تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزایندهی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسشگری و اکتشفا و کنجکاوی فراموششدهی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است.
در وبینارهای روزانهی سرزبان با هم این تمرین را انجام میدهیم و قلکی از پرسشهای ارزشمند جمعآوری میکنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصتهای زندگی، راهنمایان و قدمهای کوچک ما واقع شوند.
این صفحه قرارگاه همرسانی روزانهی تکپرسشی از تمرین مثلثوالمان و کاوش آن با دوستان و همراهانمان است تا بتوانیم از توان پرسشگری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم.
پرسشها را در بخش کامنتها بنویسیم.
621 پاسخ
فاجعهانگاری از چیست؟
چرا با سناریوچینی در مغزم، خودم را وحشتزده میکنم؟
واقعا باید ته هر فکر و حس را درآورد؟
یا آن هم قاعده و اصول دارد؟
چرا حس پیری دارم؟
چرا نمیتوانم چند دقیقه بدون فکر به حجم کارهایم، یک گوشه در آرامش بشینم؟
چرا این روزها غالبا مضطربم؟
چرا دلم نمیخواهد با کسی حرف بزنم؟
با حجم عظیم خریدهای نقاشی و پول کم جیبم چه کنم؟
تنبلم که کار نمیکنم؟
احمقم؟
یا هنوز به زمان نیاز دارم؟
تلاشهای بسیاری که در این وادی نتیجه ندارد، مرا خسته کرده؛ با حس خستگی از دنیا چه کنم؟
بیشترین رنج من از چیست؟
چرا غمگینم؟
دوست دارم چطور باشد که راضی و شاد باشم؟
آیا از انسان بودنم خوشحالم؟
از کجا میدانی انسانی؟
شاید کلاغ هستی و در خاب میبینی که انسانی؟
اگر انسان نبودی دوست داشتی چه باشی؟
درخت یا رودخانه؟
درخت برای زمین و انسان چه کار میکند؟
به چه علت چند ماهی بر خلاف قبل نیاز دارن به خاب روز؟ چرا خستگی آن را به شکل سر گذاشتن بر میز نشان میدهم؟ چرا تازگیها سرم را روی هر چیزی میگذارم؟ چرا چند روزی سوالاتم نسبت به روزهای اول حجیمتر شده؟ چرا دیروز حتا حوصلهی تقلب هم نداشتم؟
اضطراب، این زالوی همیشه چسبیده به کمرِ ذهنم روزی سیر میشود از مکیدن؟
فردا تا قبل از کلاس طراحیام را تمام خواهم کرد؟
مدام مشغولم و وقت کم میآورم، آیا انسان نباید استراحت کند؟
آیا رشد سرعت دارد؟
میشود در بعضی چیزها کندتر از بقیه بود؟
میشود عقبتر از اجتماع حرکت کرد و همچنان خود را با وجود عقبماندگیها دوست داشت؟
چک لیست چه تاثیری بر انجام کارهام گذاشته؟
انرژی جمعی باعث شده پویا باشم؟
چرا ترک بقایی که تو لیست بود رو انجام ندادم؟
چرا از سختیش میفرارم؟
میفرارم لگد کردن زبان فارسیه؟
فعلن وارد بحث زبان نشو لطفن.
چشم.
خب چطور میتونی ارزش خلق کنی؟
چرا چند ماهه هنوز یه پست دربارهی عشق ننوشتی؟
چرا در میری از نوشتن دربارهی عشق؟
راهشو بلد نیستی؟ مگه قرار نبود ساختها رو پاخت کنی؟
اونم بلد نیستی؟
ای بابا تو که همهش دنبال لقمه حاضری هستی.
چیکار کنم دنبال لقمه حاضری نباشم؟
ببین کسی نمیاد یادت بده از عشق بنویسی باید بنویسی خراب کنی بنویسی خراب کنی و بعد مینویسی بهتر میشه و ادامه.
از خراب کردن میترسم.
قبلیا که خراب کردی چیزی شد؟
از نگاه مخاطب میترسم.
پس باید بگردی ببینی چطور میتونی نری دادگاه.
چرا آدما رو قاضی میبینم؟
هر آدم کسی که منو و نوشتههامو قضاوت میکنه.
مردم انقدر بیکارن؟
اگه بودن چی؟
چرا سوالات بهتری نمیپرسی؟
بهتر چطور؟
حداقل چیزی بپرس که راستی راستی قضاوتت نکنن.
یعنی تو میگی قضاوتم میکنن؟
والا فکر کنم بگن یه تختهش کمه.
عجبا.
باشه سوالاتو بپرس.
چطور میتونم تو شلوغی از خودم کم نیارم؟
چطور میتونم روزایی که کارهایی غیر از کارهای معمول خودم دارم زندگی کنم نه فقط زنده بمونم؟
چطور میتونم نظم بدم به زندگیم؟
چطور میتونم روزگفتار بگیرم؟
دیار چطور انقدر خفنه؟
چطور به همه چیش میرسه با میزان شلوغی صد؟
چطور برای هر چیزی برنامه داره؟
چطور میتونم به سمت نظم برم؟
چطور میتونم وقتی فشار رومه حواسم به روابطم باشه؟
چرا وقتی فشار رومه پرخاشم به حد اعلا میرسه؟
پس الان فهمیدی فشار باعث خشمت میشه.
این خودش ترکه.
یکی از دلایل خشمم احساس ناتوانی و فشاره.
آفرین تو الان موفق شدی یه چیزو بفهمی پس میتونی راهحل براش پیدا کنی.
مرسی از اعتماد به نفس. اعتماد به نفس با نیمفاصله بود؟
نیمفاصله آخرش میزنه به کمرم از بس دشواره.
راستی شیما صادقی چند سالشه؟
چرا بقیه همسفران از دوربرگردان برگشتن؟
سوال بنویسید دوستان خوبم.
روزی میرسه از این سوالا یاد کنی؟
روزی میرسه این سوالا گرهی باز کرده باشن؟
چرا از رویارویی با بعضی آدما میپرهیزم؟
چرا خودمو به ندیدن آدما میزنم؟
چطور میتونم آدما رو ببینم و باهاشون صحبت کنم؟
چرا حرف زدن برام سخته؟
چطور میتونم حرف زدنو راحتتر کنم؟
چی میشد صفحه کامنت بالا بود که انقدر پایین نیایم؟
چرا تحسین را بیش از انتقاد دوست دارم؟
مگر انتقاد سازندهتر نیست؟
چرا به تحسین نیاز دارم؟
چرا وقتی دیگری از اخلاقم تعریف میکند خوشحال میشوم؟
همانقدر که تحسین میشنوی، تحسین میکنی؟
در پیادهروی چه چیز سبب رضایتمندی میشود؟
قرار گرفتن در محیط پارک چطور مرا از دغدغههایم دور میکند؟
آیا در پارک لحظهی اکنون را کامل احساس میکنم؟
آیا من به «نوشتن» اهمیت میدهم؟
معنای نوشتن برای من یادگیری است یا تعلق؟
آیا من از نوشتن دلزده شدهام؟
من از نوشتن چه میخاهم؟ چه میخاستم؟
نوشتن برایم امکان ابرازگری است. دوستی در گوشهی خانه که همه چیز را به او میگویم. ولی الان میپرسم این دوست چه چیزهایی میخاهد به من بگوید؟
چطور میتوان نوشتن را شنید؟
من این روزها نیاز دارم چه چیزهایی را ببشتر بشناسم؟
چرا نوشتن برایم حوصلهسربر شده؟
چرا قبلن نوشتن برایم جادویی بود؟
ذات نوشتن چیست؟
چرا جادویی است؟
آیا ما به چیزهای ناشناخته میگوییم جادویی؟
چطور نوشتن را به خاطر خودش دوست بدارم نه معنایی که به دیگر چیزها میدهد؟
چرا نوشتن دارد حس خانوم ناظم میدهد؟
چه موقعیتهایی به من حس خانوم ناظم میدهند؟
چرا نوشتن از توان تبدیل شده به اراده؟
پس کی میخواسم مسئلهی دولت و آزادی را باز کنم؟
زبانکاوی عنوان مناسبی برای کاری که میکنم هست؟
هست یا است؟
چرا دیروز ندیدم دکمهی میکروفون روشن نیست و یک ساعت از ضبط کارگاه از دست رفت؟
امروز هم پیادهروی دارم؟
زبانکاوی اصلا معنایی دارد؟
مثلا باب جدیدی میتواند باشد؟
البته چقدر با زبانشناسی فرق دارد؟
چرا لیستی منسجم از گزارههای منطقیام آماده نمیکنم؟
به چه علت در آزادنویسی دیروز برخلاف همیشه بیشتر به محیط و دیگران توجه داشتم؟ چرا چند وقتی گیر دادهام به منیت زیادم؟ آیا منیت زیاد در گفتار و نوشتار لزومن بد است؟ چرا زیاد به جهان اطرافم توجه ندارم؟ چون آن را حوصله سر بر میانگارم؟
آیا آدمهایی مضطرب و پر از ترسی چون من، به درد زندگی کردن میخورند؟
انسانی با روان سالم چگونه است؟
آیا کسی پیدا میشود که بگوید من کاملا به درد زندگی میخورم؟
انسان بدون ترس داریم؟
اینکه با وجود اضطراب باز هم گام برمیداریم ارزشمند است؟
نکته در همین است؟
چرا امروز حد حالم بد بود؟
چرا گاهی نمیشود به دلیل خاصی برای حالمان اشاره کنیم و انگار برآیندی از خیلی چیزهاست؟
روزی میرسد که ساعتهای ملال را بشود جلو زد؟
امروز چه بر من گذشت؟
چرا صبحم را از دست دادم؟
عامدانه اینکار را کردم؟
هدف آشکارم چه بود؟
هدف پنهانم چه بود؟
هدف خوداگاه بود؟
پشت هدف خوداگاه چه هدفی قایم شده بود؟
تمایلات بدنیام هدف پنهان بود؟
هدف آشکار دیدن بود و هدف پنهان تمایلات بدنی؟
تمایلات بدنی مگر جزیی از من نیست پس چرا نمیتوانم آن را هدایت کنم؟
هدایت کنی؟
هدایت چطور است؟
هدایتی که میگویی چگونه است؟
هدایت یا سرکوب؟
تمایلم را چگونه در جهت درست جهتی که آسیبش کمتر باشد ببرم؟
چگونه میتوانم از آسیبش جلوگیری کنم؟
به رسمیت شناختنش میتواند مانع آسیبش شود؟
چطور به رسمیت بشناسمش؟
رسمیت یعنی بپذیرم که هست؟ پذیرفتم و بعد چطور جلودارش باشم؟
جلودار بودن چطور است؟
چرا دارم گیج میشوم؟
چرا دوست ندارم این سوالات را در سایت بگذارم؟
احساسم به بپرسش چه تغییری کرده؟
پرسیدن در این دو هفته چه اثری بر من نهاده؟
چرا تغییراتم را متوجه نمیشوم؟
برای متوجه تغییرات شدن چه باید کرد؟
احساس خنگیام به جاست؟
من در این اتاق شلوغ چگونهام؟
چرا یک هفتهاست به حیاط نرفتم؟
چه مرا در این مکعب نگه میدارد؟
هوای آزاد را چطور میبینم؟
چطور میتوانم کودک شوم؟
کودکان چهکار میکنند؟
والا بچههای الان تا ماتحت تو گوشین.
چطور میتوانم تا ماتحت تو اتاق نباشم؟
واقعن تا ماتحت تو اتاقم؟
چه چیزی در من تغییر میکند که زمانی که توی اتاق میخوابم دیر بیدار میشوم ولی توی هال زودتر؟
به شلوغی محیط مرتبط است؟
اما شلوغ هم نبوده زودتر بیدار شدم.
روشنی حال بیدارم میکند و تاریکی اتاق لالایی میخواند؟
چطور میتوانم کودک باشم؟
چطور روحیهی کشفم رو تقویت کنم؟
با لیست جزئیات.
فعلن همینها کافی است برای امروز.
چرا سوال میپرسم بدون کوششی برای حلش؟ چرا سوالاتم غالبن از جنس چرا است؟ چرا با چگونگی کاری ندارم؟ آیا سوالات سایر مردم هم با چرا شروع میشود؟ آیا سوالات چرایی سوالات فرمی هستند؟
چرا منِ شب و روز با هم فرق دارند؟
منِ شبها کیست؟
منِ روزها کیست؟
کدام منِ واقعیست؟
منِ واقعی چیست؟
اصلا وجود خارجی دارد؟
حال شبهایم نامشان چیست؟
رهایی؟ آزادی؟ بیاضطرابی؟ خلا؟ بیحسی؟ آرامش؟
نظم وجود دارد؟
بینظمی افکارم از چیست؟
چرا این روزها نوشتن، نظم بخشیدن و حتی پرسش را «فراموش» میکنم؟
نوعی رفتار ناخودآگاه است؟
یا واقعا در روز و زمان گم شدهام؟
چهطور خود را در زمان پیدا کنم؟
چرا پنج/شش روز سوال ننوشتن تا این آزارم میدهد؟
چرا اینجا هر روز سوال نمیپرسم؟
من که میتوانم کارهای مشخص شده برای خودم انجام دهم.
سوال پرسیدن من را میترساند؟ چرا؟
چرا دست از یقهی نوشتن بر نمیدارم؟
چرا نوشتن را به چیزهای دیگر میچسبانم؟
نوشتن نمیتواند نوشتن باشد؟
خشمی که دارم چقدرش به وضعیت کشور ربط دارد؟
خشمی که دارم چقدر برای گذشته است؟
چرا انقدر کلافهام این روزها؟
کلافگی مانع دیدن چه چیزهایی میشود؟
چرا الان دارم حسین طاهری گوش میکنم؟
چرا با این اهنگ موزیک موسیقی هر چیزی که هست کمی قابل تحملتر میشم؟
صدای حسین طاهری چه دارد که آرامم میکند؟
کدام صداها آرامم میکند؟
صدا.
تنها صداست که میماند؟
خیر نه صدا میماند نه کتاب.
چه میماند؟
حتی سوال پرسیدنت هم پر از خشم است.
خشم.
مطمئنی فقط خشم داری؟
خشم از سر دلتنگی؟
دلتنگی برای کی؟
خشم از سر ناتوانی؟ چطور میتوانی ناتوانی را به توانایی برسانی؟
خب اول باید بدانم این ناتوانی چه هست.
چطور به ناتوانی برسم؟
از کجا؟
چرا گیج میزنم؟
کیفیت سوالاتم پایین آمده؟
مگه کیفیت داشت قبلن؟
دنیای بیدردی کجاست؟
دنیای بیدرد وجود دارد؟
دنیای بیدرد چه دنیایی است؟
آدمهای دنیای بیدردی چگونهاند؟ تفکراتشان چیست؟ محیطشان چه؟
چرا فلانی بیشتر دوست دارد چراغها روشن باشد؟
چرا فلانی بیشتر از محیط انرژی میگیرد تا از خودش؟
من چگونه با فلانی حرف بزنم که از من فلانواکنش را تلقی نکند؟
چرا در بسیاری از مواقع من نتوانستم با فلانی حرف بزنم؟
رمان «شبهول» را.چرا دوست دارم؟
آیا به خاطر تحسینها و تجمیدها استاد است؟
چرا به نظرم بهمنفرسی در جورهندوستان نویسنده بانمک و شیطونی است؟
آیا واقعا واقعیت عینیِ بدون فیلترهای مغزی دنیا، همان چیزیست که توی خواب میبینیم؟
چرا عینیت خوابهایم آزاردهنده است؟
خوابهای دیگران چگونه است؟
چرا نمیتوانم چشمهای دیگران را داشته باشم؟
راهی وجود دارد همانگونه که درک میکنیم بتوانیم تصویر و عواطف را ارائه دهیم؟
برای کارگاه داستان کوتاه باید داستان جدیدی بنویسم؟
چرا توی قلمانداز چیزی منتشر نکردم با اینکه حرف زیاد دارم؟
امروز پنبهی مسئلهی دولت را بزنم؟
چرا تو اوج خستگی حواسم نیست کتابت و شکسته رو قاطی میکنم؟
چرا میذارم آخر شب سوال نوشتن رو؟
چرا الهه سوالا رو دیر قبول میکنه؟
چرا تو داستانم گیر کردم؟
چرا جملهی اولشو عوض نکردم؟
چرا با شکسته نوشتن دشمنی دارم؟
خب الان شکسته مینویسی هم راحتی هم برای بقیه اذیت کننده نمیشه خوندنش.
یا ننویس یا یه دست بنویس.
چرا دوباره اومدم سوال بنویسم؟
خواستم قاطیپاتی نوشتمو توجیه کنم؟
واقعن بچههای مدرسه چندسالشونه؟
خب گیرم سنو فهمیدی بعدش چی؟
هدف پنهانی دارم از سن.
عجیبن غریبن.
چطور میتونم روزگفتار بگیرم؟
چرا صدامو تو ویس میشنوم خجالت میکشم؟
چرا صدامو تو ویس نمیشنوم خجالت نمیکشم؟
چرا از بچگی اینطور بودم؟
صدامو تو فیامم میشنیدم خجالت میکشیدم.
این یعنی سر کلاس اعتمادبهنفس مردود شدم؟
چجوری این مردودی رو جبران کنم.
روزگفتار کمکم میکنه؟
آخه چه حرفی باید زد؟
میشه درهم حرف زد؟
چرا سایت الهه رو با دفتر آزادنویسیم اشتباه گرفتم؟
عاقبت این اشتباه چی میشه؟
میشه از دل سوالات مثلثی به دوستی رسید؟
چرا محیط رو نمیبینم؟
محیطی که شامل خانه و خیابان و وسایلش باشد.
بهتر است شب بخیر بگویم.
چی شد که کلمههای این هفتهم هیچ شباهتی به هفته قبل نداشت؟
چرا این هفته پر از خشم و بغض بودم؟
بودم یا هستم؟
چرا دلتنگ همه میشم؟
همه هم دلتنگ من میشن؟
موقع دلتنگی چه کارهایی میکنم؟
بدنم چه کارهایی میکنه؟
چرا دلتنگی مانع پرسیدنم میشه؟
چرا کیبود پ جدا نداره و باید گ رو بگیرم تا بشه پ؟
چرا به فکر راحتی مخاطب نیستن؟
چرا سوالم را خوردم؟
چرا نخواستم بنویسم؟
چرا فرار کردم؟
میخوام بگم اصلن به تو چه؟
نشستی اون بالا و هی ارد میدی.
چرا انقدر ارد میدی؟
چه چیزی بهت میرسه؟
هی منو انگولک کنی حالت خوب میشه؟
اصلن میخوام بپرسم چرا یاد گوشی سین افتادم؟
سوالام از سین کی تموم میشه؟
تموم میشه؟ ممکنه هيچوقت تموم نشه؟
اون چی از من سوال داره؟
سوالاش چه شکلیاند؟
هنوز مرا نبخشیده؟
چرا حس میکنم بخشیده؟
اگر ببیند مرا میبخشد؟
چرا این روزها به اندازه این پنج سال مورد عنایت قرارش میدهم؟
چرا ناراحت میشوم بعدش؟
چرا نمیخواهم حالش بد باشد؟
مگر حال من برای او اهمیت دارد؟
اهمیت را چطور باید تشخیص بدهم؟
چه شد که دیگر مورد توجهاش نبودم؟
با احوال این روزهایم چه کنم؟
چطور با نوسانات احساسیام مواجهه شوم؟
چرا سین تمام نمیشود؟
تمام نمیشود یا نمیخواهم تمامش کنم؟
چطور میتوانم این پنجره را ببندم و پنجرهی جدیدی باز کنم؟
این پنجره چه تاثیری در پنجرهی جدید میگذارد؟
برای سین چطور است؟
چرا احساس مظلومیت دارم؟
مظلوممم؟
مظلوم ظالم را میسازد؟
چرا این گزاره برایم با چرت همخوانی دارد؟
نه این نمیتواند اصل موضوعه باشد.
من مظلومم؟
به هر دوی ما ظلم شد.
به هر دوی ما ظلم شد؟
چرا فکر میکنم من گیر کردهام ولی او نه؟
من هیچ اخباری از او ندارم این افکار از کجا میآید؟
چرا راه به راه دلتنگش میشوم؟
چرا چای یکرنگ دیگر مرا یادش نمیاندازد؟
چرا باز یادش هستم اما چای یکرنگ از صددرصد به دهدرصد آمده یادآوریاش؟
چرا؟
لعنت بر ترامپ که دسترسی به کار معماری مسئله ندارم.
لعنت بر همهشان. عوامل جلو صحنه و پشت صحنه.
چرا نتوانستم چای را به باقی چیزها تعمیم دهم؟
چرا با اینکه خیلی نوشتم و مینویسم ولی تنها از چای گذر کردم؟
کسانی که سوالاتم را میخوانند کنجکاوند دربارهی سین؟
چرا به افکار آنها فکر میکنم؟
افکار آنها به چه دردم میخورد؟
فکرهایشان در چه زمینهای است؟
کاش اگر کنجکاو هستند بگویند.
بگویند چه میشود؟
چرا میخواهم بدانم؟
دوست دارم نگاه دیگران را بدانم. چه دربارهی من در آنها میگذرد؟
چرا شیما صادقی نمیگوید چند سالش است؟
چرا سارا چنگی سوالاتش را در سایت نمیفرستد؟
چرا الا باز هم نیستش؟
شور و شعفی که در الا میبینم چطور میتواند در من تاثیر کند؟
به شور و شعف نیازمندم؟
چرا خاله شیرین زرتی گفت افسردهای تو؟
افسردهام؟
افسرده یا افشرده؟ افشرده از فشار میآید؟
اول افشرده میشوی بعد افسرده؟
الان در کدام مرحله هستم؟
افشرده کلمه است واقعن؟ نمیدانم خب.
چرا دوست دارم سن آدمها را بدانم؟
چه در اسما میگذرد که کلمه زندگی را در من تداعی میکند؟
اسما مساوی است با زندگی؟
اسما یارائی را میگویم؟
زهرا شفایی چه؟ او را چرا دوست دارم؟
شلوغی و شیطنتشان را دوست دارم؟
چیزی که خودم ندارم را در آنها میبینم؟
من شیطنت ندارم؟
اصلن شیطنت یعنی چه؟ چیست؟ از کجا آمده؟
چرا شیطان رجیم است ولی شیطنت چیز خوبی است؟
شیطنت چیز خوبی است؟
چرا آرام همجنسگرایی بد نمیداند؟ حتی اختلال هم نمیداند؟
نگاه فلسفه دربارهی همجنسگرایی چیست؟
اینکه نمیتوانم به ارتباط همجنسگرایان بگویم عشق از تعصبم میآید؟
چقدر متعصبم؟
چطور میتوانم تعصبم را کم کنم؟
تعصب چیست؟
امروز فهمیدم چرا استاد گفت الهه ادبیات خلق کرده.
روزی میرسد من هم ادبیات خلق کنم؟
چرا زندگی تقسیم شده به خانواده و مدرسه نویسندگی؟
میتوانم اینها را درهم آمیزم؟
چرا همشاگردیهایم نمیگویند چند سالشان است؟
چرا امشب نتوانستم بگویم دنبلان را کباب کنند؟
چرا خجالت کشیدم؟
چرا از قضاوتها ترسیدم؟
کباب دنبلان چه مزهای است؟
استاد چطور انقدر راحت است؟
چطور خودش را سانسور نمیکند؟
چرا یاد سوال زهره افتادم؟
استاد به همسرش میگوید نیمفاصله بزند بر کمرت الهی؟
نیمفاصله چجوری میزند به کمر؟
نیمفاصله قویتر عمل میکند یا حضرت عباس؟
چرا دارم چرت میپرسم؟
اینها از کجایم میآید؟
ولی واقعن استاد متولد 72 است؟
چرا نمیخورد که دهه هفتادی باشد؟
استاد چطور با این سن کم به درجه از استادی رسیده؟
من چطور میتوانم برسم؟
روزی میآید که به یک جایی رسیده باشم؟
روزی میآید که کوچ ارتباطی باشم؟
برای کوچ ارتباطی باید چکار کنم؟
من که توی ارتباطات خودم ماندهام چطور میتوانم؟
راه ساخت و پاختش چیه؟
چطور میتوانم بین رشد و بقا تعادل داشته باشم؟
چرا حس میکنم تنگنظرم؟
چطوری این رذیلت را به فضیلت تبدیل کنم؟
سر سفره چه بر من گذشت که گفتم دلم برای خدا تنگ شده؟
دلتنگی برای خدا چجوریه؟
برای کیا دلتنگم؟
کیا رو میتونم ببینم و کیا رو نه؟
کیا رو میتونم بهشون بگم کیا نه؟
چرا زندگی نامرده؟
اون نامرده یا من توقعم زیاده؟
توقعم در حد توان زندگی نیست؟
ندا هنوز هم قلب زرد میفرسته برای کسایی که توی لیست دوست داشتنیهایش هستند؟
چرا من ندارم چنین لیستی؟
چرا از ابراز علاقهی عاطفی میپرهیزم؟
چرا برایم به اندازه کند کوه سخت است؟ کندن کوه را اغراق نکردم.
من بیعاطفهام؟
چون ابراز نمیکنم مرا بیاحساس میبینند؟
پس چرا مدیر مدرسهام گفت سارا بسیار احساساتی است؟
سارا احساساتی است؟
سین احساسات سارا را ندید؟
سین هنوز هم احساساتی است؟
احساساتش برای آبی است الان؟
اگر فرمانده این سوالات را ببیند امیدش را کامل میبرد از من؟
فرمانده.
یکسال گذشت.
اصلن به او چه؟
چرا مدام خودم را از نگاه او نگاه میکنم؟
مگر مهم است؟ مهم نیست و انکار را میکنی؟
چرا حس میکنم اگر به پرسیدن ادامه دهم دیوانه میشوم؟
بس است. گناه دارنذ کسانی که میخوانند.
راستی اگر مایل بودید جواب سوالهایم را بدهید.
تچکرات بسیار.
تاریخ 1405.2.9
چرا امروز که مرخصی گرفتم که روی نوشتن پروپزال کار کنم، باز پروپزالمو تکمیل نکردم؟
آیا نوشتن گزارش کارآموزی هدف پنهان من بود؟
چرا امروز باید روی نوید و تعریف آزمون برای دانشجوها هم کار کنم؟
وقتی هوا ابری است خورشید کجا قایم میشه؟
چرا وقتی تو دانشکدهام خیلی نمیتونم رو کارهام متمرکز شم؟
آیا امروز هم ذهنیت تحریکپذیرم بالا آمده؟
چرا حرکتهای ایستاده را توی ورزش آنلاین با دوستانم پیچاندم؟
چرا از دیدن ناشر نشر مهرگان و تبلیغ «برای امروز کافی است» جان بک اشتاین ذوقیدم؟
چرا الهه دستا بالا را بر 456 ترجیح میدهد؟
در اسکای روم دستا بالا آسانتره یا نوشتن 456؟
چرا حس میکنم هنوز نتونستم با فضای نوشتن انس بگیرم و خودم رو جزئی ازش بدونم؟
چرا در عین اینکه همراهم فکر میکنم هیچ همراه نیستم؟
چرا از حرکت انگشتها حین تایپ کردن انقدر خوشم میاد؟
چرا تایپ کردن برام شبیه بازی شده؟
چرا دو هفتهست رو کاغذ ننوشتم؟
چرا حس میکنم به دفترم خیانت کردم؟
چرا وقتی رو دفترم مینوشتم احساس مفید بودن میکردم؟ بخاطر اون خستگی و دردِ انگشتام بود؟
چرا حین تایپ کردن ژست پیانیستارو میگیرم و اصلن مهم نیست که به چی فکر میکنم و چی دارم مینویسم؟
هست چه ارتباطی بین خودابرازگری و کمبود توجه و عاطفه؟ چرا خودابرازگری در نوجوانان بیشتر است؟ آیا واقعن چنین است یا من در نوجوانان بیشتر دیدم؟ چرا آدمهای بزرگسال محتاطترند؟ آیا خودابرازگری نوعی برطرف کردن نیاز به توجه است به شکلی سالم؟
هست چه ارتباطی بین خودابرازگری و کمبود توجه و عاطفه؟ چرا خودابرازگری در نوجوانان بیشتر است؟ آیا واقعن چنین است یا من در نوجوانان بیشتر دیدم؟ چرا آدمهای بزرگسال محتاطترند؟
چرا بار اول شقف خانهی مهرنوش کوتاه و خفه کننده بود ولی بار دوم نه؟
چه تغییری در نگاع اول و دومم ایجاد شده بود؟
چرا گل بنجامینش را بار دوم ندیدم؟
ندیدم یا نبودش؟
بهخاطر شلوغی بود یا آشنایی محیط یا درگیر نبودنم با محیط؟
چطور میتوان بدون توجه آگاهانه محیط را دید؟
چرا باید آگاه بود؟
چرا نمیتوان نبود؟
اگاهی کجا خوب است کجا بد؟
پریشب که به نحو نشستن مردان توجه کردم چه دیدم؟
چرا بعضیها در خود فرو رفته بودند و بعضی پهن شده بودند روی زمین؟
چرا امروز باران جیغ میکشید؟
چرا جیغهای باران تمام نمیشود؟
باران میخواست بمیراند خود را که خود را به دست طوفان سپرد؟
چرا زمستان امکان پنجره را ندیدم؟
نوشتن روبهروی کوه چطور است؟
سگها چرا میواقانند؟
سردشان نمیشود زیر باران؟
ان بیرون جز سگها چه چیزهایی هست؟
چرا فامیل میتواند استخوان را بشکند؟
درخشان شکسته شد؟
فرورفتگیاش در خود برای شکستش بود؟
بقیه چرا در خود تا شده بودند؟
نحو نشستن آدما چه چیزی میتواند بگوید؟
چرا پرشب اصرار داشتم مدام بگویم انشالا خیر است؟
میخواستم چه را ثابت کنم؟
میخواستم بگم من خوبم؟
خودم را تو چش آن زن بکنم؟
موفق هم بودم؟
هدف پنهانم چه بود؟
هدف اشکارم چه بود؟
خانواده به هماهنگی نیاز دارند؟
هماهنگی یعنی چه؟
گوش به فرمان بودن هماهنگی است؟
تفاوت نسلی چقدر در ناهماهنگی خانواده تاثیر دارد؟
چرا همگام با نسل رشد نمیکنند پدرمادرها؟
عشق چیست؟
عشق نهایت کشش است؟
نهایت کشش چیست؟
کشش چه تفاوتی با دوست داشتن دارد؟
دوست داشتن چه تفاوتی با علاقه دارد؟
عشق چه تفاوتی محبت دارد؟
محبت چه تفاوتی با مهر دارد؟
چرا انقدر کلمه داریم ولی تعریف وفاق برانگیزی نداریم از عشق؟
عشق به احساس بستگی دارد؟
احساسات اثر انگشت آدمند؟
عشق چیست واقعن؟
چرا دقیق نمیشوم رویش؟
چطور میتوانم به شناختنش برسم؟
عشق همجنس به همجنس وجود دارد؟
چطور میتوان کشش جنسی همجنسها را عشق داند؟
چه میشود که این میشود؟
عشق را باید در زن و مرد محدود کرد؟
اینکه همجنسها را نمیتوان کنار هم دید خفه کردن ازادی است؟
واقعن چطور میشه دو مرد یا دو زن با هم زندگی کنن و عنوان اون زندگی عشق و ازدواج باشه؟
عشق چیست؟
چیست عشق؟
عشق ازدواجی، پارنتری، کراشی، نکسی، اکسی، کوفتی تا چه اندازه به رابطهی جنسی ربط دارد؟
میتوان عاشق بود ولی رابطه جنسی را نخواست؟
عشق رمانتیک اینطور است؟
عشق رمانتیک تا کجا ادامه میابد؟
بقای عشق به همهی ابعاد زندگی وابسته است؟
میتوانم عاشق باشم؟
چرا اسم هر چیزی را عشق میگذارند؟
چرا کلمهی عشق دستمالی شده است؟
چرا هر چیزی میشود میگویند عاشقشم یا عاشقتم؟
چرا به دوست داشتنهای سطحی نام عشق مینهد؟
اصلن دوست داشتن سطحی چیست؟
مثلن من فلان حرف را میزنم دوستم میگوید عاشقتم. چرا میگوید؟ این حرف دستمالی کردن عشق است؟ یا واقعن عشق است؟ مگر عشق کشککی است؟
پایان رابطه چرا پایان عشق نیست؟
پایان رابطه کی پایان عشق میشود؟
میتوان کسی را عاشق بود و بعد پایان یابد آن عشق؟
چند بار میتوان عاشق شد؟
عشق چه رابطهای با تعهد دارد؟
چرا در فیلم آدمکش روی ادعای عاشقیت میکرد ولی میگفت نمیتوانم تعهد داشته باشم؟
عشق کجا با هوس قاطی میشود؟
چرا در فیلم مجنونوار دختر و پسر با اینکه میگفتن عاشق همند و ازدواج شناسنامهای هم کردند وقتی از هم دور بودند هر کدام پارنتری داشت و رابطهی جنسی خودش را؟
چرا با اینکه از اینکار همدیگر مطلع بودند در انتهای فیلم با هم زندگی کردند؟
زندگی کردند یا جدا شدند؟
نتواستند ان یکی دو سال را تنها باشند؟
چرا انقدر همه چیز شخمی است؟
چرا ارتباط بین این رابطهها را نمیفهمم؟
چرا تعلیق هر داستان یا رمانی در جای متفاوتی قرار دارد؟ جای درسته تعلیق، جملهی اول است؟ ریموند چندلر را چقد میشناسم؟ کتاب هنرپیرنگسازی کی و در چه موقعیتی به درد میخورد؟ چرا ساختن وبسایت شخصی را، به شرط داشتن اثری از خودم دوست دارم؟ الهه چقدر در شناخت هدف آشکار و نهان کمکم کرد؟ دوست دارم که هدف نهانم را به آشکار برسانم؟ یا برعکسش بهتر است؟ چرا دقیقا وقتی داستان نویسی را به معنای نزدیکتر شروع کردم، محیط را به شرط نوشتن تحمل میکنم؟
کوسن مبل، موجب آزار همه است، پس چرا مبلها کوسن دارند؟ چه جایگزین دیگهای باید میداشت؟ به راستی مورچهها دنیا را چگونه میبینند؟ چه اتفاقی باید بیفتد تا دخترم مسیر درست زندگیاش را بیابد؟ مسیر درست او چیست؟ هدفهای پنهان و آشکارش چه هستند؟ چگونه مجابش کنم با اشتیاق بیشتری درس بخواند و تکالیفش را انجام دهد؟
چرا برخی سوالاتی در مورد خود را به نام کردم و بقیه میزنم؟ چرا میپندارم آن مسئله در مورد بقیه هم صدق میکند؟ آیا واقعن چیزی رایج بین همه است یا من اینطور میانگارم؟
چرا دیگه خیلی چیزها منو شاد نمیکنه؟
چرا انگار خودم هم نمیخام شاد باشم؟
این حس نیاز به شاد نبودن از کجا میاد؟
نکنه حس شادیمو از دست دادم؟
چرا چیزایی که قبلن شادم میکرد دیگه شادم نمیکنه؟
چرا بعضی از حسامونو گم میکنیم؟
چی میشه که آدم دیگه حس شادی نمیکنه؟
چه معنایی رو از دست میده که دیگه نمیتونه شاد باشه؟
اگه اون معنا رو پیدا کنیم باز میتونیم شاد بشیم؟
شایدم چون اون معنا برامون بی معنی شده شادیمون هم رفته؟
چرا معناها معناشون رو از دست میدن؟
چوچوریه؟
چرا اینقدر تشنه میشم؟
چرا اینقدر بدنم به آب نیاز داره؟
چرا توی خوابهام عشق قدیمیم رو میبینم؟
چرا حسم توی خواب و رفتار اون با من هیچ تغییری نکرده؟
یعنی اونم خواب منو میبینه؟
ایدههامو کجا بریزم که از دست نرن؟
یعنی بابام چه واکنشی نشون میده در برابر پیشنهادم؟
چطوری از همسرم تقاضای پول کنم؟
چطوری جواب اون یارو لاسوگاس رو بدم که دیگه برنگرده؟
چرا علیزاده وقتی که خودش ساعت سه اصلا جون نداره وبینار رو میزاره چهار که من اصلا انرژی ندارم؟
چرا هی نمیرم صورتمو بشورم؟
چرا نمیتونم عصرها فقط یه کم بخوابم؟
چرا آدمها یه دفه غیبشون میزنه؟
ما چه سیگنالی به آدمها میدیم که فکر میکنن ما ترمینالیم و هروقت بخوان میتونن برن و برگردن؟
چرا آدمها سعی نمیکنن ارتباط درست رو یاد بگیرن؟
چرا اینهمه سال صبر کردم واسه ریدن روی همکارم؟
آیا این همه تعلل به خاطر ترسهایم بوده؟
چرا میتونه دکمههامو بزنه؟
چرا از دنبه خوشحالم که ریدم روش؟
چرا الهه ساعت سه که خودش هم در پایینترین سطح انرژیشه، خودشو ملزم میکنه که یه لقمه اندیشه بزاره وسط سفرهی چهار.
چرا خودشو اذیت میکنه؟
چرا دلم میخواد تا سرحد مرگ کار کنم.؟
چرا از اینکه خودمو خستهی خسته کنم لذت میبزم؟
چی رو دارم زیر کار پنهان میکنم؟
چرا تا دستم بیکار میشه، فکرم هوس هندوستان میکنه؟
چی شد که عاشق رانندگی شدم؟
موزیک و رانندگی چیو در من فعال میکنند که بندهشون شدم؟
اگر الگوی تاثیر این دوتا رو کشف کنم میتونم باهاش کارای دیگه بکنم؟
میتونم این الگو را بردارم و یه کاری کنم اون کارا هم همین تاثیر رو روی من بزارم؟
میتونم یه کد بزنم و به ابر انسان تبدیل بشم؟
چی میشه که چند روز توی ماه از هیچ چیزی نمیترسم؟
اون چند روز چی در من رخ میده که گرگ میشم؟
اون یه فرآیند مغزیه؟ یا یه چیزی شبیه تلقین؟
این حالتها خودش مییاد یا من فعالشون میکنم؟
تا کی اینترنت قطع میماند؟
چه ضررهای فرهنگی و مالی را متحمل میشویم؟
توسعه نیافتگی فرهنگ نوشتار و گفتارمان به دولت مربوط میشود؟
گفتار و نوشتار من چقدر فاصله دارد؟
آیا در زبانآموزی کوشا هستم؟
محیط و دیگران چه تاثیری بر مهارت زبانآموزی دارد؟
برای گزارهنویسی اصولی فقط به زبان نیاز دارم؟
چرا شلوغی محیط برایم عادی نمیشود؟
چرا به شلوغی اول صبح عادت نمیکنم؟
چرا باید عادت کنم؟
چرا توانم با محیطم نمیخواند؟
چطور میتوانم محیطم را با توان سازگار کنم؟
صدای شدت باران چه حسی به من میدهد؟
بارانهای بهاری دیوانهاند؟
بهار.
حسم به بهار چیست؟
بهار بدن کی است؟
بدن میتواند فصلی تغییر کند؟
چرا بدن تغیراتش چرخهای نیست؟
چرا بدن از زمستان دوباره بهار نمیرسد؟
صدای گریهی صهبا چرا میرود روی اعصابم؟
چرا حوصله ندارم بپرسم؟
چرا فکر میکنم توهم پذیرش سوگ زدهام؟
سوگ در حال این روزهایم چه اثری دارد؟
چرا این روزها پر از خشمم؟
خشمم از غم است؟
غمم را نمیتوانم بیان کنم به خشم رسیدهام؟
چرا نمیتوانم ببخشم؟
چرا بعد از 5 سال به بخشیدن فکر میکنم؟
چرا این روزها بخشیدن در من پررنگ است؟
چرا نمیتوانم برای روابط معمولم چاره بسازم؟
چرا تاثیر نوشتن را در احساسات و ارتباطاتم نمیبینم؟
از نوشتن چه انتظاری دارم؟
از ارتباط چه؟
چرا سعی پنهانی دارم خودم را قربانی نشان دهم؟
قربانی بودنم از چه نیازی میآید؟
میخواهم خودم را قانع کنم؟
چطور میتوانم بپذیرش برسم؟
چرا دیروز دوبار طعنه شنیدم؟
چطور میتوانم این سوگ را به سرانجامی برسانم؟
سرانجامش چه خواهد شد؟
چه انتظاری دارم؟
چرا انتظاراتم خارج از توانم است؟
چرا هر کسی که یک هفته هم مرا بشناسد میگوید سخت نگیر؟
این سختی چیست که دو دستی آن را چسبیدهام؟
چرا قفل شده ذهنم؟
بیشترین مسئلهام ارتباط است؟
ارتباط.
چرا با اینکه جمع را دوست دارم از بودن در آن امتناع میکنم؟
چرا برای حضور در جمع یک دور باید خودم را راضی کنم؟
چرا زندگی نمیکنم؟
اینکه احساس میکنم زندگی نمیکنم از کجای زندگیام برآمده؟
چرا دوست دارم تمام جهان را فحش دهم؟
چرا از فحش دادن سین ناراحتم؟
چرا عذابوجدان میگیرم؟
بهار قبل سوگم چطور بود؟
چرا امسال این درد بیشتر شده؟
چرا هر چه فاصله میگیرم بغضم بیشتر میشود؟
حس اضافی بودنم از چه میآید؟
سوگ عاملش است یا تشدیدش کرده؟
چرا نمیشود برای یک هفته مرد؟
مرگ میتواند چاره باشد؟
621 پاسخ
فاجعهانگاری از چیست؟
چرا با سناریوچینی در مغزم، خودم را وحشتزده میکنم؟
واقعا باید ته هر فکر و حس را درآورد؟
یا آن هم قاعده و اصول دارد؟
چرا حس پیری دارم؟
چرا نمیتوانم چند دقیقه بدون فکر به حجم کارهایم، یک گوشه در آرامش بشینم؟
چرا این روزها غالبا مضطربم؟
چرا دلم نمیخواهد با کسی حرف بزنم؟
با حجم عظیم خریدهای نقاشی و پول کم جیبم چه کنم؟
تنبلم که کار نمیکنم؟
احمقم؟
یا هنوز به زمان نیاز دارم؟
تلاشهای بسیاری که در این وادی نتیجه ندارد، مرا خسته کرده؛ با حس خستگی از دنیا چه کنم؟
ابراز عشق را بیشتر دوست دارم یا دریافت عشق؟ در زمانهای مختلف به کدام بیشتر نیاز دارم؟
بیشترین رنج من از چیست؟
چرا غمگینم؟
دوست دارم چطور باشد که راضی و شاد باشم؟
آیا از انسان بودنم خوشحالم؟
از کجا میدانی انسانی؟
شاید کلاغ هستی و در خاب میبینی که انسانی؟
اگر انسان نبودی دوست داشتی چه باشی؟
درخت یا رودخانه؟
درخت برای زمین و انسان چه کار میکند؟
به چه علت چند ماهی بر خلاف قبل نیاز دارن به خاب روز؟ چرا خستگی آن را به شکل سر گذاشتن بر میز نشان میدهم؟ چرا تازگیها سرم را روی هر چیزی میگذارم؟ چرا چند روزی سوالاتم نسبت به روزهای اول حجیمتر شده؟ چرا دیروز حتا حوصلهی تقلب هم نداشتم؟
اضطراب، این زالوی همیشه چسبیده به کمرِ ذهنم روزی سیر میشود از مکیدن؟
فردا تا قبل از کلاس طراحیام را تمام خواهم کرد؟
مدام مشغولم و وقت کم میآورم، آیا انسان نباید استراحت کند؟
آیا رشد سرعت دارد؟
میشود در بعضی چیزها کندتر از بقیه بود؟
میشود عقبتر از اجتماع حرکت کرد و همچنان خود را با وجود عقبماندگیها دوست داشت؟
چرا روزها بیشتر از شبها توان دارم؟
بهتر در روز چه کار انجام دهم که بهروری بالاتر برود؟
چرا در اینجا کم پرسش مینویسم؟
نقاشی خیال است؟
نقاشی که خیال ندارد نقاشی است؟
اگر نقاشی نیست چطور نقاشی، نقاشی است؟
اگر نقاشی، نقاشی است چطور میشود نقاشی که خیال ندارد نقاشی نباشد؟
چک لیست چه تاثیری بر انجام کارهام گذاشته؟
انرژی جمعی باعث شده پویا باشم؟
چرا ترک بقایی که تو لیست بود رو انجام ندادم؟
چرا از سختیش میفرارم؟
میفرارم لگد کردن زبان فارسیه؟
فعلن وارد بحث زبان نشو لطفن.
چشم.
خب چطور میتونی ارزش خلق کنی؟
چرا چند ماهه هنوز یه پست دربارهی عشق ننوشتی؟
چرا در میری از نوشتن دربارهی عشق؟
راهشو بلد نیستی؟ مگه قرار نبود ساختها رو پاخت کنی؟
اونم بلد نیستی؟
ای بابا تو که همهش دنبال لقمه حاضری هستی.
چیکار کنم دنبال لقمه حاضری نباشم؟
ببین کسی نمیاد یادت بده از عشق بنویسی باید بنویسی خراب کنی بنویسی خراب کنی و بعد مینویسی بهتر میشه و ادامه.
از خراب کردن میترسم.
قبلیا که خراب کردی چیزی شد؟
از نگاه مخاطب میترسم.
پس باید بگردی ببینی چطور میتونی نری دادگاه.
چرا آدما رو قاضی میبینم؟
هر آدم کسی که منو و نوشتههامو قضاوت میکنه.
مردم انقدر بیکارن؟
اگه بودن چی؟
چرا سوالات بهتری نمیپرسی؟
بهتر چطور؟
حداقل چیزی بپرس که راستی راستی قضاوتت نکنن.
یعنی تو میگی قضاوتم میکنن؟
والا فکر کنم بگن یه تختهش کمه.
عجبا.
باشه سوالاتو بپرس.
چطور میتونم تو شلوغی از خودم کم نیارم؟
چطور میتونم روزایی که کارهایی غیر از کارهای معمول خودم دارم زندگی کنم نه فقط زنده بمونم؟
چطور میتونم نظم بدم به زندگیم؟
چطور میتونم روزگفتار بگیرم؟
دیار چطور انقدر خفنه؟
چطور به همه چیش میرسه با میزان شلوغی صد؟
چطور برای هر چیزی برنامه داره؟
چطور میتونم به سمت نظم برم؟
چطور میتونم وقتی فشار رومه حواسم به روابطم باشه؟
چرا وقتی فشار رومه پرخاشم به حد اعلا میرسه؟
پس الان فهمیدی فشار باعث خشمت میشه.
این خودش ترکه.
یکی از دلایل خشمم احساس ناتوانی و فشاره.
آفرین تو الان موفق شدی یه چیزو بفهمی پس میتونی راهحل براش پیدا کنی.
مرسی از اعتماد به نفس. اعتماد به نفس با نیمفاصله بود؟
نیمفاصله آخرش میزنه به کمرم از بس دشواره.
راستی شیما صادقی چند سالشه؟
چرا بقیه همسفران از دوربرگردان برگشتن؟
سوال بنویسید دوستان خوبم.
روزی میرسه از این سوالا یاد کنی؟
روزی میرسه این سوالا گرهی باز کرده باشن؟
چرا از رویارویی با بعضی آدما میپرهیزم؟
چرا خودمو به ندیدن آدما میزنم؟
چطور میتونم آدما رو ببینم و باهاشون صحبت کنم؟
چرا حرف زدن برام سخته؟
چطور میتونم حرف زدنو راحتتر کنم؟
چی میشد صفحه کامنت بالا بود که انقدر پایین نیایم؟
فقط نیمفاصله 😂
از حضرت عباس کاریتره.
معیارم برای نه گفتن به خاستهها و توقعات چیست؟
چرا تحسین را بیش از انتقاد دوست دارم؟
مگر انتقاد سازندهتر نیست؟
چرا به تحسین نیاز دارم؟
چرا وقتی دیگری از اخلاقم تعریف میکند خوشحال میشوم؟
همانقدر که تحسین میشنوی، تحسین میکنی؟
در پیادهروی چه چیز سبب رضایتمندی میشود؟
قرار گرفتن در محیط پارک چطور مرا از دغدغههایم دور میکند؟
آیا در پارک لحظهی اکنون را کامل احساس میکنم؟
آیا من به «نوشتن» اهمیت میدهم؟
معنای نوشتن برای من یادگیری است یا تعلق؟
آیا من از نوشتن دلزده شدهام؟
من از نوشتن چه میخاهم؟ چه میخاستم؟
نوشتن برایم امکان ابرازگری است. دوستی در گوشهی خانه که همه چیز را به او میگویم. ولی الان میپرسم این دوست چه چیزهایی میخاهد به من بگوید؟
چطور میتوان نوشتن را شنید؟
من این روزها نیاز دارم چه چیزهایی را ببشتر بشناسم؟
چرا نوشتن برایم حوصلهسربر شده؟
چرا قبلن نوشتن برایم جادویی بود؟
ذات نوشتن چیست؟
چرا جادویی است؟
آیا ما به چیزهای ناشناخته میگوییم جادویی؟
چطور نوشتن را به خاطر خودش دوست بدارم نه معنایی که به دیگر چیزها میدهد؟
چرا نوشتن دارد حس خانوم ناظم میدهد؟
چه موقعیتهایی به من حس خانوم ناظم میدهند؟
چرا نوشتن از توان تبدیل شده به اراده؟
پس کی میخواسم مسئلهی دولت و آزادی را باز کنم؟
زبانکاوی عنوان مناسبی برای کاری که میکنم هست؟
هست یا است؟
چرا دیروز ندیدم دکمهی میکروفون روشن نیست و یک ساعت از ضبط کارگاه از دست رفت؟
امروز هم پیادهروی دارم؟
زبانکاوی اصلا معنایی دارد؟
مثلا باب جدیدی میتواند باشد؟
البته چقدر با زبانشناسی فرق دارد؟
چرا لیستی منسجم از گزارههای منطقیام آماده نمیکنم؟
به چه علت در آزادنویسی دیروز برخلاف همیشه بیشتر به محیط و دیگران توجه داشتم؟ چرا چند وقتی گیر دادهام به منیت زیادم؟ آیا منیت زیاد در گفتار و نوشتار لزومن بد است؟ چرا زیاد به جهان اطرافم توجه ندارم؟ چون آن را حوصله سر بر میانگارم؟
آیا آدمهایی مضطرب و پر از ترسی چون من، به درد زندگی کردن میخورند؟
انسانی با روان سالم چگونه است؟
آیا کسی پیدا میشود که بگوید من کاملا به درد زندگی میخورم؟
انسان بدون ترس داریم؟
اینکه با وجود اضطراب باز هم گام برمیداریم ارزشمند است؟
نکته در همین است؟
چرا امروز حد حالم بد بود؟
چرا گاهی نمیشود به دلیل خاصی برای حالمان اشاره کنیم و انگار برآیندی از خیلی چیزهاست؟
روزی میرسد که ساعتهای ملال را بشود جلو زد؟
پرسش آخرت چه شاعرانه و عاطفانه اما وسوسهبرانگیز بود هانیهی عزیزم. ❤️
قربان شما🤍
امروز چه بر من گذشت؟
چرا صبحم را از دست دادم؟
عامدانه اینکار را کردم؟
هدف آشکارم چه بود؟
هدف پنهانم چه بود؟
هدف خوداگاه بود؟
پشت هدف خوداگاه چه هدفی قایم شده بود؟
تمایلات بدنیام هدف پنهان بود؟
هدف آشکار دیدن بود و هدف پنهان تمایلات بدنی؟
تمایلات بدنی مگر جزیی از من نیست پس چرا نمیتوانم آن را هدایت کنم؟
هدایت کنی؟
هدایت چطور است؟
هدایتی که میگویی چگونه است؟
هدایت یا سرکوب؟
تمایلم را چگونه در جهت درست جهتی که آسیبش کمتر باشد ببرم؟
چگونه میتوانم از آسیبش جلوگیری کنم؟
به رسمیت شناختنش میتواند مانع آسیبش شود؟
چطور به رسمیت بشناسمش؟
رسمیت یعنی بپذیرم که هست؟ پذیرفتم و بعد چطور جلودارش باشم؟
جلودار بودن چطور است؟
چرا دارم گیج میشوم؟
چرا دوست ندارم این سوالات را در سایت بگذارم؟
احساسم به بپرسش چه تغییری کرده؟
پرسیدن در این دو هفته چه اثری بر من نهاده؟
چرا تغییراتم را متوجه نمیشوم؟
برای متوجه تغییرات شدن چه باید کرد؟
احساس خنگیام به جاست؟
من در این اتاق شلوغ چگونهام؟
چرا یک هفتهاست به حیاط نرفتم؟
چه مرا در این مکعب نگه میدارد؟
هوای آزاد را چطور میبینم؟
چطور میتوانم کودک شوم؟
کودکان چهکار میکنند؟
والا بچههای الان تا ماتحت تو گوشین.
چطور میتوانم تا ماتحت تو اتاق نباشم؟
واقعن تا ماتحت تو اتاقم؟
چه چیزی در من تغییر میکند که زمانی که توی اتاق میخوابم دیر بیدار میشوم ولی توی هال زودتر؟
به شلوغی محیط مرتبط است؟
اما شلوغ هم نبوده زودتر بیدار شدم.
روشنی حال بیدارم میکند و تاریکی اتاق لالایی میخواند؟
چطور میتوانم کودک باشم؟
چطور روحیهی کشفم رو تقویت کنم؟
با لیست جزئیات.
فعلن همینها کافی است برای امروز.
چطور میتونم تا ماتحت تو اتاق نباشم.
ترکیدم با این سوالت که ساراااااا…😂 این چه سم خوبی بود.
چرا سوال میپرسم بدون کوششی برای حلش؟ چرا سوالاتم غالبن از جنس چرا است؟ چرا با چگونگی کاری ندارم؟ آیا سوالات سایر مردم هم با چرا شروع میشود؟ آیا سوالات چرایی سوالات فرمی هستند؟
چرا منِ شب و روز با هم فرق دارند؟
منِ شبها کیست؟
منِ روزها کیست؟
کدام منِ واقعیست؟
منِ واقعی چیست؟
اصلا وجود خارجی دارد؟
حال شبهایم نامشان چیست؟
رهایی؟ آزادی؟ بیاضطرابی؟ خلا؟ بیحسی؟ آرامش؟
نظم وجود دارد؟
بینظمی افکارم از چیست؟
چرا این روزها نوشتن، نظم بخشیدن و حتی پرسش را «فراموش» میکنم؟
نوعی رفتار ناخودآگاه است؟
یا واقعا در روز و زمان گم شدهام؟
چهطور خود را در زمان پیدا کنم؟
چرا پنج/شش روز سوال ننوشتن تا این آزارم میدهد؟
چرا اینجا هر روز سوال نمیپرسم؟
من که میتوانم کارهای مشخص شده برای خودم انجام دهم.
سوال پرسیدن من را میترساند؟ چرا؟
چرا دست از یقهی نوشتن بر نمیدارم؟
چرا نوشتن را به چیزهای دیگر میچسبانم؟
نوشتن نمیتواند نوشتن باشد؟
ببین کاراتو خانم اعظمی… پیشششششّّّّّ…
خشمی که دارم چقدرش به وضعیت کشور ربط دارد؟
خشمی که دارم چقدر برای گذشته است؟
چرا انقدر کلافهام این روزها؟
کلافگی مانع دیدن چه چیزهایی میشود؟
چرا الان دارم حسین طاهری گوش میکنم؟
چرا با این اهنگ موزیک موسیقی هر چیزی که هست کمی قابل تحملتر میشم؟
صدای حسین طاهری چه دارد که آرامم میکند؟
کدام صداها آرامم میکند؟
صدا.
تنها صداست که میماند؟
خیر نه صدا میماند نه کتاب.
چه میماند؟
حتی سوال پرسیدنت هم پر از خشم است.
خشم.
مطمئنی فقط خشم داری؟
خشم از سر دلتنگی؟
دلتنگی برای کی؟
خشم از سر ناتوانی؟ چطور میتوانی ناتوانی را به توانایی برسانی؟
خب اول باید بدانم این ناتوانی چه هست.
چطور به ناتوانی برسم؟
از کجا؟
چرا گیج میزنم؟
کیفیت سوالاتم پایین آمده؟
مگه کیفیت داشت قبلن؟
دنیای بیدردی کجاست؟
دنیای بیدرد وجود دارد؟
دنیای بیدرد چه دنیایی است؟
آدمهای دنیای بیدردی چگونهاند؟ تفکراتشان چیست؟ محیطشان چه؟
چرا فلانی بیشتر دوست دارد چراغها روشن باشد؟
چرا فلانی بیشتر از محیط انرژی میگیرد تا از خودش؟
من چگونه با فلانی حرف بزنم که از من فلانواکنش را تلقی نکند؟
چرا در بسیاری از مواقع من نتوانستم با فلانی حرف بزنم؟
رمان «شبهول» را.چرا دوست دارم؟
آیا به خاطر تحسینها و تجمیدها استاد است؟
چرا به نظرم بهمنفرسی در جورهندوستان نویسنده بانمک و شیطونی است؟
آیا واقعا واقعیت عینیِ بدون فیلترهای مغزی دنیا، همان چیزیست که توی خواب میبینیم؟
چرا عینیت خوابهایم آزاردهنده است؟
خوابهای دیگران چگونه است؟
چرا نمیتوانم چشمهای دیگران را داشته باشم؟
راهی وجود دارد همانگونه که درک میکنیم بتوانیم تصویر و عواطف را ارائه دهیم؟
برای کارگاه داستان کوتاه باید داستان جدیدی بنویسم؟
چرا توی قلمانداز چیزی منتشر نکردم با اینکه حرف زیاد دارم؟
امروز پنبهی مسئلهی دولت را بزنم؟
با چه فرآیندهای مغزی تکرار مطلبی را نهادینه میکند؟ آیا واقعن با تکرار مطلب را با عمق وجود میفهمیم؟ آیا توهمی از فهم ایجاد میشود؟
سوال خوبیههااا. رابطهی تکرار و فهم.
چرا تو اوج خستگی حواسم نیست کتابت و شکسته رو قاطی میکنم؟
چرا میذارم آخر شب سوال نوشتن رو؟
چرا الهه سوالا رو دیر قبول میکنه؟
چرا تو داستانم گیر کردم؟
چرا جملهی اولشو عوض نکردم؟
چرا با شکسته نوشتن دشمنی دارم؟
خب الان شکسته مینویسی هم راحتی هم برای بقیه اذیت کننده نمیشه خوندنش.
یا ننویس یا یه دست بنویس.
چرا دوباره اومدم سوال بنویسم؟
خواستم قاطیپاتی نوشتمو توجیه کنم؟
واقعن بچههای مدرسه چندسالشونه؟
خب گیرم سنو فهمیدی بعدش چی؟
هدف پنهانی دارم از سن.
عجیبن غریبن.
چطور میتونم روزگفتار بگیرم؟
چرا صدامو تو ویس میشنوم خجالت میکشم؟
چرا صدامو تو ویس نمیشنوم خجالت نمیکشم؟
چرا از بچگی اینطور بودم؟
صدامو تو فیامم میشنیدم خجالت میکشیدم.
این یعنی سر کلاس اعتمادبهنفس مردود شدم؟
چجوری این مردودی رو جبران کنم.
روزگفتار کمکم میکنه؟
آخه چه حرفی باید زد؟
میشه درهم حرف زد؟
چرا سایت الهه رو با دفتر آزادنویسیم اشتباه گرفتم؟
عاقبت این اشتباه چی میشه؟
میشه از دل سوالات مثلثی به دوستی رسید؟
چرا محیط رو نمیبینم؟
محیطی که شامل خانه و خیابان و وسایلش باشد.
بهتر است شب بخیر بگویم.
کات به کلوزآپ الهه :)))
چی شد که کلمههای این هفتهم هیچ شباهتی به هفته قبل نداشت؟
چرا این هفته پر از خشم و بغض بودم؟
بودم یا هستم؟
چرا دلتنگ همه میشم؟
همه هم دلتنگ من میشن؟
موقع دلتنگی چه کارهایی میکنم؟
بدنم چه کارهایی میکنه؟
چرا دلتنگی مانع پرسیدنم میشه؟
چرا کیبود پ جدا نداره و باید گ رو بگیرم تا بشه پ؟
چرا به فکر راحتی مخاطب نیستن؟
چرا سوالم را خوردم؟
چرا نخواستم بنویسم؟
چرا فرار کردم؟
میخوام بگم اصلن به تو چه؟
نشستی اون بالا و هی ارد میدی.
چرا انقدر ارد میدی؟
چه چیزی بهت میرسه؟
هی منو انگولک کنی حالت خوب میشه؟
اصلن میخوام بپرسم چرا یاد گوشی سین افتادم؟
سوالام از سین کی تموم میشه؟
تموم میشه؟ ممکنه هيچوقت تموم نشه؟
اون چی از من سوال داره؟
سوالاش چه شکلیاند؟
هنوز مرا نبخشیده؟
چرا حس میکنم بخشیده؟
اگر ببیند مرا میبخشد؟
چرا این روزها به اندازه این پنج سال مورد عنایت قرارش میدهم؟
چرا ناراحت میشوم بعدش؟
چرا نمیخواهم حالش بد باشد؟
مگر حال من برای او اهمیت دارد؟
اهمیت را چطور باید تشخیص بدهم؟
چه شد که دیگر مورد توجهاش نبودم؟
با احوال این روزهایم چه کنم؟
چطور با نوسانات احساسیام مواجهه شوم؟
چرا سین تمام نمیشود؟
تمام نمیشود یا نمیخواهم تمامش کنم؟
چطور میتوانم این پنجره را ببندم و پنجرهی جدیدی باز کنم؟
این پنجره چه تاثیری در پنجرهی جدید میگذارد؟
برای سین چطور است؟
چرا احساس مظلومیت دارم؟
مظلوممم؟
مظلوم ظالم را میسازد؟
چرا این گزاره برایم با چرت همخوانی دارد؟
نه این نمیتواند اصل موضوعه باشد.
من مظلومم؟
به هر دوی ما ظلم شد.
به هر دوی ما ظلم شد؟
چرا فکر میکنم من گیر کردهام ولی او نه؟
من هیچ اخباری از او ندارم این افکار از کجا میآید؟
چرا راه به راه دلتنگش میشوم؟
چرا چای یکرنگ دیگر مرا یادش نمیاندازد؟
چرا باز یادش هستم اما چای یکرنگ از صددرصد به دهدرصد آمده یادآوریاش؟
چرا؟
لعنت بر ترامپ که دسترسی به کار معماری مسئله ندارم.
لعنت بر همهشان. عوامل جلو صحنه و پشت صحنه.
چرا نتوانستم چای را به باقی چیزها تعمیم دهم؟
چرا با اینکه خیلی نوشتم و مینویسم ولی تنها از چای گذر کردم؟
کسانی که سوالاتم را میخوانند کنجکاوند دربارهی سین؟
چرا به افکار آنها فکر میکنم؟
افکار آنها به چه دردم میخورد؟
فکرهایشان در چه زمینهای است؟
کاش اگر کنجکاو هستند بگویند.
بگویند چه میشود؟
چرا میخواهم بدانم؟
دوست دارم نگاه دیگران را بدانم. چه دربارهی من در آنها میگذرد؟
چرا شیما صادقی نمیگوید چند سالش است؟
چرا سارا چنگی سوالاتش را در سایت نمیفرستد؟
چرا الا باز هم نیستش؟
شور و شعفی که در الا میبینم چطور میتواند در من تاثیر کند؟
به شور و شعف نیازمندم؟
چرا خاله شیرین زرتی گفت افسردهای تو؟
افسردهام؟
افسرده یا افشرده؟ افشرده از فشار میآید؟
اول افشرده میشوی بعد افسرده؟
الان در کدام مرحله هستم؟
افشرده کلمه است واقعن؟ نمیدانم خب.
چرا دوست دارم سن آدمها را بدانم؟
چه در اسما میگذرد که کلمه زندگی را در من تداعی میکند؟
اسما مساوی است با زندگی؟
اسما یارائی را میگویم؟
زهرا شفایی چه؟ او را چرا دوست دارم؟
شلوغی و شیطنتشان را دوست دارم؟
چیزی که خودم ندارم را در آنها میبینم؟
من شیطنت ندارم؟
اصلن شیطنت یعنی چه؟ چیست؟ از کجا آمده؟
چرا شیطان رجیم است ولی شیطنت چیز خوبی است؟
شیطنت چیز خوبی است؟
چرا آرام همجنسگرایی بد نمیداند؟ حتی اختلال هم نمیداند؟
نگاه فلسفه دربارهی همجنسگرایی چیست؟
اینکه نمیتوانم به ارتباط همجنسگرایان بگویم عشق از تعصبم میآید؟
چقدر متعصبم؟
چطور میتوانم تعصبم را کم کنم؟
تعصب چیست؟
امروز فهمیدم چرا استاد گفت الهه ادبیات خلق کرده.
روزی میرسد من هم ادبیات خلق کنم؟
چرا زندگی تقسیم شده به خانواده و مدرسه نویسندگی؟
میتوانم اینها را درهم آمیزم؟
چرا همشاگردیهایم نمیگویند چند سالشان است؟
چرا امشب نتوانستم بگویم دنبلان را کباب کنند؟
چرا خجالت کشیدم؟
چرا از قضاوتها ترسیدم؟
کباب دنبلان چه مزهای است؟
استاد چطور انقدر راحت است؟
چطور خودش را سانسور نمیکند؟
چرا یاد سوال زهره افتادم؟
استاد به همسرش میگوید نیمفاصله بزند بر کمرت الهی؟
نیمفاصله چجوری میزند به کمر؟
نیمفاصله قویتر عمل میکند یا حضرت عباس؟
چرا دارم چرت میپرسم؟
اینها از کجایم میآید؟
ولی واقعن استاد متولد 72 است؟
چرا نمیخورد که دهه هفتادی باشد؟
استاد چطور با این سن کم به درجه از استادی رسیده؟
من چطور میتوانم برسم؟
روزی میآید که به یک جایی رسیده باشم؟
روزی میآید که کوچ ارتباطی باشم؟
برای کوچ ارتباطی باید چکار کنم؟
من که توی ارتباطات خودم ماندهام چطور میتوانم؟
راه ساخت و پاختش چیه؟
چطور میتوانم بین رشد و بقا تعادل داشته باشم؟
چرا حس میکنم تنگنظرم؟
چطوری این رذیلت را به فضیلت تبدیل کنم؟
سر سفره چه بر من گذشت که گفتم دلم برای خدا تنگ شده؟
دلتنگی برای خدا چجوریه؟
برای کیا دلتنگم؟
کیا رو میتونم ببینم و کیا رو نه؟
کیا رو میتونم بهشون بگم کیا نه؟
چرا زندگی نامرده؟
اون نامرده یا من توقعم زیاده؟
توقعم در حد توان زندگی نیست؟
ندا هنوز هم قلب زرد میفرسته برای کسایی که توی لیست دوست داشتنیهایش هستند؟
چرا من ندارم چنین لیستی؟
چرا از ابراز علاقهی عاطفی میپرهیزم؟
چرا برایم به اندازه کند کوه سخت است؟ کندن کوه را اغراق نکردم.
من بیعاطفهام؟
چون ابراز نمیکنم مرا بیاحساس میبینند؟
پس چرا مدیر مدرسهام گفت سارا بسیار احساساتی است؟
سارا احساساتی است؟
سین احساسات سارا را ندید؟
سین هنوز هم احساساتی است؟
احساساتش برای آبی است الان؟
اگر فرمانده این سوالات را ببیند امیدش را کامل میبرد از من؟
فرمانده.
یکسال گذشت.
اصلن به او چه؟
چرا مدام خودم را از نگاه او نگاه میکنم؟
مگر مهم است؟ مهم نیست و انکار را میکنی؟
چرا حس میکنم اگر به پرسیدن ادامه دهم دیوانه میشوم؟
بس است. گناه دارنذ کسانی که میخوانند.
راستی اگر مایل بودید جواب سوالهایم را بدهید.
تچکرات بسیار.
تاریخ 1405.2.9
چرا امروز که مرخصی گرفتم که روی نوشتن پروپزال کار کنم، باز پروپزالمو تکمیل نکردم؟
آیا نوشتن گزارش کارآموزی هدف پنهان من بود؟
چرا امروز باید روی نوید و تعریف آزمون برای دانشجوها هم کار کنم؟
وقتی هوا ابری است خورشید کجا قایم میشه؟
چرا وقتی تو دانشکدهام خیلی نمیتونم رو کارهام متمرکز شم؟
آیا امروز هم ذهنیت تحریکپذیرم بالا آمده؟
چرا حرکتهای ایستاده را توی ورزش آنلاین با دوستانم پیچاندم؟
چرا از دیدن ناشر نشر مهرگان و تبلیغ «برای امروز کافی است» جان بک اشتاین ذوقیدم؟
چرا الهه دستا بالا را بر 456 ترجیح میدهد؟
در اسکای روم دستا بالا آسانتره یا نوشتن 456؟
چرا حس میکنم هنوز نتونستم با فضای نوشتن انس بگیرم و خودم رو جزئی ازش بدونم؟
چرا در عین اینکه همراهم فکر میکنم هیچ همراه نیستم؟
چرا از حرکت انگشتها حین تایپ کردن انقدر خوشم میاد؟
چرا تایپ کردن برام شبیه بازی شده؟
چرا دو هفتهست رو کاغذ ننوشتم؟
چرا حس میکنم به دفترم خیانت کردم؟
چرا وقتی رو دفترم مینوشتم احساس مفید بودن میکردم؟ بخاطر اون خستگی و دردِ انگشتام بود؟
چرا حین تایپ کردن ژست پیانیستارو میگیرم و اصلن مهم نیست که به چی فکر میکنم و چی دارم مینویسم؟
هست چه ارتباطی بین خودابرازگری و کمبود توجه و عاطفه؟ چرا خودابرازگری در نوجوانان بیشتر است؟ آیا واقعن چنین است یا من در نوجوانان بیشتر دیدم؟ چرا آدمهای بزرگسال محتاطترند؟ آیا خودابرازگری نوعی برطرف کردن نیاز به توجه است به شکلی سالم؟
هست چه ارتباطی بین خودابرازگری و کمبود توجه و عاطفه؟ چرا خودابرازگری در نوجوانان بیشتر است؟ آیا واقعن چنین است یا من در نوجوانان بیشتر دیدم؟ چرا آدمهای بزرگسال محتاطترند؟
چرا بار اول شقف خانهی مهرنوش کوتاه و خفه کننده بود ولی بار دوم نه؟
چه تغییری در نگاع اول و دومم ایجاد شده بود؟
چرا گل بنجامینش را بار دوم ندیدم؟
ندیدم یا نبودش؟
بهخاطر شلوغی بود یا آشنایی محیط یا درگیر نبودنم با محیط؟
چطور میتوان بدون توجه آگاهانه محیط را دید؟
چرا باید آگاه بود؟
چرا نمیتوان نبود؟
اگاهی کجا خوب است کجا بد؟
پریشب که به نحو نشستن مردان توجه کردم چه دیدم؟
چرا بعضیها در خود فرو رفته بودند و بعضی پهن شده بودند روی زمین؟
چرا امروز باران جیغ میکشید؟
چرا جیغهای باران تمام نمیشود؟
باران میخواست بمیراند خود را که خود را به دست طوفان سپرد؟
چرا زمستان امکان پنجره را ندیدم؟
نوشتن روبهروی کوه چطور است؟
سگها چرا میواقانند؟
سردشان نمیشود زیر باران؟
ان بیرون جز سگها چه چیزهایی هست؟
چرا فامیل میتواند استخوان را بشکند؟
درخشان شکسته شد؟
فرورفتگیاش در خود برای شکستش بود؟
بقیه چرا در خود تا شده بودند؟
نحو نشستن آدما چه چیزی میتواند بگوید؟
چرا پرشب اصرار داشتم مدام بگویم انشالا خیر است؟
میخواستم چه را ثابت کنم؟
میخواستم بگم من خوبم؟
خودم را تو چش آن زن بکنم؟
موفق هم بودم؟
هدف پنهانم چه بود؟
هدف اشکارم چه بود؟
خانواده به هماهنگی نیاز دارند؟
هماهنگی یعنی چه؟
گوش به فرمان بودن هماهنگی است؟
تفاوت نسلی چقدر در ناهماهنگی خانواده تاثیر دارد؟
چرا همگام با نسل رشد نمیکنند پدرمادرها؟
عشق چیست؟
عشق نهایت کشش است؟
نهایت کشش چیست؟
کشش چه تفاوتی با دوست داشتن دارد؟
دوست داشتن چه تفاوتی با علاقه دارد؟
عشق چه تفاوتی محبت دارد؟
محبت چه تفاوتی با مهر دارد؟
چرا انقدر کلمه داریم ولی تعریف وفاق برانگیزی نداریم از عشق؟
عشق به احساس بستگی دارد؟
احساسات اثر انگشت آدمند؟
عشق چیست واقعن؟
چرا دقیق نمیشوم رویش؟
چطور میتوانم به شناختنش برسم؟
عشق همجنس به همجنس وجود دارد؟
چطور میتوان کشش جنسی همجنسها را عشق داند؟
چه میشود که این میشود؟
عشق را باید در زن و مرد محدود کرد؟
اینکه همجنسها را نمیتوان کنار هم دید خفه کردن ازادی است؟
واقعن چطور میشه دو مرد یا دو زن با هم زندگی کنن و عنوان اون زندگی عشق و ازدواج باشه؟
عشق چیست؟
چیست عشق؟
عشق ازدواجی، پارنتری، کراشی، نکسی، اکسی، کوفتی تا چه اندازه به رابطهی جنسی ربط دارد؟
میتوان عاشق بود ولی رابطه جنسی را نخواست؟
عشق رمانتیک اینطور است؟
عشق رمانتیک تا کجا ادامه میابد؟
بقای عشق به همهی ابعاد زندگی وابسته است؟
میتوانم عاشق باشم؟
چرا اسم هر چیزی را عشق میگذارند؟
چرا کلمهی عشق دستمالی شده است؟
چرا هر چیزی میشود میگویند عاشقشم یا عاشقتم؟
چرا به دوست داشتنهای سطحی نام عشق مینهد؟
اصلن دوست داشتن سطحی چیست؟
مثلن من فلان حرف را میزنم دوستم میگوید عاشقتم. چرا میگوید؟ این حرف دستمالی کردن عشق است؟ یا واقعن عشق است؟ مگر عشق کشککی است؟
پایان رابطه چرا پایان عشق نیست؟
پایان رابطه کی پایان عشق میشود؟
میتوان کسی را عاشق بود و بعد پایان یابد آن عشق؟
چند بار میتوان عاشق شد؟
عشق چه رابطهای با تعهد دارد؟
چرا در فیلم آدمکش روی ادعای عاشقیت میکرد ولی میگفت نمیتوانم تعهد داشته باشم؟
عشق کجا با هوس قاطی میشود؟
چرا در فیلم مجنونوار دختر و پسر با اینکه میگفتن عاشق همند و ازدواج شناسنامهای هم کردند وقتی از هم دور بودند هر کدام پارنتری داشت و رابطهی جنسی خودش را؟
چرا با اینکه از اینکار همدیگر مطلع بودند در انتهای فیلم با هم زندگی کردند؟
زندگی کردند یا جدا شدند؟
نتواستند ان یکی دو سال را تنها باشند؟
چرا انقدر همه چیز شخمی است؟
چرا ارتباط بین این رابطهها را نمیفهمم؟
ماهیها گریه میکنند؟
چه چیزهایی تغییر میکند؟ چه چیزهایی تغییر نمیکند؟ ایا واقعن تغییر نمیکند؟
من چگونه میتوانم در پذیرش تغییرات حال و هوایم باشم؟
چه چیزهایی تغییر میکند؟ چه چیزهایی تغییر نمیکند؟
ایا واقعن تغییر نمیکند؟
چرا تعلیق هر داستان یا رمانی در جای متفاوتی قرار دارد؟ جای درسته تعلیق، جملهی اول است؟ ریموند چندلر را چقد میشناسم؟ کتاب هنرپیرنگسازی کی و در چه موقعیتی به درد میخورد؟ چرا ساختن وبسایت شخصی را، به شرط داشتن اثری از خودم دوست دارم؟ الهه چقدر در شناخت هدف آشکار و نهان کمکم کرد؟ دوست دارم که هدف نهانم را به آشکار برسانم؟ یا برعکسش بهتر است؟ چرا دقیقا وقتی داستان نویسی را به معنای نزدیکتر شروع کردم، محیط را به شرط نوشتن تحمل میکنم؟
کوسن مبل، موجب آزار همه است، پس چرا مبلها کوسن دارند؟ چه جایگزین دیگهای باید میداشت؟ به راستی مورچهها دنیا را چگونه میبینند؟ چه اتفاقی باید بیفتد تا دخترم مسیر درست زندگیاش را بیابد؟ مسیر درست او چیست؟ هدفهای پنهان و آشکارش چه هستند؟ چگونه مجابش کنم با اشتیاق بیشتری درس بخواند و تکالیفش را انجام دهد؟
کارهای عقبمانده و میزان شادی و انرژی من چه ارتباطی با هم دارند؟
چرا برخی سوالاتی در مورد خود را به نام کردم و بقیه میزنم؟ چرا میپندارم آن مسئله در مورد بقیه هم صدق میکند؟ آیا واقعن چیزی رایج بین همه است یا من اینطور میانگارم؟
چه سوال جالبی زهرا. پرسشهای تعمیمی به نظرم یکی از نقاط محوری شناختیه.
چرا میخاهم کتاب «فلسفهیاعتمادبهنفس» بخرم؟
۲ آیا واقعا نیاز به خریده این کتاب هست؟
چرا دیگه خیلی چیزها منو شاد نمیکنه؟
چرا انگار خودم هم نمیخام شاد باشم؟
این حس نیاز به شاد نبودن از کجا میاد؟
نکنه حس شادیمو از دست دادم؟
چرا چیزایی که قبلن شادم میکرد دیگه شادم نمیکنه؟
چرا بعضی از حسامونو گم میکنیم؟
چی میشه که آدم دیگه حس شادی نمیکنه؟
چه معنایی رو از دست میده که دیگه نمیتونه شاد باشه؟
اگه اون معنا رو پیدا کنیم باز میتونیم شاد بشیم؟
شایدم چون اون معنا برامون بی معنی شده شادیمون هم رفته؟
چرا معناها معناشون رو از دست میدن؟
چوچوریه؟
موضوع شادی برای من هم همیشه پرسشبرانگیزه ندا جان.
شادی چیه ندا؟
شادی در تو چجوریه؟
از کی این احساس رو داری؟
با غمت شاد میشی؟
شای به چیا وابستهست؟
شناخت شادی.
چرا اینقدر تشنه میشم؟
چرا اینقدر بدنم به آب نیاز داره؟
چرا توی خوابهام عشق قدیمیم رو میبینم؟
چرا حسم توی خواب و رفتار اون با من هیچ تغییری نکرده؟
یعنی اونم خواب منو میبینه؟
ایدههامو کجا بریزم که از دست نرن؟
یعنی بابام چه واکنشی نشون میده در برابر پیشنهادم؟
چطوری از همسرم تقاضای پول کنم؟
چطوری جواب اون یارو لاسوگاس رو بدم که دیگه برنگرده؟
چرا علیزاده وقتی که خودش ساعت سه اصلا جون نداره وبینار رو میزاره چهار که من اصلا انرژی ندارم؟
چرا هی نمیرم صورتمو بشورم؟
چرا نمیتونم عصرها فقط یه کم بخوابم؟
چرا آدمها یه دفه غیبشون میزنه؟
ما چه سیگنالی به آدمها میدیم که فکر میکنن ما ترمینالیم و هروقت بخوان میتونن برن و برگردن؟
چرا آدمها سعی نمیکنن ارتباط درست رو یاد بگیرن؟
چرا اینهمه سال صبر کردم واسه ریدن روی همکارم؟
آیا این همه تعلل به خاطر ترسهایم بوده؟
چرا میتونه دکمههامو بزنه؟
چرا از دنبه خوشحالم که ریدم روش؟
من ساعت سه دارم جون میکّنم یه لقمه اندیشه بذارم وسط وبینار ساعت چهار. عهعهعهعه… بشکنه این دست که نمک نداره…😂
چرا الهه ساعت سه که خودش هم در پایینترین سطح انرژیشه، خودشو ملزم میکنه که یه لقمه اندیشه بزاره وسط سفرهی چهار.
چرا خودشو اذیت میکنه؟
چرا دلم میخواد تا سرحد مرگ کار کنم.؟
چرا از اینکه خودمو خستهی خسته کنم لذت میبزم؟
چی رو دارم زیر کار پنهان میکنم؟
چرا تا دستم بیکار میشه، فکرم هوس هندوستان میکنه؟
چی شد که عاشق رانندگی شدم؟
موزیک و رانندگی چیو در من فعال میکنند که بندهشون شدم؟
اگر الگوی تاثیر این دوتا رو کشف کنم میتونم باهاش کارای دیگه بکنم؟
میتونم این الگو را بردارم و یه کاری کنم اون کارا هم همین تاثیر رو روی من بزارم؟
میتونم یه کد بزنم و به ابر انسان تبدیل بشم؟
چی میشه که چند روز توی ماه از هیچ چیزی نمیترسم؟
اون چند روز چی در من رخ میده که گرگ میشم؟
اون یه فرآیند مغزیه؟ یا یه چیزی شبیه تلقین؟
این حالتها خودش مییاد یا من فعالشون میکنم؟
الهه با ابهام میآغازد ساعت سه را. نیحیحیحی.😁❤️❤️❤️
که:
یعنی امروز چه میفهمم یا باز میفهمم یا بازمیفهمم.
(مقادیر زیادی زباندرازی)
ما چه سینگالی میدیم؟
عالی هستی طلا خانم.
ترمینال عالی بود
تا کی اینترنت قطع میماند؟
چه ضررهای فرهنگی و مالی را متحمل میشویم؟
توسعه نیافتگی فرهنگ نوشتار و گفتارمان به دولت مربوط میشود؟
گفتار و نوشتار من چقدر فاصله دارد؟
آیا در زبانآموزی کوشا هستم؟
محیط و دیگران چه تاثیری بر مهارت زبانآموزی دارد؟
برای گزارهنویسی اصولی فقط به زبان نیاز دارم؟
چرا شلوغی محیط برایم عادی نمیشود؟
چرا به شلوغی اول صبح عادت نمیکنم؟
چرا باید عادت کنم؟
چرا توانم با محیطم نمیخواند؟
چطور میتوانم محیطم را با توان سازگار کنم؟
صدای شدت باران چه حسی به من میدهد؟
بارانهای بهاری دیوانهاند؟
بهار.
حسم به بهار چیست؟
بهار بدن کی است؟
بدن میتواند فصلی تغییر کند؟
چرا بدن تغیراتش چرخهای نیست؟
چرا بدن از زمستان دوباره بهار نمیرسد؟
صدای گریهی صهبا چرا میرود روی اعصابم؟
چرا حوصله ندارم بپرسم؟
چرا فکر میکنم توهم پذیرش سوگ زدهام؟
سوگ در حال این روزهایم چه اثری دارد؟
چرا این روزها پر از خشمم؟
خشمم از غم است؟
غمم را نمیتوانم بیان کنم به خشم رسیدهام؟
چرا نمیتوانم ببخشم؟
چرا بعد از 5 سال به بخشیدن فکر میکنم؟
چرا این روزها بخشیدن در من پررنگ است؟
چرا نمیتوانم برای روابط معمولم چاره بسازم؟
چرا تاثیر نوشتن را در احساسات و ارتباطاتم نمیبینم؟
از نوشتن چه انتظاری دارم؟
از ارتباط چه؟
چرا سعی پنهانی دارم خودم را قربانی نشان دهم؟
قربانی بودنم از چه نیازی میآید؟
میخواهم خودم را قانع کنم؟
چطور میتوانم بپذیرش برسم؟
چرا دیروز دوبار طعنه شنیدم؟
چطور میتوانم این سوگ را به سرانجامی برسانم؟
سرانجامش چه خواهد شد؟
چه انتظاری دارم؟
چرا انتظاراتم خارج از توانم است؟
چرا هر کسی که یک هفته هم مرا بشناسد میگوید سخت نگیر؟
این سختی چیست که دو دستی آن را چسبیدهام؟
چرا قفل شده ذهنم؟
بیشترین مسئلهام ارتباط است؟
ارتباط.
چرا با اینکه جمع را دوست دارم از بودن در آن امتناع میکنم؟
چرا برای حضور در جمع یک دور باید خودم را راضی کنم؟
چرا زندگی نمیکنم؟
اینکه احساس میکنم زندگی نمیکنم از کجای زندگیام برآمده؟
چرا دوست دارم تمام جهان را فحش دهم؟
چرا از فحش دادن سین ناراحتم؟
چرا عذابوجدان میگیرم؟
بهار قبل سوگم چطور بود؟
چرا امسال این درد بیشتر شده؟
چرا هر چه فاصله میگیرم بغضم بیشتر میشود؟
حس اضافی بودنم از چه میآید؟
سوگ عاملش است یا تشدیدش کرده؟
چرا نمیشود برای یک هفته مرد؟
مرگ میتواند چاره باشد؟
سوالاتت به من نزدیکه سارا، دوستشان دارم.❤️
بیا با هم تمرین کنیم.
همپای تمرین میطلبم از این تریبون.
ژووون، چجوری تمرین کنیم؟