کجای راهو اشتباه رفتم؟

از چپ. از راست. از بالا. از پایین. نمی‌دانم. درستی‌اش و راست‌وریستی‌اش را نمی‌دانم. فرم‌های تازه و کمتر نوشته را می‌گویم.
خلاف‌‌آمد عادت، کاری کردن سخت می‌نماید. معمولا یا عالی از آب درمی‌آید یا ترکاری محض.
دست‌و‌پایم را گاهی گم می‌کنم و گاهی «شیره‌شیره» می‌روم توی کارش(شیره نه، آن شیره، شیر هست).

دست‌و‌پایم را گم می‌کنم و دوردورها پیدای‌شان می‌کنم. انگار هر «جدیدی» مسابقه‌ی پرتاب دست‌و‌پاست با دورهای زیاد به دورها. مسابقه‌ی «کی زودتر دست‌وپاشو پیدا می‌کنه؟»
آن‌که یابش بیش، شیرش بیش‌تر
وآن‌که یابش هیچ، شیرش کی… چیز. درس اخلاقی و این «صوبتا.»

بابا انداخت توی نوار مرزی. کودک بودم. بابا دست دراز کرد و زن‌و‌مردهایی که توی شالیزار آن‌سوی فنس و سیم‌های خاردار کشت‌و‌کار می‌کردند را نشان‌مان داد و گفت:
«اون‌جا آذربایجانه. یه کشور دیگه.»
با ذوق نگاه می‌کردم که آدم‌های کشورهای دیگر چه شکلی‌اند؟ مو نمی‌زند با همان اهالی شمالیِ کشاورز. انسان بودند. دو دست و دو پا.
نگاهم را گرفتم به فنس‌ها. بابا گفت به این‌ها می‌گویند مرز.
مرز.

مرز چه بود؟ مرز نه ایران بود و نه آذربایجان بود. مرز، چیزی دیگر بود با تن‌و‌بدن فلزی به نام فنس و سیم‌خاردار. ضخامت این مرز کم بود. اما مرزها همین‌قدر نازکند؟

چه شد که رفتم نوار مرزی و پای مرز را کشیدم به یادداشت خدایا؟ شاید از این‌جا. از نوشتن. از فرم.
دوست دارم. تمرین فرم‌های جدید را. دیدن‌های جدید را. زوایای جدید را. فرم را. نوشتم: «دوربین را کجا می‌کاری و چه می‌بینی؟»

هربار که از امن‌گاه «جستارنویسی» به عنوان توان نویسندگی‌ام فاصله می‌گیرم، می‌ترسم. اوایل چنین نبودم. چرا؟ چون اوایل خام. ناپخته. جُستن‌کار. تجربانی کم‌هدف.
وقت و توان که می‌گذاری اما، سخت می‌شود. قوت می‌چشی توی کاری و چهارچنگولی می‌چسبی‌اش و دلت نمی‌کشد به کشیدن کونت به دیگر زمین و سرزمین‌ها.
انگارکی مادری شوی که خون دل‌ها خورده که بارش را به زمین‌کاشته‌ و ‌گذاشته. مادرانگی‌ات نمی‌گذارد به دیگرها بپردازی.

شاید از پارسال، وقت تجربانِ هر نوفرمی، هول‌ریزه‌ای می‌افتد به جانم که حالا که جاپا سفت کرده‌ام توی فلان فرم، بیندازم خودم را به دردسر؟ که چه احمقانه پرسشی. نویسنده مگر می‌هراسد از فرم و زیستن و آموختن و تجربه؟
نویسنده را نمی‌دانم. من اما درنگم می‌آید. سنجه‌هایی جاخوش‌ کرده‌اند حالا تویم که احتیاط می‌کنم و گاماس‌گاماس گام برمی‌دارم.

چرا؟
مرز. توی مرزم حالا. مرزها آن‌قدر هم باریک نیستند. گاهی بزرگ‌ترند از این‌ور و آن‌ورشان حتی.
توی مرزها سرد است. لرز است. توی مرز احتیاط نه مستحب موکد که واجب و لازم است. چون مرزها نه اینند و آن. چیزی دیگرند. چیزی سوم.

پایم به مرز که باز می‌گردد هربار می‌پرسم:
«کجای راهو اشتباه رفتم؟»
قاطی میوه‌ها من را هم حساب کنید. «نِو-ویس-سن-نده» نویسنده‌ها توی مرز فرم‌ها بارها می‌پرسند این پرسش را. «کجای راهو اشتباه رفتم؟»
انگار توقع قطب‌نما داشته باشی از این پرسش که راه نشانت دهد که صحیح‌و‌سلامت برسی آن‌طرف مرز.
که تیرِ نتوانستن، نرود توی کونت و ریق قلم را سر بکشی.

توی مرزم الان. مرز فرم‌ها.
ایستاده‌ام وسط میدانی با دروازه‌هایی قفل‌زده که کلید‌شان هم‌آمیزی کلید‌هاست.
مرزهای نویسندگی شبیه فنس‌های شمال نبود. ضخیمند اما جانفسی می‌دهند به نویسنده که رهایی از فرم را هم بیازماید و کلید را بسازد و نه که بیابد.

«کجای راهو اشتباه رفتم؟»
گمان نکنم اشتباه باشد. فقط کوچ است. مهاجرتست میان فرم‌ها. هیچ معلوم نیست اگر بازگردم به سرزمین جستار، نبینم که پیش‌تر هرآن‌چه نوشته‌ام تنها لایق شیفت-دیلیت است.
مرز اشتباه نیست. مرز فقط جاییست دیگر. مرز، نه این است و نه آن است. دیگرجاست. سوم‌جاست و من حالا؟ همان‌جا. توی مرزها.

شما مرزهای نوشتن را زیسته‌اید؟
مرزهای نوشتن برای شما چه شکلی‌اند؟

مطالعه در کانال تلگرامم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *