تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزایندهی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسشگری و اکتشفا و کنجکاوی فراموششدهی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است.
در وبینارهای روزانهی سرزبان با هم این تمرین را انجام میدهیم و قلکی از پرسشهای ارزشمند جمعآوری میکنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصتهای زندگی، راهنمایان و قدمهای کوچک ما واقع شوند.
این صفحه قرارگاه همرسانی روزانهی تکپرسشی از تمرین مثلثوالمان و کاوش آن با دوستان و همراهانمان است تا بتوانیم از توان پرسشگری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم.
پرسشها را در بخش کامنتها بنویسیم.
621 پاسخ
چرا امروز خشم بودم؟
چرا امروز ترس بودم؟
چرا الان وحشت هستم؟
چرا نمیتوانم ابهام را تحمل کنم؟
ابهام چه چیزی را نمیتوانم تحمل کنم؟
اصلن ابهام چیست؟
چرا میخواهم نفهم باشم؟
در نفهم بودن چه امکانی هست؟
چرا دنبال امکان میگردم؟
خستهام از چه؟
نمیپرسشم برای فرار؟
فرار از چه؟
چرا قرار ندارم؟
اصلن قرار چطور است؟
نقاشی را با یکبار دیدن میشود دید؟ میشود شنید؟میشود فهمید؟ فهماند؟
چطور میشود نقاشی را شناخت؟
با چند بار دیدن؟
چند بار باید ببینی تا صدایش را بشنوی؟
چند بار ببینی تا درکش کنی؟ بفهمیاش؟
شنیدن نقاشی چطوری است؟
چقدر باید یک نقاشی را ببینی تا بتوانی بشنویاش؟
نقاشی را که بشنوی خودش، خودش را برایت خاهد گفت؟
چطور ببینیم تا بتوانیم ببینیم و بشنویم و بفهمیم و بفهمانیم؟
آیا صدای معین از دل برمیخیزد که لاجرم بر دل مینشیند؟
چرا صدای معین دلنشین است؟
چرا در هر حسوحالی صدای معین میچسبد؟
ترانههایش برایم جذاب است یا خود صدا؟
صدای خاص معین نمودی از زندگی اوست؟
آیا کودکانهای که الهه میگفت را در صدای معین حس میکنم؟
الهه دقیق و باهوش است.
چرا دیگران از خوب بودنت سواستفاده میکنند؟ چرا آدمها تا وقتی به تو نیاز دارند به تو احترام بیشتری میگذارند؟ چرا ازحق خود دفاع کردن در نظر دیگران بیاحترامی است؟ چرا پول موجودیت آدمها را آشکار میکند؟ چرا آدمها شخصیت خود را در مقابل پول نشان میدهند؟ پول ملاک چه چیزی میتواند باشد؟
مگر روان ما وظیفهی محافظت از ما را ندارد پس چرا گاهی محیط خواب را ناامن میکند؟
میتوان گفت تجربهی محیط ناامن در خواب نوعی هشدار از طرف ناخوداگاه ماست؟
چرا با وجود آگاهی از غیرواقعی بودن ناامنی در خواب باز هم تحت تاثیر آن قرار میگیریم؟
چرا کسانی که کودک درون یا خلاقیتشون رو میکشن، براشون همچون قاتلها، مجازاتی صورت نمیگیره؟ یعنی اهمیتش کمتره؟ یا چون فقط به خودشون آسیب میرسه نه کس دیگهای، مجازات نمیشن؟ پس چرا برای کسانی که قصد خودکشی دارن یه انجمن صورت دادند و حتی مجازاتی در نظر گرفتن؟ مگه با این کار فقط به خودشون آسیب نمیرسونند؟ یا شاید به این علت که با این کارشون اطرافیان رو سوگوار میکنند مجازات باید بشن؟ اون کسانی که قصد خودکشی یا حتی دگرکشی بهشون دست میده، مگه انقدری بیحس نشدن که اینکارو میکنند؟ خب بیحسی هم معمولا وقتی خلاقیت یا کودک درون عملا تو فرد مُرده باشه، به آدم دست میده. با این وجود بهتر نیست قبل از درمان، پیشگیری صورت بگیره؟
با این اوصاف اگه انجمنی برای سوگواری خلاقیت و کودک درون تشکیل بشه و عملا اونا مجازات بشن، چه مجازاتهایی باید صورت بگیره؟ در نهایت با همهی اینها پس همهی ما هم یجورایی دستمون آلوده به خونه؟
(اگه آره پس به برادران و خواهرانم برای ورود به جرگهی قاتلین خوشامد میگم.)
تاریخ 1405.1.5
چی شد اندنوتم قاتی کرد و دیگه باز نمیکنه؟
ولی اینکه اندنوتم قاتی کرده میتونه جلوی نوشتن پروپزالمو بگیره؟
آیا داشتن اندنوت از ملزومات اساسی نوشتن پروپزال است؟
وقتی با اینترنت پرو توانستهام مقالات لازم را فراهم کنم خرابی اندنوت چرا سستم میکند؟
نکند نوشتن پروپزال هدف آشکارم است و فراهم بودن همهی شرایط هدف پنهانم؟
شایدم اندنوت سالم و وارد کردن رفرنس با نرمافزار در ناخودآگاهم لانه کرده است؟
چگونه در ذهن مردم پرواز جلوهای از آزادی است؟ چه اتفاقات و مسائلی این دیدگاه را ساخته؟ چرا تابسواری با آنکه بالا پایین می.رود اما نمیحرکتد برایم مثل پروازیدن میماند؟
زندگی ارزش خود را از کجا میگیرد؟
آیا زندگی اساسا ارزشمند است؟
آیا زندگی میتواند ارزشمند باشد؟
آیا مرگ، زندگی را بیارزش نمیکند؟
آیا مرگ میتواند به زندگی ارزش ببخشد؟
آیا در زندگی ما با همه آگاهی، همیشه در ساحتی از حیرت به سر نمیبریم؟
آیا زندگی یک راز همزمان وحشتناک_زیبا نیست؟
چه محیطی را بیشتر میبینم؟
کدام معماری را بیشتر میبینم؟
چرا از معماری خانه و خیابانها را نمیبینم؟
چند تا محیط داریم؟
محیط چه تنوعهایی دارد؟
محیطهای درهم تنیده کدام هستند؟
چه محیطهایی دیدنشان الزامی است؟
چه محیطهایی را نبینم آسیب نمیبینم؟
محیط بدن چه تاثیری در محیط خانه و هسابان دارد؟
لباسها هم محیط دارند؟
چرا به کفشها و دمپاییها نگاه میکنم شباهتی میابم با صاحبش؟
من هم به کفشهایم شبیهم؟
چه شباهتی هست؟
شباهت احساسی؟
با پیادهروی چطور میتوانم بدنم را پیگیری کنم؟
پیگیری بدن کاری شدتی است؟
هدف اشکار و پنهانم در پیگیری بدن سلامتی است؟
هدف پنهانم نداشتن درد است؟
چرا خدا درد را آفرید؟
اصلن چرا کبد؟
ورزش کبدی سختترین ورزشهاست؟
چرا چراهایم تمام نمیشوند؟
چرا میترسم بروم پیش آقای دکتر؟
چرا درد را ترجیح میدهم به فهمیدن حقیقت؟
حقیقت است؟
دکتر هم مگر بخشی از حقیقت نیست؟
چرا جواب سوال مو فرفری قشنگم را ندادم؟
جواب ندادنم همان تاثیر دومینو شد؟
توجه به دیگران چقدر موثر است؟
اگر آن سوال را میدیدم و پاسخ میدادم زندگی یک نفر تغییر میکرد؟ نقاط محوری بود آن سوال؟
نقاط محوری چیست؟
دیدن آن حرف روی بشقاب شیرینی همان نقطه محور بود؟
فکر میکنم بله.
چرا گیج میزنم؟
چرا برای سالواژهام کاری نمیکنم؟
چگونه میتوانم با مثلسوال سالواژهام را ارتقاء دهم؟
چرا ارتباط را برگزیدیم از میان آن همه خوبان؟
چرا در ارتباط میلنگم؟
بهخاطر نوزادی و کودکیم نیست؟
نوزادی چه تاثیری بر الانم دارد؟
چرا گاهی فکر میکنم سوالاتم احمقانه است؟
چرا گاهی فکر میکنم حماقت است اینها را در معرض عموم قرار داد؟
حماقت است؟
حماقت.
چرا فکر میکنم حماقت است؟
مگر تو برای کسی میپرسشگری؟
پرسشگری را چطور میبینی؟
چرا هفتهای تمامن سوال بودی؟
تفاوت این هفته با هفتهی قبل چیست؟
حالا آزادنویسیهایت کمی از سوال فاصله گرفته.
چرا دوست داری همه سوالهایت را در سایت بگذاری؟
کار درستی است؟
درست و غلط را کی مشخص میکند؟ معیارش چیست؟
چرا دست برنمیدارم از سوال؟
راستی من متوجه میشوم در روزسوال چه میگذرد؟
نکند من هم متوجه نیستم؟
یعنی متوجه نیستم و هر روز آنجایم؟
چرا این سوال، سوال شد؟
چرا شک کردم؟
شک خوب لست مگر نه؟
حالا باید برم کندوکاو کنم؟
بعد از 8 ماه نمیدانی متوحه وبینارها میشوی؟
ممکن است نشده باشم؟
سارای عزیزم خوبی پرسشگری این هست که کسی نمیتونه قضاوتش کنه به اون معنا. پرسشگر یعنی کسی که فاصله میسازه. کسی که برداشتی کرده و حالا داره پرسش میسازه ازشون و فاصله که شاید به نتایج جدید و متفاوتی برسه.
به نوبهی خودم خواستم یه پیشنهاد کوچیک و دوستانه برای کسایی که از انتشار سوالاتشون هراس دارن، بنویسم.
اولا اینو بهتون بگم که این منتشر نکردن سوالات ربطی به تنبلی نداره. چون اگه اینطور بود، منی که جزء تنبلترین آدما بین خونوادم شناخته میشم هم نباید این سوالات رو مینوشتم.
دوما از فکر اینکه میترسید با سوال منتشرکردنتون پیش بقیه رسوا بشید، بیاید بیرون. اصلا این بقیهای که میگید کیا هستن؟ کجان؟ اگه منظورتون همین جمع نازنین و صمیمی که شکل گرفته هست، باید بگم که دقیقا چهچیزی پیش این دوستان رسوا میشه؟ این دوستانی که تاحالا از نزدیک ندیدیمشون، حتی اگه یهروزی همان بیرون همدیگه رو ببینیم ممکنه نشناسیم، و البته خوبیاش هم همینه که داریم پیش کسایی سوالات رو منشتر میکنیم که به اصطلاح غریبهاند؛ ولی خودمون خوب میدونیم که نزدیکترین کسان به زندگیمون همین دوستان هستن.
و در آخر هم بگم که وقتی ما سوالات رو منتشر میکنیم، علاوه بر خالیشدن ذهن برای خلاقیت و شناخت جنبههای وجودی خودمون، یهجورایی هم عملا اون رو مثل بچهای که متعلق به جهان میسپاریم. و اینو دوستانه بهتون بگم که از اینکه فکر میکنید پیش بقیه قضاوت میشید نهراسید. (چهبسا که خودم کمامان اغلب اوقات ترس از قضاوت دارم)
فقط کافیه ما سوالات رو بنویسیم و دکمه ارسال رو بزنیم، همین. دیگه بعدش رو کاری نداشته باشیم. یهجورایی اونو بهدست باد بسپاریم، تا ببینیم این سوالاتی که از درونمون جوشیده تا کجا پیش میره.
(اینو منی میگم که هنوزم از انتشار میهراسم و تردید دارم که همین کامنت رو ارسال کنم. ولی از فشار دادن یک دکمه نترسید؛ البته که اگه دکمه بمب اتم بود قطعا بترسید)
کاملن موافقم باهاتون آقای سیفی.
من وقتی سوال مینویسم وارد فضای آزادنویسی میشم و همون رهایی رو دارم و اگر خونده باشید چند بارم میپرسم اینکه همه چی رو مینویسم درسته؟ ولی همین که میذارم و حتی برنمیگردم که ویرایش کنم بنظرم مفیده. در واقع من اینجا با نوشتن سوال تونستم کمی از خودسانسوری فاصله بگیرم و از زاویههای مختلف ببینم خودمو.
واقعن این محیط امنگاهه. شاید بعضی سوالت شخصی باشن و دوستان حق دارن که منتشر نکنن اما ما اینجا داریم یاد میگیریم نگاه قضاوتگرمون تغییر بدیم و از همین پلهای برای رشد بسازیم.
نگاه رشدیافته و منطقی شما همیشه برای من ارزشمنده آقای سیفی نازنین.
نکات ارزشمندی داشتید کما اینکه توی پرسشگری رسوایی وجود نداره. کنجکاوی وجود داره. نمایش برداشت و احساس و عاطفه هست که ممکنه اصلا نتیجهی دیگهای داشته باشه.
واقعا این کامنت شما یکی از بهترین کامنتهای غیر پرسشی این امنگاه هست.
چرا در تلاشم که به موفقیت برسم؟ آیا موفقیت رسیدنیست؟ یا صرفا تعریف انتزاعی انسانهاست؟ چرا من موفقیت رو با زجرکشیدن یکی میدونم؟ یعنی هرکسی که موفق شده، آدم زجر کشیدهای بوده؟ زجرکشیدن از نظر من چیه؟ آیا اینکه بعضی موقعها خیالات و فکرهایی از ذهنم برمیاد که از قضاء وقتی بهزبون میارمش، بهاصطلاح اون سایهها و احساسات سرکوبشده بهمن فشار میارن، مثل اینکه چرا فقیر نیستم یا چرا تو بچگی پدر یا مادرم رو از دست ندادم (واقعا هم گفتن اینا راحت نیست)، این تفکرات از کجا برمیاد؟ چرا باید چنین چیزهایی تصویر زجرکشیدن و در ادامه موفقیت رو در ذهنم مجسم کنه؟ اصلا آدم موفق بودن چه صیغهایه؟ آیا لبخند از ته دل بچه برای یک پدر _چهبسا که اون پدر فقیرترین مرد دنیا باشه_ موفقیت بزرگی نیست؟ آیا نباید اون پدر رو آدم موفق بپنداریم؟
چرا گفتگو با دوستان را دوست دارم؟
چرا گفتگوی رودررو را بیشتر از مکالمه تلفنی دوست دارم؟
چرا وقتی میروم پیادهروی با تلفن مکالمه میکنم؟
چرا بیشتر به محیط توجه نمیکنم؟
چرا از حواس پنجگانه بهرهمند نمیشوم؟
فلانی چرا با خاهرش رابطه صمیمانه ندارد؟
فلانی چرا انقدر به شکم توجه میکند و مدام خرید میکند؟
با اینکه مرخصی گرفتم و موندم خونه که روی پایاننامهام کار کنم، باز روی تدریسم و آماده کردن فایلها کار کردم. چرا؟ آیا کارم مهمتر از درس خوندنمه؟
شاید کارم هدف اصلی و فرعی و پنهان و آشکارمه و خودم نمیدونم؟
شنیدن صدای الهه علیزاده باعث شد انگیزهام برای شرکت زنده تو وبینارش بره بالا و با اینکه خوابم میاد اومدم وبینارش. آیا صدای الهه برای من برانگیزاننده بود؟
آیا من روزی خواهم توانست که برنامهریزی کنم و به آن برنامهریزی هم پایبند بمانم؟
تا چه حد پایبندی با برنامهای که توی ذهنم ریختم و با آنچه عمل میکنم چند درصد باشد خوب است؟
چرا شوری زیتون اذیتم نمیکند؟ ولی هنوز شوری عدسی آن روز حالم را بد میکند؟ شور که شور است و هر دو کار نمک؟
البته آن روز به مادر برای شور شدن غذا اعتراض نکردم. ولی بعدش همش یادآوری میکنم. آیا این یک نوعی مرض است؟
من، دیگران و محیط الهه علیزاده با منابع شناختی (خودمشاهدهگری، مقایسه با دیگران و بازخورد از دیگران) که استاد یونسی میگفت چه ارتباطی دارد؟
چرا حس میکردم دیروز سوال نوشتم؟
من چرا اینقدر خستهام؟
چرا اینقدر میخابم؟
با اینکه خاب و خیلی دوست ندارم چرا این همه میخابم؟
چرا خاب دیدن و این همه دوست دارم؟
خاب چیه که اینقدر خوبه؟
خاب دیدن چیه که اینقدر خوبه؟
اگه خاب نمیدیدیم چی میشد؟
اگه خاب نمیدیدیم باز هم خابیدن این همه لذت بخش میشد؟
اگر خاب نمیدیدیم خاب آرومتری داشتیم؟
خاب دیدن کیفیت خاب رو بیشتر میکنه؟
خاب دیدن میل به خابیدن و بیشتر میکنه؟
خواب دیدن چیه که انقدر خوبه؟
ندا من بعضی روزا خوابم گند میزنه تو روزم. ترسی که بعد از خواب میاد و اون ابهام گیج کننده باعث سردرد و کسالت میشه.
دقت کردم هر صبحی که خوابم نشاط داشته روزم بهتر بوده.
چه چیزی پتو را میسازد امن گاه و میگریزند کودکان از دست لولوی زیر تخت به آن؟ چرا هنوز هم در پتو دارم احیای آرامش؟ به چه علت هر چه باشد پتو کلفتتر حس امنیت و آرامش هم بیشتر؟
چرا … راحت و بسیار و بهموقع از کارهایش میگوید و خودش را معرفی میکند؟ (از کجا میدانم راحت است؟ برای از خود گفتن، «راحتی» نیاز است؟)
چرا امروز که آسمان خاکستریست، پرندهها از همیشه بیشترند؟ (چرا نپرسیدم «چرا امروز آسمان خاکستریست و پرندهها از همیشه بیشترند؟»؟ میان خاکستری آسمان و بسیاری پرندهها ارتباط میبینم؟ چرا «ارتباط» داستانساز و ماجراانگیز است؟ در ارتباط بودن، باهم بودن است یا مقابل هم بودن؟ «و» ارتباط است یا «که»؟)
محیط کِی در قالب سوال میگنجد؟
چه سوالهایی در قالب محیط گنجیدهاند؟ محیط مقابلم گنجایش چه سوالهایی را دارد؟
چرا امروز میخواستم سوالی منتشر نکنم؟
چرا هنوزم بعضیها یا بهتره بگم همهی ما، انسانها رو براساس نژاد دستهبندی میکنیم؟
چرا وقتی امروز با سایهام مواجه شدم، ازش فرار کردم و رو آوردم به عادتی مخرب؟
چرا با اینکه میدونم باید رمانم رو شروع کنم، ولی هربار به بهونهای ازش طفره میرم؟
کسانی که این سوالات رو میخونند، کجای نوشتهام قرار دارند؟ آیا این سوالاتی که طرح میکنم، واقعا منم؟
چرا تو ذهنم مخالفت میکنم با رابطه رفتن، اما رفتار و عمل و به اصطلاح اون نیاز درونی چیز دیگهای رو نشون میده؟
چرا وقتی جنس مخالف بهم توجه میکنه (یا فکر میکنم که داره توجه میکنه و صرف نگاهه)، احساس میکنم خبریه؟ پس چرا واکنشی بیمحلیه؟ چرا تو این شرایط شبیه مجسمههای مغروری میشم که متفکرانه به زمین خیره شده؟
چرا هیچوقت مطالعهای درباره زبان بدن نداشتم؟ آیا اصلا موثره این مطالعه؟
چرا میخوام نوشتههام بامزه باشه یا بامزگی رو نشون بدم؟ آیا اصلا نوشتههام بامزهست؟ اگر آره، پس چرا خودم تو دنیای بیرون به اصطلاح زیپ دهنم کشیده شدهست و فقط یه خندهی مضحک روی لبمه؟
چرا کشوی نوشتههای ناتمام داره تبدیل به انبار میشه؟ برای به سرانجام رساندن و رهایی از دستشون (اونم بهجزء سوزوندن) چیکار میتونم بکنم؟
چرا تاریکی رو معمولا با تباهی یکی میدونند؟ پس چرا من از تاریکی خوشم میاد؟(همونطور که اسم کانال خدا بیامرزمم در سایه بود)
حالا اصلا این سوالاتی که مطرح کردم رو بهش جواب میدم؟ یا شاید همپاسخدادن مهم نیست، مهم مطرح کردنشه؟
غم چیست؟
من چه نگاهی به غم دارم؟
آیا غم در مقابل شادی است؟ شادی چیست؟
آیا آنچه اصیل است غم است؟
رابطه غم با رنج چیست و چگونه است؟
آیا در رنج میتوان ساکن شد؟
آیا زندگی با رنج پیش میرود؟
آیا میتوان زندگی را با غم پیش برد؟
آیا انسان با غم و رنج انسان میشود؟
اساسا چرا انسان غمگین میشود؟
آیا من با غمهای خودم مواجه میشوم؟
چگونه میتوان با غم مواجه شد؟
آیا میتوان به مواجه شدن با غم امیدوار بود؟
غم را از کدام دریچه باید نگریست؟
آیا غمگین بودن همیشه بد است؟
آیا انسان نیاز ندارد بعضی مواقع غمگین باشد؟
آیا نباید دقیقتر به غم بنگریم؟
غم، چه پیچیدگیهایی دارد؟
چرا این روزها پول دغدغهام شده است؟ چرا قبلا پول برایم ضد ارزش بود؟ نیازم بیشتر شده است؟ چرا به پول نیاز دارم؟ پول نباشد چه اتفاقی می افتد؟ قبلا نیازم کمتر بوده است؟ ارزشهایم تغییر کرده است؟ ارزش مادیات برایم بیشتر شده است؟ چرا کمتر به معنویات می اندیشم؟ نیاز چگونه میآید؟ آیا می توان بی نیازی را بدست آورد؟ بینیازی از چه می آید؟ زندگی بی نیاز چگونه است؟
زندگی بینیاز چگونه است؟
نیاز. چه نیازی ما رو وارد دنیای مادی کرده؟
اگر نیازی نبود زندگی وجود داشت؟
خانم شیبانی مرسی که پرسشهاتون باعث پرسشم شد. دمتون گرم.
