پرسش مذهب من است

البته به بازارگرمی می‌زند این جمله. اما پرسش به بازارگرمی محتاجست اصلا؟

غلت زدم این‌ور و غلت زدم آن‌ور و غلت نزدم این‌ور و غلت نزدم آن‌ور. نخیر. نشد. خوابم نبرد. خوره بود و یا لولوخورخوره بود؟ نمی‌دانم. داشت می‌خوردم فقط.

ترسی دلم را می‌شست. دل‌شوره‌ای.

از ظهر افتاد به جانم. ولی افتاد مشکل‌ها. مشکل افتاد و دستش را گرفتم که زمین‌گیر نماند. می‌گویم «مشکل» چون ابهامات و چندشاخگی و ناپیدایی روابط حسی و ادارکی میان بخش‌های مختلفش باعث می‌شد اصلا نبینم با چه چیزی طرف هستم؟

سرشار از «نکند فلان…» بودم و افتاده بودم به تراش‌کاری دلیل و صاف‌کاری دهhن عواطفی گنگ.

چراغ را روشن کردم و نشستم به آزادنویسی. البته نه آزادنویسیِ فقط برون‌ریزانه. آزادنویسیِ پرسش‌گرانه.

مسئله‌ای آزرده بودم از ظهر. پرسیدم. اولش پرسش‌های «نه‌و‌بله‌ای» و بعدترش پرسش‌های «اله‌و‌بِله‌ای» که «اصلا چرا باید فلان…؟» پرسیدم.

کار به ده دقیقه نکشید. پرسیدم:

«اگر گمان می‌کنی که فلان نتیجه حاصل فلان رفتار است، چه چیزی باعث ایجاد این ایده شده است؟»

این جنس پرسش‌ها را اسم‌شان را می‌گذارم پرسش‌های «راست‌و‌حسینی‌اش را بگو و خلاص.» پرسش‌های روبه‌‌روساز. پرسش‌های مواجهه‌گر. پرسش‌های شناختی. پرسش‌های «آخر به دستی ملخک.»

ملخک افتاد به تور پرسشی که فرآیند اساسی «یه مشکلی وجود داره» را زاییده بود.

 

پرسشی با این محتوا:

«حالا که مشکل اصلی این‌ها نبود، پس چه بود؟»

پرسش‌های آینه‌ای. نام این مدل‌پرسش‌ها را می‌گویم. که دیگر صرفا مواجهه نیستند. بازتابند. نورند که پرسش‌های شناختی را به ریشه می‌کشانند. می‌رسانند.

مشکل، توی ریشه‌ است که به مسئله می‌رسد. دیدن ریشه‌های زیر خاک است که ابهام درخت را می‌برد. یا بهتر بگویم: «تغییر می‌دهد.»

بدون شفافیت، ماییم و ابهام مشکل.

مشکل که به مسئله رسید، به ریشه که رسید، دیدم کرمِ «تعارض»ی آن کنج لانه کرده بود و ریشه می‌جوید و دردش را شاخه می‌کشید و ترکیبی ساخته بود از غم و حرص و ترس.

مسئله، رسید به رنجِ ساختار. تعارضِ ضدساختار و ساختارگرا.

بهترش را بگویم. همان «هم خر را می‌خواستم و هم خرما را و هم خدا را.» عیبش این نبودها البته. عیبش این بود که چنین خواسته‌ی بزرگی را از ساختاری کوچک می‌خواستم که توانِ تأثیر داشت و من دنبال دستیابیِ به این تأثیر بودم.

تمرکزی سنگین که همه‌ی راه‌ها را به آن خرده‌ساختار می‌رساند. مسئله همین بود. همین.

البته این مسئله هم مهم نبود. یعنی بود. اما نه این‌جا.

این‌همه دستتان را گرفتم و کشان‌کشان‌تان کردم که از پرسش بگویم برای‌تان. از پرسش.

که یک‌بار دیگر ایمان آوردم به پرسش‌گری که مدام‌تمرینی پرسش اگر نکرده بودم، الگویی که سال‌ها تکرار می‌شد، در نمی‌دانم چندمین تکرارش، نیم‌ساعته به ریشه نمی‌رسید.

که به جای توجیه‌گری و پاسخ‌وری، از توان «عیب‌یابی» پرسش اگر استفاده کنیم، امکان ایجاد محیطی امن برای تماشای واقعی مشکل و مسئله را فراهم کرده‌ایم.

عیب‌یابی هم شاید کلمه‌ی مناسبی نباشد. شاید «پرسش‌های ارزیاب» تعبیر مناسب‌تری باشد.

مسئله را پرسش‌های ارزیابانه، پیش می‌برد.

پرسش‌هایی که میل و خواسته و تطابق و تعارض و ارزش‌ها و باورها و نیازها را یک‌جا با هم دارد.

پرسش، شاید مذهبم نباشد اما زبانم است.

پرسش زبانم است و زبان، پرسشم است.

از زبان می‌پرسم. از زبان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *