی. البته هر دو هم تلههای بسیاری دارند و میتوانند به راحتی کنکاش معنا را به مسیرهایی نادرست بکشانند.
به هر جهت هر پاسخی تفسیر یا تأویلی از موضوعیست. که شاید حقیقتی را با خود به همراه داشته باشد.
اما از آنجایی که مسئله این جستار «فهم» است. مبنا را بر این میگذارد که ممکن است این تعریف حقیقت نباشد اما اگر به فهم چیستی پرسش کمک کند، کار خود را انجام داده است.
بابک احمدی در کتاب آفرینش و زیبایی، هرمنوتیک را نظریه یا علم تفسیر و تأویل دانسته است و معتقد است که تأویل تعریف بهتری درباره هرمنوتیک ارائه میدهد. چون تأویل یا بازگرداندن تلاش برای قابل فهمسازی گفتهای برای مخاطب است و با این حساب روشن است که مسئله هرمنو تیک از همان ابتدا «شناخت» بوده است.
از مسئلهی اصلی دور نشویم. تا اینجا دریافتیم که درک چیستی چیزها یا همان شناخت و فهمشان، ممکن است از مسیر تفسیر و تأویل بگذرد.
زبانشناسی دربارهی چیستی پرسش چه میگوید؟
از پرداخت به «چیستی پرسش» که در منابع پرسشآموزی ناامید شدم، نگاهی به آثار فلاسفهی زبان انداختم.
نوئل بلنپ و توماس بی استیل توی کتاب «منطق پرسشها و پاسخها» پرسش را از نگاهی منطقشناسانه میکاوند. اما حتی این کتاب هم مسئلهی اصلیاش ساختارشناسی زبانی پرسشهاست و تعریف دقیق و استواری از پرسش ارائه نمیدهد.
لاری کارتونن و باربارا پارتی نیز در مقالات مربوط به نحوشناسی و معناشناسی پرسشها، با نگاه زبانشناسانه به چرایی کارکرد و ساختار پرسش نگاه کردهاند اما میتوان نگاه جاناتان گینزبورگ به موضوع پرسش به عنوان «گزارهای زبانشناختی» را کوششی بر تعریف پرسش نهاد. اما پرسشی دیگر اینجا شکل میگیرد. آیا پرسش فقط در زبان گفتاری و آوایی و گزارهای معنا پیدا میکند؟
چرا انسانها با حرکات چشم و ابرو و اشاره هم از یکدیگر میپرسند؟ و آیا ترجمهی پرسشهای اشارتی به زبان جمله، یعنی پرسش لزوما جمله است؟
شاهکلید درک چیستی پرسش را کجا یافتم؟
سرانجام. استیون ئی لندزبرگ توی مقدمهی کتاب «پرسشهای بزرگ» از تجربهای نوشته است که میتوانم محتوایش را روایتِ چیستی مادرِ پرسشها بنامم.
در اولین روز حضورم در کودکستان خانم روزنبرگ برنامه روزانه را توضیح داد: «زمان خواب نیمروز. زمان بازی. زمان خوردن میان وعده. هر روز در ساعت 2 بعد از ظهر پیاده روی دسته جمعی در راهرو.»
نگفت که از کجا شروع خواهیم کرد و چرا؟ اما فکر نمیکردم این مسئله شگفتزدهام کند. ناتوانی و شکست در شگفتزدگی و هیجان در طول دوره ی مدرسه ی ابتدایی آزارم میداد. در پایه ی ششم اطلاعات بسیار کاملی درباره صنعت نساجی داشتم بدون آنکه هر گز پرسیده باشم که پارچه بافی و نساجی چیست؟
در واقع هرگز برای من اتفاق نیفتاد که بدانم پارچه بافی چه چیزی میتواند باشد. اگر مجبور میشدم حدس بزنم، شاید میگفتم که: «پارچه چیزی شبیه کفپوش است» ولی تا کنون پیش نیامده که حدس بزنم. یا قطعی بفهمم که چیزی وجود داشته که باید درباره آن حدس میزدم. که چیست؟
همین جا مکث کردم. نویسندهی این کتاب آگاهانه یا ناخودآگاه به ریشهی شکلگیری پرسش اشاره کرده است.
«شگفتزدگی.»
اما رابطهی شگفتی و پرسش را چگونه میتوان روشن ساخت و آن را به صورتی تفهمبرانگیز ارائه نمود؟
بهترین روش پرسششناسی چیست؟
تا اینجا بر اساس «شناخت بیراهههای تعریف پرسش» گام برداشتیم. حالا میرسیم به نقطهی عطف ماجرا.
به چه شیوهای میتوانیم چیستی و چرایی پرسش را بررسی کنیم؟
شاید گره این مشکل را بتوان به کمک ارائهی گزارهی منطقی از هم گشود.
طبق تعریف: «گزارهی منطقی، گزارهایست قابل سنجش که به راحتی قابل تأیید یا ابطال باشد و به قدری شفاف و صیقلی بیان شود که بتوان به کمک عقل، درستی یا نادرستی آن را سنجید.»
ویژگی گزارههای منطقی، روندمحوری آنهاست. در واقع گزارهای منطقیست که میتوان روند آن را سنجید.
برای ارائهی تعریف پرسش از همان ساختار کلاسیک گزارهی منطقی(منطق ارسطویی) استفاده میکنم:
موضوع+ محمول+ رابط= گزارهی منطقی.
موضوع که پرسش است. اما محمول(ویژگی یا وضعیت یا شرایطی که موضوع حامل آنست) پرسش چیست؟ شاید پرسش به نوعی پاسخ را در دل خود دارد و اینجا ممکن است ما به تلهی «منطق دوری» یعنی چیزی را با همانی که هست تعریف کنیم. اما من فکر میکنم پاسخ، تنها یکی از ویژگیها یا محمول پرسش است. در واقع مسئله اینست که از همین پرسش چطور به درونش یا قلبش که پاسخ است میرسیم؟ هر چند این نوع فرض روکشبودگی پرسش برای پاسخ هم نوعی خطای شناختیست اما من نگاه روندی که پرسش چیزیست که به پاسخی ممکن است برسد میدانم. اما آن چیز، اصل کاری همان چیز است که محمول کار را درآورد.
تعجب، شگفتی، حیرت؟ کدام یک مادر پرسش است؟
وقتی به پرسش و پرسشگری نگاه میکنیم، میتوانیم بگوییم پرسشی نیست مگر اینکه پشت آن تعجبی نهفته باشد.
این تعجب را میتوان حتی در حیوانات هم دید. وقتی صدایی میشنوند که نمیدانند چیست، تعجب میکنند و نگاهشان سرشار از پرسش میشود.
عروسهای هلندی نمونه جالبی از عینیت تعجبند. کاکلهایی که وابسته به احساساتشان به اشکال مختلف درمیآیند و وقت تعجب، افراشته و استوار میشوند و تا زمانیکه به پاسخ نرسند در همان وضعیت تعجب-پرسش باقی میمانند.
انسان هم همینطور. اگر به رفتار انسان، حتی انسانهای نخستین و خودمان و انسان در سنین مختلف نیک بنگریم این موضوع را میتوانیم به وضوح ببینیم. که هر وقت وضعیتی نادانسته و ناشناخته پیش میآمد و میآید تعجب، اولین واکنش انسان است.
پس از تعجب است که انسان پرسشگری را میآغازد.
حتی اگر این پرسش را الکی بپرسیم عجبزدگیِ پشت آن را میتوانیم پشت نقاب خونسردی پنهان کنیم اما باز هم تعجبی هست که پرسشی میزاید.
اما کاستن مادرِ پرسش به تعجب کمی سادهلوحانه است.
اگر شگفتی را مادر پرسش بدانیم چی؟ باز هم گمان نمیکنم کارا باشد. شگفتی بار معنایی مثبتی دارد. اما تمام پرسشها برخاسته از تعجبی مثبت نیستند. پس چه کلمهایست که میتواند بارمعنایی جامع و شاملِ مادر پرسش را بپذیرد؟
شاید «حیرت» کلمهی مناسبتری باشد. هرچند حیرت میتوان کمی شدیدتر از تعجب تلقی شود اما همینکه میتواند تعجب و شگفتی و تردید و … را درون خود جای دهد کافیست.
اگر «حیرت» را مادر و منشأ پرسش بدانیم، آیا پرسش پدری هم دارد؟
به گمانم میتوانیم ابهام را پدر پرسش بنامیم. ابهام میتواند ناشناختگی و نادانستگی و جستجو و کنجکاوی و… را توی خود جای دهد و همانند کلمهی «حیرت» بازهی معنایی و احساسی گستردهای را شامل شود.
«حیرت و ابهام، والدین پرسش میباشند.»
این جمله ساختار گزارهی منطقی را رعایت میکند و به تأییدپذیری نزدیکترست. پس میتوانیم به عنوان چرایی پرسش بپذیریمش. اما حالا که میدانیم پرسش چرا وجود دارد و حاصل چیست، خود پرسش را چه میدانیم؟
اگر باز هم به مدد گزارهی منطقی بخواهم چیستی پرسش را به عنوان ختم این مقاله بیان کنم، به جملهای کوتاه اکتفا میکنم. که:
«پرسش، کنشیست پاسخپذیر.»
5 پاسخ
سلام الهه جان
اول از همه بهت تبریک میگم برای شیوایی و انسجامی که در نوشتن داری. پر واضحه که درک درستی از پرسشگری داری و چه انتخاب هوشمندانهای. مطمئنم قدمی که امروز برای ترویج پرسشگری برمیداری، جهان رو به جایی زیباتر و امنتر بدل میکنه. چرا که بخشی زیادی از زشتیهای امروز دنیا از نفهمیدن است و ریشهی نفهمیدن در نپرسیدن.
شاید روزی به این نتیجه برسیم پرسشگری بستریست که حواس تمام موجودات بر آن بنا شده، برای همین هم کمتر به «پرسش چیست» پرداختهایم.
اگر ابهام و حیرت پدر و مادر پرسشگری باشند،به نظرم درست میآید که بگوییم پیشفرضها مانع از نطفه بستن پرسشگری میشوند.
الههی عزیزم بعنوان عضوی بسیار کوچک در جامعه، از تو برای قدم درخشانی که برداشتهای سپاسگزارم.
امیدوارم مسیرت پر از شکوفایی باشه.
کار شما که ترویج پرسشگریه واقعا ستودنیه. من بهشخصه وقتی تو وبیکارهاتون شرکت کردم، به اهمیت پرسش پی بردم و پرسشگرتر شدم.
و ابهام و حیرت؟ آیا پرسشی که با منطق سنجیده شده پرسش خوبیه(البته خوب و بد پرسش هم ممکنه نسبی باشه)؟ یعنی اگه پرسشی رو من شهود کنم (که احساس میکنم خیلی عجیبه پرسشی رو شهود کنی) و یجورایی از ناخودآگاه یهو یه جرقهای بیرون بیاد که معمولا هم حیرت و هم ابهام رو دربرمیگیره، نمیشه به عنوان پرسشی درست درنظر گرفت؟
سلام به سعید سیفی عزیزمون.🌻
من گمان نمیکنم اصلا برای کسی که بخواد پرسشگری رو شروع کنه، مهم باشه که اون پرسش از چه دستهای هست اما من فرض پرسش شما رو بر این میگذارم که فرد، پرسشگری رو آغاز کرده و حالا میخواد پرسشگر بهتری باشه. واقعیت اینه من فکر میکنم پرسش به نوعی یک نشانه از یک معناست و اون معنا، برخاسته از مدل ذهنی و روش افراد هست. در واقع نکته اینه که پیش از پرسش چه فرآیندی صورت میگیره که به زبانِ پرسش ترجمه میشه؟
و فرد واقعا پشت یک پرسش روند و فرآیندی داره یا صرفا یک پرسش لحظهای هست؟
اما نکتهی قابل توجه این هست که به صورت کلی نمیشه بگیم پرسش شهودی پرسشی ضعیف و نادرست هست و پرسش منطقی پرسشی قوی و درست.
یک نفر ممکنه فقط یک ساختار پرسشی رو رعایت کنه بی که پشتش واقعا نکتهی خاصی باشه.
به صورت فراگیر ابهام و حیرت پایهی پرسش هست. حالا اینکه اون پرسش منطقی هست یا شهودی تعیینگر درستی و نادرستی پرسش نیست. کما اینکه پرسش درست و نادرست یعنی چی؟
البته منظور شما از شهودی چیه آقای سیفی عزیز؟
گفتید پرسشهایی که از جنس جرقهزنی ناخودآگاه هست. ممکنه این پرسشها، پرسشهای ایدهپردازانه یا اکتشافی یا حتی پرسشهای زیقی باشند.
ممکن هم هست که یکی با ساختار منطقی پرسش بپرسه اما پرسش به دردنخوری باشه.
در واقع مسئله اینه که پرسش اگر واقعا به پرسش یعنی به پاسخپذیری نزدیک نباشه، میتونیم بگیم پرسش اشتباهی میتونه باشه.
مثلا فرض کنید با ساختار منطقی پرسش میپرسید و پرسشتون اینه: «آیا گل فرش است؟»
این پرسش شاید ساختار پرسش منطقی رو داشته باشه اما پرسشه واقعا؟
پرسش شهودی هم ممکنه دریوری باشه اما غلط نه لزوما. در واقع غلط دربارهی چیزی که البته فکر کنم شما اسمش رو پرسش شهودی گذاشته باشید، میتونه بیشتر غلطانداز باشه. نه اینکه لزوما غلط باشه. 🌻
الهه جان این اندازه کاویدن در چرایی و چیستی پرسش، ستودنیست. دو گزارهی منطقی و تاییدپذیر در مورد چرایی و چیستی پرسش را بارها رونویسی کردم تا درکشان کنم. ممنون از جستار خاندنی و مفیدی که نوشتی.
خوندنش خیلی سودمند بود. 😍 یک بار دیگه چیزهایی که از وبیکارها یاد گرفتم برام مرور شد.
و درمورد اون سوالی که ولم نمیکنه… 😂😭
(برای پرسشهای ساختاری بهتر، به پاسخ حداقلی پرسشهای فرمی نیازمندیم؟) نقل قولها و منابع دربارهی «چیستی پرسش» خیلی بهم کمک کرد. ❤️
(اصلا بهتره همینجا این رو اصلاح کنم و به جای «بهتر»از «صحیح» استفاده کنم.)
میتونم منشأ این پرسش رو دستیابی به «پرسش صحیح» در نظر بگیرم تا اینطوری بتونه وارد مسیر «شناخت» بشه. البته اینم یادم هست که هنوز تو وبیکارها دربارهی «پاسخ» صحبت نشده. 😄
ولی اینم از ذهنم میگذره که احتمالا خیلیییی از مسائلم رو با پرسش صحیح بیان نمیکنم. ⚰️ 🪦