چرا بعد از یک ماه به نوشتن تاریخ 1405 عادت نکردم؟
در زمانهای دور تاریخ بوده؟
زمانهای دور چه زمانهایی هستند؟
الان کدام زمانیم؟
زمان و تاریخ نسب مستقیم دارند؟ چرا؟ چرا نداشته باشند؟
زمان دردغ است؟
چرا میگویند در آن یکی دنیا زمان خیلیییییییییییییی زیاد است؟
خیلیییییییییییییی زیاد یعنی چه؟ خسته نمیشوند یک سالشان اندازه هزار سال باشد؟
چرا از تلفن استرس گرفتم؟
با هر تلفنی استرس میگیرم؟
خیلی به خانواده وابستهام؟
چرا نمیتوانم خطم را بخوانم؟
چگونه هم تند بنویسم هم خوانا؟
تایپ بهتر از کاغذ است؟
چه شد که فکر کردم وابستهام؟
چطور میتوانم از وابستگی به دور باشم؟
اگر وابستگی نبود عشق هم نبود؟
عشق و وابستگی رابطهی مستقیم دارند؟
نمود وابستگیام چیست؟
بدنمندی وابستگیام چطور است؟
چرا زیاد سوال میکنم؟
چرا باران مرا یاد سین میاندازد؟
سین الان چه حسی دارد به باران؟
چرا برادرم عاشق باران است؟
جز باران عاشق چه چیزهایی است؟
من باران را دوست دارم؟
چرا خیس شدن را دوست ندارم؟
چه باعث شد از خیس شدم بدم بیاید؟
هنوزم رعدوبرق را دوست دارم؟
چه حسی به من میداد و میدهد؟
چرا یک مدتی رعدوبرق برایم معنا نداشت؟
معنای رعدوبرق چیست؟
رعدوبرق معنا دارد؟
چرا مادر میگوید حرفی که میزنی به معنایش نرسیدی؟
چگونه میتوانم به معنای حرفهایم برسم؟
همهی حزفها معنا دارند؟
اگر همهی حرفها معنا دارند چرا استاد دنبال گوشت خورشت است؟
چرا تاثیر لپههای خورشت در مزه را نمیبیند؟
چرا فقط گوشت را مهم میداند؟
چگونه میتوانم لپهها و گوشتهای خورشت حرفهایم را باهم مرتبط کنم؟
این امکان را چطور بدست آورم؟
هوای شمال را دوست دارم؟
بهارها شمال را زندگی میکنم؟
جز بارانهای گاه و بیگاه چه چیزهایی در شمال بودن تاثیر دارد؟
شمال چگونه است؟ بوی ماهی میدهد؟
حسم به بوی ماهی چیست؟
چرا از ماهی گلی بدم میآید؟
کدام ماهیها را دوست دارم؟
دستپخت خود را دوست دارم یا دیگری؟
چرا دستپخت خود را بیشتر دوست دارم؟
چرا خود را بیشتر از دیگران میبینم؟
چرا الهه مدام قطع میشود؟
کشور کرج هم باران میبارد؟
کشور کرج چجور جایی است؟
دوست دارم در چه شهری زندگی کنم؟
چرا دوست دارم در هر شهری خانه داشته باشم؟
داشتن خانه در هر شهر هویت و تعلقم را زیر سدال نمیبرد؟
چه تفاوتی بین خانه داشتن و سفر کردن هست؟
دوست دارم سفر را؟
دوست دارم چگونه شهرهایی را؟
صدای باران مرا به بیستون و دویدن میبرد؟
چرا از خاطراتم نمیکنم؟
چرا از یادآوریشان خسته نمیشوم؟
منظرهی کوه روبهرو و آسمان چه حسی به من میدهد؟
خاطرات میتوانند نابودم کنند؟
خاطران کجایند و چرا میآیند؟
بیشتر کدام خاطره را به یاد میآورم؟
چگونه همزمان آفتاب میباریند و باران گرمایش میکند؟
چرا هرجومرج و شلوغ بودن محیط مرا میآزارد؟
چرا تمیزی و کثیفی محیط اولین چیزی است که میبینم؟
چرا به دیدن تارِمو روی سرامیک حساس هستم؟
این وسواس از کجا میآید؟
این حساسیت از پاکیزگیست یا وسواسِ ذهنی؟
به چه علت میهراسیدم در نه سالگی از بزرگسالی و بزرگ شدن؟ چرا کودکانی که میشناسم رفتارهایی از خود بروز میدهند که نشان از میل آنها به بزرگ شدن است؟ دلیل تفاوت میل من و آن کودکان در این زمینه چیست؟
هدف برای من چه تعریفی داره؟
هدفمندی برای من چه تعریفی داره؟
ادامهی تلاش در جهت هدف. جهت دادن به روزها. جهت دادن به تلاشها و جهت دادن به افکارم، طوری که برای رسیدن به هدف به طور ملموسی مفید باشن.
وقتی چقدر تلاش میکنم حس رضایت از هدفمند بودن دارم؟ وابسته به تعداد ساعته، یا انجام کامل کاری، یا چی؟
چه واژههایی میتونن جایگزین هدفمندی بشن؟
هر کدوم از هدفهایی که برای خودم تعیین کردم، مرتبط با کدوم نیاز من هستن؟
کدوم نیاز از نیازهای بنیادین من، مولد پرسشهای بیشتری هست؟
آیا پرسش زیاد از وجود مسئلهای نشات میگیره که نیازمند حل شدنه؟
چرا در گفت و گو با والدین بیشتر خودم را کنترل می کنم؟
چرا دیگه نظرات و احساساتم رو سانسور شده نشونشون میدم؟
امنیت روانی ام را بیشتر می کند؟ یا زحمتم برای ارتباط را کمتر می کند؟
این صدایی که همیشه در سرم داد می زند کافیییی نیست از کجا میاد؟
والد سختگیرم در ذهن؟ چگونه باید دهنش را ببندم؟ با والد درونیم دیگه می تونم بی ادب باشم؟ چرا الان فکر می کنم سوالاتی که می پرسم مزخرف است؟
چرا تا این اندازه از درس های دانشگاه فاصله گرفتم؟ از علوم پزشکی خوشم نمیاد دیگه؟ چرا از این سوال میترسم؟ چند سال زندگی من رو زیر سوال میبره شاید. بهش فکر نمی کنم چون از جواب میترسم؟ یا شاید چون مطمین نیستم. اگر حقوقش کم است گزینه بهتری و بالاتر داری؟
با اینکه میدانی اگر کارهات رو عقب بندازی هر روز بیچاره و ناتوان تر میشی ولی چرا انجام نمیدی؟ اینقدر سخته؟ قبلا هم همینقدر سخت بود؟
من عاشق زبان انگلیسی هستم پس چرا دوباره خواندنش را شروع نمی کنم؟ چه بر سر مغزم امده؟
چرا پلک راستم امروز هم میپرد؟
چه فعل و انفعالاتی در بدنم دارد رخ میدهد؟
پدن را چگونه میتوانم پیگیری کنم؟
پیگیری بدن ممکن است؟
پیگیری بدن یعنی پیگیری سلامتی؟
احساس سلامتی دارم؟
اجساس سلامتی چگونه است؟
اینکه مریض نشوم یعنی سلامتم؟
چرا شیرود بعد از دردپذیری 26رروز اسهال شد؟
میتوانم 26 روز اسهال شوم و به پزشک مراجعه نکنم؟
چگونه میتوانم با تمرین یوگا سلامت باشم؟
چگونه میتوانم دارو نخورم؟
چرا قرص خوردن عذابم میدهد؟
چه راههایی برای بهبود درد جسمی هست؟
چه شد جسم مهم شد؟
جسم چرا مهم شد برایم؟
آشنایی با شیرود جسم را مهم کرد یا دردهایم؟
چرا از درد گردن خلاص نمیشوم؟
اگر مراقب نباشم که تبعاتی خواهد داشت؟
چرا زندگی دومینو است؟
اعمال چگونه بر هم تاثیر میگذارند؟
اینکه جواب تلفنش را ندادم در آیندهام چه تاثیری دارد؟
عملهایم تاثیرشان در حال روشن میشود یا آینده؟
زندگی اگر دومینو نبود چه بود؟
چه دومینویی باعث پریدن پلک راستم شده؟
چرا جواب تماسش را ندادم ولی بهش فکر میکنم؟
دلیل تماسش چه بود؟
چرا جنگ میشود تماس میگیرد؟
نگرانم شده بود؟
نگرانی غریبه برای غریبه چگونه است؟
غریبه نگران غریبه میشود؟
چرا میگویم غریبه؟
کسی تنها جنسیت، نام و شهرش را میدانی غریبه نیست؟
غریبه چگونه آشنا میشود؟
چه فرایندی طی میشود؟
دوست دارم اشنای کدام غریبه شوم؟
دوست دارم چه غریبهای آشنایم شود؟
چرا یک سوال را دو جور میپرسی؟
شاید امکانی در آن باشد؟
عمو حافظ غریبه بود؟
غریبهای که ماموریتش زنده کردن شوق نوشتم بود؟
چرا به جناب حافظ میگویم عمو؟
قلبش خوب شده؟
عمل باز کرد یا پیوند؟
اسکرینهایم را دارد؟
سرکار نبودم.
چرا هر بار که نامه مینوشتم برایش میدیدمش؟
چرا نگرانش میشوم؟
عمو آدم تاثیرگذار زندگیام است؟
عمو نوشتن را تداعی میکند؟
آدمهای تاثیرگذار زندگیام چه کسانی هستند؟
سین از تاثیرگذارهاست؟
چرا لولیوش همای عمو مشکی را تداعی کرد؟
حالش خوب است؟
بعدها که این سوالات را ببینم عمو مشکی را یادم میآید؟
چرا حافظهام در حفظ حواشی قوی است؟
چه چیزهایی را حواشی میبینم؟
همزبان بودنم بت عمو حافظ چه تاثیری در ارتباطم داشت؟
همزبانی چه تاثیری در ارتباطهایم دارد؟
چرا زبان مادری را خوب بلد نیستم؟
چرا به زبان کوردی علاقه دارم؟
کورد یا کرد؟
گستردگی زبان کوردی بر اثر چیست؟
کدامش را بیشتر دوست دارم؟
زبان عشق را چطور کشف کنم؟
کشف کلمهی درستی است؟
چرا هر بار بحث رابطه میشود میگویم مردها هم از طرف زنها مورد ظلم هستند؟
چه ظلمی است که من میبینم و دیگران نمیبینند؟
در اینجور صحبتها چه باید بگویم؟
چه الگویی را نشان میدهد؟
بخاطر ترومایم وکیل مدافع مردها شدهام؟
تروما و سوگم چه تاثیری در آیندهام دارد؟
چطور میتوانم بکاهم از اثرات سوءش؟
سوگ زبان دارد؟
زباتش را یاد بگیرم تاثیرش کم میشود؟
چرا سوگ تمام نمیشود؟
چرا این سوگ تازه است؟
تازه است یا تازه نگهش میدارم؟
چرا تازه نگهش میدارم؟
در تازه بودنش امکانی هست؟
چرا صدای آیدین شیخ بهشتی است برایم؟
چرا از تکرار صدایش خسته نمیشوم ساعتها؟
چون شعر مولانا را میخواند؟
شعر چه تاثیری در صدا دارد؟
صدا چه تاثیری در شعر دارد؟
چرا از بعضی تکرارها کلافه میشوم و برخی نه؟
چرا سریال تلویزیونی لحظه گرگومیش را سالی دوبار میبینم؟
خودم را در سریال میبینم؟
چه در سریال جا گذاشتهام؟
با سریال چه چیزی را زندگی میکنم؟
چرا خسته نمیشوم از این سریال؟
چرا توی ماشین موزیکی که دوستش دارم را ولی کسی دیگر پلی کرده را دوست ندارم؟
چرا موزیک 99درصد به دلم نمینشیند؟
چرا میخواهم در ماشین خودم موزیک پلی کنم؟
از کنترلگری میآید؟
خوی دیکتاتور دارم؟
چه را میخواهم اثبات کنم؟
چطور میتوانم به سلیقهی آدمها احترام بگذارم؟
چطور میتوانم دوستشان داشته باشم؟
دوست داشتتیهایم چه ها هستند؟
چطور تفاوتها را بپذیرم؟
اشتراکات مهمتر است یا پذیرش تفاوتها؟
احساسات ما چقدر به اتفاقات درون بدن ما ربط دارند؟
ما چقدر تحت تاثیر وضعیت بدنی خود هستیم؟
بدن ما چیست؟
بدن ما کجاست؟ مرزهای بدن کجاست؟
بدن، من است یا محیط یا دیگری؟
کسی که عضوی از بدن خود را از دست میدهد، با این غم چه میکند؟
چرا بدن زن و مرد متفاوت است؟
آیا بدن متناسب با شرایط زندگی هرکس شکل میگیرد؟
آیا بدنها در طول تاریخ حیات تکامل یافتهاند؟
ما چقدر به بدن خود آگاه هستیم؟
چقدر میتوانیم بدن خود را به راستی ببینیم؟
آیا من خودم را در برابر بدن خود مسئول میدانم؟
آیا نسبت به بدن خود مهربانی میکنم؟
آیا بدن نسبت به خیر و شر بیتفاوت است؟
ذهن چیست؟
بدن و ذهن چه نسبت و رابطهای با یکدیگر دارند؟
بدنها میمیرند یا منها؟
بدنها میمیرند یا خاموش میشوند؟
آیا جهان یک بدن بزرگ نیست؟
آیا جامعه شبیه بدن نیست؟
آن عنصر جاودانه، که از طریق تولید مثل، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود چیست؟
چیست آنچه نسل بدنها را تداوم میبخشد؟
چیست آنچه بدن را بدن میکند؟
آیا بدنها هوشمند هستند؟
چگونه بدنهایی چنین پیچیده به وجود آمدهاند؟
آیا بدن ما با ما حرف نمیزند؟
آیا ما زبان بدن خود را بلد هستیم؟
۱:بوی گوشت خام چرا توی مغازهی گوشت فروشی چرا بدم میآید؟
۲ چیزی که بیرون از من میتوان محیط باشد ؟
۳ برای اینکه مشتری را مشتری ببینیم نه کم ارزش چه باید بکنم. به دور از تصورات کلیشهای؟
چرا میان حرفزدن با بزرگترها دربارهی مسائل روز و بازیکردن با بچهها، دومی رو ترجیح میدم؟
چرا اینروزا آتیش حسادتم بیش از حد شعله کشیده؟
چرا حس بیکفایتی میکنم؟
چرا اینروزا حس فلجشدگی و تحلیلرفتن مغزم رو با کمالگرایی اشتباه میگیرم؟
چرا از بین این همه گزینه نویسندگی رو برگزیدم؟حالا من اونو برگزیدم یا اون منو؟
چرا بزرگترین موهبتم (خیال) در کودکی و نوجوانی، امروزه دیگه فعال نیست؟
چرا الههی آب یا الههی باد داریم، ولی الههی پرسشگری نداریم؟
چرا جایی به اسم ثبت احوال داریم، ولی جایی برای ثبت و اثبات وارث یا جانشین یک اسطوره نداریم؟ اگر همچین جایی وجود داشت، من وارث یا جانشین چه اسطورهای میبودم؟
به وقت ۲۹ فروردین ۵
چرا هوس هیچ چیزی به سرم نیست؟
واقعن چه چیزی شادم میکند؟
چطور میتوانم به شادی دیگران کمک کنم؟
چطور میتوانم رفتارم را با همکاری که چشم دیدنم را ندارد تنظیم کنم؟
حساسیت شدیدم به صدا از کجا شکل گرفت؟
میسوفونیا دارم؟
چرا صدای ملچومولوچ حیوانات و کودکان برایم شیرین است و صدای ملچومولوچ انسانهای بالای دو سال خشم و نفرتم را برمیانگیزد؟
چرا توسعهی کسب و کار به عنوان یک زن سختتر به نظر میرسد؟
شبکهی ارتباطی مناسب و کارایی که نه با نگاه سودجویانه که بر مبنای کرامت انسانی و توانی باشد چطور شکل میگیرد؟
فلانی هدفش از زندگی چیست؟ چرا همیشه دنبال تنش میگردد؟
621 پاسخ
چرا امروز خشم بودم؟
چرا امروز ترس بودم؟
چرا الان وحشت هستم؟
چرا نمیتوانم ابهام را تحمل کنم؟
ابهام چه چیزی را نمیتوانم تحمل کنم؟
اصلن ابهام چیست؟
چرا میخواهم نفهم باشم؟
در نفهم بودن چه امکانی هست؟
چرا دنبال امکان میگردم؟
خستهام از چه؟
نمیپرسشم برای فرار؟
فرار از چه؟
چرا قرار ندارم؟
اصلن قرار چطور است؟
میشود مستقل از خود، از دیگران پرسید؟
یا همیشه پیوندی بین من، دیگران و محیط وجود دارد؟
نقاشی را با یکبار دیدن میشود دید؟ میشود شنید؟میشود فهمید؟ فهماند؟
چطور میشود نقاشی را شناخت؟
با چند بار دیدن؟
چند بار باید ببینی تا صدایش را بشنوی؟
چند بار ببینی تا درکش کنی؟ بفهمیاش؟
شنیدن نقاشی چطوری است؟
چقدر باید یک نقاشی را ببینی تا بتوانی بشنویاش؟
نقاشی را که بشنوی خودش، خودش را برایت خاهد گفت؟
چطور ببینیم تا بتوانیم ببینیم و بشنویم و بفهمیم و بفهمانیم؟
چرا شکل واژه «آزادی« برایم مثل کسیاست که رکابی پوشیده است و با شلوارک ماماندوز روی کاناپه لش کرده است؟
عیب اینگونه آزادی چیست؟
😂😂😂😂😂😂
آیا صدای معین از دل برمیخیزد که لاجرم بر دل مینشیند؟
چرا صدای معین دلنشین است؟
چرا در هر حسوحالی صدای معین میچسبد؟
ترانههایش برایم جذاب است یا خود صدا؟
صدای خاص معین نمودی از زندگی اوست؟
آیا کودکانهای که الهه میگفت را در صدای معین حس میکنم؟
الهه دقیق و باهوش است.
آینه آینه. نیحی حیحی. ❤️
چرا دیگران از خوب بودنت سواستفاده میکنند؟ چرا آدمها تا وقتی به تو نیاز دارند به تو احترام بیشتری میگذارند؟ چرا ازحق خود دفاع کردن در نظر دیگران بیاحترامی است؟ چرا پول موجودیت آدمها را آشکار میکند؟ چرا آدمها شخصیت خود را در مقابل پول نشان میدهند؟ پول ملاک چه چیزی میتواند باشد؟
مگر روان ما وظیفهی محافظت از ما را ندارد پس چرا گاهی محیط خواب را ناامن میکند؟
میتوان گفت تجربهی محیط ناامن در خواب نوعی هشدار از طرف ناخوداگاه ماست؟
چرا با وجود آگاهی از غیرواقعی بودن ناامنی در خواب باز هم تحت تاثیر آن قرار میگیریم؟
چرا کسانی که کودک درون یا خلاقیتشون رو میکشن، براشون همچون قاتلها، مجازاتی صورت نمیگیره؟ یعنی اهمیتش کمتره؟ یا چون فقط به خودشون آسیب میرسه نه کس دیگهای، مجازات نمیشن؟ پس چرا برای کسانی که قصد خودکشی دارن یه انجمن صورت دادند و حتی مجازاتی در نظر گرفتن؟ مگه با این کار فقط به خودشون آسیب نمیرسونند؟ یا شاید به این علت که با این کارشون اطرافیان رو سوگوار میکنند مجازات باید بشن؟ اون کسانی که قصد خودکشی یا حتی دگرکشی بهشون دست میده، مگه انقدری بیحس نشدن که اینکارو میکنند؟ خب بیحسی هم معمولا وقتی خلاقیت یا کودک درون عملا تو فرد مُرده باشه، به آدم دست میده. با این وجود بهتر نیست قبل از درمان، پیشگیری صورت بگیره؟
با این اوصاف اگه انجمنی برای سوگواری خلاقیت و کودک درون تشکیل بشه و عملا اونا مجازات بشن، چه مجازاتهایی باید صورت بگیره؟ در نهایت با همهی اینها پس همهی ما هم یجورایی دستمون آلوده به خونه؟
(اگه آره پس به برادران و خواهرانم برای ورود به جرگهی قاتلین خوشامد میگم.)
تاریخ 1405.1.5
چی شد اندنوتم قاتی کرد و دیگه باز نمیکنه؟
ولی اینکه اندنوتم قاتی کرده میتونه جلوی نوشتن پروپزالمو بگیره؟
آیا داشتن اندنوت از ملزومات اساسی نوشتن پروپزال است؟
وقتی با اینترنت پرو توانستهام مقالات لازم را فراهم کنم خرابی اندنوت چرا سستم میکند؟
نکند نوشتن پروپزال هدف آشکارم است و فراهم بودن همهی شرایط هدف پنهانم؟
شایدم اندنوت سالم و وارد کردن رفرنس با نرمافزار در ناخودآگاهم لانه کرده است؟
چگونه در ذهن مردم پرواز جلوهای از آزادی است؟ چه اتفاقات و مسائلی این دیدگاه را ساخته؟ چرا تابسواری با آنکه بالا پایین می.رود اما نمیحرکتد برایم مثل پروازیدن میماند؟
زندگی ارزش خود را از کجا میگیرد؟
آیا زندگی اساسا ارزشمند است؟
آیا زندگی میتواند ارزشمند باشد؟
آیا مرگ، زندگی را بیارزش نمیکند؟
آیا مرگ میتواند به زندگی ارزش ببخشد؟
آیا در زندگی ما با همه آگاهی، همیشه در ساحتی از حیرت به سر نمیبریم؟
آیا زندگی یک راز همزمان وحشتناک_زیبا نیست؟
چه محیطی را بیشتر میبینم؟
کدام معماری را بیشتر میبینم؟
چرا از معماری خانه و خیابانها را نمیبینم؟
چند تا محیط داریم؟
محیط چه تنوعهایی دارد؟
محیطهای درهم تنیده کدام هستند؟
چه محیطهایی دیدنشان الزامی است؟
چه محیطهایی را نبینم آسیب نمیبینم؟
محیط بدن چه تاثیری در محیط خانه و هسابان دارد؟
لباسها هم محیط دارند؟
چرا به کفشها و دمپاییها نگاه میکنم شباهتی میابم با صاحبش؟
من هم به کفشهایم شبیهم؟
چه شباهتی هست؟
شباهت احساسی؟
با پیادهروی چطور میتوانم بدنم را پیگیری کنم؟
پیگیری بدن کاری شدتی است؟
هدف اشکار و پنهانم در پیگیری بدن سلامتی است؟
هدف پنهانم نداشتن درد است؟
چرا خدا درد را آفرید؟
اصلن چرا کبد؟
ورزش کبدی سختترین ورزشهاست؟
چرا چراهایم تمام نمیشوند؟
چرا میترسم بروم پیش آقای دکتر؟
چرا درد را ترجیح میدهم به فهمیدن حقیقت؟
حقیقت است؟
دکتر هم مگر بخشی از حقیقت نیست؟
چرا جواب سوال مو فرفری قشنگم را ندادم؟
جواب ندادنم همان تاثیر دومینو شد؟
توجه به دیگران چقدر موثر است؟
اگر آن سوال را میدیدم و پاسخ میدادم زندگی یک نفر تغییر میکرد؟ نقاط محوری بود آن سوال؟
نقاط محوری چیست؟
دیدن آن حرف روی بشقاب شیرینی همان نقطه محور بود؟
فکر میکنم بله.
چرا گیج میزنم؟
چرا برای سالواژهام کاری نمیکنم؟
چگونه میتوانم با مثلسوال سالواژهام را ارتقاء دهم؟
چرا ارتباط را برگزیدیم از میان آن همه خوبان؟
چرا در ارتباط میلنگم؟
بهخاطر نوزادی و کودکیم نیست؟
نوزادی چه تاثیری بر الانم دارد؟
چرا گاهی فکر میکنم سوالاتم احمقانه است؟
چرا گاهی فکر میکنم حماقت است اینها را در معرض عموم قرار داد؟
حماقت است؟
حماقت.
چرا فکر میکنم حماقت است؟
مگر تو برای کسی میپرسشگری؟
پرسشگری را چطور میبینی؟
چرا هفتهای تمامن سوال بودی؟
تفاوت این هفته با هفتهی قبل چیست؟
حالا آزادنویسیهایت کمی از سوال فاصله گرفته.
چرا دوست داری همه سوالهایت را در سایت بگذاری؟
کار درستی است؟
درست و غلط را کی مشخص میکند؟ معیارش چیست؟
چرا دست برنمیدارم از سوال؟
راستی من متوجه میشوم در روزسوال چه میگذرد؟
نکند من هم متوجه نیستم؟
یعنی متوجه نیستم و هر روز آنجایم؟
چرا این سوال، سوال شد؟
چرا شک کردم؟
شک خوب لست مگر نه؟
حالا باید برم کندوکاو کنم؟
بعد از 8 ماه نمیدانی متوحه وبینارها میشوی؟
ممکن است نشده باشم؟
سارای عزیزم خوبی پرسشگری این هست که کسی نمیتونه قضاوتش کنه به اون معنا. پرسشگر یعنی کسی که فاصله میسازه. کسی که برداشتی کرده و حالا داره پرسش میسازه ازشون و فاصله که شاید به نتایج جدید و متفاوتی برسه.
استعارهای کشور برای بدن کافی است؟ من به عنوان رئیسجمهور این کشور چه کارهایی میتوانم برای شهروندانش (اعضای بدن) انجام بدهم تا شهر بهتری داشتهباشم؟
کشور آراسته. واقعا زیباست. امیدست همسایهتون هم کشور پیراسته باشه. خیلی ترکیب جالبی میشه. حیحی.
زمان چیه که گمش کردم؟
یا چرا توی زمان گم شدم؟
چرا گذر زمان رو نمیفهمم؟
+ تا به خودم میام میبینم ساعت از دوازده گذشته و سه روزه توی سایت چیزی ثبت نکردم. پوزش بابت بدقولی.
گمشدگی توی زمان. مسئلهی جالبیه هانیهی عزیزم. زنده باد.
چرا سرم درد میکند؟ دردم جسمی است یا روحی؟ چرا حس میکنم تمام وجودم درد میکند؟
به نوبهی خودم خواستم یه پیشنهاد کوچیک و دوستانه برای کسایی که از انتشار سوالاتشون هراس دارن، بنویسم.
اولا اینو بهتون بگم که این منتشر نکردن سوالات ربطی به تنبلی نداره. چون اگه اینطور بود، منی که جزء تنبلترین آدما بین خونوادم شناخته میشم هم نباید این سوالات رو مینوشتم.
دوما از فکر اینکه میترسید با سوال منتشرکردنتون پیش بقیه رسوا بشید، بیاید بیرون. اصلا این بقیهای که میگید کیا هستن؟ کجان؟ اگه منظورتون همین جمع نازنین و صمیمی که شکل گرفته هست، باید بگم که دقیقا چهچیزی پیش این دوستان رسوا میشه؟ این دوستانی که تاحالا از نزدیک ندیدیمشون، حتی اگه یهروزی همان بیرون همدیگه رو ببینیم ممکنه نشناسیم، و البته خوبیاش هم همینه که داریم پیش کسایی سوالات رو منشتر میکنیم که به اصطلاح غریبهاند؛ ولی خودمون خوب میدونیم که نزدیکترین کسان به زندگیمون همین دوستان هستن.
و در آخر هم بگم که وقتی ما سوالات رو منتشر میکنیم، علاوه بر خالیشدن ذهن برای خلاقیت و شناخت جنبههای وجودی خودمون، یهجورایی هم عملا اون رو مثل بچهای که متعلق به جهان میسپاریم. و اینو دوستانه بهتون بگم که از اینکه فکر میکنید پیش بقیه قضاوت میشید نهراسید. (چهبسا که خودم کمامان اغلب اوقات ترس از قضاوت دارم)
فقط کافیه ما سوالات رو بنویسیم و دکمه ارسال رو بزنیم، همین. دیگه بعدش رو کاری نداشته باشیم. یهجورایی اونو بهدست باد بسپاریم، تا ببینیم این سوالاتی که از درونمون جوشیده تا کجا پیش میره.
(اینو منی میگم که هنوزم از انتشار میهراسم و تردید دارم که همین کامنت رو ارسال کنم. ولی از فشار دادن یک دکمه نترسید؛ البته که اگه دکمه بمب اتم بود قطعا بترسید)
کاملن موافقم باهاتون آقای سیفی.
من وقتی سوال مینویسم وارد فضای آزادنویسی میشم و همون رهایی رو دارم و اگر خونده باشید چند بارم میپرسم اینکه همه چی رو مینویسم درسته؟ ولی همین که میذارم و حتی برنمیگردم که ویرایش کنم بنظرم مفیده. در واقع من اینجا با نوشتن سوال تونستم کمی از خودسانسوری فاصله بگیرم و از زاویههای مختلف ببینم خودمو.
واقعن این محیط امنگاهه. شاید بعضی سوالت شخصی باشن و دوستان حق دارن که منتشر نکنن اما ما اینجا داریم یاد میگیریم نگاه قضاوتگرمون تغییر بدیم و از همین پلهای برای رشد بسازیم.
نگاه رشدیافته و منطقی شما همیشه برای من ارزشمنده آقای سیفی نازنین.
نکات ارزشمندی داشتید کما اینکه توی پرسشگری رسوایی وجود نداره. کنجکاوی وجود داره. نمایش برداشت و احساس و عاطفه هست که ممکنه اصلا نتیجهی دیگهای داشته باشه.
واقعا این کامنت شما یکی از بهترین کامنتهای غیر پرسشی این امنگاه هست.
چرا در تلاشم که به موفقیت برسم؟ آیا موفقیت رسیدنیست؟ یا صرفا تعریف انتزاعی انسانهاست؟ چرا من موفقیت رو با زجرکشیدن یکی میدونم؟ یعنی هرکسی که موفق شده، آدم زجر کشیدهای بوده؟ زجرکشیدن از نظر من چیه؟ آیا اینکه بعضی موقعها خیالات و فکرهایی از ذهنم برمیاد که از قضاء وقتی بهزبون میارمش، بهاصطلاح اون سایهها و احساسات سرکوبشده بهمن فشار میارن، مثل اینکه چرا فقیر نیستم یا چرا تو بچگی پدر یا مادرم رو از دست ندادم (واقعا هم گفتن اینا راحت نیست)، این تفکرات از کجا برمیاد؟ چرا باید چنین چیزهایی تصویر زجرکشیدن و در ادامه موفقیت رو در ذهنم مجسم کنه؟ اصلا آدم موفق بودن چه صیغهایه؟ آیا لبخند از ته دل بچه برای یک پدر _چهبسا که اون پدر فقیرترین مرد دنیا باشه_ موفقیت بزرگی نیست؟ آیا نباید اون پدر رو آدم موفق بپنداریم؟
چرا گفتگو با دوستان را دوست دارم؟
چرا گفتگوی رودررو را بیشتر از مکالمه تلفنی دوست دارم؟
چرا وقتی میروم پیادهروی با تلفن مکالمه میکنم؟
چرا بیشتر به محیط توجه نمیکنم؟
چرا از حواس پنجگانه بهرهمند نمیشوم؟
فلانی چرا با خاهرش رابطه صمیمانه ندارد؟
فلانی چرا انقدر به شکم توجه میکند و مدام خرید میکند؟
مثلثوال تاریخ 1405.1.31
با اینکه مرخصی گرفتم و موندم خونه که روی پایاننامهام کار کنم، باز روی تدریسم و آماده کردن فایلها کار کردم. چرا؟ آیا کارم مهمتر از درس خوندنمه؟
شاید کارم هدف اصلی و فرعی و پنهان و آشکارمه و خودم نمیدونم؟
شنیدن صدای الهه علیزاده باعث شد انگیزهام برای شرکت زنده تو وبینارش بره بالا و با اینکه خوابم میاد اومدم وبینارش. آیا صدای الهه برای من برانگیزاننده بود؟
آیا من روزی خواهم توانست که برنامهریزی کنم و به آن برنامهریزی هم پایبند بمانم؟
تا چه حد پایبندی با برنامهای که توی ذهنم ریختم و با آنچه عمل میکنم چند درصد باشد خوب است؟
چرا شوری زیتون اذیتم نمیکند؟ ولی هنوز شوری عدسی آن روز حالم را بد میکند؟ شور که شور است و هر دو کار نمک؟
البته آن روز به مادر برای شور شدن غذا اعتراض نکردم. ولی بعدش همش یادآوری میکنم. آیا این یک نوعی مرض است؟
من، دیگران و محیط الهه علیزاده با منابع شناختی (خودمشاهدهگری، مقایسه با دیگران و بازخورد از دیگران) که استاد یونسی میگفت چه ارتباطی دارد؟
به عشق خوندن سوالات میام و خیلی خوبید😍🥲
منم فرشته هر روز میام و بعضی روزا چند بار. اینجا انگار شده خونهم. شبیه خونهی امیده.
خودت از اون آدمای خوندنیاییی😍😍
وقتی میخابم به کجا میروم؟
چرا حس میکردم دیروز سوال نوشتم؟
من چرا اینقدر خستهام؟
چرا اینقدر میخابم؟
با اینکه خاب و خیلی دوست ندارم چرا این همه میخابم؟
چرا خاب دیدن و این همه دوست دارم؟
خاب چیه که اینقدر خوبه؟
خاب دیدن چیه که اینقدر خوبه؟
اگه خاب نمیدیدیم چی میشد؟
اگه خاب نمیدیدیم باز هم خابیدن این همه لذت بخش میشد؟
اگر خاب نمیدیدیم خاب آرومتری داشتیم؟
خاب دیدن کیفیت خاب رو بیشتر میکنه؟
خاب دیدن میل به خابیدن و بیشتر میکنه؟
خواب دیدن چیه که انقدر خوبه؟
ندا من بعضی روزا خوابم گند میزنه تو روزم. ترسی که بعد از خواب میاد و اون ابهام گیج کننده باعث سردرد و کسالت میشه.
دقت کردم هر صبحی که خوابم نشاط داشته روزم بهتر بوده.
وای ندا من احساس میکنم خوابم پس میده به بیداریم. یعنی انگار بیداریم شبیه دروغی میشه که اگر حقیقتش رو ببینم همون خوابهایی هست که میبینم.
چه چیزی پتو را میسازد امن گاه و میگریزند کودکان از دست لولوی زیر تخت به آن؟ چرا هنوز هم در پتو دارم احیای آرامش؟ به چه علت هر چه باشد پتو کلفتتر حس امنیت و آرامش هم بیشتر؟
تنها استمرار میتواند نشان جدیت من باشد؟
چرا … راحت و بسیار و بهموقع از کارهایش میگوید و خودش را معرفی میکند؟ (از کجا میدانم راحت است؟ برای از خود گفتن، «راحتی» نیاز است؟)
چرا امروز که آسمان خاکستریست، پرندهها از همیشه بیشترند؟ (چرا نپرسیدم «چرا امروز آسمان خاکستریست و پرندهها از همیشه بیشترند؟»؟ میان خاکستری آسمان و بسیاری پرندهها ارتباط میبینم؟ چرا «ارتباط» داستانساز و ماجراانگیز است؟ در ارتباط بودن، باهم بودن است یا مقابل هم بودن؟ «و» ارتباط است یا «که»؟)
محیط کِی در قالب سوال میگنجد؟
چه سوالهایی در قالب محیط گنجیدهاند؟ محیط مقابلم گنجایش چه سوالهایی را دارد؟
نحو پرسشگریت جالب و جدید بود الا. از نوع پرسیدنت میل به کشف، کشف میشه.
دوست دارم سوالاتتو.
چرا امروز میخواستم سوالی منتشر نکنم؟
چرا هنوزم بعضیها یا بهتره بگم همهی ما، انسانها رو براساس نژاد دستهبندی میکنیم؟
چرا وقتی امروز با سایهام مواجه شدم، ازش فرار کردم و رو آوردم به عادتی مخرب؟
چرا با اینکه میدونم باید رمانم رو شروع کنم، ولی هربار به بهونهای ازش طفره میرم؟
کسانی که این سوالات رو میخونند، کجای نوشتهام قرار دارند؟ آیا این سوالاتی که طرح میکنم، واقعا منم؟
چرا تو ذهنم مخالفت میکنم با رابطه رفتن، اما رفتار و عمل و به اصطلاح اون نیاز درونی چیز دیگهای رو نشون میده؟
چرا وقتی جنس مخالف بهم توجه میکنه (یا فکر میکنم که داره توجه میکنه و صرف نگاهه)، احساس میکنم خبریه؟ پس چرا واکنشی بیمحلیه؟ چرا تو این شرایط شبیه مجسمههای مغروری میشم که متفکرانه به زمین خیره شده؟
چرا هیچوقت مطالعهای درباره زبان بدن نداشتم؟ آیا اصلا موثره این مطالعه؟
چرا میخوام نوشتههام بامزه باشه یا بامزگی رو نشون بدم؟ آیا اصلا نوشتههام بامزهست؟ اگر آره، پس چرا خودم تو دنیای بیرون به اصطلاح زیپ دهنم کشیده شدهست و فقط یه خندهی مضحک روی لبمه؟
چرا کشوی نوشتههای ناتمام داره تبدیل به انبار میشه؟ برای به سرانجام رساندن و رهایی از دستشون (اونم بهجزء سوزوندن) چیکار میتونم بکنم؟
چرا تاریکی رو معمولا با تباهی یکی میدونند؟ پس چرا من از تاریکی خوشم میاد؟(همونطور که اسم کانال خدا بیامرزمم در سایه بود)
حالا اصلا این سوالاتی که مطرح کردم رو بهش جواب میدم؟ یا شاید همپاسخدادن مهم نیست، مهم مطرح کردنشه؟
نژاد و خون چیزیه که خیلی منو درگیر کرده.
خون واقعن موثره؟
سوالاتتون باعث میشه سایههامو ببینم.
غم چیست؟
من چه نگاهی به غم دارم؟
آیا غم در مقابل شادی است؟ شادی چیست؟
آیا آنچه اصیل است غم است؟
رابطه غم با رنج چیست و چگونه است؟
آیا در رنج میتوان ساکن شد؟
آیا زندگی با رنج پیش میرود؟
آیا میتوان زندگی را با غم پیش برد؟
آیا انسان با غم و رنج انسان میشود؟
اساسا چرا انسان غمگین میشود؟
آیا من با غمهای خودم مواجه میشوم؟
چگونه میتوان با غم مواجه شد؟
آیا میتوان به مواجه شدن با غم امیدوار بود؟
غم را از کدام دریچه باید نگریست؟
آیا غمگین بودن همیشه بد است؟
آیا انسان نیاز ندارد بعضی مواقع غمگین باشد؟
آیا نباید دقیقتر به غم بنگریم؟
غم، چه پیچیدگیهایی دارد؟
غم چه پیچیدگیهایی دارد؟
خیلی خوبه این سوال اقای صوفی.
برای بهبود کیفیت خوایم چه میتوان کرد باید چه چیزی را یا حذف کنم چرا؟
چگونه صبح را از دست ندم؟
صبح از چه ساعتی تا چه ساعتی است ؟
از دست ندادن صبح سوال منم هست آقای آراسته.
چرا این روزها پول دغدغهام شده است؟ چرا قبلا پول برایم ضد ارزش بود؟ نیازم بیشتر شده است؟ چرا به پول نیاز دارم؟ پول نباشد چه اتفاقی می افتد؟ قبلا نیازم کمتر بوده است؟ ارزشهایم تغییر کرده است؟ ارزش مادیات برایم بیشتر شده است؟ چرا کمتر به معنویات می اندیشم؟ نیاز چگونه میآید؟ آیا می توان بی نیازی را بدست آورد؟ بینیازی از چه می آید؟ زندگی بی نیاز چگونه است؟
زندگی بینیاز چگونه است؟
نیاز. چه نیازی ما رو وارد دنیای مادی کرده؟
اگر نیازی نبود زندگی وجود داشت؟
خانم شیبانی مرسی که پرسشهاتون باعث پرسشم شد. دمتون گرم.
چرا بعد از یک ماه به نوشتن تاریخ 1405 عادت نکردم؟
در زمانهای دور تاریخ بوده؟
زمانهای دور چه زمانهایی هستند؟
الان کدام زمانیم؟
زمان و تاریخ نسب مستقیم دارند؟ چرا؟ چرا نداشته باشند؟
زمان دردغ است؟
چرا میگویند در آن یکی دنیا زمان خیلیییییییییییییی زیاد است؟
خیلیییییییییییییی زیاد یعنی چه؟ خسته نمیشوند یک سالشان اندازه هزار سال باشد؟
چرا از تلفن استرس گرفتم؟
با هر تلفنی استرس میگیرم؟
خیلی به خانواده وابستهام؟
چرا نمیتوانم خطم را بخوانم؟
چگونه هم تند بنویسم هم خوانا؟
تایپ بهتر از کاغذ است؟
چه شد که فکر کردم وابستهام؟
چطور میتوانم از وابستگی به دور باشم؟
اگر وابستگی نبود عشق هم نبود؟
عشق و وابستگی رابطهی مستقیم دارند؟
نمود وابستگیام چیست؟
بدنمندی وابستگیام چطور است؟
چرا زیاد سوال میکنم؟
چرا باران مرا یاد سین میاندازد؟
سین الان چه حسی دارد به باران؟
چرا برادرم عاشق باران است؟
جز باران عاشق چه چیزهایی است؟
من باران را دوست دارم؟
چرا خیس شدن را دوست ندارم؟
چه باعث شد از خیس شدم بدم بیاید؟
هنوزم رعدوبرق را دوست دارم؟
چه حسی به من میداد و میدهد؟
چرا یک مدتی رعدوبرق برایم معنا نداشت؟
معنای رعدوبرق چیست؟
رعدوبرق معنا دارد؟
چرا مادر میگوید حرفی که میزنی به معنایش نرسیدی؟
چگونه میتوانم به معنای حرفهایم برسم؟
همهی حزفها معنا دارند؟
اگر همهی حرفها معنا دارند چرا استاد دنبال گوشت خورشت است؟
چرا تاثیر لپههای خورشت در مزه را نمیبیند؟
چرا فقط گوشت را مهم میداند؟
چگونه میتوانم لپهها و گوشتهای خورشت حرفهایم را باهم مرتبط کنم؟
این امکان را چطور بدست آورم؟
هوای شمال را دوست دارم؟
بهارها شمال را زندگی میکنم؟
جز بارانهای گاه و بیگاه چه چیزهایی در شمال بودن تاثیر دارد؟
شمال چگونه است؟ بوی ماهی میدهد؟
حسم به بوی ماهی چیست؟
چرا از ماهی گلی بدم میآید؟
کدام ماهیها را دوست دارم؟
دستپخت خود را دوست دارم یا دیگری؟
چرا دستپخت خود را بیشتر دوست دارم؟
چرا خود را بیشتر از دیگران میبینم؟
چرا الهه مدام قطع میشود؟
کشور کرج هم باران میبارد؟
کشور کرج چجور جایی است؟
دوست دارم در چه شهری زندگی کنم؟
چرا دوست دارم در هر شهری خانه داشته باشم؟
داشتن خانه در هر شهر هویت و تعلقم را زیر سدال نمیبرد؟
چه تفاوتی بین خانه داشتن و سفر کردن هست؟
دوست دارم سفر را؟
دوست دارم چگونه شهرهایی را؟
صدای باران مرا به بیستون و دویدن میبرد؟
چرا از خاطراتم نمیکنم؟
چرا از یادآوریشان خسته نمیشوم؟
منظرهی کوه روبهرو و آسمان چه حسی به من میدهد؟
خاطرات میتوانند نابودم کنند؟
خاطران کجایند و چرا میآیند؟
بیشتر کدام خاطره را به یاد میآورم؟
چگونه همزمان آفتاب میباریند و باران گرمایش میکند؟
چرا هرجومرج و شلوغ بودن محیط مرا میآزارد؟
چرا تمیزی و کثیفی محیط اولین چیزی است که میبینم؟
چرا به دیدن تارِمو روی سرامیک حساس هستم؟
این وسواس از کجا میآید؟
این حساسیت از پاکیزگیست یا وسواسِ ذهنی؟
به چه علت میهراسیدم در نه سالگی از بزرگسالی و بزرگ شدن؟ چرا کودکانی که میشناسم رفتارهایی از خود بروز میدهند که نشان از میل آنها به بزرگ شدن است؟ دلیل تفاوت میل من و آن کودکان در این زمینه چیست؟
هدف برای من چه تعریفی داره؟
هدفمندی برای من چه تعریفی داره؟
ادامهی تلاش در جهت هدف. جهت دادن به روزها. جهت دادن به تلاشها و جهت دادن به افکارم، طوری که برای رسیدن به هدف به طور ملموسی مفید باشن.
وقتی چقدر تلاش میکنم حس رضایت از هدفمند بودن دارم؟ وابسته به تعداد ساعته، یا انجام کامل کاری، یا چی؟
چه واژههایی میتونن جایگزین هدفمندی بشن؟
هر کدوم از هدفهایی که برای خودم تعیین کردم، مرتبط با کدوم نیاز من هستن؟
کدوم نیاز از نیازهای بنیادین من، مولد پرسشهای بیشتری هست؟
آیا پرسش زیاد از وجود مسئلهای نشات میگیره که نیازمند حل شدنه؟
چرا در گفت و گو با والدین بیشتر خودم را کنترل می کنم؟
چرا دیگه نظرات و احساساتم رو سانسور شده نشونشون میدم؟
امنیت روانی ام را بیشتر می کند؟ یا زحمتم برای ارتباط را کمتر می کند؟
این صدایی که همیشه در سرم داد می زند کافیییی نیست از کجا میاد؟
والد سختگیرم در ذهن؟ چگونه باید دهنش را ببندم؟ با والد درونیم دیگه می تونم بی ادب باشم؟ چرا الان فکر می کنم سوالاتی که می پرسم مزخرف است؟
چرا تا این اندازه از درس های دانشگاه فاصله گرفتم؟ از علوم پزشکی خوشم نمیاد دیگه؟ چرا از این سوال میترسم؟ چند سال زندگی من رو زیر سوال میبره شاید. بهش فکر نمی کنم چون از جواب میترسم؟ یا شاید چون مطمین نیستم. اگر حقوقش کم است گزینه بهتری و بالاتر داری؟
با اینکه میدانی اگر کارهات رو عقب بندازی هر روز بیچاره و ناتوان تر میشی ولی چرا انجام نمیدی؟ اینقدر سخته؟ قبلا هم همینقدر سخت بود؟
من عاشق زبان انگلیسی هستم پس چرا دوباره خواندنش را شروع نمی کنم؟ چه بر سر مغزم امده؟
چرا پلک راستم امروز هم میپرد؟
چه فعل و انفعالاتی در بدنم دارد رخ میدهد؟
پدن را چگونه میتوانم پیگیری کنم؟
پیگیری بدن ممکن است؟
پیگیری بدن یعنی پیگیری سلامتی؟
احساس سلامتی دارم؟
اجساس سلامتی چگونه است؟
اینکه مریض نشوم یعنی سلامتم؟
چرا شیرود بعد از دردپذیری 26رروز اسهال شد؟
میتوانم 26 روز اسهال شوم و به پزشک مراجعه نکنم؟
چگونه میتوانم با تمرین یوگا سلامت باشم؟
چگونه میتوانم دارو نخورم؟
چرا قرص خوردن عذابم میدهد؟
چه راههایی برای بهبود درد جسمی هست؟
چه شد جسم مهم شد؟
جسم چرا مهم شد برایم؟
آشنایی با شیرود جسم را مهم کرد یا دردهایم؟
چرا از درد گردن خلاص نمیشوم؟
اگر مراقب نباشم که تبعاتی خواهد داشت؟
چرا زندگی دومینو است؟
اعمال چگونه بر هم تاثیر میگذارند؟
اینکه جواب تلفنش را ندادم در آیندهام چه تاثیری دارد؟
عملهایم تاثیرشان در حال روشن میشود یا آینده؟
زندگی اگر دومینو نبود چه بود؟
چه دومینویی باعث پریدن پلک راستم شده؟
چرا جواب تماسش را ندادم ولی بهش فکر میکنم؟
دلیل تماسش چه بود؟
چرا جنگ میشود تماس میگیرد؟
نگرانم شده بود؟
نگرانی غریبه برای غریبه چگونه است؟
غریبه نگران غریبه میشود؟
چرا میگویم غریبه؟
کسی تنها جنسیت، نام و شهرش را میدانی غریبه نیست؟
غریبه چگونه آشنا میشود؟
چه فرایندی طی میشود؟
دوست دارم اشنای کدام غریبه شوم؟
دوست دارم چه غریبهای آشنایم شود؟
چرا یک سوال را دو جور میپرسی؟
شاید امکانی در آن باشد؟
عمو حافظ غریبه بود؟
غریبهای که ماموریتش زنده کردن شوق نوشتم بود؟
چرا به جناب حافظ میگویم عمو؟
قلبش خوب شده؟
عمل باز کرد یا پیوند؟
اسکرینهایم را دارد؟
سرکار نبودم.
چرا هر بار که نامه مینوشتم برایش میدیدمش؟
چرا نگرانش میشوم؟
عمو آدم تاثیرگذار زندگیام است؟
عمو نوشتن را تداعی میکند؟
آدمهای تاثیرگذار زندگیام چه کسانی هستند؟
سین از تاثیرگذارهاست؟
چرا لولیوش همای عمو مشکی را تداعی کرد؟
حالش خوب است؟
بعدها که این سوالات را ببینم عمو مشکی را یادم میآید؟
چرا حافظهام در حفظ حواشی قوی است؟
چه چیزهایی را حواشی میبینم؟
همزبان بودنم بت عمو حافظ چه تاثیری در ارتباطم داشت؟
همزبانی چه تاثیری در ارتباطهایم دارد؟
چرا زبان مادری را خوب بلد نیستم؟
چرا به زبان کوردی علاقه دارم؟
کورد یا کرد؟
گستردگی زبان کوردی بر اثر چیست؟
کدامش را بیشتر دوست دارم؟
زبان عشق را چطور کشف کنم؟
کشف کلمهی درستی است؟
چرا هر بار بحث رابطه میشود میگویم مردها هم از طرف زنها مورد ظلم هستند؟
چه ظلمی است که من میبینم و دیگران نمیبینند؟
در اینجور صحبتها چه باید بگویم؟
چه الگویی را نشان میدهد؟
بخاطر ترومایم وکیل مدافع مردها شدهام؟
تروما و سوگم چه تاثیری در آیندهام دارد؟
چطور میتوانم بکاهم از اثرات سوءش؟
سوگ زبان دارد؟
زباتش را یاد بگیرم تاثیرش کم میشود؟
چرا سوگ تمام نمیشود؟
چرا این سوگ تازه است؟
تازه است یا تازه نگهش میدارم؟
چرا تازه نگهش میدارم؟
در تازه بودنش امکانی هست؟
چرا صدای آیدین شیخ بهشتی است برایم؟
چرا از تکرار صدایش خسته نمیشوم ساعتها؟
چون شعر مولانا را میخواند؟
شعر چه تاثیری در صدا دارد؟
صدا چه تاثیری در شعر دارد؟
چرا از بعضی تکرارها کلافه میشوم و برخی نه؟
چرا سریال تلویزیونی لحظه گرگومیش را سالی دوبار میبینم؟
خودم را در سریال میبینم؟
چه در سریال جا گذاشتهام؟
با سریال چه چیزی را زندگی میکنم؟
چرا خسته نمیشوم از این سریال؟
چرا توی ماشین موزیکی که دوستش دارم را ولی کسی دیگر پلی کرده را دوست ندارم؟
چرا موزیک 99درصد به دلم نمینشیند؟
چرا میخواهم در ماشین خودم موزیک پلی کنم؟
از کنترلگری میآید؟
خوی دیکتاتور دارم؟
چه را میخواهم اثبات کنم؟
چطور میتوانم به سلیقهی آدمها احترام بگذارم؟
چطور میتوانم دوستشان داشته باشم؟
دوست داشتتیهایم چه ها هستند؟
چطور تفاوتها را بپذیرم؟
اشتراکات مهمتر است یا پذیرش تفاوتها؟
چیزی که راجع به پرسشهای تو منو به وجد میاره سارا، اینه که همه چیز رو واقعا به پرسش تبدیل میکنی. ❤️❤️
احساسات ما چقدر به اتفاقات درون بدن ما ربط دارند؟
ما چقدر تحت تاثیر وضعیت بدنی خود هستیم؟
بدن ما چیست؟
بدن ما کجاست؟ مرزهای بدن کجاست؟
بدن، من است یا محیط یا دیگری؟
کسی که عضوی از بدن خود را از دست میدهد، با این غم چه میکند؟
چرا بدن زن و مرد متفاوت است؟
آیا بدن متناسب با شرایط زندگی هرکس شکل میگیرد؟
آیا بدنها در طول تاریخ حیات تکامل یافتهاند؟
ما چقدر به بدن خود آگاه هستیم؟
چقدر میتوانیم بدن خود را به راستی ببینیم؟
آیا من خودم را در برابر بدن خود مسئول میدانم؟
آیا نسبت به بدن خود مهربانی میکنم؟
آیا بدن نسبت به خیر و شر بیتفاوت است؟
ذهن چیست؟
بدن و ذهن چه نسبت و رابطهای با یکدیگر دارند؟
بدنها میمیرند یا منها؟
بدنها میمیرند یا خاموش میشوند؟
آیا جهان یک بدن بزرگ نیست؟
آیا جامعه شبیه بدن نیست؟
آن عنصر جاودانه، که از طریق تولید مثل، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود چیست؟
چیست آنچه نسل بدنها را تداوم میبخشد؟
چیست آنچه بدن را بدن میکند؟
آیا بدنها هوشمند هستند؟
چگونه بدنهایی چنین پیچیده به وجود آمدهاند؟
آیا بدن ما با ما حرف نمیزند؟
آیا ما زبان بدن خود را بلد هستیم؟
پرسش اولتون من رو یاد کتاب «درد» انداخت. این جدایی و تفاوتی که بین بخشهای انتزاعلی و ذهنیت و جس قائل میشیم.
۱:بوی گوشت خام چرا توی مغازهی گوشت فروشی چرا بدم میآید؟
۲ چیزی که بیرون از من میتوان محیط باشد ؟
۳ برای اینکه مشتری را مشتری ببینیم نه کم ارزش چه باید بکنم. به دور از تصورات کلیشهای؟
سوال سوم خیلی سوال خوبیه.
چرا میان حرفزدن با بزرگترها دربارهی مسائل روز و بازیکردن با بچهها، دومی رو ترجیح میدم؟
چرا اینروزا آتیش حسادتم بیش از حد شعله کشیده؟
چرا حس بیکفایتی میکنم؟
چرا اینروزا حس فلجشدگی و تحلیلرفتن مغزم رو با کمالگرایی اشتباه میگیرم؟
چرا از بین این همه گزینه نویسندگی رو برگزیدم؟حالا من اونو برگزیدم یا اون منو؟
چرا بزرگترین موهبتم (خیال) در کودکی و نوجوانی، امروزه دیگه فعال نیست؟
چرا الههی آب یا الههی باد داریم، ولی الههی پرسشگری نداریم؟
چرا جایی به اسم ثبت احوال داریم، ولی جایی برای ثبت و اثبات وارث یا جانشین یک اسطوره نداریم؟ اگر همچین جایی وجود داشت، من وارث یا جانشین چه اسطورهای میبودم؟
اگر خدا قبول کنه با حفظ سمت الههی پرسشگری رو دیگه من ببرم دیگه. 😁
به وقت ۲۹ فروردین ۵
چرا هوس هیچ چیزی به سرم نیست؟
واقعن چه چیزی شادم میکند؟
چطور میتوانم به شادی دیگران کمک کنم؟
چطور میتوانم رفتارم را با همکاری که چشم دیدنم را ندارد تنظیم کنم؟
حساسیت شدیدم به صدا از کجا شکل گرفت؟
میسوفونیا دارم؟
چرا صدای ملچومولوچ حیوانات و کودکان برایم شیرین است و صدای ملچومولوچ انسانهای بالای دو سال خشم و نفرتم را برمیانگیزد؟
چرا توسعهی کسب و کار به عنوان یک زن سختتر به نظر میرسد؟
شبکهی ارتباطی مناسب و کارایی که نه با نگاه سودجویانه که بر مبنای کرامت انسانی و توانی باشد چطور شکل میگیرد؟
فلانی هدفش از زندگی چیست؟ چرا همیشه دنبال تنش میگردد؟
چرا انرژیام به جمعهای پر سروصدا نمیخورد؟
اصن چرا باید در این جمعا باشم؟
چرا میشناسم مشکلاتم را بدون حل کردن آنها؟ آیا نیست شناختم کافی؟ آیا میآورد شناخت حل خود به خود؟ چرا مسائل زود میدهد از دست اهمیتش را برایم؟
پرسشهای خوبیه. میشه حتی پرسید که: «شناخت با ما چه میکند؟»