تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزایندهی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسشگری و اکتشفا و کنجکاوی فراموششدهی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است.
در وبینارهای روزانهی سرزبان با هم این تمرین را انجام میدهیم و قلکی از پرسشهای ارزشمند جمعآوری میکنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصتهای زندگی، راهنمایان و قدمهای کوچک ما واقع شوند.
این صفحه قرارگاه همرسانی روزانهی تکپرسشی از تمرین مثلثوالمان و کاوش آن با دوستان و همراهانمان است تا بتوانیم از توان پرسشگری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم.
پرسشها را در بخش کامنتها بنویسیم.
621 پاسخ
۱ صداوسیما چه سیاستی را دنبال میکند در دادن اطلاعاتی را دنبال میکند
۲ این شیوه چه نقصی دارد؟
این سیاست منجر به چه چیزیهای شده است؟
چرا همش از شرق و غرب صحبت میشه؟
چرا کمتر از اورپا صحبت میشه؟
از چه سایتی هاست بخرم؟
الان هاست بخرم؟
چه سایتی قیمتی اقتصادی تر عرضه میکند؟
اقتصادی کلمهی مناسبی؟
اقتصادی یعنی چه؟
چرا (***) دیگر مثل قبل نیست؟
نکند من هم مثل او یک بیماری خودایمنی حاد بگیرم؟
اگر بیماریاش درمان شود، مثل قبل میشود؟
دقیقا کدام آشوب در زندگیاش او را به آدم متفاوتی تبدیل کرد؟
این تحت تأثیر یک آشوب بود يا مجموعهای از آشوبها؟
چرا با وجود اینکه میگوید زندگیاش سروسامان یافته، کارهایش نظم قبل را ندارد؟
چرا شادی کنونیاش از جنس دیگریست؟
دقیقا از چه جنسی؟
من میتوانم برای اینکه همه چیز به روال قبل برگردد کمکش کنم؟
او تمایلی دارد؟
حداقل 2 سال است که مثل قبل نیست. 😮💨
سوالهایم خیلی آبدوغخیاری به نظر میرسد.
برای همین میپرسم ما برای رسیدن به پرسشهای ساختاری بهتر نیاز به جواب حداقلی پرسشهای فرمی داریم؟
دیروز داشتم چه غلطی میکردم که سوالهایم را اینجا وارد نکردم؟
وقتی زود به زود آبغوره میگرفتم حالم بهتر نبود؟
تحمل سختیها راحتتر نبود؟
دارم به مرحلهی پوستکلفتی میرسم؟
(ترجیح میدهم گریه کنم تا اینکه عصبی باشم.)
برای همین است که هیچ حرف باحالی ندارم؟
دیگر چه تفاوتی با دیگری داره؟
دیگربودگی چطوریه؟
دیگربودگی به خودبودگی کمک میکنه؟
دیگربودگی مثل نگاه سوم شخصه؟
چرا کم میپرسم؟
سوالام کم شده؟
خستهم؟
حوصله ندارم؟
پرسشگری داره ملالآور میشه؟
تا صبح خوب میشم برم؟
چی میشد بدن درد نمیگرفت؟
چرا دوساعت فکر میکنم تا یه سوال بپرسم؟
چرا عليزاده خانم جاکامنتی رو نمیذاره بالا؟
چرا ما به خواب نیاز داریم؟
چه اتفاقی در بدن میافتد که به خواب میرویم؟
چرا بعضی نمیتوانند بخوابند؟(خیلی کم هستند اینجور آدمها)
چرا خواب بعضی وقتها لذتبخش است و بعضی وقتها وحشتناک؟
چه میشود که خواب میبینیم؟
آیا پا به دنیایی دیگر میگذاریم؟
آیا در دنیای خواب همین “خود”مان هستیم؟
آیا در دنیای خواب اختیار داریم؟
چرا در دنیای خواب یک سری چیزهای غیرمنطقی برایم منطقی هستند؟
چرا من بعد از ظهرها نمیخوابم؟
چرا هنگام خواب حتما باید یک بالش بغلی(اسمی که خودم برایش گذاشتهام) در آغوشم باشد؟
چرا خوابیدن در ساعات خاصی از روز _مثلا دم غروب_ به حالت گیجی دچارم میکند؟
آیا زن و شوهری که زیر یک پتو میخوابند، نمیگوزند؟
آیا من فقط یک بار زندگی میکنم؟
اگر همین یکبار است چرا به خودم سخت میگیرم؟
آیا مرگ نزدیک است؟
چرا تا زندهام زندگی نمیکنم؟
چرا سخت میگیرم؟
چرا مثل پروانهها از این گل به آن گل نمیرقصم؟
جاندهنده از آفریدن من چه هدفی داشته؟
چه باید بکنم تا از آفریدنم پشیمان نشود؟
هنگام جان ستاندن از عملکردم رضایت خاهد داشت؟
آیا از جانبخش و جانستان سپاسگذاری میکنی؟
هویت چبست؟ منظور از یاور قلبی چیست؟ آیا امیمان همان باور قوی نیست؟ ایمان یاید باعث انجام کاری بشود؟ برای چی فکر میکنم که بدون نماز و حجتب و روزه انسان نمیتواند شیعه باشد؟ آیا ربطی به محیط ندارد که ارکانی ظاهری را چنین بویلد کردند؟
چگونه انسانهای اطرافم رضاست میدهند به چنین زندگی پستی از هر لحاظ چه مالی و چه منعوی و چه …؟ آیا قناعت و چنین ارزشهاس مسخرهاشان بهانه نیست و نیت واقعی آنها تنبلی؟ چرا با ابن حال باز از وضعیت موجود غز میزنند؟ آیا همین قناعت نا به جا یکی از هزاران دلایل پیشرفت نکردن ایران و فرهنگ ایرانیها نیست؟
چرا امروز برخلاف تمام پنجشمبههای امسال نسبت به سایر روزهای خفته چنین ملال بودم تا اینکه ساعت ده و نیم شد؟ چرا سرزبان باعث ترشح آدرنالین زیادی در من میسود و امت روزسوال نه؟ چون روزسوال روزهای بیشتری است؟ آیا چون سرزبان زمان بیشتری دارد؟
وقتی ازم پزسیدن چرا با وجود بودن در کلاس باز مقنعه سرمه و گفتم عادت آیا راست گفتم؟ آیا به خاطر حفظ حریم شخصی نبود؟ شتسد هم جفتش؟ چه چیزی حریم شخصی را چنین مسئلهی مهمی برایم کرده؟ آیا دلیلش نیود آن است؟ برای چی بیشتر مستئل مهم در زندگیام با فقدان ربط دارد؟ آیا آنها را مثل هنر و آزادی یا حریم شخصی را واقعن ندارد یا فک مبیکنم ندارم؟ چگونه مدام گیز این نیفتم که فلان چیز بهانه و فریب مغز است یا نه؟
چه ارتباطی بین معنا و آزادی است
آیا خوشبختی بستگی دارد به طرز فکر آدمها؟
آیا ملال هم از طرز فکر میآید؟
ملال فقدان معنای شخصی است یا نوع تفکر ماست؟
آدمها در تخیلاتشان بیشتر از واقعیت رنج میبرند؟
رنج امروزم به محبوبه ربط دارد یا رضا؟
چرا محبوبه انقدر کار میکند؟
چرا نه گفتن را بلد نیست؟
چرا انقدر به فکر محبوبه هستم اما نمیتوانم باری از دوشش بردارم؟
چرا بچههای او به فکر کم کردن زحمت او نیستند؟
چرا بچهها انقدر پرتوقع هستند؟
آیا والدین مقصر هستند؟
آیا الهه تصادفی چالشهای شناختی میپرسه یا هدفمند؟
چه چیز باعث شده که اکثریت در گروه سرزبون احساس راحتی داشته باشند و بیروح در وایسی هر چیزی را بگن؟ آیا این افراد در زندگی خود هم چنین رک هستند؟ آیا دلیلش این نیست که خود میزبان هم راحت حرف میزند؟
به چه دلیلی از وقتی در کارگاههای داستان کوتاه شرکتیدم سحر فرهادیِ درونم زده بیرون و اینقدر دلم میخواد به اوستا در کامنت یا تمرینها شوخکی کنم؟
چرا با وجود خستگی و مشغلههای زیاد، باز هم برای خودم کار و مسئولیت میتراشم؟
چرا نمیتوانم لحظاتی را بدون انجام کار خاصی بگذرانم؟
چرا علیرغم روز شلوغ فردا تا دیر وقت بیدار ماندم تا نقاشی بکشم؟
چطور میشود با خستگی جسمانی از خودت عقب نمانی؟
چرا امروز هیچی ننوشتم؟
واقعن فرصتش نبود؟
چرا امروز اسکایروم از وبینار بیرونم کرد؟
فردا شب که کلی خسته استم میتونم بشینم پای شبسوال؟
کل این هفته جزوه ندارم از وبینارها؟
چرا دیروز پرسیدم کسی یادداشت برمیداره از جلسه کسی جواب نداد؟
این جواب ندادنو چی ببینم؟
دچار خطای شناختی بشم؟
چطور میشه نشد؟
امروز تو وبینار چی گذشت؟
چی رو از دست دادم؟
چرا دوست ندارم یک جلسه رو از دست بدم؟
از دست دادن جلسه ملولم کرده؟
نبودنم حس شد؟
چی میشه نبود کسی حس میشه و کسی نه؟
چون اغلب ساکتم همه جا نبودنم حس نمیشه؟
از اینکه حس بشه جای خالیم چه هدف نهان و آشکاری دارم؟
میخوام نبودنم حس بشه؟
میخوام کیا حسش کنن؟
چرا توان پرسیدنم کم شده؟
به خاطر جسم خستهمه؟
سارا جان من جواب دادم که یادداشتبرداری میکنم، اما در بله یا روبیکا نیستم که برایت بفرستم. در ضمن بدخط و تند تند مینویسم و خطم را ممکن است نتوانی بخانی
۱ من با چه کسی میتوانم دیالوگ صریح تر برقرار کنم؟
۲ صریح یعنی چی؟
۳ چرا نمیخواهم در وبینار نویسندهساز وصل شم؟
۴ نمیخواهم؟
رنج من با ما چه کرد؟
۵ میتوانم کاری کنم که دیگران رنج من را کمتر بکشند؟
_عشق چیست؟
_چرا عدهای گمان می کنند معنی عشق را میدانند؟
_آیا عشق کلمه مقدسی است؟
_مقدس یعنی چه؟
_آیا منظور از “مقدس” همان “ارزشمند” است؟
_آیا ما به راستی عشق را تجربه کردهایم؟
_تفاوت عشق و دوستداشتن چیست؟
_آیا عشق به خدا از جنس عشق به انسان است؟
_کلمه عشق چه معانی مختلفی را در طول تاریخ به خود گرفته است؟
_آیا انسان به عشق نیاز دارد؟
عشق زیر مجموعه احساسات است. گزارهی منطقی که به کمک الهه جان نوشتم. وقتی عشق را تجربه میکنیم تصور میکنیم معنای عشق را درک کردیم. شاید بخشی از این احساس را درک می کنیم. اما عشق نیاز به تعریف ندارد باید آن را چشید با تمام وجود پذیرفت. با تمام رنجی که عشق دارد خوشحالم که تجربهاش کردم.
امیدوارم معنای عشق کمی برایتان شفاف شده باشد.
چرا گاهی حس میکنم خالیام و هیچ ندارم؟ چه موقع این حس را تجربه میکنم؟ از کجا میآید؟ چه پیامدهایی دارد؟ در زمان مواجهه چه میکنم؟ چه کارهای دیگری میتوانم بکنم؟
چرا با اینکه در خانه ملالزده میشوم دوست دارم بیشتر در خانهی خودم باشم؟
چرا وقتی مهمان میآید و بعد از رفتنش خانه را جارو میکشم؟
چرا دوست دارم همیشه خانه پاکیزه و مرتب باشد؟
چرا وقتی تنها هستم هم وسایل را سر جایشان میگذارم؟
چه چیز محیط اطراف سبب آرامش بیشتری میشود؟
ما برای پرسش ساختاری نیاز نداریم که به جواب حداقلی پرسشهای فرمی برسیم؟
در غیر این صورت پرسش ساختاری گمراهکننده نخواهد بود؟
برای یافتن جواب پرسش ساختاری، لازم نیست از خود پرسش ساختاری سوال بپرسیم تا نقصها و خطاها را بیابیم؟
وقتی مشکوکم این شکلی سوال میپرسم؟ 😂
در مورد چه موضوع جالبی سوال کردی. تا حالا به این فک نکرده بودم که پرسش آیا مثه گیمه؟ اول باید مراحل آسان( فرمی) را انجام بدهیم تا برسیم به مراحل سخت( ساختاری)
چرا (…) ترجیح میدهد بیرحمانه حرف بزند؟
توجه به کدام حرفهایش برایم سودمند است؟
چه اتفاقاتی این رفتارش را تشدید میکند؟
(وقتی از این اتفاقات خبر دارم، چیزهای زیادی را میبخشم.)
میتواند روزی با «گریه» مانند «خنده» برخورد کند؟
میتواند در مواجهه با زنان کلمهی «خالهزنک» را از دایرهی لغاتش بیرون کند؟
چرا فقط دربارهی ورزش و سرمایهگذاری خوب تحقیق میکند؟
در سرچ هیستوری گوگلش هیچ چیز دیگری نیست؟
آیا لزومن داشتن خاطره به معنای معنا داشتن آن است؟ چون از آن خاطره مدت کمی گذشته یادم نیست؟ آیا چون خاطرات کودکی زیاد به یادم میآید یعنی آنها معنا داشتند یا من فکر میکنم معنا داشتند؟ چگونه فرق بین حقیقت و قمرهای مغزم را بفهم؟
چرا بابت استراحت و انجام کارهای مورد علاقهام عذابوجدان میگیرم؟
تنها زمانی میتوانم از خودم راضی باشم که هر دقیقهام در کاری هدفمند و با نمودی بیرون غرق شده باشد؟
آیا پسر واقعن از پیشنهاد من خوشش آمده؟ آیا واقعن فکر میکند برایش کارآمد است که انجامش داد یا اینکه برای اینکه مرا از سر خودش وا کند؟ الان پیگیرش باشم و تشویقش کنم یا بگذارمش به حال خودش؟ اگر پیگیر باشم در تنگنا قرارش نمیدهم که به لجبازی بیفتد؟ اگر رهایش کنم بیانگیزه و ملول نمیشود ؟ چطور کنارش باشم؟
چرا زودتر از 12 پرسشگری نمیکنم؟
چرا در ساعت دوازده گیر کردهام؟
چرا پرسشم نمیآید؟
چطور میتوانم لابهلای کار کتاب بخوانم و بنویسم؟
چطور میتوانم ترویجگر باشم؟
برای ترویجگری به چه نیاز دارم؟
شخصیت کسی که مروج چیزی است چگونه است؟
چگونه باید باشم؟
چرا باید؟
در هر چیری اجبار است حتی آنچه که خودمان میخواهیم؟
چطور میتوانم از حجم اجبار کم کنم؟
چرا همه چیز را اینقدر دیر میفهمم؟
چرا برای بعضی مسائل اینقدر حساس بازی در میآورم؟
چرا اینقدر بزرگش میکنم؟
چرا رنجم میدهد؟
چرا اینقدر زودرنجم؟
زود رنجم؟
ملال چیست؟
ملول کیست؟
آیا ملال میتواند برای همیشه رفع شود؟
آیا رفع ملال مقطعی و موقت است؟
آیا ملال برخواهد گشت؟
آیا ملال خواهد آمد؟
آیا ملال در انتظار ما ننشسته؟
چرا ملال را دوست ندارم؟
نمیتوان خود ملال را به نیرویی برای زیستن تبدیل کرد؟
راه برونرفت از ملال چگونه است؟
ملال همیشه چیز بدی است؟
آیا در همان لحظه ملال نیست که زندگی تازه شروع میشود؟
آیا ملال ارزشمند نیست؟
دنیای بدون ملال چگونه دنیایی است؟
چرا با آهنگ «معما»ی معین دارم خودم را میگایم؟
چرا دولینگو هنوز صدایم میزند و فراموشم نکرده؟
تابستان افسردهکنندهست؟ چرا آسمان چند روز است که سفید و صاف و بیابر است؟ چرا از آسمان این شکلی متنفرم؟
با محیط، حالم را میبینم یا با حالم محیط را؟
چرا وقتی نمیدانم چکار کنم ملول میشوم؟
چرا وقتی میدانم چکار کنم اما نمیتوانم آن کار را انجام دهم، ملول میشوم؟
چرا وقتی میدانم و میتوانم کاری انجام دهم اما اجازه نمیدهند انجام دهم، ملول میشوم؟
چرا انقدر ملال در زندگیهایمان است؟
ممکن است منم مانند شخصیتهای فیلم “قاره هفتم” از ملال خودکشی کنم؟
چرا با اینکه منیت در نوشتهها و کلامم زیاد است کمتر به محیط میتوجهم باز خود را نمیشناسم؟ آیا واقعن من در خودم غرقم یا دنیای خیالی خود؟ شناخت دقیقن چیست؟
چرا این روزها برای صحبت و گفتگو با آدمها کمحوصلهام؟
چطور میتوانم توانایی فردی، سرعتم در انجام کارها، گذرِ تندبادانهی زمان و حجم عظیم کارهایم را مدیریت کنم؟
مدتهاست دارم این سوال را میپرسم، آیا پاسخی هم دارد؟
چطور میتونم کمتر خسته بشم؟
چطور میتونم بیشتر زندگی کنم؟
چرا هربار که میخوام سین رو مورد عنایت قرار بدم میگم آبی چه گناهی داره؟
آبی چه گناهی داره؟
آبی هم جزیی از من شده؟
چطور آبی میتونه جزیی از من بشه؟
جزیی از من دقیقن چیه؟
چطور یک نفر که ندیدیش و تنها اشتراکتون یک نفر دیگه است جزیی از تو بشه؟
این پیچیدگیها چیه و چرا به وجود میاد؟
چرا غروب سر راه رفتن عصبی شدم؟
چرا عصبی شدنم سریعه؟
چطور میتونم کمتر عصبی بشم؟
چطور میتونم ببیشتر زندگی کنم؟
چه چیزهایی ظرفیت روانی انسانها را در مواجه با مشکلات تغییر میدهد؟
برای من آیا طول زندگی مهمتر است یا عرض آن؟
خلاقیت به چه چیزهایی ربط دارد؟
چرا نمیتوانم با کسی صمیمی شوم؟
صمیمیت برای من یعنی چه؟
آیا صمیمیت تعریف همهپسندی دارد؟
چرا نمیتوانم با دیگری همخانه شوم؟
چرا بعد از سه روز مهمانداری کلافه میشوم؟
از خستگیست یا بهم خوردن روتین زندگی سبب کلافگیست؟
دیگری از چه زاویهای به این ویژگی من مینگرد؟
آیا در آینده تغییر میکنم؟
میتوانم با یک نفر دیگر همخانه شوم؟
آن شخص چه ویژگیهای بارزی دارد؟
از اقوام است یا دوستان؟
تنهایی سبب آرامش و رشد میشود یا حضور دائمی یک همراه؟
چرا بیداری به لذتبخشی خاب نیست؟
چرا در حالی که واقعیت و بیداریمان ریدمان است، میتوانیم خابهای گوگولی ببینیم؟
چرا محیط فیلم «طبیعت بیجان» خاکستری و خشک و بیبرگ است؟ چرا زن روی تخت نمیخابد؟ چرا تخت یکنفرهست و فقط یک صندلی توی اتاق است؟ چرا پیرمرد و پسر روی تخت میخابند و روی صندلی مینشینند و پیرزن روی زمین مینشیند و میخابد؟ چرا پیرزن و پیرمرد پیش هم نمیخابند؟ چرا حرکاتشان اینهمه آهسته است؟ چرا شهیدثالث اینها را نشان میدهد؟
رابطهی شغل و ملال چیست؟
رابطهی سکس و ملال چیست؟
پایینتر بودن جایگاه زن از جایگاه مرد به نفع چی و کیست؟
روز پانزدهم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. چگونه میتوانم همیشه به رفتارهای دیگران، واکنشی زیبا نشان دهم؟
۲. واکنش زیبا چه واکنشی است؟
۳. چگونه میتوانم همیشه از رفتارم با دیگران، احساس رضایت درونی داشته باشم؟
۴. محیط چه اثری روی میزان زیبایی رفتار من با دیگران دارد؟
۵. چه صدا، نور، رنگ، اشیاء و چیدمانی در محیط، رفتار من را با دیگران زیباتر میکند؟
۶. چگونه میتوانم رفتارهای نازیبایم را با دیگران، به زیبایی جبران کنم؟
۷. چگونه به جای تکرار رفتارهای نازیبا، رفتارهای زیبا را در وجودم جایگزین و نهادینه کنم؟
چرا در عصر معاصر مسیله ی معنا مهمتر شده؟
آیا تنها به خاطر این حجم از سرگرمی انسان به پوچی افتاده؟
آیا سرگرمی باعث شده انسان دیگر فکر نکند و معنای زندگیاش را نجوید؟
آیا انسان قدیم در اصل توهم معنا نداشته؟
چگونه بفهمم که چیزی واقعن معنای من است یا توهم معنا؟
آیا ملال احساسی است که در نتیجهی پوچی به وجود میآید؟
اصن پوچی چه زهری ماری است احساسه یا عملکرد یا فرآیند یا چی؟
آیا معنا یعنی دلیلی خیلی قرص و محکم؟
چرا امروز سارای درونم فعال شده؟
آیا توهم معنا هم میتواند به ملال پاسخ بدهد؟
چرا باید به ملال پاسخ دهیم؟
چرا با اینکه از ضرورت تحرک و پیادهروی آگاهم انجامش نمیدهم؟ چه موانعی دارم؟ با چه قدمهایی میتوانم آغازش کنم؟
آیا اگر در یک جنبه از زندگیام حس درجازدن دارم، محکومم که بقیهی جنبهها را هم اینگونه بگذرانم؟ چطور میشود از چنبرهاش رها شد؟
آیا مهارت در پرسشگری میتواند روی بیان هم اثر بگذارد؟
این تصمیمی که در حوزهی مطالعاتی برای امسالم گرفتهام، چقدر عملی است؟ چه چیزهایی میتواند مانعش باشد؟ چگونه یادم نرود و رهایش نکنم و اهمیتش برایم کمرنگ نشود؟
واقعن زندگی برای من چه معنایی دارد؟ زندگی مشترک چه معنایی دارد؟ شغلم چه معنایی دارد؟
621 پاسخ
۱ صداوسیما چه سیاستی را دنبال میکند در دادن اطلاعاتی را دنبال میکند
۲ این شیوه چه نقصی دارد؟
این سیاست منجر به چه چیزیهای شده است؟
چرا همش از شرق و غرب صحبت میشه؟
چرا کمتر از اورپا صحبت میشه؟
از چه سایتی هاست بخرم؟
الان هاست بخرم؟
چه سایتی قیمتی اقتصادی تر عرضه میکند؟
اقتصادی کلمهی مناسبی؟
اقتصادی یعنی چه؟
به نظرم میهن وبهاست بچهی خوبیه. البته این به معنای تأیید نیست. صرفا پیشنهاد.
نارضایتی از چه چیزهایی باعث بیشترین اندوه و خشم در من میشود؟
تا یک سال پیش میگفتم «خودم»؟
چندتا از مشکلاتم با پول حل میشود؟
چرا (***) دیگر مثل قبل نیست؟
نکند من هم مثل او یک بیماری خودایمنی حاد بگیرم؟
اگر بیماریاش درمان شود، مثل قبل میشود؟
دقیقا کدام آشوب در زندگیاش او را به آدم متفاوتی تبدیل کرد؟
این تحت تأثیر یک آشوب بود يا مجموعهای از آشوبها؟
چرا با وجود اینکه میگوید زندگیاش سروسامان یافته، کارهایش نظم قبل را ندارد؟
چرا شادی کنونیاش از جنس دیگریست؟
دقیقا از چه جنسی؟
من میتوانم برای اینکه همه چیز به روال قبل برگردد کمکش کنم؟
او تمایلی دارد؟
حداقل 2 سال است که مثل قبل نیست. 😮💨
سوالهایم خیلی آبدوغخیاری به نظر میرسد.
برای همین میپرسم ما برای رسیدن به پرسشهای ساختاری بهتر نیاز به جواب حداقلی پرسشهای فرمی داریم؟
شاید لازمه ماقالای جدید سایت رو بخونید. نیحیحیحی :)))
واهایییی! چه ژالب! 🤣😭😍
از دو روز پیش خیلی درموردش کنجکاوم. 😍
دیروز داشتم چه غلطی میکردم که سوالهایم را اینجا وارد نکردم؟
وقتی زود به زود آبغوره میگرفتم حالم بهتر نبود؟
تحمل سختیها راحتتر نبود؟
دارم به مرحلهی پوستکلفتی میرسم؟
(ترجیح میدهم گریه کنم تا اینکه عصبی باشم.)
برای همین است که هیچ حرف باحالی ندارم؟
دیگر چه تفاوتی با دیگری داره؟
دیگربودگی چطوریه؟
دیگربودگی به خودبودگی کمک میکنه؟
دیگربودگی مثل نگاه سوم شخصه؟
چرا کم میپرسم؟
سوالام کم شده؟
خستهم؟
حوصله ندارم؟
پرسشگری داره ملالآور میشه؟
تا صبح خوب میشم برم؟
چی میشد بدن درد نمیگرفت؟
چرا دوساعت فکر میکنم تا یه سوال بپرسم؟
چرا عليزاده خانم جاکامنتی رو نمیذاره بالا؟
اون جاکامنتی بالارفته رو هم اینجانب انجام دادم ولی بد نیست یه ذره اسکرول کنیم نه؟ یه ذره بخونیم… نیحیحیحی
چرا ما به خواب نیاز داریم؟
چه اتفاقی در بدن میافتد که به خواب میرویم؟
چرا بعضی نمیتوانند بخوابند؟(خیلی کم هستند اینجور آدمها)
چرا خواب بعضی وقتها لذتبخش است و بعضی وقتها وحشتناک؟
چه میشود که خواب میبینیم؟
آیا پا به دنیایی دیگر میگذاریم؟
آیا در دنیای خواب همین “خود”مان هستیم؟
آیا در دنیای خواب اختیار داریم؟
چرا در دنیای خواب یک سری چیزهای غیرمنطقی برایم منطقی هستند؟
چرا من بعد از ظهرها نمیخوابم؟
چرا هنگام خواب حتما باید یک بالش بغلی(اسمی که خودم برایش گذاشتهام) در آغوشم باشد؟
چرا خوابیدن در ساعات خاصی از روز _مثلا دم غروب_ به حالت گیجی دچارم میکند؟
آیا زن و شوهری که زیر یک پتو میخوابند، نمیگوزند؟
آیا من فقط یک بار زندگی میکنم؟
اگر همین یکبار است چرا به خودم سخت میگیرم؟
آیا مرگ نزدیک است؟
چرا تا زندهام زندگی نمیکنم؟
چرا سخت میگیرم؟
چرا مثل پروانهها از این گل به آن گل نمیرقصم؟
جاندهنده از آفریدن من چه هدفی داشته؟
چه باید بکنم تا از آفریدنم پشیمان نشود؟
هنگام جان ستاندن از عملکردم رضایت خاهد داشت؟
آیا از جانبخش و جانستان سپاسگذاری میکنی؟
هویت چبست؟ منظور از یاور قلبی چیست؟ آیا امیمان همان باور قوی نیست؟ ایمان یاید باعث انجام کاری بشود؟ برای چی فکر میکنم که بدون نماز و حجتب و روزه انسان نمیتواند شیعه باشد؟ آیا ربطی به محیط ندارد که ارکانی ظاهری را چنین بویلد کردند؟
چگونه انسانهای اطرافم رضاست میدهند به چنین زندگی پستی از هر لحاظ چه مالی و چه منعوی و چه …؟ آیا قناعت و چنین ارزشهاس مسخرهاشان بهانه نیست و نیت واقعی آنها تنبلی؟ چرا با ابن حال باز از وضعیت موجود غز میزنند؟ آیا همین قناعت نا به جا یکی از هزاران دلایل پیشرفت نکردن ایران و فرهنگ ایرانیها نیست؟
چرا امروز برخلاف تمام پنجشمبههای امسال نسبت به سایر روزهای خفته چنین ملال بودم تا اینکه ساعت ده و نیم شد؟ چرا سرزبان باعث ترشح آدرنالین زیادی در من میسود و امت روزسوال نه؟ چون روزسوال روزهای بیشتری است؟ آیا چون سرزبان زمان بیشتری دارد؟
وقتی ازم پزسیدن چرا با وجود بودن در کلاس باز مقنعه سرمه و گفتم عادت آیا راست گفتم؟ آیا به خاطر حفظ حریم شخصی نبود؟ شتسد هم جفتش؟ چه چیزی حریم شخصی را چنین مسئلهی مهمی برایم کرده؟ آیا دلیلش نیود آن است؟ برای چی بیشتر مستئل مهم در زندگیام با فقدان ربط دارد؟ آیا آنها را مثل هنر و آزادی یا حریم شخصی را واقعن ندارد یا فک مبیکنم ندارم؟ چگونه مدام گیز این نیفتم که فلان چیز بهانه و فریب مغز است یا نه؟
چه ارتباطی بین معنا و آزادی است
کجای زندگی به جای معنا, نماد را زندگی میکنم؟
آیا خوشبختی بستگی دارد به طرز فکر آدمها؟
آیا ملال هم از طرز فکر میآید؟
ملال فقدان معنای شخصی است یا نوع تفکر ماست؟
آدمها در تخیلاتشان بیشتر از واقعیت رنج میبرند؟
رنج امروزم به محبوبه ربط دارد یا رضا؟
چرا محبوبه انقدر کار میکند؟
چرا نه گفتن را بلد نیست؟
چرا انقدر به فکر محبوبه هستم اما نمیتوانم باری از دوشش بردارم؟
چرا بچههای او به فکر کم کردن زحمت او نیستند؟
چرا بچهها انقدر پرتوقع هستند؟
آیا والدین مقصر هستند؟
آیا الهه تصادفی چالشهای شناختی میپرسه یا هدفمند؟
چه چیز باعث شده که اکثریت در گروه سرزبون احساس راحتی داشته باشند و بیروح در وایسی هر چیزی را بگن؟ آیا این افراد در زندگی خود هم چنین رک هستند؟ آیا دلیلش این نیست که خود میزبان هم راحت حرف میزند؟
به چه دلیلی از وقتی در کارگاههای داستان کوتاه شرکتیدم سحر فرهادیِ درونم زده بیرون و اینقدر دلم میخواد به اوستا در کامنت یا تمرینها شوخکی کنم؟
توطَئهای در کار استتتت… نیحیحیحییییییییی… استیکر مربوطه
چرا با وجود خستگی و مشغلههای زیاد، باز هم برای خودم کار و مسئولیت میتراشم؟
چرا نمیتوانم لحظاتی را بدون انجام کار خاصی بگذرانم؟
چرا علیرغم روز شلوغ فردا تا دیر وقت بیدار ماندم تا نقاشی بکشم؟
چطور میشود با خستگی جسمانی از خودت عقب نمانی؟
چرا امروز هیچی ننوشتم؟
واقعن فرصتش نبود؟
چرا امروز اسکایروم از وبینار بیرونم کرد؟
فردا شب که کلی خسته استم میتونم بشینم پای شبسوال؟
کل این هفته جزوه ندارم از وبینارها؟
چرا دیروز پرسیدم کسی یادداشت برمیداره از جلسه کسی جواب نداد؟
این جواب ندادنو چی ببینم؟
دچار خطای شناختی بشم؟
چطور میشه نشد؟
امروز تو وبینار چی گذشت؟
چی رو از دست دادم؟
چرا دوست ندارم یک جلسه رو از دست بدم؟
از دست دادن جلسه ملولم کرده؟
نبودنم حس شد؟
چی میشه نبود کسی حس میشه و کسی نه؟
چون اغلب ساکتم همه جا نبودنم حس نمیشه؟
از اینکه حس بشه جای خالیم چه هدف نهان و آشکاری دارم؟
میخوام نبودنم حس بشه؟
میخوام کیا حسش کنن؟
چرا توان پرسیدنم کم شده؟
به خاطر جسم خستهمه؟
سارا جان من جواب دادم که یادداشتبرداری میکنم، اما در بله یا روبیکا نیستم که برایت بفرستم. در ضمن بدخط و تند تند مینویسم و خطم را ممکن است نتوانی بخانی
خیلی ممنون خانم اسدزاده.
هفتهی قبل جلسات رو جسته گریخته بودم و صوتشو حین کار گوش کردم نکتهبرداری نکردم. بازم ممنون از لطفتون.
۱ من با چه کسی میتوانم دیالوگ صریح تر برقرار کنم؟
۲ صریح یعنی چی؟
۳ چرا نمیخواهم در وبینار نویسندهساز وصل شم؟
۴ نمیخواهم؟
رنج من با ما چه کرد؟
۵ میتوانم کاری کنم که دیگران رنج من را کمتر بکشند؟
_عشق چیست؟
_چرا عدهای گمان می کنند معنی عشق را میدانند؟
_آیا عشق کلمه مقدسی است؟
_مقدس یعنی چه؟
_آیا منظور از “مقدس” همان “ارزشمند” است؟
_آیا ما به راستی عشق را تجربه کردهایم؟
_تفاوت عشق و دوستداشتن چیست؟
_آیا عشق به خدا از جنس عشق به انسان است؟
_کلمه عشق چه معانی مختلفی را در طول تاریخ به خود گرفته است؟
_آیا انسان به عشق نیاز دارد؟
عشق زیر مجموعه احساسات است. گزارهی منطقی که به کمک الهه جان نوشتم. وقتی عشق را تجربه میکنیم تصور میکنیم معنای عشق را درک کردیم. شاید بخشی از این احساس را درک می کنیم. اما عشق نیاز به تعریف ندارد باید آن را چشید با تمام وجود پذیرفت. با تمام رنجی که عشق دارد خوشحالم که تجربهاش کردم.
امیدوارم معنای عشق کمی برایتان شفاف شده باشد.
سپاس، مفید بود.
چرا گاهی حس میکنم خالیام و هیچ ندارم؟ چه موقع این حس را تجربه میکنم؟ از کجا میآید؟ چه پیامدهایی دارد؟ در زمان مواجهه چه میکنم؟ چه کارهای دیگری میتوانم بکنم؟
چرا با اینکه در خانه ملالزده میشوم دوست دارم بیشتر در خانهی خودم باشم؟
چرا وقتی مهمان میآید و بعد از رفتنش خانه را جارو میکشم؟
چرا دوست دارم همیشه خانه پاکیزه و مرتب باشد؟
چرا وقتی تنها هستم هم وسایل را سر جایشان میگذارم؟
چه چیز محیط اطراف سبب آرامش بیشتری میشود؟
ما برای پرسش ساختاری نیاز نداریم که به جواب حداقلی پرسشهای فرمی برسیم؟
در غیر این صورت پرسش ساختاری گمراهکننده نخواهد بود؟
برای یافتن جواب پرسش ساختاری، لازم نیست از خود پرسش ساختاری سوال بپرسیم تا نقصها و خطاها را بیابیم؟
وقتی مشکوکم این شکلی سوال میپرسم؟ 😂
در مورد چه موضوع جالبی سوال کردی. تا حالا به این فک نکرده بودم که پرسش آیا مثه گیمه؟ اول باید مراحل آسان( فرمی) را انجام بدهیم تا برسیم به مراحل سخت( ساختاری)
آخخخخ گیم! اصلا بهش فکر نکرده بودم.
امروز داشتم فکر میکردم چندددد ساله که بازی تو گوشیم ندارم.
چرا (…) ترجیح میدهد بیرحمانه حرف بزند؟
توجه به کدام حرفهایش برایم سودمند است؟
چه اتفاقاتی این رفتارش را تشدید میکند؟
(وقتی از این اتفاقات خبر دارم، چیزهای زیادی را میبخشم.)
میتواند روزی با «گریه» مانند «خنده» برخورد کند؟
میتواند در مواجهه با زنان کلمهی «خالهزنک» را از دایرهی لغاتش بیرون کند؟
چرا فقط دربارهی ورزش و سرمایهگذاری خوب تحقیق میکند؟
در سرچ هیستوری گوگلش هیچ چیز دیگری نیست؟
آیا لزومن داشتن خاطره به معنای معنا داشتن آن است؟ چون از آن خاطره مدت کمی گذشته یادم نیست؟ آیا چون خاطرات کودکی زیاد به یادم میآید یعنی آنها معنا داشتند یا من فکر میکنم معنا داشتند؟ چگونه فرق بین حقیقت و قمرهای مغزم را بفهم؟
چرا بابت استراحت و انجام کارهای مورد علاقهام عذابوجدان میگیرم؟
تنها زمانی میتوانم از خودم راضی باشم که هر دقیقهام در کاری هدفمند و با نمودی بیرون غرق شده باشد؟
ای وای گویوممممم
آیا پسر واقعن از پیشنهاد من خوشش آمده؟ آیا واقعن فکر میکند برایش کارآمد است که انجامش داد یا اینکه برای اینکه مرا از سر خودش وا کند؟ الان پیگیرش باشم و تشویقش کنم یا بگذارمش به حال خودش؟ اگر پیگیر باشم در تنگنا قرارش نمیدهم که به لجبازی بیفتد؟ اگر رهایش کنم بیانگیزه و ملول نمیشود ؟ چطور کنارش باشم؟
۱ سایت برای من ضروری است چرا؟
آیا میتوانم در این شرایط سایتم را بالا بیاورم؟
اگر تلگرام وصل شود چند درصد محتوا مال سایت باشد چند درصد مال تلگرام؟
اگر تلگرام وصل شود محتوای تلگرام را هم توی سایت منتشر کنید.
منم خیلی تشویق شدم برا سایت.
الهه واقعن امیدوارم با کمک تو بفهمم که میخوام مروج چه چیزی باشم؟
حتما. اصلا نگران نباشید.
روز شانزدهم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. آیا تعادل یکی از ارکان زیبایی است؟
۲. چگونه زندگیم را متعادل پیش ببرم؟
چرا زودتر از 12 پرسشگری نمیکنم؟
چرا در ساعت دوازده گیر کردهام؟
چرا پرسشم نمیآید؟
چطور میتوانم لابهلای کار کتاب بخوانم و بنویسم؟
چطور میتوانم ترویجگر باشم؟
برای ترویجگری به چه نیاز دارم؟
شخصیت کسی که مروج چیزی است چگونه است؟
چگونه باید باشم؟
چرا باید؟
در هر چیری اجبار است حتی آنچه که خودمان میخواهیم؟
چطور میتوانم از حجم اجبار کم کنم؟
چرا همه چیز را اینقدر دیر میفهمم؟
چرا برای بعضی مسائل اینقدر حساس بازی در میآورم؟
چرا اینقدر بزرگش میکنم؟
چرا رنجم میدهد؟
چرا اینقدر زودرنجم؟
زود رنجم؟
ملال چیست؟
ملول کیست؟
آیا ملال میتواند برای همیشه رفع شود؟
آیا رفع ملال مقطعی و موقت است؟
آیا ملال برخواهد گشت؟
آیا ملال خواهد آمد؟
آیا ملال در انتظار ما ننشسته؟
چرا ملال را دوست ندارم؟
نمیتوان خود ملال را به نیرویی برای زیستن تبدیل کرد؟
راه برونرفت از ملال چگونه است؟
ملال همیشه چیز بدی است؟
آیا در همان لحظه ملال نیست که زندگی تازه شروع میشود؟
آیا ملال ارزشمند نیست؟
دنیای بدون ملال چگونه دنیایی است؟
چرا با آهنگ «معما»ی معین دارم خودم را میگایم؟
چرا دولینگو هنوز صدایم میزند و فراموشم نکرده؟
تابستان افسردهکنندهست؟ چرا آسمان چند روز است که سفید و صاف و بیابر است؟ چرا از آسمان این شکلی متنفرم؟
با محیط، حالم را میبینم یا با حالم محیط را؟
چرا وقتی نمیدانم چکار کنم ملول میشوم؟
چرا وقتی میدانم چکار کنم اما نمیتوانم آن کار را انجام دهم، ملول میشوم؟
چرا وقتی میدانم و میتوانم کاری انجام دهم اما اجازه نمیدهند انجام دهم، ملول میشوم؟
چرا انقدر ملال در زندگیهایمان است؟
ممکن است منم مانند شخصیتهای فیلم “قاره هفتم” از ملال خودکشی کنم؟
چرا با اینکه منیت در نوشتهها و کلامم زیاد است کمتر به محیط میتوجهم باز خود را نمیشناسم؟ آیا واقعن من در خودم غرقم یا دنیای خیالی خود؟ شناخت دقیقن چیست؟
چه سوالهای خوبی 👌👌 توجه به چیزهای دیگرن، چیزهایی که تو نگاه اول نمیشه دیدشون.
چرا این روزها برای صحبت و گفتگو با آدمها کمحوصلهام؟
چطور میتوانم توانایی فردی، سرعتم در انجام کارها، گذرِ تندبادانهی زمان و حجم عظیم کارهایم را مدیریت کنم؟
مدتهاست دارم این سوال را میپرسم، آیا پاسخی هم دارد؟
چطور میتونم کمتر خسته بشم؟
چطور میتونم بیشتر زندگی کنم؟
چرا هربار که میخوام سین رو مورد عنایت قرار بدم میگم آبی چه گناهی داره؟
آبی چه گناهی داره؟
آبی هم جزیی از من شده؟
چطور آبی میتونه جزیی از من بشه؟
جزیی از من دقیقن چیه؟
چطور یک نفر که ندیدیش و تنها اشتراکتون یک نفر دیگه است جزیی از تو بشه؟
این پیچیدگیها چیه و چرا به وجود میاد؟
چرا غروب سر راه رفتن عصبی شدم؟
چرا عصبی شدنم سریعه؟
چطور میتونم کمتر عصبی بشم؟
چطور میتونم ببیشتر زندگی کنم؟
چرا سایت متمم اینقدر با حال به نظرم اومد؟
چه چیزی در سایت متمم برام هیجان انگیز بود؟
یادگیری کریستالی چیست؟
مهمترین ویژگی کتاب خانم علوی چیست؟
من چرا در وبنیار نویسندهساز به صورت تصویری وصل نمیشوم؟
چرا باید به صورت تصویری وصل شوم؟
چه چیزهایی ظرفیت روانی انسانها را در مواجه با مشکلات تغییر میدهد؟
برای من آیا طول زندگی مهمتر است یا عرض آن؟
خلاقیت به چه چیزهایی ربط دارد؟
چرا نمیتوانم با کسی صمیمی شوم؟
صمیمیت برای من یعنی چه؟
آیا صمیمیت تعریف همهپسندی دارد؟
تفاوت شادی، هیجان و لذت چیست؟
چه ارتباطی با هم دارند؟
لذت میتواند شادیآفرین باشد؟
هیجان شادیبخش است؟
شادی عمر طولانی دارد؟
شادی دائمی است؟
ازدواج رسمی چطور رواج پیدا کرد؟
چه سوالهای خوبی! شادی چیست واقعن؟
چرا نمیتوانم با دیگری همخانه شوم؟
چرا بعد از سه روز مهمانداری کلافه میشوم؟
از خستگیست یا بهم خوردن روتین زندگی سبب کلافگیست؟
دیگری از چه زاویهای به این ویژگی من مینگرد؟
آیا در آینده تغییر میکنم؟
میتوانم با یک نفر دیگر همخانه شوم؟
آن شخص چه ویژگیهای بارزی دارد؟
از اقوام است یا دوستان؟
تنهایی سبب آرامش و رشد میشود یا حضور دائمی یک همراه؟
چون مهمان عزیزست همچو نفس منتهاااا خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود. نیحیحیحی :)))
چرا بیداری به لذتبخشی خاب نیست؟
چرا در حالی که واقعیت و بیداریمان ریدمان است، میتوانیم خابهای گوگولی ببینیم؟
چرا محیط فیلم «طبیعت بیجان» خاکستری و خشک و بیبرگ است؟ چرا زن روی تخت نمیخابد؟ چرا تخت یکنفرهست و فقط یک صندلی توی اتاق است؟ چرا پیرمرد و پسر روی تخت میخابند و روی صندلی مینشینند و پیرزن روی زمین مینشیند و میخابد؟ چرا پیرزن و پیرمرد پیش هم نمیخابند؟ چرا حرکاتشان اینهمه آهسته است؟ چرا شهیدثالث اینها را نشان میدهد؟
رابطهی شغل و ملال چیست؟
رابطهی سکس و ملال چیست؟
پایینتر بودن جایگاه زن از جایگاه مرد به نفع چی و کیست؟
اون تخت یه نفره و جدا خوابیدنه تو طبیعت بیجان انگار خیلی حرفا داشت…
چرا لیست ملالهایم بلندبالاست؟
چرا از ملول بودن لذت میبرم؟
واقعا ملولم؟
روز پانزدهم: پرسشهایم با موضوع «زیبایی» سالواژهام.
۱. چگونه میتوانم همیشه به رفتارهای دیگران، واکنشی زیبا نشان دهم؟
۲. واکنش زیبا چه واکنشی است؟
۳. چگونه میتوانم همیشه از رفتارم با دیگران، احساس رضایت درونی داشته باشم؟
۴. محیط چه اثری روی میزان زیبایی رفتار من با دیگران دارد؟
۵. چه صدا، نور، رنگ، اشیاء و چیدمانی در محیط، رفتار من را با دیگران زیباتر میکند؟
۶. چگونه میتوانم رفتارهای نازیبایم را با دیگران، به زیبایی جبران کنم؟
۷. چگونه به جای تکرار رفتارهای نازیبا، رفتارهای زیبا را در وجودم جایگزین و نهادینه کنم؟
چرا در عصر معاصر مسیله ی معنا مهمتر شده؟
آیا تنها به خاطر این حجم از سرگرمی انسان به پوچی افتاده؟
آیا سرگرمی باعث شده انسان دیگر فکر نکند و معنای زندگیاش را نجوید؟
آیا انسان قدیم در اصل توهم معنا نداشته؟
چگونه بفهمم که چیزی واقعن معنای من است یا توهم معنا؟
آیا ملال احساسی است که در نتیجهی پوچی به وجود میآید؟
اصن پوچی چه زهری ماری است احساسه یا عملکرد یا فرآیند یا چی؟
آیا معنا یعنی دلیلی خیلی قرص و محکم؟
چرا امروز سارای درونم فعال شده؟
آیا توهم معنا هم میتواند به ملال پاسخ بدهد؟
چرا باید به ملال پاسخ دهیم؟
چرا با اینکه از ضرورت تحرک و پیادهروی آگاهم انجامش نمیدهم؟ چه موانعی دارم؟ با چه قدمهایی میتوانم آغازش کنم؟
آیا اگر در یک جنبه از زندگیام حس درجازدن دارم، محکومم که بقیهی جنبهها را هم اینگونه بگذرانم؟ چطور میشود از چنبرهاش رها شد؟
آیا مهارت در پرسشگری میتواند روی بیان هم اثر بگذارد؟
این تصمیمی که در حوزهی مطالعاتی برای امسالم گرفتهام، چقدر عملی است؟ چه چیزهایی میتواند مانعش باشد؟ چگونه یادم نرود و رهایش نکنم و اهمیتش برایم کمرنگ نشود؟
واقعن زندگی برای من چه معنایی دارد؟ زندگی مشترک چه معنایی دارد؟ شغلم چه معنایی دارد؟