تمرین‌گاه سرزبانی‌ها

تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزاینده‌ی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسش‌گری و اکتشفا و کنجکاوی فراموش‌شده‌ی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است. 

در وبینارهای روزانه‌ی سرزبان با هم این تمرین را انجام می‌دهیم و قلکی از پرسش‌های ارزشمند جمع‌آوری می‌کنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصت‌های زندگی، راهنمایان و قدم‌های کوچک ما واقع شوند.

این صفحه قرارگاه هم‌رسانی روزانه‌ی تک‌پرسشی از تمرین‌ مثلثوال‌مان و کاوش آن با دوستان و همراهان‌مان است تا بتوانیم از توان پرسش‌گری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم. 

پرسش‌ها را در بخش کامنت‌ها بنویسیم.

621 پاسخ

  1. چرا وقتی پرسیدم سوالی در مورد فاکتوریل گفت معلم قراردادی است؟ اگر بلد نبود چرا نگفت که در دانشگاه می‌خانی و در این مقوله نمی‌گنجد؟ آیا واقعن قراداد است؟ چنین قرادادهایی را چگونه تعیین می‌کند؟

  2. سکوت چیست؟
    ساکت کیست؟
    سکوت عرفانی چگونه است و چه معنایی دارد؟
    آیا هرکس حرف نمی‌زند لزوما سکوت کرده؟
    سکوت یعنی سخن نگفتن یا سر و صدا نکردن؟
    چرا سکوت را دوست دارم؟
    چرا بعضی چیزها را حتی در ذهن خودم هم بیان نمی‌کنم؟
    آیا سکوت همه‌جا خوب است؟
    چه جاهایی سکوت خوب نیست؟
    آیا من آدم ساکتی هستم؟ دیگران در این‌باره چه نظری دارند؟
    زندگی ساکت است یا حرف می‌زند؟
    چگونه می‌توان در عین سکوت شنید؟ در عین سکوت سخن گفت؟ با سکوت سخن گفت؟
    چگونه می‌توان سکوت را تبدیل به زبان کرد؟
    چگونه می‌توان زبان سکوت را آموخت؟
    آیا بعضی سخن‌ها از هر سکوتی ساکت‌تر نیست؟
    آیا سکوت زیبا نیست؟
    آیا برای دعوت به سکوت، نباید آن را شکست؟
    آیا بیان ارزش سکوت، منافاتی با خود آن دارد؟
    چرا من سکوت نکردم و ابن سوالات را به بیان درآوردم؟

  3. ۱ من چگونه می‌توانم نور بیشتری ببینم؟
    ۲ در چه وضعیتی آسان‌تر گفت‌وگو می‌کنم؟
    ۳ چگونه برای ابرها‌ داستان بسازم؟
    ۴ از کار و کسب‌درآمد چه ذهنیتی دارم؟

  4. چرا از آموخته‌هایم بهره‌وری ندارم؟
    چرا از آن‌همه ایده که استاد برای نوشتن می دهد، مقاله، جستار یا داستان نمی‌نویسم؟
    چرا بهانه می‌آورم؟
    غیر از خانه کجا می‌تواند محیط پر آرامش و فعال باشد؟
    تا کنون برای ساخت چنین محیط امنی تلاش کردم؟
    دیگران چطور به موفقیت شغلی می‌رسند؟
    شاید بهتر است بگویم رضایت شغلی.
    موفقیت به امکانات ربط دارد یا توان؟
    توان خود را در ساعات اولیه صبح سنجیده‌ام یا از روی عادت کار انجام می‌دهم؟
    در ترکینگ به چه درک مهمی رسیدم؟
    زیرِ‌نظر گرفتن خود چه حسی دارد؟
    احساس می‌کنی یک نفر دیگر دارد آن کارها را می‌کند؟

  5. چرا به گمانم ابلیس‌تر از ساختاری به نام «دولت» توی دنیا وجود ندارد؟
    چرا دولت را عینیت انتزاع ابلیس می‌بینم؟
    چطوری توی جنگ‌ها همیشه تمام دولت‌ها برنده شمرده می‌شوند؟
    توان ساعت 7 تا 9م واقعا همانیست که انجامش می‌دهم؟
    چرا آسمان بهار شبیه رویاها می‌ماند و عمقی وهم‌انگیز پیدا می‌کند؟

  6. چرا آن روز گفت اوس کلونتری که آزادنویسی را هم با گوشی و هم با کاغذ کنیم امتحان؟ تفاوتشان؟ چرا آزادنویسی با گوشی برایم سخت و آزاردهنده؟ به چه دلیلی وقتی در نویسنده ساز همگی با هم آزادنویسی می‌کنیم آن گاه این کار در گوشی سخت نیست و مانند کاغذ لذت‌بخش؟ به دلیل انجام جمعی عمل؟

  7. معنا را در کدام کار بیابم؟ چه کارهایی به من احساس پوچی می‌دهند؟ دنبال معنا رفتن اگر عینی شود چه شکلی می‌شود؟ لذت و معنا چه رابطه‌ای با هم دارند؟ از لذت می‌شود به معنا می‌رسیم یا به پوچی؟ پوچی چیست؟ مقابل معنا پوچی است؟ چرا به دنبال معنا می‌گردم؟ چگونه معنا را در روز بیاورم؟

  8. چرا من زمانی برای تنها بودن و در سر زیستن ندارم؟
    حریم خصوصیم دیده نمی‌شه؟
    خودم باعثش شدم؟
    آیا برای داشتن خلوت و انرژی گرفتنِ ذهن درونگرام و حتی فکر کردن زمان و وقتی درنظر گرفتم؟
    یا صرفا جوری پیش رفتم که این موضوع از اولویت‌ها نیست و لازم نیست توی برنامه‌ام باشه؟
    چرا برای سوختِ ذهنم ارزش قائل نیستم و اون رو اولویت‌بندی نمی‌کنم؟

  9. چرا گاز گرفتن متفاوت از جویدن است؟
    به خاطر دیدن است؟
    دیده شدن کم شدن و جای دندان‌ها؟
    گاز گرفتن چه احساسی می‌دهد؟
    چرا گاز گرفتن حس تخلیه شدن به من می‌دهد؟
    گاز گرفتن از جنس خشم است؟

    پ. ن: دلم می‌خواهد سیب سبز گاز بزنم. از آن ترش‌ها.

  10. چطور می‌شود ندیدن‌ها را دید و بعد نشان داد؟ 
    چطور می‌شود دیدن‌ها را آن‌طوری که می‌خاهی نشان بدهی، آن‌طوری که می‌بینی؟

  11. چند سال دیگر فرصت زیستن دارم؟
    آیا زندگی با زیستن متفاوت است؟
    این روزها بیشتر فرصت‌سوزی می‌کنم یا فرصت‌زیستی؟
    رویاهای در خاب می‌تواند واقعی‌تر از تجربیات در بیداری باشد؟
    خاطره‌ها را چطور به خاطر بسپارم؟
    نوشتن تنها راه به خاطر سپردن است؟

  12. چگونه می‌توان خود را به کاری مجبور کرد که نیست در آن علاقه‌ای ولی هست خبر از عواقب انجام ندادنش

  13. هاپویی که دیروز از پنجره دیدم چرا لنگ می‌زد؟
    دستش ضربه خورده بود؟
    دست سگ یا پای سگ باید بگویم؟
    چون سگ می‌تواند دست بدهد می‌شود دست سگ؟
    چرا برای کاری که نباید بیش از توانم توان می‌گذارم؟
    هم‌حسی را بلدم؟
    فاطمه درباره‌اش بیش‌تر صحبت خواهد کرد؟
    قصه‌گوی خوب چه ویژگی‌هایی دارد؟
    ملت تلاش نمایش برای شخصیت کوثر را همان‌طور که به نظرم می‌آید دریافت می‌کنند؟

  14. چرا مثل بقیه نبودن آزارنده است؟ چرا برای خواست خود زیستن برای نزدیکان عجیب است؟ چرا همیشه در حال آموزش و یادگیری بودن عجیب است؟ چرا برای دل خود زیستن عجیب است؟ چرا باید مطابق خواست دیگران عمل کرد نه خواست خود؟ چرا برای دل خود زیستن از نظر دیگران خودخواهی است؟مگر همه طبق خواسته دل خود زندگی نمی‌کنند؟ چرا دیگران تو را مثل خود دارای حق به دل خود زیستن نمی‌دانند؟ مگر تو آدم نیستی؟ چرا همه فقط خود را آدم می‌دانند؟ چرا بعضی آدم‌ها جز خودشان کسی را نمی‌بینند؟ چرا خوردن حق دیگران آسان است؟ چرا آنان که دم از خوردن حق‌شان می‌زنند خودشان حق دیگران را بیشتر می‌خورند؟ چرا حق‌خوری برای بعضی بسیار آسان است؟ چرا من حق‌خور نیستم؟ چرا اجازه می‌دهم حقم خورده شود؟ کی دل زیادی مهربانم کمی نامهربان می‌شود؟ آیا مهربان بودن عیب است؟ آیا نباید مهر ورزید؟ آیا خودشفقت‌ورزی بهتر از مهرورزی به دیگران است؟ آیا راه حل مقابله با خودخواهی دیگران خودشفقت‌ورزی است؟چرا از نظر من بدون مهرورزی زندگی بی‌معنا می‌شود؟ چرا خودشفقت‌ورزی برایم سخت است؟

  15. چرا از آدم‌های دورو متنفرم؟ چرا دورویی نزدیکانم حالم را به هم می‌زند؟ چرا در مقابل دورویی آدم‌ها نمی‌توانم واکنش نشان ندهم؟ چرا از غیبت بیزارم؟ چرا مثل همه از غیبت کردن لذت نمی‌برم؟ چرا کنار گذاشته شدن از جمع غیبت کنندگان هم شیرین است؟ چرا قیافه غیبت کنندگان گریه می‌شود؟ چرا حذف بی‌شعورها از زندگی شادی‌آفرین است؟ چرا تخصیص ساعاتی از روز به خود لازم است؟

  16. چرا درک خود سخت‌تر از درک دیگران است؟ چرا خودشناسی سخت‌ترین کار است؟ چرا از خودشناسی فرار می‌کنیم؟ چرا هر چه بیشتر همدیگر را می‌شناسیم از همدیگر دورتر می‌شویم؟ چرا عشق با شناخت بیشتر کمرنگ‌تر می‌شود؟ چرا دوری و دوستی بهتر است؟ چرا آدم‌ها با محبت از هم دور می‌شوند؟چرا محبت حد و حدود دارد؟ چرا غریبه‌ها بیشتر دوستم دارند؟ چرا کاریزماتیک بودن گاهی آزارنده است؟ چرا زیبایی همیشه خوب نیست؟ چرا زیبایی حسادت برانگیز است؟ چرا زیبایی همیشه حسن نیست؟

  17. چرا با افراد خودخواه وقتی مثل خودشان رفتار می‌کنی ناراحت می‌شوند؟ چرا احترام به خود را دیگران بی‌احترامی محسوب می‌کنند؟ چرا حدود مرز گذاشتن در روابط موجب ناراحتی می‌شود؟ چرا حد و مرز گذاشتن در روابط موجب تنهایی می‌شود؟ چرا تنهایی ناشی از حدومرز گذاشتن شیرین‌تر است؟ چرا کنار گذاشتن بی‌شعورها هم زندگی را شیرین‌تر می‌کند؟

  18. چرا انسان به همه‌چیز عادت می‌کند؟
    واقعا انسان به همه‌چیز عادت می‌کند؟
    چرا ترک عادت سخت است؟
    چرا تغییر هر چند ساده سخت است؟
    چرا برگشت سخت است؟
    سخت یعنی چه؟
    چرا کمالگرایی دست از سر حتی کوچک‌ترین کارهای من برنمی‌دارد؟
    هدف والا و در حد کمال چیست؟
    می‌شود کمی افکار را از عفونت توقعات جامعه رهانید؟
    فقط کمی و به حد استراحت؟
    درمان کامل ممکن است؟
    چرا سرم از بایدها پر است؟
    بایدها را که ساخته؟
    روزی می‌رسد که حالم خوب باشد؟
    روزی می‌رسد که نوشته‌هایم را باحال خوب تجدید خاطرات بخوانم؟ نه صرفا دیدن صفحاتی پر از افکار درهم؟
    حال خوب چیست؟
    چرا از انجام بعضی کارها که می‌دانم برایم مفیدند، فرار می‌کنم؟
    هدف پنهان پشت این فرار چیست؟
    چرا امشب سوال‌هایم تمام نمی‌شوند؟
    چرا زیاده‌گویی اذیتم می‌کند؟
    چرا با کم‌گویی راحت‌ترم؟
    چه می‌شود که چیزی خلاف آنچه هستم، ملاکم می‌شود؟
    ملاک‌ها را که تعیین کرده؟
    واقعا چرا احساس پُری می‌کنم؟
    چرا این تب را با صفحات آزادنویسی اشتباه گرفته‌ام؟
    چرا دلم می‌خواهد به پرسش ادامه دهم؟
    چرا انتخابم ادامه ندادن است؟
    چرا امشب اینجا همه‌ی افکارم را می‌نویسم؟

  19. چرا وقتی امروز داستان کوتاهی می‌نوشتم، مابین نوشتن یه صدایی زمختی مدام منو وادار می‌کرد که ادامه ندم؟ این صدا چی بود؟ از کجا یا از کِی اومده بود؟
    آیا بینشِ کم از بیمِ شکمه؟ واقعا چرا؟ چرا پس برام من مسئله‌ی آنچنان مهمی نیست؟ چون تو رفاهم؟ اصلا رفاه یعنی چی؟ کسی که در روز تنها ۶ ساعت برای خودش وقت داره (البته که بازم خوبه) آیا تو رفاهه؟
    چرا هنوزم منتظر شنبه‌‌ی جادویی هستم؟ پس کی میرسه این شنبه؟

  20. چرا نوشتن رمان برایم اینهمه سخت شده؟
    چرا قبلن برایم راحت بود؟
    قبلن برایم راحت بود؟
    شاید چون تصور دیگری از رمان داشتم راحت بود؟
    الان چه تصوری از رمان دارم؟
    چه تصوری که اینقدر سخت کرده نوشتنش را؟
    چرا حتا فکر کردن به رمان هم سخت شده برایم؟
    اصن چرا رمان؟
    چرا، چرا رمان؟
    رمان چیه؟
    رمان چه شکلی باید باشه؟
    از رمان چه توقعی دارم؟
    قبلن از رمان چه توقعی داشتم؟

  21. چه عواملی باعث گریز من از کارهای انسانی شده؟ چرا به زنِ صادق هدایت پیام نمی‌دهم در حالی که مدام در ذهن با او صحبت می‌کنم؟ چه چیزهایی باعث گارد من نسبت به هر چیز محبت‌آمیز و انسانی شده؟ چرا تعریف‌ها و حرف‌های مهرانگیز کسی نسبت به دیگری را دروغ می‌دانم درحالی که امکان دارد حقیقی باشد؟

  22. چرا می‌خواهم آدم خوبه داستان باشم؟ یعنی می‌خواهم دیگران آدم بده داستان من باشند؟
    چرا می‌ترسم برای دیگران کم‌کاری کنم؟

  23. چرا به بهانه‌های مختلف از پیاده‌روی می‌گریزم؟
    چرا فلانی مدام از روزگار می‌نالد؟
    چرا آدم‌ها وسایل بلا‌استفاده را سالها در انباری نگه می‌دارند؟
    چرا فلانی دوست دارد وسایل دور‌ریز دیگران را در انباری نگه دارد؟

  24. چرا وقتی بهم فشار میاد، تمام دانسته‌هام برای تاب‌آوری دود میشن میرن هوا؟
    چرا با اینکه پر از ایده‌ام و اشتیاق دارم برای‌ نوشتن داستانی، هربار با بهونه‌ای عقبش میندازم؟
    چرا تو داستانام دوست دارم از تکنیک‌های به‌اصطلاح آوانگارد و عجیب استفاده کنم؟ وقتی حتی تو نوشتن داستان ساده موندم، چه مرضیه که به سمت اینجور تکنیک سوق پیدا می‌کنم؟
    چرا این‌روزا دنبالِ …. واقعا دنبال چی‌ام؟
    چرا به ذهنیت بیشتر از عینیت اهمیت میدم؟
    چرا بعضی موقع‌ها احساس می‌کنم بی‌شعورم؟ چرا اصلا احساس می‌کنم که بی‌شعورم؟ مگه واقعا بی‌شعور نیستم؟ نیستم؟ (به‌نظرم هستم)

  25. چرا امروز نرویدم پیاده؟
    چرا امروز نصف بیشترش رو به سقف زل زدم؟
    امروز چرا خواستم خودمو خفه کنم با هیچ‌کاری نکردن؟
    چی شد که این هفته پر از خشمم؟
    خشمم از ناتوانی میاد؟
    ناتوانی در برابر چی؟
    خشمم از نیاز میاد؟ چرا نیازمو نمی‌شناسم؟
    چرا گفت دل باباتو شکستی؟
    چرا دل من نمی‌شکنه؟
    مگه چیکار کردم؟
    چرا تو درک‌شون می‌مونم؟
    چطور می‌تونم به درک‌شون برسم؟
    این بود آرمان‌هات؟
    آرمان‌هایی که قرار بود از قبل سال‌واژه بهش برسی؟
    چرا سال‌واژه‌مو نمی‌بینم؟
    چرا ناتوانم دربرابرش؟
    چی می‌شه که نمی‌شه؟
    چرا همه‌ش به نشدنا فکر می‌کنم؟
    اصلن فکر می‌کنم؟
    چرا خسته‌م؟
    دیشب چرا اونجوری شد؟
    من حساسم یا حساس شدم؟
    چطور می‌تونم ارتباط‌مو بهتر کنم؟
    چرا با من لجن؟
    منم باهاشون لجم؟
    چرا فقط با من لجن؟
    چی می‌شه بجای عمه، سارام؟
    چرا هر وقت کارشون گیره عمه می‌شم؟
    چرا بقیه وقتا سارا؟
    بلد نیستم ابراز محبت کنم؟
    چجوری می‌تونم با بچه‌ها ارتباط خوبی داشته باشم؟

    1. چرا آدما فقط به خودشون و منافع‌شون فکر می‌کنن؟ چرا من اینقدر به فکر دیگرانم؟ آیا من غیرعادی‌ام؟ چرا به فکر دیگران بودن غیرعادی بودنه؟ چرا زیادی مهربون بودن خوب نیس؟ آیا زیادی مهربون بودن بیماریه؟ آیا زیادی مهربون بودن مهرطلبیه؟ آیا مهرطلبی بیماریه؟ چرا خودخواه بودن بیماری نیس؟ چرا خودبین بودن بیماری نیس؟ چرا خودشفقت‌ورزیم کم شده؟چرا باید بیشتر خودشفقت‌ورز باشم؟

  26. چرا درطول روز راحت ترم خابم می‌برد تا شبها؟
    توی روز چی دارد که توی شب ندارد؟
    چرا از این دفتر آبی و بنفشم دیگر نمی‌توانم پیدا کنم؟
    چرا من‌نویسی‌ام را هر شب نمینویسم؟
    چرا وقتی مینویسم جای سبک شدن سنگینتر میشوم؟
    این سنگینی تا چقدر میماند؟
    چقدر من‌نویسی کنم این سنگینی کم میشود؟
    چرا یه عالم کتاب رو با هم میخونم؟
    چرا فیلم دیدم شبیه سریال دیدن شده و سریال دیدنم شبیه به فیلم دیدن؟
    چرا مدادمغزی نارنجیم گم شده بود ونمیدیدمش؟
    چرا دقتم به محیط اطرافم اینقدر کم است؟
    چرا با اینکه چیزی جلوی چشمم است نمیبینمش؟

  27. چرا فکر میکنم توان داستان‌نویسی ندارم؟
    داستان‌نویسی توان می‌خواد یا مهارت؟
    مهارت و توان باهم تو رابطه‌ند؟
    رابطه‌شون چجوریه؟
    توان و عادت چی؟
    چه جالب این‌بار شکسته نوشتی.
    خب توان مهارت میاره یا مهارت توان؟
    عادت توان میاره؟
    مهارت اراده؟
    اراده مهارت؟
    چی به چیه؟
    داستان‌نویسی توان می‌خواد؟
    توان مواجهه با بد نوشتن؟
    اصلن داستان ننویسم چی می‌شه؟
    از خودت کم مياری.
    از خودم کم آوردن یعنی چی؟
    چرا امروز به چخ رفت؟
    به چخ رفت یا عمدی به چخ دادیش؟
    هردو.
    هردو یا فرار؟
    فرار.
    به جای فرار چرا به امکان‌ها فکر نکردی؟
    چطور می‌شه به امکان فکر کرد در شرایط اضطراب؟

  28. چرا آدم‌ها در برابر زورگویان با آنکه فرد مقابل توانایی تهدید یا آسیب به آن‌ها را ندارد در صورت سرپیچی باز از او می‌ترسد، از او اطاعت می‌کنند و در عین حال از عدم آزادی خود می‌نالند و زورگو را باعث تمام بدبختی‌های می‌دانند؟ چرا توانایی نه گفتن در چنین آدم‌هایی ضعیف است؟ آیا حافظه‌ی جمعی یا همچنین چیزی باعث شده تا افراد به دلیل سن پایین تر یا موقعیت اجتماعی پایین‌تر از زورگو تبعیت کنند؟ چرا ساز و کار این آدم‌ها مثل ساز و کارهای بردگان است؟

  29. فلان احساس چقدر بستگی به توانایی.هایم داردکه می‌تواند توسط خود من تاحدی ترمیم شود چگونه ؟

  30. آیا باید از خود انتظار داشت که در لحظه بتوان منطقی فکر کرد؟
    آیا داشتن چنین انتظاری منطقی‌ست؟
    چرا واکنش خود را در موقعیت‌های جدید، به باد انتقاد و سرزنش می‌گیریم؟
    آیا باید همه چیز را از قبل بلد بود؟
    چرا نسبت به غم دیگران زیادی نگرانم؟
    آیا من مسئول حل مشکلاتشانم؟
    آیا از پس مشکلات آن‌ها بر می‌آیم؟
    آیا آینه‌ای از تنهایی و غم خود را در آن‌ها می‌بینم؟
    چطور می‌شود کمتر به بقیه توجه کرد؟
    چرا توجه کم به خانواده هنگام انجام کارهای شخصی‌ام به من حس عذاب‌وجدان می‌دهد؟
    این عذاب‌وجدان چه چیزی را می‌خواهد به من بگوید؟
    آیا باید تمام روزم یا هفته‌ام را برای آن‌ها بگذارم تا حس کنم برایشان زمانی صرف کرده‌ام؟
    چرا دائم متمرکزم روی خود و در عین حال از خود غافلم؟

  31. شر چیست؟
    شرور کیست؟
    چرا بعضی انسان‌ها شرور هستند؟
    چرا شر در جهان وجود دارد؟
    آیا ما هرچه منجر به رنج‌مان می‌شود را شر می‌نامیم؟
    رابطه بین خیر و شر چگونه است؟
    در جهان ما شر بر خیر غلبه دارد یا خیر بر شر؟
    آیا طبیعت نسبت به خیر و شر بی‌تفاوت است؟
    آیا خدا نسبت به خیر و شر بی‌تفاوت است؟
    آیا شر هیچ وقت از بین نمی‌رود؟
    آغاز شر کجاست؟
    در وجود من چه اندازه شرارت پنهان است؟
    آیا من آدم شروری هستم؟
    نیستم؟
    چیستم؟

  32. چرا آرامم و تحمل می‌کنم؟
    چرا کاسه‌کوزه‌ها را به‌هم نمی‌ریزم؟
    چرا این‌همه بی‌حوصله‌ام و می‌خاهم برینم توی زندگی ولی نمی‌رینم توی زندگی؟
    چرا آرامم؟ چرا آرام بودنم، ناآرامم می‌کند؟

    چرا قاصدک‌ها در نقاشی ندا آدم شده‌اند؟

    محیط است که بدنم را هی کوچک‌تر و گوشه‌گیرتر می‌کند؟

  33. چرا می‌ترسم؟
    این ترس چیه که همیشه با منه؟
    بودن ترس خوبه یا بد؟
    چرا تا الان از رعد و برق می‌ترسیدم؟
    چرا الان که دارم سعی می‌کنم با ترسم مقابله کنم اونقدرها هم ترسناک به نظر نمی‌رسید؟ شاید چون صدای زیادی نداشت؟
    از رعدش می‌ترسیدم یا برقش؟
    آیا ترسم تموم شده؟
    ترس تموم می‌شه؟
    چرا ترسا تو وجودت می‌مونه سالها و سالها؟
    ترس از نردبون هنوز هم باهامه؟
    ترس از صدای به هم خوردن در چی؟
    چطور می‌شه با ترسها روبرو شد؟
    تلاشم برای مقابله با رعد و برق و ارتفاع آیا جواب میده؟
    میشه یه روز از ارتفاع نترسم؟
    چرا ارتفاع می‌ترسم؟
    چرا از رعد و برق می‌ترسیدم؟
    از همون اول این ترسا باهام بود یا یهویی با یه اتفاق شروع شد؟
    ترسها رو کی به وجود میاره تو وجودمون؟
    چرا بعضی ترسها رو ما داریم و بقیه ندارند یا بقیه ما دارند و ما نداریم؟
    چی می‌شه که یه اتفاق رو ترس معنی می‌کنه بدنمون؟
    اگه ترس نبود چی می‌شد؟

  34. چرا وقتی یه مطلب فلسفی یا روان‌شناسی می‌خونم، بدون اینکه مطلب رو به‌طور کامل دریافت کرده باشم، توهم فیلسوف یا روان‌شناس بودن بهم دست میده؟ و چرا معمولا از بالا به پایین به بقیه نگاه می‌کنم؟
    چرا بعضی موقع‌ها که نمیدونم چکار کنم یا چیزی ذهنم رو به شدت درگیر کرده، مثل بقیه یه‌گوشه نمیشینم و به‌جاش ۱۰ کیلومتر پیاده‌روی می‌کنم؟ آخه چطور؟ پس چرا این تو حالت عادی برام یه‌جورایی غیرممکنه؟
    چرا معمولا تو داستان‌ها کلاغا به خونه‌شون نمی‌رسن؟ چون شومن؟ یا خبرچین؟ چرا به‌جایی کلاغ‌ها مثلا ماهی‌ها یا چه میدونم کره خرها به خونه‌شون نرسن؟ چرا با این پر مشکی‌های بامزه مشکل دارن؟
    چرا هیچکس حقوق و ارزشی برای تنبل‌ها قائل نیست؟ اگه روزی جایی تاسیس بشه برای تنبل‌ها، چند نفر در اون ثبت‌نام‌ می‌کنند؟ و اصولا تنبلی با ارزش‌هاب انسانی مغایرت داره؟ یعنی میشه تنبلی رو یه‌جور صفت انسانی دانست؟
    چرا ذهنم داره دربرابر فرستادن هرروزه سوالات مقاومت می‌کنه؟ و چرا تصمیم گرفتم که از فردا سوالی نفرستم؟ (البته که این بخش دوم رو دارم چرت میگم)

  35. چطور امروز بیشتر پیاده رویدم ولی زمان را احساس نکردم؟
    احساس نکردن زمان و میل بیشتر از مداومت می‌آید؟
    چرا پای چپم سنگین قدم برمی‌دارد؟
    اینکه متوجه سنگینی قدمم شدم یعنی دارم بدن را پیگیری می‌کنم؟
    برای پیگیری بدن نیاز به چه شناخت‌هایی دارم؟
    چرا وقتی راه می‌روم به جای دیدن محیط با خودم حرف می‌زنم؟
    چطور بین حرف زدن و دیدن محیط تعادل ایجاد کنم؟
    چشمانم چرا محیط را فیلتر می‌کند؟
    چه چیزهایی باعث فیلتر محیط می‌شود؟
    چرا زندگی سخت است؟
    چرا سوال پرسیدن سخت شده؟
    چرا ولع پرسش ندارم مثل روزهای اول؟
    چرا گم شدم بین ذهن و سوالاتم؟
    چرا ذهن و سوال را از هم جدا کردم؟
    سوال میوه‌ی ذهن است.
    دیار چطور انقدر دقیق است؟
    چطور می‌توانم به دقت دیار برسم؟
    چرا هميشه بی‌دقتی رنجم می‌داد؟
    واقعن بی‌دقتم؟
    شتر و بارش را نمی‌بینم؟
    در هر سه موضوع ضعیفم؟
    چرا ضعیفم می‌بینم خودم را؟
    چرا به آسانسور علاقه دارم؟
    عجولم؟
    چرا بیشتر اطرافیانم مرا عجول می‌شناسد؟
    شنیدن عجول بودنم چه هدف مقابله‌ای را در من ساخته؟
    هدف ساختنی است؟
    عجول و لجوج رابطه‌ی مستقیم دارند؟
    از ریاضی فقط رابطه‌ی مستقیمش را یاد گرفتی؟
    چرا فکر کردی فعل آموختن به جمله نمی‌آید؟
    زمان برای من چه جایگاهی است؟
    زمان و بدنم رابطه‌ی غیرمستقیم دارند؟
    بدنم و اهداف آگاهانه‌ی اشکارم رابطه‌ی غیرمستقیم دارند؟
    زمان سرجهازی است؟
    باید بین بدن و اهداف ارتباط بیابم؟
    اصلن ارتباط چیست؟
    چرا کاری برای سال‌واژه‌ام نمی‌کنم؟
    می‌خواهم بشناسم.
    می‌خواهم بشناسم که بتوانم بشناسانم؟
    چطور می‌توانم بشناسانم؟
    بقول فاطمه روزی می‌آید من هم بتوانم وبینار برگزارانم؟
    چرا بیشتر ناتوانی‌هایم را می‌بینم؟
    دیدن ناتوانی چطور می‌خواهد توانایی را به من روشن بنماید؟
    چرا صدای جاروبرقی می‌رود روی اعصابم؟
    چرا خواستم باکلاس‌بازی درآورم بگویم می‌رود روی نروم؟
    چرا میزان سختی زبان برایم برابری می‌کند با سختی ریاضی؟

  36. چرا و چگونه نمی‌دهند آدم‌ها انجام کاری که خود می‌دانند؟ چرا و چگونه می‌دهند کاری را ادامه با وجود علم بر بیهودگی و ضرر آن؟ چرا شناخت باعث عمل نمی‌شود؟

  37. چرا یاد‌آوری تمرین من‌نویسی با ندا را یادم می‌رود یادآوری کنم؟
    جدول شنوایی سارا را می‌توانم برای دغدغه‌ی مسئله‌ی صدای نوشتاری سرشارتر از زندگی استفاده کنم؟
    فائزه روی اصل موضوعه‌اش کماکان کار می‌کند؟
    چرا جوجه‌یاکریم دیگر هم مرد؟
    صدایی که دیشب شنیدم و از خواب پریدم چی بود؟ چرا هر قدر نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد؟
    مغز چطور استرس‌های بیداری ما را به چنین خلاقیتی توی خواب تبدیل می‌کند؟
    نگرانی‌های ما واقعا بی‌مورد هستند؟ یا نگرانی درباره‌ی اتفاقات بی‌مورد است؟
    چرا ناخن شستم دو تکه شده؟
    بین عدد و کلمه‌ی بعدی بالاخره نیم‌فاصله بگذارم یا فاصله‌ی کامل؟ ای نیم‌فاصله بزنه به کمرت نیم‌فاصله.
    چرا دوباره تمرین شعر انجام نمی‌دهم؟
    من چه چیزی را واقعا زندگی کرده‌ام؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *