خبری نیست که نیست | گزارش روزانه

ساعت ده و خرده‌ای پریدم. دیدم ساعت نگذاشته‌ام برای یازده. ساعت را کوک کردم. روی چند؟ آفرین. روی ده. توی خواب و بلبشو و کشمکش بودم(فکر کنم وسط تعقیب‌و‌گریز) از خودم پرسیدم: «اگر ساعت ده و خرده‌ای بیدار شدی و باید یازده بیدار می‌شدی و ساعت رو روی ده کوک کردی تا یازده بیدار شوی، کجای راهو اشتباه رفتی؟»

از خواب پریدم دوباره. ساعت کوکیدم روی یازده. این‌بار. تخت‌خیال خوابیدم و یازده‌ و بیست با ویبره‌‌ی گوشی پریدم. پس آلارم ساعت یازده چه شد؟ بعدا کاشف به عمل آمد که ای دل غافل، صدای آلارم را به قدری کم کرده بودم که حتی اگر بیدار بودم نمی‌فهمیدم. چه برسد توی آب خوابِ چسبناک صبحِ مایل‌ به ظهر.

القصه. دوستم بیدارم کرد. از چهل دقیقه فعالیت، بیست‌دقیقه‌اش توی کما بودم تا ویندوزم بالا بیاید و قصه‌ی زندگیم یادم. گپکی و بعدش نخودنخود، هرکه رود خانه‌ی خود. نشستم با مامانم مشورت کردم و مامان هم پیش‌نهادی داد و جستجویی کردم و هیچ.

کماکان به ارتباط می‌اندیشم. منظورم فقط ارتباطات آدمی نیست. ربط چیزها به هم.

سه‌تا از درس‌نامه‌های متمم را انداختم بالا. امروز شوق‌شوقانه داشتم که باز هم فاز جدیدی از سفر وبیکارهای معماری تفکر امروز می‌آغازد. آن قضیه‌ی «از‌شمبه» که می‌دانید، آره همان. توی وبیکارها همیشه از‌شنبه‌ها فاز جدیدی را می‌آغازیم.

رسیدیم به پرسش از دیدگاه. چقدر دوست دارم این موضوع را. سرچشمه‌ی اختلافات آدمی. دیدگاه. و نکته‌ی جالبش این‌که ما شاید حتی مسیرِ استدلال و درک و فهم و بینش‌مان را بتوانیم بگوییم ولی بیان دیدگاه خیلی سخت است. دیدگاه یعنی دیدن زمان‌و‌مکان(های)ی که بر آن‌ها ایستاده‌ام و میدانِ دیدم را دید می‌زنم.

از کلمه‌ی دیدگاه خوشم می‌آید. گریزی زدیم به معماری امشب. برای این‌که درک کنیم دیدگاه مسیر نیست، بلکه نقطه است، دست‌به‌دامان موضوع «ایوان» و «نظرگاه» توی معماری شدم.

حالا قرار کردیم یکی-دو‌هفته‌ای ببینیم ما از چه «گاه»ی به مسائل و جهان نگاه می‌کنیم.

واسه‌ی سرزبان پست نوشتم. سرانجام ببینم نوشتن هم به نظم سرزبان دارد درمی‌آید یا نه؟ اسم یادداشت را گذاشتم: «در ستایش و پردازش «دیدگاه»» از این عناوین(بر وزن تمارین) «در ستایش» خوشم می‌آید. انگار آدم را توی رودربایستی می‌گذارد که ظرافت‌ها را بنگرد.

آهان باز ظهر را یادم رفت که. وزیرِ وبالای نیرو انگار گفته بوده که قطعی برق تامام رفته. البته همین‌که این را خواندم که مطمئن هم نیستم چنین چیزی گفته باشد بیش‌تر به نظرم آمد که خیر، باز قطع برق داریم.

قرار کردم که از هفته‌ی بعد وبیکارها برگردد ساعت 16. من توی آن ساعت سرزبان‌ترم و برایم مناسب‌تر. و حدس بزنید چی؟ بله. ساعت چهار برق رفت تا شش دوباره. من هم که آلرژی دست از سرم برنداشته-و حالا که آلرژی تابستانه مأموریتش تمام شده، شیفتش را تحویل داده به آلرژی پاییزه- فکر کنم زیادی از آن شربته خوردم و چنان به خوابم انداخت که با چشمان باز خواب می‌دیدم. غش کردم. بیدار شدم تندوتند دوشم را گرفتم و پریدم توی وبیکار.

به کوثر محمودآبادی گفتم: «خانم کوثرآبادی.» کاملا اتفاقی. بعدش مکثی کردم و پیش خودم گفتم: «خب اگر خانم کوثر آبادیست و اسم کوچکش محمود پس چرا گفتم خانم؟» دوباره شد قضیه‌ی خوابم و ساعت ده و یازدهی که صبح کوک کردم. یعنی پوینت اصلی قضیه که چرا گفتم کوثرآبادی تبدیل شد به این‌که چرا اگر اسمش محمود است گفتم خانم؟ حالم خوب است؟ بعدش خواستم خاطره‌ی جابه‌جایی اسم یکی از استاد‌های قدیمیَم را تعریف کنم که حرف‌توی‌حرف شد و یادم رفت و در گفتگوی آخر شب با دوستانم یادم آمد.

متوجه شدم اکثر بچه‌ها روحیات‌شان نکشیده به تماشای «بو می‌ترسد.» آن‌دفعه هم که پروانه را با «میدسامر» تراماتایز کردم. یا من زیادی به تماشای بی‌رحمانه‌ی آدم عادت دارم یا دوستانم خیلی حبه‌نباتند. حالا خوب شد «موروثی» آری آستر را معرفی نکردم. وگرنه…

این‌بار گفتم «پنجره‌ی مخفی» را ببینند. داستان نویسنده‌ای که پس از خیانت همسرش ازش جدا شده و حالا وسط این هیری‌ویری یک بابایی از ناکجا آمده و ادعا می‌کند قهرمان داستان، داستانش را دزدیده و به اسم خودش چاپ کرده.

به پایان فیلم نقدهایی وارد کردند که چرا پایانش غیرقابل پیش‌بینی نبود؟ اما من برعکس فکر می‌کنم. وقتی قهرمان می‌گوید: «فقط پایانه که مهمه و این یه پایان عالیه.» اتفاقا مسئله این است که این پایان کثافت است. بدتر این‌که فیلم را به جای موضوع مسئولیت و کینه و انتقام در حد «اختلال شخصیت» کاهش می‌دهند بعضی‌ها. بگذریم. ولی فیلمی‌ست که یک‌بار حداقل ارزش دیدن دارد. شاه‌کاری در کار نیست ولی جریانی، چرا.

صوت و درس‌برگ وبیکار را بارگذاری کردم و الان یادم آمد باله‌ی فندق‌شکن را برای سرزبان‌آبادی‌ها نگذاشته‌ام.

فن کامپیوترم سوخته و مدام صدایی مثل بیتِ موسیقی متن فیلم‌های ترسناک می‌دهد. امروز از خودم پرسیدم: «من فیلم‌های ترسناک زیادی دیده‌ام؟» عجیب است ولی بلی.

امشب نویسنده‌ساز ساعت 9 بود. اوس‌کلانتری گفتند پرسش‌و‌پاسخ هم داریم ولی نمی‌دانم چی شد تمرین داستان‌نویسی که تامام رفت، استادم هم تامام رفت. آن‌جای وبینار را دوست داشتم که به حل مسئله و زبانِ منطق اشاره شد. یاد کتاب داستان‌اندیشی افتادم. یاد حرف کسی هم افتادم که می‌گفت: «من اصلا هم دوست ندارم منطقی باشم.»

اتفاقا چقدر دلم می‌خواست جمعه توی نویسنده‌ساز از این‌که خیلی‌ها منطق را اشتباه می‌گیرند با خشکی و بی‌رحمی بگویم.

بعد از وبینار روزم را مرور کردم برای پست‌نویسی. چیزی در من آرام شده و سفرِ نوشتنم را طولانی کرده. کاش خیلی طولانی باشد این سفر. چندوقتیست یا شاید چندماهیست که دارم فرمِ روایت‌گری روز را تمرین می‌کنم. دلم برای فرم جستاری تنگ شده اما این بخش سفر هم لذت دارد. مسیر بعدی که انتخاب می‌کنم توی یادداشت‌نویسی چیست؟ راستی پستی پیدا کردم توی تردیدار که فهرستکی بود از کتاب‌هایی به فرم یادداشت. می‌روم توی کارشان.

پستم را نوشتم و پستیدم و پریدم تو گفت‌و‌جو(به قول الهه‌نصیرالملک) و گپ‌گپانه و بای‌بای ما رفتیم و بعدش نشستم توی مشتی فیلم سرک کشیدم و هنوز خوابم نبرده و باید یازده ظهر بیدار شوم.

الان هم می‌روم آزادنویسی کنم و این صحبت‌ها. امروز خیلی خبری نبود. چیز زیادی برای گفتن نداشتم.

از دیشب آن آهنگ هوش‌مصنوعی‌سازی که شنیدم هم مدام توی دهانم غرغره می‌شود: «خاک تو سرت کثافت/ حمال بی‌لیاقت/ ای عوضی شیطون‌صفت/ تفّ توی قیافه‌ات» سی خُم متأسفوم. حالا ژالبی قضیه این بود که من فکر کردم قضیه خیلی فان و تفریحی بوده. تو نگو زیر پست این آهنگ توی اینستا، دعوا به پا بود.

آ-یّه.

زد زیاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *