تمرین‌گاه سرزبانی‌ها

تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزاینده‌ی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسش‌گری و اکتشفا و کنجکاوی فراموش‌شده‌ی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است. 

در وبینارهای روزانه‌ی سرزبان با هم این تمرین را انجام می‌دهیم و قلکی از پرسش‌های ارزشمند جمع‌آوری می‌کنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصت‌های زندگی، راهنمایان و قدم‌های کوچک ما واقع شوند.

این صفحه قرارگاه هم‌رسانی روزانه‌ی تک‌پرسشی از تمرین‌ مثلثوال‌مان و کاوش آن با دوستان و همراهان‌مان است تا بتوانیم از توان پرسش‌گری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم. 

پرسش‌ها را در بخش کامنت‌ها بنویسیم.

621 پاسخ

  1. ملال من با چه چیزهایی مقابله می‌کند؟
    چرا انجام سنوات از آنچه می‌پنداشتم سریعتر و آسان‌تر بود؟ چه کار می‌توانم بکنم تا در موارد مشابه اضطراب کمتری تجربه کنم؟
    چرا برخلاف همیشه از اینکه برای آزمون ضمن خدمت جزوه نوشتم و جای بچه‌ها امتحان دادم، حس هدررفت وقت نکردم؟
    پسر چه چیزی نیاز داشت که من درک نکردم؟
    آیا باید موقع صحبت با او غرق در خواسته‌ها و افکار خودم نشوم؟
    چرا امشب انرژی دارم و خوابم نمی‌آید؟
    آیا به‌خاطر فکر کردن درمورد ملال‌هایم و فهمیدن چیزهای جدید درباره‌ی خودم است؟ یا انجام سنوات بعد از چند وقت استرس؟

  2. چگونه میتوانم توان واقعی‌ام را پیدا کنم؟
    جرعت روبرو شدن با تمام ملال‌هایم را دارم؟
    هنوز هم از مرگ میترسم؟
    زندگی را دوست دارم؟
    چرا میخاهم از مسئولیت آشپزی فرار کنم؟

  3. چرا چالش هذیان‌نویسی این‌قدر به من کیف می‌دهد
    برای مدرسه دانش‌شخصی حدس می‌زنم به چند دسته‌بندی نیاز دارم؟
    چرا اغلب زمانی بیرون می‌رم به آسمان نگاه می‌‌کنم؟
    من برای اجرای وبینار‌ به چه توان‌هایی نیاز دارم؟

  4. روز نهم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.

    ۱. آیا نه همین لباس زیباست نشان آدمیت یا نه، همین لباس زیباست نشان آدمیت؟

    ۲. چگونه به آن‌ها که گمان می‌کنند بلد نیستند برقصند یا زیبا نمی‌رقصند، کمک کنم که قضاوت را رها کنند و فقط برقصند. همین خودشان بودن و رهاییشان زیباست؟

    ۳. چگونه خودم و دیگران و محیط، با هم برقصیم یعنی در هماهنگی و هارمونی با هم، زیبایی خلق و به جهان هدیه کنیم؟

  5. چرا دیگه حوصله مثلسوال رو ندارم؟
    چی در من عوض شده که سخت می‌پرسم؟
    چرا برای پرسیدن مکث می‌کنم؟
    چی نمی‌ذاره مثل قبل بی‌کله برم؟
    چی میشه که نمی‌شه؟
    چی می‌شه که می‌شه؟
    چرا گیج شدم؟
    گیجم یا می‌خوام گیج باشم؟
    سوالاتم نسبت به هفته‌ی اول و دوم چه تغییری کرده؟
    امروز چرا با حرف داداش بهم ریختم؟
    چرا از نگاه داداش ترسیدم؟
    تو نگاهش چی بود؟
    الان که فکرشو می‌کنم حس گذشته رو داد. از گذشته ترسیدم؟
    چرا میگن گذشته درگذشته بیخیالش؟
    گذشته واقعن درگذشته؟
    درگذشت.
    در گذشت.
    گذشت.
    گذشت و گذشته.
    چرا یه حرف معنی کلمه رو کامل عوض می‌کنه؟
    چه چیزهایی در گذشته هستند اما برای من در نگذشتند؟
    باز هم شکسته و کتابت قاطی شد.
    گذشته چه چیزهایی دارد؟
    چیزهایی هست در آینده که برای من درگذشته باشند؟
    مثلن یک عمل، یک کار می‌تواند درگذشته باشد به صورتی هویتش را از دست داده باشد.
    مرده‌ها با مردن هویت‌شان را از می‌دهند؟
    نمی‌دهند که پس هویت چه بود گفتی؟
    نمی‌دانم.

  6. با حس تنهایی درونی چه می‌شه کرد؟
    با کارهای ریز ناتمام که چون زالو انرژی را می‌مکند چه باید کرد؟
    چطور می‌شود انگل اضطراب را ریشه‌کن کرد؟

  7. چرا عامل کون‌گشادگی هرگز پیدا نمی‌شود؟
    قبل از اختراع آینه، چه بر مردم می‌گذشت؟
    برایشان مهم بود که چه شکلی‌اند؟
    معیارهای زیبایی شامل چه چیزهایی بود که خود را دیدن مسئله نبود؟
    چرا وقتی عصبانی‌ام، تمام شعرهای دنیا برایم فحش می‌شوند اما نوشتن نه؟

  8. چرا تاکنون به نیت خیر مخترع گیوتین فکر نکرده بود؟
    مخترع بمب اتم چه سوالی پرسید که پاسخش اختراع بمب بود؟
    مخترع بمب اتم‌چه نیازی را در بشر شناسایی کرد که با بم اتم برآورده میشد؟
    ابرسوال سازنده‌ی بمب اتم‌ چه بود؟
    هدف بزرگ او در زندگی.اش چه بو‌د؟
    چرا بعضی‌ها بعضی چیزها را به شکل اغراق‌آمیزی کثیف میبینند؟
    من کجاها دچار خطای تشخیص شده‌ام؟
    آیا این خطا به کرات رخ میدهد؟‌
    چرا دائم حس گمشدگان میان کارها، پیام‌ها، لینک‌ها و هزار چیز دیگر را دارم؟

  9. بیشترین ملال من چیست؟
    آیا ملال از هیچ‌بودگی می‌آید؟
    کی‌یر‌که‌گور گفته “ملال ریشه تمام شرهاست”، ریشه ملال کجاست؟
    ذات و بودگی ملال را می‌شناسم؟
    بی‌کار بودن بیشترین ملال من است؟
    چه زمان بی‌کار هستی؟
    آیا فکر کردن کار است؟
    حین انجام کدام کارها ملول می‌شوم؟
    موقع نوشتن و مطالعه هم ملول می‌شوم؟
    چرا وقتی ملول هستم غرولند می‌کنم؟
    چرا خودم را مشغول کاری نمی‌کنم؟
    مگر همیشه توان انجام کارهای یَدی را دارم؟
    ملال تعریف‌پذیر است؟
    آیا در ملال اشتیاقی خاموش نهفته است؟
    می‌توانم با اراده بر ملال چیره شوم؟
    آیا ملال سبب اختراع بعضی وسایل شده است؟
    شاید خدا هم وقتی ملول بود انسان و جهان را آفرید؟
    من چه چیزی می‌توانم در ملال بی‌آفرینم؟

  10. اوستای اوستا کیست؟ سوالی شخصی است؟ نمی‌توانم بپرسم؟ ندارد که تا حالا ازش حرف نزده؟ شاید هم که مرده یا روابطش با استادش بهم خورده که حرف نمی‌زند؟ آیا اینقدر استادش جز حریم شخصی است که چیزی از او نمی‌گوید؟ چرا تا حالا کسی اوستای اوستا برایش سوال پیش نیامده؟ نکند اوستا نویسندگی را با آزمایش و خطا و کتاب‌های آموزشی یاد گرفته؟ از چند سالگی عشق کتاب پیدا کرد؟ از چند سالگی عشق نوشتن؟ از کی به فکر راه انداختن مدرسه شد؟ چی شد این فکر به ذهنش رسید؟ فقط برای اینکه از حرفه‌اش پولی در بیاورد و ذکات علم بدهد؟ چرا هیچ ناشری حاضر نیست حتا کتاب‌های آموزشی اوستا را چاپ کند آنها که مورد منکراتی ندارد؟

  11. چرا تمام پرسش‌های به «من«ختم می‌شود ؟

    چه مانعی وجود داشت که من با فلانی بیرون نرفتم؟

    ماهی وجود داشت؟

    چرا فلانی از من انتظار داشت که با او بیرون بروم؟

    من انتظارش را چگونه پاسخ دادم؟

    من درخواست‌های دیگران را چگونه پاسخ می‌دهم؟

    کنشی یا واکنشی؟

    من درخواست‌ها را می‌فهمم پاسخ می‌دهم یا جلوتر پاسخ داده‌ام؟

    با دیگران رابطه‌ی طولانی مدت داشته‌ام؟

    من دوست صمیمی داشته‌ام؟

    دوست‌صمیمی دارم؟

    چرا دوست صمیمی ندارم این عجیب نیست؟

    آینده سرزبان چه می‌شود؟

    چه چیزی سرزبان را نابود می‌کند ؟

    من چه کاری می‌توانم برای ارتقا جمع سرزبان انجام بدم؟

    من حس زندگی را می‌فهمم؟

  12. ارتباط ابهام با ملال چیه؟ میشه گفت ملال یه حالت مبهمه؟ یا اینکه ابهام موجب ملاله؟ رابطه‌ی ملال با عمل‌گرایی چیه؟

  13. دارم واسه چه چیزی تلاش می‌کنم؟
    توی هر موقعیتی می‌شود تلاش را پرسید‌؟
    در هر موقعیت کاری که می‌کنیم تلاش است؟
    مرحله‌ی بعد از به دست آوردن، حفظ کردن است؟
    به‌دست‌آورده‌ها را حفظ می‌کنیم که چه شود؟
    روابط را حفظ می‌کنیم که چه شود؟
    در حفظ کردن، چه را از دست می‌دهم؟
    چرا حفظ کردن را دوست ندارم؟
    چرا خراب کردن را بیشتر از حفظ کردن دوست دارم؟
    چرا هیچ کاری نکردن تا ویران شدن چیز را دوست دارم؟
    چرا آدم‌هایی که زور می‌زنند برای حفظ کردن چیزها عصبیم می‌کنند؟
    چرا وقتی خودم زور می‌زنم برای حفظ کردن چیزی عصبی می‌شوم؟
    حفظ کردن چه چیزی را دوست دارم؟
    چیزی هست که زوری حفظ کردنش را دوست داشته باشم؟
    در حفظ کردن کون‌شو ندارم؟ یا چی؟

  14. با افکار تکرار شونده چه باید کرد؟
    اضطراب عامل حفاظت است یا فلج‌کننده؟
    می‌شود همه‌چیز را دور دیر و از نو شروع کرد؟
    می‌شود دور شد و یک زندگی جدید ساخت؟
    با برنامه‌ها و کارهای پراکنده چه کنم؟
    چرا تا این حد در مدیریت کارهایم می‌لنگم؟

  15. ملال حاصل ناتوانی من در یک موقعیت است؟
    ناتوانی ملولم می‌کند؟
    چند نوع ملال دارم؟
    الگوی ملال‌هایم چیست؟
    چه زمان‌هایی به ملال می‌رسم؟
    از کدام ملالم به خلافت رسیدم؟

  16. اگر قرار بود دخترای مردآهنی و مردمورچه‌ای شبیه باباهاشون می‌شدن چه کارهایی از دستشون برمیومد؟
    و اگه این دخترا با یک قدرت منحصر به فرد وارد ایران می‌شدن به چه کارهایی می‌پرداختن؟
    چگونه در روند اصلاح برخی مسائل وارد عمل می‌شدن؟
    احتمالش بود که دکتراسترنج هم همراهیشون می‌کرد؟
    اگر هر دو طرفِ محافظ گوشی، چسبناک بود چطور میشد؟
    و اگر اون قسمتِ رو که چسبناک بود کثیف می‌شد و حشره‌های ریزی بهش می‌چسبیدن، تمیز کردنش امکان پذیر بود؟
    چرا تمیز کردن یک سطح چسبناک منزجر کننده‌ست؟
    تعصب چیست؟ چرا فرد متعصب هرگز نمی‌فهمد که تعصبش آزار دهنده است؟
    چرا مرگ کلید ندارد؟ اگر کلید داشت مانند روشن خاموش کردن چراغ بود؟ یا فقط خاموش داشت؟
    چرا گاهی درونم به قعر جایی بی‌انتها می‌افتد؟
    چرا هرچه می‌گذرد در افتادن‌ها سخت‌تر بیرون کشیده می‌شوم؟
    فاز خرگوش‌ها چیست؟
    آیا آن‌ها با گربه‌ها شباهت دارند؟ این شباهت در چه حد است و در چه چیزهاییست؟
    چرا زندگی با یک مرد بعد ده سال تکرار نقطه سر خط است؟ برای همه چنین است؟
    امکانش بود که چنین قانونی وضع کنند:«بعد از ۴سال زندگی مشترک، شریک زندگی خود را تغییر دهید»؟ ممکن بود دوباره بخواهم که ازدواج کنم؟
    به چه علت درونیاتم مرا به آموزش دادن ترغیبم می‌کند؟ آموزش چه چیزی؟
    چرا نمی‌توانم مادری مطلقا خوش‌خلق باشم؟
    چرا هنگام خواندن درخت زردآلو خواهرشوهرم خودش را جای مقتول گذاشت؟ چگونه متوجه شد که کاراکتر ساخته‌ شده از او الهام پذیرفته است؟
    چرا خانواده‌ی همسرم به من و همسرم اجازه‌ی استقلال نمی‌دهند؟ چرا از نظر مالی به فرزندانشان وابسته‌اند؟ چگونه می‌توانند چنین حرفه‌ای بازی کنند؟ چرا مادرم مشتاق بود که هرچه سریعتر مرا شوهر دهد؟ بخاطر وسواسش به تمیزی خانه بود؟ یا می‌ترسید به راه کج بروم؟ مگر حال که متاهلم نمی‌توانم چند قدمی کج‌روی کنم؟

  17. چرا انجام کارهارو برای خودم سخت‌تر می‌کنم؟
    چرا اگر به سادگی از پسشون بربیام احساس می‌کنم راه رو اشتباه رفتم؟

  18. چرا با اینکه می‌دانم با تمرین چیزی را که می‌خاهم به دست می‌آورم اما انجامش نمی‌دهم؟
    چه چیزی مانعم می‌شود؟

  19. پرسشی با ترکیب من و دیگران و محیط:

    کسانی که اینترنت‌، این ابتدایی‌ترین نیاز بشر امروز که ماهیتش ارتباط مردم کل جهان است را با قیمت‌های گزاف یا با رانت می‌خرند در حقیقت چه کار می‌کنند؟
    فرض کنید یک استخر آب حق آب و حیات یک شهر با هزار شهروند است. قیمت کلش ۱۰۰۰ دلار است. یعنی هر شهروند با پرداخت یک دلار می‌تواند سهم آبش را بخرد. حاکم شهر قیمت آن را به ازای هر شهروند به ۱۰۰ دلار تغییر می‌دهد. ۱۰ شهروند می‌خرند و ۹۹۰ شهروند از تشنگی می‌میرند.
    حاکم به هزار دلارش رسیده و آب از آب برایش تکان نخورده.
    قاتل آن ۹۹۰ شهروند کیست؟ حاکم یا آن ۱۰ شهروند؟

  20. روز هشتم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.

    ۱. آیا رقص عشق و بیزاری، شادی و اندوه، آشکار کردن هدیه‌ها و پنهان کردنشان (همان شکر و کفر) و تمام جفت احساسات دیگر با هم، زیبایی را به وجود من و ما هدیه می‌کند؟

    ۲. اگر به جای قرص، رقص تجویز شود یا در مواردی رقص و قرص با هم، شفاهای ژرف‌تری اتفاق می‌افتد؟

    ۳. آیا تجویز رقص و تزریق آن به انسان‌ها، فضا و محیطمان را نیز سبک‌تر و رهاتر می‌کند؟

  21. چرا بعضی زن‌ها لذت می‌برند از اینکه چیزی دراز و کلفت وارد بدنشان بشود؟ برای چی وقتی این دخول به خاست خودشان نیست دیگر لذت نمی‌برند و درد می‌کشند؟ چه چیزی حرف زدن از سکس را تابو ساخته اما با این حال انجام دادنش مشکلی نیست؟

  22. برای چالش همیشگی سوال جدید می‌توانم طرح کنم ؟ آیا از پرسش درباره‌اش می‌ترسم ؟چرا؟ آیا خو گرفته‌ام به وضعیت ناخوشایندم؟ اینکه با خودم می‌گویم خلاصی از این وضع به مشکلات تازه می‌رساندت از ترسم است یا از روی فکر است؟

    چرا به کتاب فقط نوک زدن بهم نمی‌چسبد؟ چرا با این وقت کم سه تا کتاب را با هم پیش می‌برم؟

  23. من از کارهای مهم فرار می‌کنم یا واقعا وقت کم می‌آورم؟
    چرا این روزها کم می‌نویسم؟
    واقعا مشکل وقت است؟
    چرا امروز خیلی مضطرب بودم؟
    چرا چنین سوالی می‌پرسم؟
    آیا جوابی واحد برایش وجود دارد؟
    یا برآیندی از خیلی چیزها بود؟
    چطور می‌شود بیشتر در حال زیست و کمتر نگران آینده بود؟
    چرا از پیری و بالا رفتن سن می‌ترسم؟
    آیا با فکرهای بی‌خود جوانی را به خود زهر کرده‌ام؟

  24. چی می‌شه بعضی روزا خوب ارتباط می‌گیرم؟
    خوب ارتباط می‌گیرم؟
    ارتباط خوب شامل چه مولفه‌هاییه؟
    فوت کوزه‌گری من چیه؟
    فوت کوزه‌گری رضا چمبر چیه؟
    چطور می‌تونم تلاش‌مو بیشتر کنم؟
    از تلاش کردن می‌ترسم؟
    تلاش کردن چه ترس‌هایی می‌تونه داشته باشه؟
    چرا از تلاش فرار می‌کنم؟
    جز گسستگی ناحیه‌ب تحتانی چه علت‌هایی داره؟
    تلاش چیه؟
    به چی می‌تونم بگم تلاش؟
    چرا ذهنم می‌پره؟
    ذهنم کجاست که از سوال دوری می‌کنه؟
    امروز که فلان کارو کردم احساسم چه تغییری کرد؟
    می‌تونم اسم احساس‌مو حسادت بذارم؟
    چرا نتونسم نرم؟
    اگه نمی‌رفتم الان آروم بودم؟
    اینکه نگفتم کله‌ی دخترش کوبیده شد تو مبل چه عواقبی داره؟
    چرا باید پنهون کنم؟
    از چی ترسیدم؟
    این اتفاق می‌تونه تاثیر بدی تو رشد بچه بذاره؟
    چرا مامان همیشه از اون اتفاق که سر به خورد تو مبل و اندازه تخم بلدرچين بالا اومد می‌گه؟
    مامان با گفتن قصد چیو داره؟
    چرا به من فکر نمی‌کنه؟ می‌کنه؟
    سردردای به می‌تونه برا اون شب باشه؟
    راستی به اونو یادش میاد؟
    چرا به از همه چی می‌گه جز اون؟
    چرا هیچکی مثل من همه چیو اینجا نمی‌ذاره؟

  25. چرا انرژی انجام هیچ کاری را ندارم؟
    انرژی از کجا می‌آید؟
    انرژی همان توان است؟
    چرا توان ندارم؟
    توان از کجا می‌آید؟
    چطور می‌توانم توانم را بیشتر کنم؟
    توان بیشتر می‌شود؟

  26. چرا فلانی فکر کرد من دارم بهس حمله می‌کردم؟
    من داشتم حمله می‌کردم؟
    آدم‌ها چندتا زبون دارند با کودم‌شون بیشتر می‌فهمند ؟
    فهم یعنی چی؟
    فهم همدلی نیست؟

    همدلی فهم نیست؟

  27. چرا دوست دارم در روستا زندگی کنم؟
    خانه‌های روستا را دوست دارم یا آب‌و‌هوایش را؟
    تصورم از اهالی روستا چیست؟
    آیا باغچه و گل‌کاری بر روحیه آدم اثر می‌گذارد؟
    دیگران چطور به خود انگیزه می‌بخشند؟
    چرا انقدر بی‌انگیزه‌ام؟
    انگیزه چیست؟
    ذات انگیزه را می‌شناسی؟
    چرا انقدر شناختم از محیط و مفاهیم کلیدی کم است؟
    چرا گزاره‌نویسی سخت است؟
    کی می‌توانم اصل موضوعه خودم را بیابم؟
    حقیقت اصل موضوعه‌ام باشد چطور گزاره‌ی منطقی برایش بسازم؟

  28. چرا خدا اسمش خداست و خداست ولی من اسم الهه‌ست و الهه نیستم؟
    چرا الهه نیستم؟
    اگر الهه نیستم، پس چیستم؟
    چرا نمی‌توانم الهه نباشم؟
    چرا دوست دارم کون خدا را پاره کنم؟
    چرا روی آدمی‌زاد اسم‌هایی گذاشته می‌شود که آدمی‌زادی نیست؟
    چرا کاش الهه‌یی واقعی بودم؟
    چرا زندگی این‌همه کیری است؟
    خدا هم کیر دارد؟
    زندگی کیر‌‌ی‌ست چون خدا کیر دارد؟
    ربط زندگی و خدا چیست؟
    چرا فکر کردن به خدا را دوست ندارم؟
    خدا فکر کردن به مرا دوست دارد؟

  29. چگونه مثلث سوال معدود کاری است که پیوسته توانستم انجام بدم؟ به خاطر تهدید الهه؟ به خاطر زمان بر نبودنش؟ پس چرا بعضی روزها رونویسی نمی‌کنم آن که زمان وقتی نمی‌برد؟
    چرا با اینکه می‌دانم تنها وقتی احساس خوشحالی دارم در روز که پای وبیناری یا فعالیتی با هم‌سفر در میان باشد باز دیروز وبینار الهه را پیچاندم؟ چگونه می‌توانم شادی را از این حالت در بیاورند تا وابسته به آدم یا فعالیتی نباشد؟ آیا اکثر آدم‌ها به این صورت شاد نیستند؟ آیا الزامن پیوند شادی با چیزی بیرونی بد است؟ چرا می‌پرسم وقتی حتا اگر بد باشد باز به این روال ادامه می‌دهم؟

  30. روز هفتم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.

    ۱. چطور دینم را به حس رهایی و شعفی که رقص به من هدیه می‌کند ادا کنم؟

    ۲. آیا با رقصیدن با هم، هم فرکانس و نیرومندتر می‌شویم؟

    ۳. آیا لحظه‌ای که کل انسان‌ها، درختان، گل‌ها، ابرها و جانوران با موسیقی باد و باران و گنجشک‌ها، هم‌زمان و شادان با هم برقصند، زیباترین لحظه‌ی جهان نیست؟

  31. چرا از نوشتن مثلسوال طفره می‌روم؟
    خستگی علتش است؟
    چرا به نوشتن کتابت علاقه دارم؟
    نوشتن کتابت چه حسی به من می‌دهد؟
    چرا وقتی کتابت می‌پرسم فکر می‌کنم فیل هوا کرده‌ام؟
    چرا با وجود فعالیت کم فیزیکی بسیار خسته‌ام؟
    چرا خستگی هست؟
    چرا نمی‌شود بدن را مانند ماشین‌های اسقاطی تحویل داد و یکی دیگر تحویل گرفت؟
    چرا انقدر خوابم می‌آید؟
    چرا از سلام نمی‌کنم؟
    چرا به آدم‌های نزدیکم سلام نمی‌کنم؟
    چه باعث می‌شود سلام نکنم؟
    یادم می‌رود؟
    سلام را عامل فاصله می‌بینم؟
    چرا به کسانی که رودربایستی دارم سلام می‌کنم؟
    چرا سلام کردن واجب است؟ واجب است؟
    به جای سلام کردن چه کاری می‌توان جایگزین کرد؟
    چرا از دیگران توقع دارم جواب سوال‌هایم را بدهم؟
    اگر روزی نیم ساعت روی یک کار وقت بگذارم بعد از 6 سال حرفه‌ای می‌شوم؟
    چرا دیدگاه آسانسوری دارم؟
    چطور می‌توانم از مسیر پله‌ای لذت ببرم؟
    پله چه چیزهایی دارد که آسانسور ندارد و بلعکس؟
    در دنیای کسب‌وکار چه آسانسور‌هایی وجود دارد؟
    چرا به پرسش بنیادینم فکر نمی‌کنم؟
    چرا این روزها بیشتر فعالیت نمی‌کنم؟
    چرا به چگونگی فکر نمی‌کنم؟
    تا کی باید بپرسم؟
    چرا پایان پرسش پایان زندگی است؟
    منظورم زندگی پویاست.
    پرسش پویایی می‌آورد؟
    چرا سگ‌ها زوزه‌های وحشی می‌کشند؟
    چرا انقدر سگ وجود دارد؟
    حیوانات هم روح دارند؟
    اگر تناسخ وجود داشته باشد الان چندمین زندگی‌م است؟
    اگر تناسخ وجود داشته باشد خواب دیدن مرده‌ها بر چه اساسی است؟
    چگونه می‌توانم بدنم را قوی کنم؟
    زیتون مصباحی‌نیا دختر است؟
    پدر و مادر چه فکری کردند که اسمش را زیتون گذاشتند؟
    چه کارهایی می‌توانم برای نوشتن داستان کوتاه بکنم؟
    چرا به فکر چاپم؟
    انقدر که در وبینارها حاضرم بهره‌ای هم برده‌ام؟
    چطور می‌توانم تغییرات مثبتم را ببینم؟
    چطور می‌توانم تغییر مثبت ایجاد کنم؟
    چرا انقدر متوقعم؟
    چطور می‌شود توقعات را کم کرد؟
    کسانی که پدر و مادرشان را دوست ندارند احساس عذاب وجدان دارند؟
    دیگران درباره من چه افکاری دارند؟
    دوست دارم نظر کدام افراد را درباره‌ی خودم بدانم؟
    چرا محیط در سوالاتم نیست؟
    اگر تصویر محیط ببینم در گوگل و به آن دقت کنم این‌کار هم توجه به محیط است؟
    فکر میکنم تنها کاری که الان می‌تواند توجه‌م را به محیط جلب کند همین است.

    1. زيتون مصباحی‌نیا دختر است و عجب دختر جووونز و پرررررورده‌یی‌‌ست. اصن مواااح. 🤌🫠 خیلی بوس دارم اسم زیتونو. 🫠 سبز، سیاه، جنگلی. 🥹💘 من وقتی به اسمی برای دخترانم فک می‌کنم دو گزینه پیش رومه: الهه، زیتون. در نهایت هم همیشه الهه رو انتخاب می‌کنم. خودم الهه، مادرم الهه، دخترم الهه. الهه: 😐👀.

      1. دیشب به این فکر می‌کردم که زیتون چه جاهایی از اسمش خجالت کشیده؟ چه جاهایی مسخره شده بخاطر اسمش؟ چه جاهایی از بابامامانش بدش اومده؟
        حقیقتن اسم خاصیه.

        الهامم قشنگه. الهه و الهام بهم میاین.
        دخترت الهامیه که به الهه شده. 😍

  32. ۱ـ چرا کاسه بشقاب‌های قدیمی که مرضی اصرار داشت به من بدهد را ازش نگرفتم؟ چون می‌دانستم خودش به این‌جورچیزها بیشتر علاقمند است؟ یا دلیل پنهان دیگری داشتم؟
    من مرضی را دوست دارم؟ یا فقط احترام می‌گذارم بهش؟ چه چیزی ما را به هم پیوند می‌دهد؟

  33. چطور می‌شود رفتار، حرف‌ها، واکنش‌های بقیه را به خود نسبت نداد و همه‌چیز را به خود نگرفت؟

  34. چون سکس مسیله‌ی غمناکی است مردم باهاش اینقدر شوخی می‌کنند؟ می‌گفته مردم فقط با چیزای غمگین جوک می‌سازند؟ چرا مردم یکی را یه چیز عادی حساب نمی‌کنند بدون شوخی یا تابو؟ چطور کاری که اغلب آدم‌عا هر روز انجام می‌دهند یا به نحوی باهاش سر و کله می‌زنند می‌تواند ممننوعه باشه؟

  35. چطور می‌توانم از امکاناتم استفاده کنم؟
    چطور می‌توانم با داشته‌های الانم کاری را پی بگیرم؟
    چرا می‌خواهم کاری را شروع کنم؟
    هدف آشکارم چیست؟
    هدف پنهانی هم دارد؟
    هدف و نیاز چه تفاوتی دارند؟
    هدف برخواسته از نیاز است؟
    تا نیازی نباشد هدفی نیست؟
    گزاره‌ت منطقی نیست.
    چرا؟
    داری حکم می‌دی.
    گزازه منطقی حکمی نیست جایی برای تایید و باطل دارد.
    نیاز و هدف رابطه مستقیم دارند؟
    هدف نمی‌تواند از بی‌نیازی باشد؟
    نمی‌تواند حکم می‌کند پس منطقی نیست.
    عشق چیست؟
    امروز احساس عشق کردم؟
    امروز چه احساساتی احساس کردم؟
    برای عشق چقدر می‌توان گزاره‌ی منطقی گفت؟
    اگر هر روز گزاره بگویم و درباره‌اش بنویسم و منتشر کنم میتوانم به هدفم نزدیک شوم؟
    چرا از نوشتن دور شده‌ام؟
    چه چیزی مرا از نوشتن دور کرده است؟
    چطور می‌توانم به نوشتن برگردم؟
    چطور می‌توانم من هم سهمی در ترویج داشته باشم؟
    برای چه میخواهی ترویج‌گر باشی؟
    ترویج‌گری چه نیازی از تو برمی‌دارد؟
    ترویج‌گری چه مسئولیتی به تو می‌افزاید؟
    میتوانی قبول مسئولیت کنی؟
    چرا هنگام کار فیزیکی فقط نشخوار دارم؟
    چرا هنگام کار فیزیکی از کتاب و فعالیت‌هایم دور می‌شوم؟
    چه چیزهایی باعثش می‌شوند؟
    چطور می‌توانم ذهنم را از حاشیه روی فرکانس فعالیت‌هایم تغییر دهم؟

  36. روز ششم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.

    ۱. آیا شادی همان زیبایی است؟

    ۲. آیا کودکان شاد، زیباترین موجودات هستی‌اند؟

    ۳. چگونه محیطم را برای خودم و دیگران سرشار از شادی عمیق و حقیقی کنم؟

  37. 1_ آیا دقت در کشف شاعرانه بعد از گفتن شعر، میتونه تمرینی واسه یافتن ارتباطات در زندگی باشه؟

    ۲ـ چه‌جوری موقع صحبت با پسر، زیاد نگم؟ به اندازه بگم. چه معیاری می‌تونم داشته باشم براش؟

    ۳- چرا ارسطو گفته ضعف در داستان‌گویی موجب سقوط و انحطاط جامعه‌ست؟ چرا دنبال مزایای داستان‌گویی‌ام؟ آیا فهمیدن مزایای اون می‌تونه من رو به سمت داستان‌گویی و داستان‌گوی موفق شدن سوق بده؟

  38. چرا چند وقتیه تو هپروت سیر می‌کنم؟ من که خودم بقیه رو تشویق به انتشار سوالاتشون می‌کردم، چرا یه دو هفته‌ای سوالی منتشر نکردم؟
    چرا این روزا زندگی داره تخماتیک پیش میره؟
    تخماتیک؟!
    آیا تخماتیک کلمه‌ نامناسبیه؟ یعنی ممکنه خانوم علیزاده به‌خاطر این کلمه کل سوالات رو اجازه انتشار نده؟ خب اینطوری با هدفی که این صفحه ایجاد شده یه کوچولو متضاده؟ راستی مگه خودشون هم تو همین عنوان داستان اخیرشون از این کلمه استفاده نکردن؟ یا کلی یادداشت دیگه؟
    چرا میگن دل و دماغ کاریو ندارم؟ چرا مثلا به‌جاش نمیگن گوش و شصت‌‌پا؟ یا معده و لوزالمعده؟
    چرا وقتی می‌دونم آفریدن اثر هنری راهیه برای عصیان علیه پوچی، باز چیزی رو نمی‌آفرینم؟
    چرا برای چرایی‌هام دنبال چرا می‌گردم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *