تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزایندهی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسشگری و اکتشفا و کنجکاوی فراموششدهی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است.
در وبینارهای روزانهی سرزبان با هم این تمرین را انجام میدهیم و قلکی از پرسشهای ارزشمند جمعآوری میکنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصتهای زندگی، راهنمایان و قدمهای کوچک ما واقع شوند.
این صفحه قرارگاه همرسانی روزانهی تکپرسشی از تمرین مثلثوالمان و کاوش آن با دوستان و همراهانمان است تا بتوانیم از توان پرسشگری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم.
پرسشها را در بخش کامنتها بنویسیم.
621 پاسخ
چرا امروز صبح با یادآوری اینکه شنبهاست و یک هفتهی کامل در پیش است، اینقدر حس بیحالی و ناامیدی بهم دست داد؟
چرا جدیدا رفتن به کلاس یوگا به جای آرامش برای حس بد داره؟
چرا اینقدر حرص خوردم از دست شرایط؟
حجم زیادی از اوضاع و حتی شلوغیِ ذهنم، تقصیر تنبلی خودمه و نمیدونم چجوری همه چی رو مدیریت کنم! چیکار کنم؟
پاسخ روزم: اتاقم رو مرتب کنم.
امروز کجا به خودم دروغ گفتم؟
چرا شنیدن جملهی “احساس خوبی بهت ندارم” از فقط “یک” آدم مرا اینقدر ترسانده؟
چه ارتباطی بین علائم متناوب بدنم وجود دارد؟
چه روتین کوچکی را میتوانم به نوشتن اضافه کنم؟
چگونه تاثیر معماری خانه بر کیفیت خوابم را تعدیل کنم؟
واقعا جمعهها دلگیرند؟
چرا تمام هفته منتظر تنها روز کاملا آزادم هستم تا عقبماندگیهای هفته را جبران کنم و بعد کل روز را با حال بد و دلگرفتگی میگذرانم؟
حالِ بدِ روزهای جمعه تلقین است یا واقعیت؟
نیاز به استراحت دارم؟
چرا کسلم؟
چرا چندان حوصلهی گفتگو ندارم این روزها؟
چرا خودم را خیلی درگیر مشکلات بقیه میکنم؟
چرا تصمیمات بقیه برایم مهم است؟
مگر من خودم در تصمیمگیری عملکرد خوبی داشتهام که فکر میکنم میتوانم به بقیه کمک کنم؟
چرا حتی وقتی مسئلهای برای فکر نیست ذهنم برای خودش دراما میسازد؟
روز بیستم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. چگونه شور و اشتیاقی که درونم دارم به زیباترین شکل زندگیاش کنم؟
۲. شور و اشتیاقی که درونم دارم را با چه کسانی سهیم شود که رابطهای زیبا شکل بگیرد یا رابطهی پیشینمان زیباتر شود؟
۳. چگونه از شور و اشتیاقی که درونم دارم برای زیباتر کردن محیطم و هماهنگ کردن محیطم با هستیام بهرهمند شوم؟
۴. چگونه از شور و اشتیاق زیبایی که درونم دارم محافظت کنم؟
شعر فاطمه دوگوهرانی عزیزم امشب عجیب در سرم است.با یک پرسش آغاز میشود.
«شوری به دل داری تو هم؟ شوقی مدام و دم به دم ؟…»
چرا عادت دارم در ساعتهای ابتدایی بیدار شدن مثلثوال بنویسم؟
به چه علت و چگونه با در معرض خطر مرگ قراررگرفتن توانستم کمی منطقی فک کنم و در برنامهی امروزم درس خاندن را قرار دهم؟ چرا در این مدت امتحان نکردم که آیل واقعن درس آزارم میدهد یا خیر؟ برای چی معمولن با مشکل جسمانی حادی خصوصن کمبود اکسیژن بهتر میتوانم فکر کنم؟ واقعن بهتر فکر میکنم یا مغزم از ایستایی در میآید و راهکاری هر چند غلط میدهد؟ جواب اسن دست سوالات بیشتر بیولوژیکی است یا روانشناسی؟
چرا دیروز واکنشم به خطر مرگ با سایر موارد فرق میکرد؟
چرا نمیتوانم مغزم را سر و سامان بدهم؟
چرا الان پریشون تر از همیشهام؟ پریشون تر از همیشه؟ مگه همیشه این نبودم؟
چرا هیچ تغییری نمیکنم؟
چرا یه روند را گرفتهام و همینطور پیش میبرمش؟
تغییر چگونه رخ میدهد؟ از کجا میآید؟ به کجا میرود؟ جایی دارد برای ماندن که از آنجا بیاید؟ وقتی آمد باز برمیگردد به همانجا؟
چرا ظهر با دوتا تخممرغ سیر شدم ولی امشب با همون دوتا کیر شدم؟
یعنی کیفیت تخممرغا با هم فرق داشت؟
چرا با اینکه روزم خعلی شلوغ بوده خوابم نمیبره؟
چطوری میتونم مرز دقیقتری بکشم بین خودمو آدمای سیریش؟
آیا روشم زیادی ملاطفتیه؟ هارشترش کنم؟
یعنی ممکنه از ترس از دست دادن همکاری، دارم کون اضافه میدم؟
درد الان معدهام داره چه تاثیری روی مثلثسوالم میزاره?
گشنمه یا کرم دارم؟
چرا اثر دیگران رویم زیاد است؟
واکنشها، حرفهای نسنجیده و بیخودشان!
چرا حتی به درد دیگران زیادی واکنش نشان میدهم؟
سوپروومنی چیزی هستم مگر؟
من اصلا ناجی خودم هستم که بخواهم به کسی دیگر هم کمک کنم؟
چگونه در وبینارها نه مثل لال باشم و نه نسنجیده حرف نزنم؟ سنجیده حرف زدن یعنی چه؟
راست میگفت که فلانی استخاره کرده برای هنرستان یا میخاست از طریق خدا دهنم را ببندد؟ خدا چه شری در هنرستان دیده؟ چگونه بفهمم حقیقت چیست؟ اگر میرفتم هنرستان وضعم همین بود؟ آیا باز درس نمیخاندم؟ آیا باز اینقدر شیفتهی هالهی والهی هنر بودم؟
اگر صادق هدایت در یکی از وبینارهای اوستا شرکت میکرد چه واکنشی داشت؟ میگفت مردتیکه هول را نیگا همش از جلال سوزان روشن حرف میزند؟ یا میکفت به به بلخره یکی نه ما را پرستید و نه فحش خار مادر داد؟ آیا زن رویایی هدایت بین دختران و زنان مدرسهی نویسندگی یافت می شود؟ آیا هدایت در نگاه اول فکر نمیکرد اوستا یکی از رجالههایی است که در بوف کور وصفیده؟ واکنش هدایت به این دست از سوالات بیمایهی من چیست؟ آیا این سوالات را باید در محیط دستهبندی کنم یا چون فکر و خیالهای من هستند باید در من باشند؟ واکنش هدایت چه بود اگر میفهمیدی دختری شانزده ساله زمانی رویش کراش داشته و قصد ازدواج با او را داشته؟
چگونه میتوان اصل موضوعهی دیگران و پرسش بنیادین آنها را از طریق رفتار و گفتار و کردارشان فهمید؟ آیا اصلن شدنی است؟
علت فرارم از نوشتن چیست؟
چرا با اینکه میدانم بعدش غالبا سبکی و آرامش است، ولی مدام از انجامش طفره میروم؟
این حجم از اضطراب امروزم، با توجه به چند اتفاق اضطرابزای کوچک طبیعی بود؟
مثلثسوال چه کارکردی برام داره؟
چرا کیکم هر دفه یه چیزیش میشه؟ من سختگیرم؟
چرا دیگه تمایلی به تلگرام ندارم؟ واقعن چی شد که حالم از اینستا به هم میخوره؟ مگه میشه نویسنده خودش نفهمه که نوشتهاش چه حفرههایی داره؟ چی میشه یه دفعه جوشهای صورتم بیرون میریزن؟ حواسم به چه چیزی نیست که نمیتونم جوشهام رو کنترل کنم؟ چرا اینقدر زنداییم رو توی خواب میبینم؟ چه رنجی توی مرگش هست که من هنوز دارم میبرمش؟
چگونه روحیهی جستجوگر داشته باشم؟ قبلن ببشتر جستجوگر نبودم؟
آیا ترحم فقط یعنی دلسوزی و شفقت بیش از حد؟
چرا با وجود گزارهی منطقی الهه و تا حدی قبول داشتنش مرز برایم مفهوم گنگی است؟ شوفاژ نه دریا است و نه همبرگر اما آیا مرز دریا و همبرگر است؟ هر چیزی مرز دارد؟ آیا اینکه یه سری حرفها را در مورد خودم راحت میگویم آن هم در محیطی نه چندان صمیمی یعنی بیمرزم؟ مرز و حریم شخصی چه فرقهایی دارند و در کجاها با هم همپوشانی دارند؟
چرا تعریفاتم غالبن شخصیسازی شده است؟ چگونه چنین نباشم؟ چرا مسئلهی منیت در همه چیزم برابم بیاهمیت شده؟
برای چی فقط پرسنده.ام؟ چگونه حتا برای اندکی بکوشم برای یافتن جواب؟
چرا وقتهایی که مدارس به هر دلیلی مجازی میشود ملولتر و کسلتر میشوم؟ آیا به خاطر همین ملولیت، درس خاندن برایم سخت میشود؟
کسی که در برابر ملال به شدت بیتفاوت میشود آیا حوصله و علاقهای دارد تا راهی یا دایخی برای ملالش بیابد؟ چگونه؟ آیا با این گزاره که ملالی ببشتر از جنس بیتفاوت مانع تلاش برای پاسخگویی میگردد در واقع فریب و بهانهی مغزم نیست تا تنبلی خودش را بیندازد گردن کسی دیگر و پاسخی نیابد؟
حقیقت دقیقن چه آلتی است؟ چه ویپینی باید برای فیلتر ذهن دانلود کرد؟ از کجا؟ اصن وجود دارد؟ آیا انسان میتواند به حقیقت دست یابد؟ چه نوعی از حقیقت نسبی یا مطلق؟ وقتی همه چیز برداشتهای ذهنی است و نه حقیقت به چه چیز باید باور کرد؟ بر چه اساسی؟ آیا تنها حرفهای الهه باعث شده بعد از دو سه سال به این جور سوالات نسبت به حقیقت بازگردم؟ چرا و چگونه کارهایم غالبن بر اساس سوخت اشتیاق است؟ چگونه چنین نباشم؟
به چه علت تازگیها ملولتر شدهام و نفرتم از اساس زندگی بیشتر؟ آیا اساس کلمهی مناسبی برای مفهوم در ذهنم هست؟ کلمهی مناسب چیست؟ آیا به آن مفهوم نمیگچیند زندگی خالی بدون هیچ کلمهی دیگری؟
یعنی چه همه چیز انرژی است؟
انرژی چیست؟
تعریفی که میگوید همه چیز انرژی است چیست؟
انرژی همان نگرش + است؟
اینکه اگر انرژیات میزان باشد به خواستههایت میرسی یعنی چه؟
پول هم انرژی است؟
اگر انرژی است چگونه میتوانم آن را به زندگیام فرا بخوانم؟
99% چیزها به پول وابستهاند؟
چگونه میتوانم به درامد برسم؟
کسی که میتواند هزارتومن دربیاورد میتواند هزارها تومن دربیاورد؟
چرا برایم صدق نمیکند؟
چطور همه چیز یک چیز است؟
من توانستم از حکیمرابط بدبدن پول بسازم یعنی میتوانم دوباره پول بسازم؟
پول کجاست؟
برای چی چند ماهی یکی از پاسخهایم به ملال ارتباط است؟
چگونه و چرا وقتی مدت طولانی نسبت به کاری ملول باشم دیگر نمیتوانم آن کار را انجام بدهم؟
چه چیزی/هایی مرا چنین نسبت به اساس زندگی منفور کرده؟ به خاطر ملال ببش از حد نسبت به زندگی؟ آیا خود به این نفرت دامن نمیزنم؟ با این نفرتم چه کنم؟
چی میشه که عصرها میرم توی کما؟
آیا بهتره رهاش کنم یا سعی کنم کارآمدی را افزایش بدم؟
چطوری مسئولیتپذیری بچههام را تقویت کنم؟
چه ریزاقداماتی میتونم انجام بدم؟
چرا کسی به تنگی کوچه و سختی رفتوآمد توجه نکرده؟
همسایهی روبرویی ما کیه؟ بجههاس کجان؟چرا اینقدر مهجوره؟ چرا هیچجا نامونشانی ازش نیست؟ اصلا زمینی هستن؟ بچههاش کجان؟ ابن سوال خیلی بازم بود
چطور م فرایندها را ببینم؟
اگر فرایند را ببینم بهتر مراقبت میکنم؟
چرا وقتی پسرش را به من سپرد از من خواست مراقبش باشم این مراقبت را درک نکردم؟
چطور میتوان تاوان نداد؟
چطور میتوانم از آسیب تاوان بکاهم؟
چرا هر بار که یادش میفتم لعنتش میکنم؟
چرا بعد از لعنت کردنش سریع میگویم خدایا پناهش باش؟
چرا بعد از چند سال لعنتش میکنم؟
چه بر من گذشته که چنین تغییری کردهام؟
چرا هر روز به یادش هستم؟
به یاد او هستم یا خودم؟
من در او جا ماندهام؟
میشود جدا کنم خودم را از او؟
چرا فکر میکنم او مانند من درگیر نیست؟
فکر من میتواند بخشی از پازل حقیقت باشد؟
آیا میتوان از وحشت زندگی به مرگ پناه برد؟
آیا میتوان اصلا به مرگ پناه برد؟
آیا میتوان به مرگ پناه برد بدون اینکه خود را کشت؟
آیا خودکشی یکی از امکانهای همواره پیش روی انسان نیست؟
چرا تاکنون خودکشی نکردهام؟
چرا با اینکه آخر زندگی مرگ است، باز خودکشی تقبیح میشود؟
آیا هر نوع خودکشی بد است؟
آیا کلمه خودکشی بار منفی ندارد؟
بهتر نیست به جای “خودکشی” از “مرگ خودخواسته” استفاده کنم؟
اگر این شد مرگ خودخواسته، دیگر گونه مردنها را که خواسته؟ خدا؟ طبیعت؟
آنکه ما را به این جهان آورده (اگر بپذیریم کسی ما را آورده!) هدفش چه بوده؟ رنج بکشیم و بمیریم؟ چرا اصلا فکر میکنم باید هدفی در کار بوده باشد؟
چرا صبحهایم عملا بیاستفاده است؟
چرا بازدهیام در صبح کم و در شب زیاد است؟
چرا هر چهقدر هم که زود بیدار شوم باز بیشارین اتلاف وقت و کمترین کار انجام شدهام مربوط به صبحهاست؟
من به بیش از 8 ساعت خواب نیاز دارم؟
صبح کنکور، دمنوش خوردن خوبه؟ 🥸
روزهایی که بیشتر درس میخانم توجهم به محیط کمتر میشود؟
چند درصد از کنکوریها به نتیجهی دلخواهشان میرسند؟ 🥸
مفهوم زمان را درک میکنی؟
زمان مفهومی انتزاعی است؟
آنچه الهه در وبیکار توضیح داد ساده بود یا پیچیده؟
چه اندازه درک کردی؟
چرا توی تاکسی پشت ترافیک کلافه میشوم؟
آن زمان هم مثل انتظار در مطب ملول میشوم؟
چرا ماموران شهرداری در زمان پر تردد عملیات لولهگذاری دارند؟
چرا مسئولان برای وقت و اعصاب مردم اهمیتی قائل نیستند؟
چرا اینترنت وصل نمیشود؟
اصلن وصل میشود؟
پذیرش سوگ یعنی چه؟ یعنی به مفقودی فکر مرد و احساسی ایجاد نشود یا که احساسی ایجاد شود ضعیف و سطحی و گذرا و تاثیر چندانی در حالت روحی ایجاد نکند؟
چه فرآیندهایی باعث شدند که آزادنویسی تمام پروندههای حل شده را به حل نشده تبدیل کند؟ چرا فکر میکردم سوگ هنرستان تمام شده؟ چرا نمیتوانم مثل فلانی که با علاقه نیامده درس بخانم؟ چرا با اینکه هنرستان نرفتن چیزی رایج و عادی است این قدر روم اثر گذاشته؟
چرا سوالهایم را نمینویسم؟
چرا سوال نمیکنم؟
چرا من اینقدر خنگولم؟
چرا همه چی برایم سخت است؟
چرا من اینقدر غر میزنم؟
چرا غر من را وادار میکند که بزنمش؟
این غر چیه که همیش میزنیش؟
چرا من غردا بودم؟ بودم؟ هنوزم هستم؟ چرا من غردایم؟
معلوم است کجا هستم؟
چرا فقط دیدنش، فقط دیدنش به تمام شنیدنها میارزد؟
چرا فقط سکوت هم کافیست؟
چرا بقیهی آدمها را اینچنین نمیبینم؟
کجا هستم؟
آیا اینه بدانم کجا هستم برای بندیدن خودم به جهان کافیست؟
کی کم پرسیدم خب که چی؟
آیا کافیست اگر هر روز بپرسم خب که چی؟
اگر پسرم نتواند مخ بزند چه خاکی بر سرم بر یزم؟
اگر بفهمم پسرم از طرف دخترها ریجکت میشود چه احساسی خواهم داشت؟
چگونه میتوانم به او کمک کنم؟
آیا دردناک است اگر بفهمم دخترها به پسرم محل نمیگذارند؟
از الان چه چیزهایی را باید به پسرم بیاموزم برای ارتباط سالم و سازنده با آدمها؟
یعنی دارم درست یادش میدهم ارتباط را؟
چرا به صفحه سفید زل زدم؟
دنبال چی میگردم برای پرسش؟
چرا تمرین زندگینامه سخته برام؟
چطور میتونم بنویسمش؟
چرا از نوشتنش فرار میکنم؟
چرا از خیلی کارا فرار میکنیم؟
چرا آدما آلزایمر میگیرن؟
چی میشه این اتفاق میفته؟
آلزایمر بیماری خودایمنیه؟
چرا درد پاهام کم نمیشه؟
خستگی چجوری به ملال میرسه؟
دچار ملال شدم؟
اینکه دلم یه جمع گرم خودمونی میخواد که فقط چرندپرند بگیم و بخندیم برای رفع ملاله یا خستگی؟
چرا دلتنگ فرمانده میشم؟
فرمانده هم دلتنگ من میشه؟
آدما با دلتنگیشون چیکار میکنن؟
چرا هیچ احوالی ازش نمیگیرم؟
چرا از صمیمیت میترسم؟
این ترس داره چیو نشون میده؟
چرا وقتی از تیتی و اتفاقاتش گفت مورموره گرفتم؟
چرا نخواستم بشنوم؟
تیتی رو مثل قبل دوست دارم؟
چرا بهش اجازه بودن نمیدم؟
چرا نیستم کنارش؟
دارم چی میشم؟
زن چیه؟
برای چه زنی را بیشتر ارزش قائل ند؟
اگر حواس پنجگانه ما نبود چگونه میتوانستیم متوجه بودن خود باشیم؟
چه چیز(هایی) باعث میشود ما متوجه باشیم که هستیم؟
آیا ما همیشه متوجه بودن خود هستیم؟
آیا گاهی اوقات فراموشمان نمیشود که هستیم؟
آیا میشود بودنمان را فراموش کنیم؟
اگر ما نبودیم چه میشد؟
آیا میشد ما نباشیم یا بودن ما یک ضرورت بوده؟
آیا وقتی میمیریم، نیست میشویم؟
شیفته شدن من نسبت به یک آدم نشاندهندهی چیست ؟
چرا من سریع شیفتهی دیگری میشوم؟
این شیفتگی میتواند منجر چه چیزی.های آسیبزا شود؟
خانم علیزاده امروز که دربارهی زمان حرف میزد اون دوتا پرسش چه بود که گفت زمان و زیست شخصی زمان و؟
چرا مردم به اضافه شدن کرایه ماشین اعتراض میکنند اما به گرانی مرغ، گوشت، برنج و بقیه خوراکیهای ضروری نگاه میکنند و یا میخرند یا میگذرند؟
چرا انتظار دارند رانندهها به قیمت قبل مسافرکشی کنند؟
چرا دلم برای راننده سوخت و کرایه مسافر معترض را حساب کردم؟
مگر من ضامن بیمنطقی دیگران هستم؟
چرا احساس خوبی دارم؟
چرا رضا انقدر غمگین است؟
چرا بیخیال اخبار نمیشود؟
چرا دیزی سید انقدر خوشمزه بود؟
آیا نوشتن تنها کاری است که به من حس پوچی نمیدهد؟
آیا بشر روزی منقرض میشود؟
آیا خورشید روزی خاموش میشود؟
آیا دنیا همیشه هست؟
این جریان و سیلان سیارات و ستارگان تا کی ادامه دارد؟
این زندگی پایانپذیر به چه میارزد؟
آیا زندگی به رنجاش و به مسئولیتاش میارزد؟
من غرغروام؟
اینکه نمیخوام مامان به وسیلهم دست بزنه غر میشه؟
چرا خودم از گفتنش اذیت میشم؟
بیانم بده؟
بیان چقدر در غر زدن تاثیر داره؟
خیلی گیر و غرغروام؟
خب چطور میتونم غر نزنم؟
چطور میتونم به شیوهی موثری غر بزنم؟
غر شیوهی موثر داره؟
چرا همزمان که میدونم با غر زدن دل میرنجونم و عذاب وجدان دارم و میترسم از اینکه بعدن به یاد این روزا بیفتم و سرزنش کنم که چرا اینطور کردم بازم غر میزنم؟
این چندگانگی میخواد چی رو به من بفهمونه؟
هدف آشکارم اینه متوجه باشن که وسیلههام برام مهمن؟
هدف اشکارم حفظ حریمه؟
حریم اشکاره؟
چرا امروز که وسیلهمو دیدم اون حسی که تو غرام ازش میگم رو نداشتم؟
حس تعلق به اون وسیله ندارم؟
چرا این حسو دارم؟
پس برا چی انقدر دادوقال میکنم؟
حس تعلق چطور شکل میگیره؟
چطور میشه به وسیلهای که 9 ساله باهاشی هر شب و روز حس تعلق نداشته باشی؟
حس تعلق با وابستگی چه فرقی داره؟
الگوی وابستگی سارا چطوره؟
وابستگی سارا به آدمها با اشیا چه فرقی داره؟
اینکه هنوز یاد بافت سفید پنجسالگیم میفتم و غصهشو میخورم حس تعلقه؟
چرا انقدر همه چی پیچیدهست؟
چرا باید برای چس مثقال درک کردن پاره شی؟
چرا کلماتم انقدر تغییر کرده؟
تغییر کلماتم داره چیو میگه؟
منی که این کلمانو به زبان نمیارم چطور تو نوشتن سریع جا میگیره تو جملهم؟
چرا انقدر به صدا حساسم؟
چرا بابا انقدر صدای تلویزیونو میزنه بالا؟
چرا انقدر چرا میکنم؟
چرا نرسیدم به الا جواب بدم؟
چرا هیچ قدمی برای زندگیم برنمیدارم؟
چرا خانمهای خانهدار زیاد کار میکنند؟
چرا به سلامتی و جسم خود اهمیت نمیدهند؟
چرا تا پا به سن میگذارند به انواع بیماریهای جسمی دچار میشوند؟
من چطور به جسم و روانم توجه کنم که مثل آنها نشوم؟
چگونه سلامتی جسم و روانم را تضمین کنم؟
غیر از پیادهروی و یوگا چه کارهای مفید دیگری میتوانم برای سلامتیام انجام دهم؟
چرا پارک بهشت را به آبرسان ترجیح میدهم؟
پیادهروی امروز که کوتاه بود اثر کمتری دارد؟
دارم چه پخی با زندگیم میخورم؟
چرا این سوال یک هفتهای است مدام در طول روز به ذهنم میآید با اینکه قبلنها هم پخخوری کردهام؟
طنز چیع؟
چرا با اینکه اوستا میگه داستانهای طنزکی داره فک میکنم هزل است؟ چه فرقی دارند؟ آیا هزل خوب نداریم؟ چرا فقط در نوشتن طنازم؟ چون که باید سرش فکر کنم؟
روز هفدهم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. آیا سبک زندگی پایدار یکی از مسیرهای من و دیگران و محیط به سوی زیبایی است؟
۲. آیا تأثیرگذاری در تبدیل یک تولید کنندهی پوشاک بانوان قدیمی و با اصالت در مسیر سبز شدن و پایداری، زندگی من و همکارانم را به سمت تعادل و زیبایی سوق میدهد؟
۳. بهترین مسیر برای سبز شدن یک تولید کنندهی پوشاک بانوان چه مسیری است؟
621 پاسخ
چرا امروز صبح با یادآوری اینکه شنبهاست و یک هفتهی کامل در پیش است، اینقدر حس بیحالی و ناامیدی بهم دست داد؟
چرا جدیدا رفتن به کلاس یوگا به جای آرامش برای حس بد داره؟
چرا اینقدر حرص خوردم از دست شرایط؟
حجم زیادی از اوضاع و حتی شلوغیِ ذهنم، تقصیر تنبلی خودمه و نمیدونم چجوری همه چی رو مدیریت کنم! چیکار کنم؟
پاسخ روزم: اتاقم رو مرتب کنم.
امروز کجا به خودم دروغ گفتم؟
چرا شنیدن جملهی “احساس خوبی بهت ندارم” از فقط “یک” آدم مرا اینقدر ترسانده؟
چه ارتباطی بین علائم متناوب بدنم وجود دارد؟
چه روتین کوچکی را میتوانم به نوشتن اضافه کنم؟
چگونه تاثیر معماری خانه بر کیفیت خوابم را تعدیل کنم؟
ای وای گویومم
اگر قرار بود اینترنت چنین وضع آلتی داشته باشد چرا وصلش کردند؟
چرا استعاره نتوانسته در ملال کمکم کند؟ آیا استعارهام با وجود جامع بودن غلط است؟
چرا نمیتونم الگوی جوشزدن صورتم را پیدا کنم؟
چرا دستم درد میکنه؟
چیکار کنم گرفتگی گردنم آروم بشه؟
چرا اون نقطهی جاده هواش خیلی خنکه؟
چطوری پیشنهاد شراکت بدم؟
واقعا جمعهها دلگیرند؟
چرا تمام هفته منتظر تنها روز کاملا آزادم هستم تا عقبماندگیهای هفته را جبران کنم و بعد کل روز را با حال بد و دلگرفتگی میگذرانم؟
حالِ بدِ روزهای جمعه تلقین است یا واقعیت؟
نیاز به استراحت دارم؟
چرا کسلم؟
چرا چندان حوصلهی گفتگو ندارم این روزها؟
چرا خودم را خیلی درگیر مشکلات بقیه میکنم؟
چرا تصمیمات بقیه برایم مهم است؟
مگر من خودم در تصمیمگیری عملکرد خوبی داشتهام که فکر میکنم میتوانم به بقیه کمک کنم؟
چرا حتی وقتی مسئلهای برای فکر نیست ذهنم برای خودش دراما میسازد؟
روز بیستم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. چگونه شور و اشتیاقی که درونم دارم به زیباترین شکل زندگیاش کنم؟
۲. شور و اشتیاقی که درونم دارم را با چه کسانی سهیم شود که رابطهای زیبا شکل بگیرد یا رابطهی پیشینمان زیباتر شود؟
۳. چگونه از شور و اشتیاقی که درونم دارم برای زیباتر کردن محیطم و هماهنگ کردن محیطم با هستیام بهرهمند شوم؟
۴. چگونه از شور و اشتیاق زیبایی که درونم دارم محافظت کنم؟
شعر فاطمه دوگوهرانی عزیزم امشب عجیب در سرم است.با یک پرسش آغاز میشود.
«شوری به دل داری تو هم؟ شوقی مدام و دم به دم ؟…»
چرا عادت دارم در ساعتهای ابتدایی بیدار شدن مثلثوال بنویسم؟
به چه علت و چگونه با در معرض خطر مرگ قراررگرفتن توانستم کمی منطقی فک کنم و در برنامهی امروزم درس خاندن را قرار دهم؟ چرا در این مدت امتحان نکردم که آیل واقعن درس آزارم میدهد یا خیر؟ برای چی معمولن با مشکل جسمانی حادی خصوصن کمبود اکسیژن بهتر میتوانم فکر کنم؟ واقعن بهتر فکر میکنم یا مغزم از ایستایی در میآید و راهکاری هر چند غلط میدهد؟ جواب اسن دست سوالات بیشتر بیولوژیکی است یا روانشناسی؟
چرا دیروز واکنشم به خطر مرگ با سایر موارد فرق میکرد؟
چرا نمیتوانم مغزم را سر و سامان بدهم؟
چرا الان پریشون تر از همیشهام؟ پریشون تر از همیشه؟ مگه همیشه این نبودم؟
چرا هیچ تغییری نمیکنم؟
چرا یه روند را گرفتهام و همینطور پیش میبرمش؟
تغییر چگونه رخ میدهد؟ از کجا میآید؟ به کجا میرود؟ جایی دارد برای ماندن که از آنجا بیاید؟ وقتی آمد باز برمیگردد به همانجا؟
چرا ظهر با دوتا تخممرغ سیر شدم ولی امشب با همون دوتا کیر شدم؟
یعنی کیفیت تخممرغا با هم فرق داشت؟
چرا با اینکه روزم خعلی شلوغ بوده خوابم نمیبره؟
چطوری میتونم مرز دقیقتری بکشم بین خودمو آدمای سیریش؟
آیا روشم زیادی ملاطفتیه؟ هارشترش کنم؟
یعنی ممکنه از ترس از دست دادن همکاری، دارم کون اضافه میدم؟
درد الان معدهام داره چه تاثیری روی مثلثسوالم میزاره?
گشنمه یا کرم دارم؟
چرا اثر دیگران رویم زیاد است؟
واکنشها، حرفهای نسنجیده و بیخودشان!
چرا حتی به درد دیگران زیادی واکنش نشان میدهم؟
سوپروومنی چیزی هستم مگر؟
من اصلا ناجی خودم هستم که بخواهم به کسی دیگر هم کمک کنم؟
۱ مثلثسوال را چطور بیشتر کنم؟
چگونه در وبینارها نه مثل لال باشم و نه نسنجیده حرف نزنم؟ سنجیده حرف زدن یعنی چه؟
راست میگفت که فلانی استخاره کرده برای هنرستان یا میخاست از طریق خدا دهنم را ببندد؟ خدا چه شری در هنرستان دیده؟ چگونه بفهمم حقیقت چیست؟ اگر میرفتم هنرستان وضعم همین بود؟ آیا باز درس نمیخاندم؟ آیا باز اینقدر شیفتهی هالهی والهی هنر بودم؟
اگر صادق هدایت در یکی از وبینارهای اوستا شرکت میکرد چه واکنشی داشت؟ میگفت مردتیکه هول را نیگا همش از جلال سوزان روشن حرف میزند؟ یا میکفت به به بلخره یکی نه ما را پرستید و نه فحش خار مادر داد؟ آیا زن رویایی هدایت بین دختران و زنان مدرسهی نویسندگی یافت می شود؟ آیا هدایت در نگاه اول فکر نمیکرد اوستا یکی از رجالههایی است که در بوف کور وصفیده؟ واکنش هدایت به این دست از سوالات بیمایهی من چیست؟ آیا این سوالات را باید در محیط دستهبندی کنم یا چون فکر و خیالهای من هستند باید در من باشند؟ واکنش هدایت چه بود اگر میفهمیدی دختری شانزده ساله زمانی رویش کراش داشته و قصد ازدواج با او را داشته؟
چگونه میتوان اصل موضوعهی دیگران و پرسش بنیادین آنها را از طریق رفتار و گفتار و کردارشان فهمید؟ آیا اصلن شدنی است؟
علت فرارم از نوشتن چیست؟
چرا با اینکه میدانم بعدش غالبا سبکی و آرامش است، ولی مدام از انجامش طفره میروم؟
این حجم از اضطراب امروزم، با توجه به چند اتفاق اضطرابزای کوچک طبیعی بود؟
مثلثسوال چه کارکردی برام داره؟
چرا کیکم هر دفه یه چیزیش میشه؟ من سختگیرم؟
چرا دیگه تمایلی به تلگرام ندارم؟ واقعن چی شد که حالم از اینستا به هم میخوره؟ مگه میشه نویسنده خودش نفهمه که نوشتهاش چه حفرههایی داره؟ چی میشه یه دفعه جوشهای صورتم بیرون میریزن؟ حواسم به چه چیزی نیست که نمیتونم جوشهام رو کنترل کنم؟ چرا اینقدر زنداییم رو توی خواب میبینم؟ چه رنجی توی مرگش هست که من هنوز دارم میبرمش؟
روز نوزدهم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. چگونه استفاده از اینترنت را زیباتر از پیش مدیریت کنم؟
۲. چگونه اولویت بندی زیبا در رابطه با دیگران داشته باشم؟
۳. من برای اینکه محیطم سرشار از هارمونی و تعادل و زیبایی گردد چه اقدامی میتوانم انجام دهم یا چگونه پذیرا باشم برای ایجاد شدنش؟
چگونه روحیهی جستجوگر داشته باشم؟ قبلن ببشتر جستجوگر نبودم؟
آیا ترحم فقط یعنی دلسوزی و شفقت بیش از حد؟
چرا با وجود گزارهی منطقی الهه و تا حدی قبول داشتنش مرز برایم مفهوم گنگی است؟ شوفاژ نه دریا است و نه همبرگر اما آیا مرز دریا و همبرگر است؟ هر چیزی مرز دارد؟ آیا اینکه یه سری حرفها را در مورد خودم راحت میگویم آن هم در محیطی نه چندان صمیمی یعنی بیمرزم؟ مرز و حریم شخصی چه فرقهایی دارند و در کجاها با هم همپوشانی دارند؟
چرا تعریفاتم غالبن شخصیسازی شده است؟ چگونه چنین نباشم؟ چرا مسئلهی منیت در همه چیزم برابم بیاهمیت شده؟
برای چی فقط پرسنده.ام؟ چگونه حتا برای اندکی بکوشم برای یافتن جواب؟
چرا وقتهایی که مدارس به هر دلیلی مجازی میشود ملولتر و کسلتر میشوم؟ آیا به خاطر همین ملولیت، درس خاندن برایم سخت میشود؟
کسی که در برابر ملال به شدت بیتفاوت میشود آیا حوصله و علاقهای دارد تا راهی یا دایخی برای ملالش بیابد؟ چگونه؟ آیا با این گزاره که ملالی ببشتر از جنس بیتفاوت مانع تلاش برای پاسخگویی میگردد در واقع فریب و بهانهی مغزم نیست تا تنبلی خودش را بیندازد گردن کسی دیگر و پاسخی نیابد؟
حقیقت دقیقن چه آلتی است؟ چه ویپینی باید برای فیلتر ذهن دانلود کرد؟ از کجا؟ اصن وجود دارد؟ آیا انسان میتواند به حقیقت دست یابد؟ چه نوعی از حقیقت نسبی یا مطلق؟ وقتی همه چیز برداشتهای ذهنی است و نه حقیقت به چه چیز باید باور کرد؟ بر چه اساسی؟ آیا تنها حرفهای الهه باعث شده بعد از دو سه سال به این جور سوالات نسبت به حقیقت بازگردم؟ چرا و چگونه کارهایم غالبن بر اساس سوخت اشتیاق است؟ چگونه چنین نباشم؟
به چه علت تازگیها ملولتر شدهام و نفرتم از اساس زندگی بیشتر؟ آیا اساس کلمهی مناسبی برای مفهوم در ذهنم هست؟ کلمهی مناسب چیست؟ آیا به آن مفهوم نمیگچیند زندگی خالی بدون هیچ کلمهی دیگری؟
مرز واقعا گنگ و سخت است هادی جانم.
یعنی چه همه چیز انرژی است؟
انرژی چیست؟
تعریفی که میگوید همه چیز انرژی است چیست؟
انرژی همان نگرش + است؟
اینکه اگر انرژیات میزان باشد به خواستههایت میرسی یعنی چه؟
پول هم انرژی است؟
اگر انرژی است چگونه میتوانم آن را به زندگیام فرا بخوانم؟
99% چیزها به پول وابستهاند؟
چگونه میتوانم به درامد برسم؟
کسی که میتواند هزارتومن دربیاورد میتواند هزارها تومن دربیاورد؟
چرا برایم صدق نمیکند؟
چطور همه چیز یک چیز است؟
من توانستم از حکیمرابط بدبدن پول بسازم یعنی میتوانم دوباره پول بسازم؟
پول کجاست؟
برای چی چند ماهی یکی از پاسخهایم به ملال ارتباط است؟
چگونه و چرا وقتی مدت طولانی نسبت به کاری ملول باشم دیگر نمیتوانم آن کار را انجام بدهم؟
چه چیزی/هایی مرا چنین نسبت به اساس زندگی منفور کرده؟ به خاطر ملال ببش از حد نسبت به زندگی؟ آیا خود به این نفرت دامن نمیزنم؟ با این نفرتم چه کنم؟
چی میشه که عصرها میرم توی کما؟
آیا بهتره رهاش کنم یا سعی کنم کارآمدی را افزایش بدم؟
چطوری مسئولیتپذیری بچههام را تقویت کنم؟
چه ریزاقداماتی میتونم انجام بدم؟
چرا کسی به تنگی کوچه و سختی رفتوآمد توجه نکرده؟
همسایهی روبرویی ما کیه؟ بجههاس کجان؟چرا اینقدر مهجوره؟ چرا هیچجا نامونشانی ازش نیست؟ اصلا زمینی هستن؟ بچههاش کجان؟ ابن سوال خیلی بازم بود
چطور م فرایندها را ببینم؟
اگر فرایند را ببینم بهتر مراقبت میکنم؟
چرا وقتی پسرش را به من سپرد از من خواست مراقبش باشم این مراقبت را درک نکردم؟
چطور میتوان تاوان نداد؟
چطور میتوانم از آسیب تاوان بکاهم؟
چرا هر بار که یادش میفتم لعنتش میکنم؟
چرا بعد از لعنت کردنش سریع میگویم خدایا پناهش باش؟
چرا بعد از چند سال لعنتش میکنم؟
چه بر من گذشته که چنین تغییری کردهام؟
چرا هر روز به یادش هستم؟
به یاد او هستم یا خودم؟
من در او جا ماندهام؟
میشود جدا کنم خودم را از او؟
چرا فکر میکنم او مانند من درگیر نیست؟
فکر من میتواند بخشی از پازل حقیقت باشد؟
آیا میتوان از وحشت زندگی به مرگ پناه برد؟
آیا میتوان اصلا به مرگ پناه برد؟
آیا میتوان به مرگ پناه برد بدون اینکه خود را کشت؟
آیا خودکشی یکی از امکانهای همواره پیش روی انسان نیست؟
چرا تاکنون خودکشی نکردهام؟
چرا با اینکه آخر زندگی مرگ است، باز خودکشی تقبیح میشود؟
آیا هر نوع خودکشی بد است؟
آیا کلمه خودکشی بار منفی ندارد؟
بهتر نیست به جای “خودکشی” از “مرگ خودخواسته” استفاده کنم؟
اگر این شد مرگ خودخواسته، دیگر گونه مردنها را که خواسته؟ خدا؟ طبیعت؟
آنکه ما را به این جهان آورده (اگر بپذیریم کسی ما را آورده!) هدفش چه بوده؟ رنج بکشیم و بمیریم؟ چرا اصلا فکر میکنم باید هدفی در کار بوده باشد؟
چرا صبحهایم عملا بیاستفاده است؟
چرا بازدهیام در صبح کم و در شب زیاد است؟
چرا هر چهقدر هم که زود بیدار شوم باز بیشارین اتلاف وقت و کمترین کار انجام شدهام مربوط به صبحهاست؟
من به بیش از 8 ساعت خواب نیاز دارم؟
صبح کنکور، دمنوش خوردن خوبه؟ 🥸
روزهایی که بیشتر درس میخانم توجهم به محیط کمتر میشود؟
چند درصد از کنکوریها به نتیجهی دلخواهشان میرسند؟ 🥸
مفهوم زمان را درک میکنی؟
زمان مفهومی انتزاعی است؟
آنچه الهه در وبیکار توضیح داد ساده بود یا پیچیده؟
چه اندازه درک کردی؟
چرا توی تاکسی پشت ترافیک کلافه میشوم؟
آن زمان هم مثل انتظار در مطب ملول میشوم؟
چرا ماموران شهرداری در زمان پر تردد عملیات لولهگذاری دارند؟
چرا مسئولان برای وقت و اعصاب مردم اهمیتی قائل نیستند؟
چرا اینترنت وصل نمیشود؟
اصلن وصل میشود؟
سادهساده، پیچپیچی بود 🙂
پذیرش سوگ یعنی چه؟ یعنی به مفقودی فکر مرد و احساسی ایجاد نشود یا که احساسی ایجاد شود ضعیف و سطحی و گذرا و تاثیر چندانی در حالت روحی ایجاد نکند؟
چه فرآیندهایی باعث شدند که آزادنویسی تمام پروندههای حل شده را به حل نشده تبدیل کند؟ چرا فکر میکردم سوگ هنرستان تمام شده؟ چرا نمیتوانم مثل فلانی که با علاقه نیامده درس بخانم؟ چرا با اینکه هنرستان نرفتن چیزی رایج و عادی است این قدر روم اثر گذاشته؟
چرا سوالهایم را نمینویسم؟
چرا سوال نمیکنم؟
چرا من اینقدر خنگولم؟
چرا همه چی برایم سخت است؟
چرا من اینقدر غر میزنم؟
چرا غر من را وادار میکند که بزنمش؟
این غر چیه که همیش میزنیش؟
چرا من غردا بودم؟ بودم؟ هنوزم هستم؟ چرا من غردایم؟
چرا با … گفتگو نمیکنم؟ چرا گفتگوها به بنبست میرسند؟ افرادی هم هستند که درستش این باشد که با آنها وارد گفتگویی نشد و به حداقل حرف بسنده کرد؟
چرا از اینکه آقای ر آبسردکن آورد توی واحدمان استقبال نکردم؟
چطور میتوانم کتابچهام را در نبود دسترسی به سایت canva و فقط با ورد خوب و شکیل درآورم؟
معلوم است کجا هستم؟
چرا فقط دیدنش، فقط دیدنش به تمام شنیدنها میارزد؟
چرا فقط سکوت هم کافیست؟
چرا بقیهی آدمها را اینچنین نمیبینم؟
کجا هستم؟
آیا اینه بدانم کجا هستم برای بندیدن خودم به جهان کافیست؟
کی کم پرسیدم خب که چی؟
آیا کافیست اگر هر روز بپرسم خب که چی؟
اگر پسرم نتواند مخ بزند چه خاکی بر سرم بر یزم؟
اگر بفهمم پسرم از طرف دخترها ریجکت میشود چه احساسی خواهم داشت؟
چگونه میتوانم به او کمک کنم؟
آیا دردناک است اگر بفهمم دخترها به پسرم محل نمیگذارند؟
از الان چه چیزهایی را باید به پسرم بیاموزم برای ارتباط سالم و سازنده با آدمها؟
یعنی دارم درست یادش میدهم ارتباط را؟
چرا به صفحه سفید زل زدم؟
دنبال چی میگردم برای پرسش؟
چرا تمرین زندگینامه سخته برام؟
چطور میتونم بنویسمش؟
چرا از نوشتنش فرار میکنم؟
چرا از خیلی کارا فرار میکنیم؟
چرا آدما آلزایمر میگیرن؟
چی میشه این اتفاق میفته؟
آلزایمر بیماری خودایمنیه؟
چرا درد پاهام کم نمیشه؟
خستگی چجوری به ملال میرسه؟
دچار ملال شدم؟
اینکه دلم یه جمع گرم خودمونی میخواد که فقط چرندپرند بگیم و بخندیم برای رفع ملاله یا خستگی؟
چرا دلتنگ فرمانده میشم؟
فرمانده هم دلتنگ من میشه؟
آدما با دلتنگیشون چیکار میکنن؟
چرا هیچ احوالی ازش نمیگیرم؟
چرا از صمیمیت میترسم؟
این ترس داره چیو نشون میده؟
چرا وقتی از تیتی و اتفاقاتش گفت مورموره گرفتم؟
چرا نخواستم بشنوم؟
تیتی رو مثل قبل دوست دارم؟
چرا بهش اجازه بودن نمیدم؟
چرا نیستم کنارش؟
دارم چی میشم؟
زن چیه؟
برای چه زنی را بیشتر ارزش قائل ند؟
اگر حواس پنجگانه ما نبود چگونه میتوانستیم متوجه بودن خود باشیم؟
چه چیز(هایی) باعث میشود ما متوجه باشیم که هستیم؟
آیا ما همیشه متوجه بودن خود هستیم؟
آیا گاهی اوقات فراموشمان نمیشود که هستیم؟
آیا میشود بودنمان را فراموش کنیم؟
اگر ما نبودیم چه میشد؟
آیا میشد ما نباشیم یا بودن ما یک ضرورت بوده؟
آیا وقتی میمیریم، نیست میشویم؟
شیفته شدن من نسبت به یک آدم نشاندهندهی چیست ؟
چرا من سریع شیفتهی دیگری میشوم؟
این شیفتگی میتواند منجر چه چیزی.های آسیبزا شود؟
خانم علیزاده امروز که دربارهی زمان حرف میزد اون دوتا پرسش چه بود که گفت زمان و زیست شخصی زمان و؟
چرا مردم به اضافه شدن کرایه ماشین اعتراض میکنند اما به گرانی مرغ، گوشت، برنج و بقیه خوراکیهای ضروری نگاه میکنند و یا میخرند یا میگذرند؟
چرا انتظار دارند رانندهها به قیمت قبل مسافرکشی کنند؟
چرا دلم برای راننده سوخت و کرایه مسافر معترض را حساب کردم؟
مگر من ضامن بیمنطقی دیگران هستم؟
چرا احساس خوبی دارم؟
چرا رضا انقدر غمگین است؟
چرا بیخیال اخبار نمیشود؟
چرا دیزی سید انقدر خوشمزه بود؟
هی وای گویوم… هی وای گویوم پروانه جان.
روز هجدهم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. چگونه تا دو روز آینده، زندگینامه بدنمندم را به زیبایی بنویسم؟
۲. چگونه از دیگران برای نوشتن زندگینامه بدنمندم به زیبایی حمایت بگیرم؟
۳. چگونه محیطم را برای نوشتن زندگینامه بدنمندم به زیبایی آماده کنم؟
چرا انسانها سوالات بنیادین را دارند بدیههه چرا تاا الهه جملهای میگوید فقط چرایی.اش را برایم سوال پیش میآید
اشکال نداره پیش پیش پیش میاد دیگه 🙂
آیا نوشتن تنها کاری است که به من حس پوچی نمیدهد؟
آیا بشر روزی منقرض میشود؟
آیا خورشید روزی خاموش میشود؟
آیا دنیا همیشه هست؟
این جریان و سیلان سیارات و ستارگان تا کی ادامه دارد؟
این زندگی پایانپذیر به چه میارزد؟
آیا زندگی به رنجاش و به مسئولیتاش میارزد؟
من غرغروام؟
اینکه نمیخوام مامان به وسیلهم دست بزنه غر میشه؟
چرا خودم از گفتنش اذیت میشم؟
بیانم بده؟
بیان چقدر در غر زدن تاثیر داره؟
خیلی گیر و غرغروام؟
خب چطور میتونم غر نزنم؟
چطور میتونم به شیوهی موثری غر بزنم؟
غر شیوهی موثر داره؟
چرا همزمان که میدونم با غر زدن دل میرنجونم و عذاب وجدان دارم و میترسم از اینکه بعدن به یاد این روزا بیفتم و سرزنش کنم که چرا اینطور کردم بازم غر میزنم؟
این چندگانگی میخواد چی رو به من بفهمونه؟
هدف آشکارم اینه متوجه باشن که وسیلههام برام مهمن؟
هدف اشکارم حفظ حریمه؟
حریم اشکاره؟
چرا امروز که وسیلهمو دیدم اون حسی که تو غرام ازش میگم رو نداشتم؟
حس تعلق به اون وسیله ندارم؟
چرا این حسو دارم؟
پس برا چی انقدر دادوقال میکنم؟
حس تعلق چطور شکل میگیره؟
چطور میشه به وسیلهای که 9 ساله باهاشی هر شب و روز حس تعلق نداشته باشی؟
حس تعلق با وابستگی چه فرقی داره؟
الگوی وابستگی سارا چطوره؟
وابستگی سارا به آدمها با اشیا چه فرقی داره؟
اینکه هنوز یاد بافت سفید پنجسالگیم میفتم و غصهشو میخورم حس تعلقه؟
چرا انقدر همه چی پیچیدهست؟
چرا باید برای چس مثقال درک کردن پاره شی؟
چرا کلماتم انقدر تغییر کرده؟
تغییر کلماتم داره چیو میگه؟
منی که این کلمانو به زبان نمیارم چطور تو نوشتن سریع جا میگیره تو جملهم؟
چرا انقدر به صدا حساسم؟
چرا بابا انقدر صدای تلویزیونو میزنه بالا؟
چرا انقدر چرا میکنم؟
چرا نرسیدم به الا جواب بدم؟
چرا هیچ قدمی برای زندگیم برنمیدارم؟
چرا خانمهای خانهدار زیاد کار میکنند؟
چرا به سلامتی و جسم خود اهمیت نمیدهند؟
چرا تا پا به سن میگذارند به انواع بیماریهای جسمی دچار میشوند؟
من چطور به جسم و روانم توجه کنم که مثل آنها نشوم؟
چگونه سلامتی جسم و روانم را تضمین کنم؟
غیر از پیادهروی و یوگا چه کارهای مفید دیگری میتوانم برای سلامتیام انجام دهم؟
چرا پارک بهشت را به آبرسان ترجیح میدهم؟
پیادهروی امروز که کوتاه بود اثر کمتری دارد؟
دارم چه پخی با زندگیم میخورم؟
چرا این سوال یک هفتهای است مدام در طول روز به ذهنم میآید با اینکه قبلنها هم پخخوری کردهام؟
طنز چیع؟
چرا با اینکه اوستا میگه داستانهای طنزکی داره فک میکنم هزل است؟ چه فرقی دارند؟ آیا هزل خوب نداریم؟ چرا فقط در نوشتن طنازم؟ چون که باید سرش فکر کنم؟
روز هفدهم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. آیا سبک زندگی پایدار یکی از مسیرهای من و دیگران و محیط به سوی زیبایی است؟
۲. آیا تأثیرگذاری در تبدیل یک تولید کنندهی پوشاک بانوان قدیمی و با اصالت در مسیر سبز شدن و پایداری، زندگی من و همکارانم را به سمت تعادل و زیبایی سوق میدهد؟
۳. بهترین مسیر برای سبز شدن یک تولید کنندهی پوشاک بانوان چه مسیری است؟
رابطهی معنا و امید چیست؟ آیا جایی که معما نباشد با امید میشود ادامه داد؟ یا اگر هنوز امیدی هست به این خاطر است که معنایی وجود دارد؟