تمرین‌گاه سرزبانی‌ها

تمرین «مثلثوال» مثلث پرسشی افزاینده‌ی توجه ما به خودمان و جهان پیرامون و تقویت نگاه پرسش‌گری و اکتشفا و کنجکاوی فراموش‌شده‌ی کودکیست که با هدف ایجاد جریان شناختی و ارتباطی طراحی شده است. 

در وبینارهای روزانه‌ی سرزبان با هم این تمرین را انجام می‌دهیم و قلکی از پرسش‌های ارزشمند جمع‌آوری می‌کنیم تا در مسیر ایجاد دستگاه فکری و رشد فرصت‌های زندگی، راهنمایان و قدم‌های کوچک ما واقع شوند.

این صفحه قرارگاه هم‌رسانی روزانه‌ی تک‌پرسشی از تمرین‌ مثلثوال‌مان و کاوش آن با دوستان و همراهان‌مان است تا بتوانیم از توان پرسش‌گری یکدیگر الگو بگیریم و از پرسیدن، نترسیم. 

پرسش‌ها را در بخش کامنت‌ها بنویسیم.

621 پاسخ

  1. چرا فاطمه بازیگوش را صفت مناسبی برای زن نمی‌بیند؟
    چرا یک کلمه با معنی معین تعریف‌های متفاوت دارد برای هر شخص؟
    فاطمه بازیگوش را مترادف هرزه می‌بیند؟
    زن بازیگوش چگونه زنی است؟
    چرا طلا می‌گوید مردان زنان کدبانو، فرهیخته، پولساز نمی‌خواهند؟
    پوچ باش و زنانگی کن؟
    زن پوچ چگونه می‌تواند زنانگی کند؟
    مردی که زن پوچ زنانگی کن را می‌خواهد خودش پوچ است؟
    چرا زنانگی را از نگاه مردان می‌خواهم تعریف کنم؟
    زن برای زنانگی کردن به مرد نیاز دارد؟
    زن بدون مرد چگونه زنانگی می‌کند؟

  2. چرا همه چیز من را ناراحت می‌کند؟
    چرا اینقدر دلخوری‌هایم زیاد شده؟
    چرا اینقدر بیزار شده‌ام از همه چیز؟
    از خودم هم؟

      1. مفهوم زمان را درک می‌کنی؟
        زمان مفهومی انتزاعی است؟
        آنچه الهه در وبیکار توضیح داد ساده بود یا پیچیده؟
        چه اندازه درک کردی؟
        چرا توی تاکسی پشت ترافیک کلافه می‌شوم؟
        آن زمان هم مثل انتظار در مطب ملول می‌شوم؟
        چرا ماموران شهرداری در زمان پر تردد عملیات لوله‌گذاری دارند؟
        چرا مسئولان برای وقت و اعصاب مردم اهمیتی قائل نیستند؟
        چرا اینترنت وصل نمی‌شود؟
        اصلن وصل می‌شود؟

      2. ارسطو تمام فلاسفه پیش از خود را می‌شناخت؟
        آیا تالس به گفته ارسطو اولین فیلسوف دنیای غرب بود؟
        اولین فیلسوف دنیای شرق کونگ‌چی‌یو (کنفوسیوس) است؟
        منسیوس بعد از کنفوسیوس می‌زیسته؟
        ما انسانها تا کجا مسئول اعمالمان هستیم؟
        آیا اعمال ما مسئولیت جداگانه‌ای نسبت به ما ندارند؟

  3. چرا فکر به آینده ترسناک است؟

    فکر به آینده برای همه ترسناک است؟

    بقیه هم به اندازه‌ی من غرق فکر و غافل از حال می‌شوند؟

    آیا برای انجام کارهای مورد علاقه‌ام و کمتر وقت گذراندن با خانواده باید عذاب‌وجدان بگیرم؟

    چرا اصلا چنین پرسشی برای من به وجود آمده است؟

    چرا آزادنویسی نمی‌کنم؟

    چرا گاهی از کارهایی که میدانم برایم مفیدند، غافل می‌شوم؟

  4. نمی‌شود نمیریم؟
    آیا روزی دانشمندان خواهند توانست به فرمول بی‌مرگی دست یابند؟
    چرا تقریبا همه مردم با مرگ مسئله دارند؟
    آیا بشر تا کنون توانسته به مسئله مرگ پاسخ قابل ملاحظه‌ای بدهد؟

  5. بعد از چند سال دوباره «خط» مسئله‌ام شده؟
    واقعا دل به دل راه دارد؟ 😐
    چرا زمان دل‌تنگی من و خواهرم برای خانه‌ی مامان‌بزرگم با زمان دل‌تنگی مادرم یکسان نیست؟
    من به طور غیرمستقیم تربیت خواهرم را به عهده دارم؟
    پدر و مادرِ همسر را چطور باید صدا زد؟ 😐

  6. روز چهاردهم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.
    ۱. چگونه روتین زیبایی خودم را کشف و به آن پایبند باشم؟

    ۲. زیباترین روش دعوت از دیگران به «ایستگاه رقص» چه روشی است؟

    ۳. چگونه برای زیبایی محیط و آسودگی خودم بتوانم همیشه به جای استفاده از پد پارچه‌ای، از کاپ قاعدگی استفاده کنم؟

    ۴. چگونه محیط اتاقم را همیشه زیبا کنم و زیبا نگه‌دارم؟

  7. برای تعهد به ظبط صدا باید چه کاری انجام بدهم؟
    برای پیگیری و پیوستگی جریان یک‌چیز باید چه کار کنم؟
    باید کاری کنم اصلن؟

    باید به چه چیزی‌های نه بگویم چرا؟

    مدیریت دانش شخصی من شامل چه دسته‌بندی‌هایی است و این دست‌بندی شامل چه بخشی‌هایی است و این بخش‌ها شامل پرسش‌ها هست چرا؟

    ملال من چه مرگش است؟
    چه میگوید؟

  8. آیا بدون اطلاع خود دارم با هنر معنا می‌سازم؟ چرا پاسخ هستی‌گراها را نسبت به پوچی فرار می‌دانم؟ واقعن چنین است؟ آیا هیچ پاسخی به پوچی نیست و تنها فرار با معناسازی؟ مگر خود فرار نوعی پاسخ نیست؟ چرا با اینکه بشر این همه قرن به پوچی پرداخته اما هنوز نتوانسته به پاسخی برسد؟ آیا واقعن به جواب نرسیده یا برای من قانع‌کننده نیستند؟ آیا دلیل ناکافی بودن آنها تحقیقات سطحی و کلی من در این زمینه نیست؟

  9. چرا دارم این‌همه رنج می‌کشم؟
    کدام دیگری غیر از من فهمیده در حالی که چشم‌هایش نمی‌گریند، دست‌ و پاهایش می‌گریند؟
    چرا چشم‌هایم از بخش‌های دیگر بدنم کم‌گریه‌ترند؟
    حذف یک فضا چه وقتی باعث تغییر کاربری فضایی دیگر می‌شود؟
    مرز کجاست؟
    تفکیک را دوست دارم؟
    چرا انگار تفکیک را دوست دارم؟
    تفکیک چیست؟ جدا کردن؟ مگر آجیل است؟
    چرا از قاطی شدن روابطم خوشم نمی‌آید؟
    چه وقت‌هایی مرز را دوست دارم چه وقت‌هایی تفکیک چه وقت‌هایی ارتباط؟
    رابطه‌ی تفکیک و ارتباط چیست؟
    تفکیک قطع ارتباط است؟
    رابطه‌ی تفکیک و خلوت چیست؟
    چیست چیست؟

  10. چرا دارم این‌همه رنج می‌کشم؟
    کدام دیگری غیر از من فهمیده در حالی که چشم‌هایش نمی‌گریند، دست‌ و پاهایش می‌گریند؟
    حذف یک فضا چه وقتی باعث تغییر کاربری فضایی دیگر می‌شود؟

  11. چطور می‌توانم جستارم را به هزار کلمه برسانم؟
    چطور می‌توانم تربن‌هایم را سر موعد انجام دهم؟
    من در تله‌ی زمان گیر افتادم؟
    حق با هانیه بود؟
    چطور می‌توانم زمان را دور بزنم؟

  12. چرا پرسش‌هام ثبت نشد و قبلش یه کپی ازشون نگرفتم؟
    هیییی وای گویوم.

  13. ارتباط بین ارزش و معنا چیست؟ کجا به هم می‌رسند؟ آیا می‌شود گفت یکی دیگری را ممکن می‌کند؟ یا یکی بر دیگری بنا نهاده می‌شود؟
    چرا این روزها بیش از هر زمان دیگری از موضوع دردناک همیشگی‌ام تحت‌فشارم؟ چرا اینقدر افسارگسیخته روان و جسمم را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد؟ چه ارتباطی به دردجسمانی(کمردردی که جدیدن حس می‌کنم) دارد؟ چه‌کار می‌توانم برایش بکنم؟
    چرا در سایت ویرگول صفحه زدم؟

  14. چرا به هیچ‌کاری نمی‌رسم؟
    واقعا می‌لنگم توی مدیریت زمان؟
    وقتی گفتم هیچ‌کاری درواقع کارهای انجام شده‌ی روزم رو نادیده گرفتم؟
    آیا انجام‌دادن کارها ارزشمند نیست؟ حتما باید تمومشون کرد؟
    اگه امروز می‌رفتم کلاس چی می‌شد؟
    لولو منو می‌خورد؟
    چرا این‌قدر از ارائه‌ی آثارم و عقب موندن می‌ترسم؟
    پس کی برای امتحان بخونم؟
    هیییی وای گویوم

  15. چرا روابط اجتماعی‌ام ضعیف است؟
    تا کی می‌خواهد ضعیف باشد؟
    چرا دو کلمه درست و حسابی نمی‌توانم حرف بزنم؟
    چرا نه لهجه محلی‌ام را خوب بلدم نه لهجه تهرانی معیار را؟
    چرا از جمع فراری‌ام؟
    چرا اگر داخل جمع باشم توی خودم فرو می‌روم و ساکت‌ام؟
    چرا تعارف‌کردن بلد نیستم؟
    چرا از سوتی‌دادن عذاب می‌کشم؟
    آیا نباید ترس از اشتباه کردن را کنار بگذارم؟
    راه‌حل چیست یا چه می‌تواند باشد؟

  16. محیط بیشتر از انسان‌ها بر من اثر می‌گذارد؟

    فرایند تأثیرگذاری محیط بر انسان چگونه است؟

    حضور در طبیعت باعث می‌شود بیشتر از هر زمانی با خودم رویارو شوم؟‌

  17. روز سیزدهم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.

    ۱. آیا نوشتن زندگی‌نامه، زیباست؟

    ۲. آیا نوشتن زندگی‌نامه من یا دیگران را زلال‌تر می‌کند؟

    ۳. آیا زلال شدن من و دیگران، ارتباطمان و محیطمان را زیباتر می‌کند؟

  18. چرا وقعا ساعت خوابم درست نمی‌شود؟
    چه ارتباطی میان میل به بیداری صبح زود و کوشش شب‌بیداری‌ام وجود دارد؟
    این مدت که به جای ارزش‌هایم با اصل موضوعه‌ام زیسته‌ام، چه تغییرات احساسی را تجربه کردم؟
    تا چه زمانی بنا دارم با اصل موضوعه‌ام ادامه دهم؟

  19. چرا نمی‌توانم این روزها هیچ کاری انجام بدهم؟
    آیا به خاطر حس پوچیه؟
    این حس پوچی از کجا میاد؟
    برای چی حس پوچی دارم؟
    از کی این حس رو داشتم؟
    چیکار کنم ازش دربیام؟
    اصن در میام؟
    از وقتی یادمه تو این حس بودم؟
    بوده روزهایی که این حس رو نداشته باشم؟
    چرا یادم نمیاد؟
    چرا برام دور و دیر به نظر میاد؟
    چرا به هر چی فکر میکنم باز هم حس پوچی داره؟
    به هر چی؟
    چیزی هست که بهم حس پوچی نده؟
    هست؟

  20. با چه فرآیندهای مغزی و ذهنی هر گزاره ای در مغزم سریعا به سوال تبدیل می‌شود؟

  21. چگونه محیط‌هایی برای من امن است؟
    در صحبت با چگونه انسانهایی احساس طراوت و رضایت میکنم؟
    چگونه میتوانم از گزاره‌های منطقی در ارتباطاتم استفاده کنم؟
    من در چه بخش کاری اثرگذارترم؟

  22. پرسش‌های ابطال‌پذیر چه نوع پرسش‌هایی هستند؟
    ابطال کلمه‌ی درستی است برای سنجیدن پرسش؟
    پرسش‌های کیفی چه نوع پرسش‌هایی هستند؟
    کمیت چطور می‌تواند به کیفیت برسد؟
    چرا در فصل بهار و تابستان پشه، مگس، پشه‌کوره زیاد است؟
    پشه‌ها چرا به خون آدمیزاد علاقه‌مندند؟
    علاقه‌مندی به خون آدمیزاد هم جز غریزه است؟
    دقت که می‌کنم از آن حالت تداعی گذشته است. چرا؟
    این تغییرات حاصل چه چیزی است؟
    چرا جان ندارم برای زندگی؟
    چرا گاهی با کار زیاد باز هم می‌توانم ادامه دهم و گاهی نه؟
    چرا خسته می‌شوم خوابم نمی‌برد؟
    چرا دوست دارم بیلاخ به زندگی بدهم؟
    اصلن زندگی چیست؟
    چرا چراهایم تمام نمی‌شود؟
    چرا داداش فکر کرد دعوا کردیم؟
    قدم‌های تندم این سیگنال را به اول داد؟
    چرا هر چه بزرگتر می‌شویم مسائل هم بزرگتر می‌شوند؟
    چرا حوصله ندارم بپرسم؟
    بی‌حوصلگی‌ام از ملال است؟
    نه از خستگی.
    فرزند خوب چگونه فرزندی است؟
    چگونه می‌توانم حق فرزندی‌ام را به‌جا آورم؟
    چرا مامان بابامو می‌بینم غمگین میشم؟
    بالا رفتن سن‌شون غمم میده؟
    چطور می‌شه غمگین نشم؟
    چه کاری میتونم بکنم که باری از رو دوششون بردارم؟

  23. روز دوازدهم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.

    ۱. چگونه می‌توانم زیبایی‌ها را از سرچشمه بنوشم، دریافت کنم، ببینم، بچشم، ببویم، ببوسم، بنیوشم، نوازش کنم، حس کنم و در وجودم جاری کنم یا جاری شوند؟

    ۲. آیا زیستن هم‌سو با طبیعت، نقطه‌ی آغاز زیباییست؟

    ۳. آیا مادر، سرچشمه‌ی زیبایی جهان است؟

    ۴. آیا زمین، نماد مادر ما و عشق به آن، آغاز زیبایی است؟

  24. معنای دوستی چیست؟
    چرا دوستی به نظرم بدیهی و ساده است؟
    به چه رابطه‌ای دوستی می‌توان گفت؟
    من به چه نوع رابطه‌ای دوستی می‌گویم؟
    آیا دوستی پیوندی خود‌خاسته و داوطلبانه است؟
    آیا دوستی فقط مجموعه‌ای رفتار است؟
    محبت و علاقه چه اندازه در دوستی اثرگذار است؟
    من در دوستی به دنبال چه هستم؟
    سود، لذت یا فضیلت، کدام اهمیت دارد؟
    آیا هدفم از دوست‌یابی یادگیری و شکوفایی اندیشه است؟
    چطور دوستان هم‌فکر و هم‌راستا با اهدافم بیابم؟
    آیا در مدرسه سرزبان می‌توانم دوستی بیابم که با هم‌زبانی، رشدم را پایه‌گذاری کنم؟

  25. چرا دیگر حوصله ندارم تک تک سوالات را بخانم؟ چگونه می‌توانم سوالات ساختاری بپرسم؟ برای پرستیدنش چه چیزهایی لازمه؟ آیا بد است که هدفم فقط از پرسیدن ارضای کنجکاوی باشد و نه عمل کردن به آن؟ چرا می‌پرسم وقتی در هر صورت هذفم همان خواهد بود

  26. با اینکه شب نخوابیدم چطور تونستم کار کنم؟
    چی شد که با وجود درد انجامش دادم؟
    چرا انقدر خسته‌م؟
    جسمم بیشتر خسته‌س یا روحم؟
    چرا کلمه روح رو بکار بردم؟
    چرا موهام کلافه‌ام کرده؟
    چرا هم دوست دارم کوتاه‌شون کنم هم نه؟
    چرا فصل بهار فصل سختیه؟
    چطور می‌تونم از سختی این فصل کم کنم؟
    این سختیا چه تاثیری بر من می‌ذاره؟
    چرا نمی‌خوام بپرسم؟
    چرا در برابر خوابیدن مقاومت می‌کنم؟
    چرا کلی کار نکرده هست؟
    تعریفم از کار چیه؟
    چرا کارهایی که بقایی محسوب میشن زیادن؟
    چرا احساس می‌کنم آبکیه سوالام؟
    این همه توقع از کجا میاد؟
    توقعات بجا و نابجام چیاس؟

  27. زمان چیست؟
    ما مفهوم زمان را از تجربه چه چیزی انتزاع کرده‌ایم؟
    گردش ستارگان؟ تغییر فصول؟ پیرشدن؟
    آیا زمان دشمن ایستایی است؟
    آیا با وجود زمان، ایستایی اصلا معنا دارد؟

  28. چرا همش وقت کم میارم؟
    بهره‌وری برای من چه معنایی دارد؟
    چگونه مادری هستم؟ آیا این همان تصویر مورد علاقه‌ام در کودکی هست؟

  29. چرا در گفتگو با فلانی فلان‌چیز را پیش‌فرض نگرفتم که فلان حرف را زدم؟
    یادم رفت؟
    نمی‌دونستم ؟
    تند پیام را نوشتم؟
    تجربه نداشتم؟
    فلانی فلان حرف من را توهین به‌خودش فهم کرد.؟
    چرا من حدس می‌زنم فلان حرف برای او توهین بود؟
    واقعا می‌تونم با این امکانات ادامه بدم؟
    اگر از مدرسه‌ی نویسندگی بیام بیرون چه اتفاقی می‌افتد؟
    برای من؟
    برای دیگران؟
    اون‌های که الان نیستند و روزی جز‌ئ از دوستان من و مدرسه‌ی نویسندگی حالا نیستند حالا کجا‌اند؟
    چی‌کار می‌کنند؟
    چرا من باید چنین کاری بکنم؟

  30. روز یازدهم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.

    ۱. آغاز یا سرچشمه‌ی زیبایی جهان هستی کجاست؟
    ۲. آغاز یا سرچشمه‌ی زیبایی، چه کسی است؟
    ۳. آغاز یا سرچشمه‌ی زیبایی، چه چیزی است؟
    ۴. آغاز یا سرچشمه‌ی زیبایی من، کجاست؟

  31. چرا در آینه از ظاهر خودم ملول می‌شوم؟
    آیا ملالم به خاطر خوش‌تیپی است؟
    آیا تغییر سبب ملالم شده است؟
    ملال از سلامتی‌ام محافظت می‌کند؟
    ملا با اعتمادبه‌نفسم مقابله می‌کند؟
    چرا نمی‌توانم خودم را به دست جراح بسپارم؟
    چرا نمی‌پذیرم دلیلش دو عدد سزارین است؟
    ایا ورزش قدرت نجاتم را دارد؟
    چرا این شکم رنجم می‌دهد؟

  32. چرا انسان فلان ویژگی اخلاقی را دارد آیا دلیلش تنها به دلیل محیط است مثلن تأثیر از محیط یا ستیز با آن؟ محیط دقیقا چیست؟ دیگران هم جز محیط هستند؟ دلیل علاقه‌ی انسان به فلان چیز چیه؟ چرا یکی از آبی خوشش میآید و یکی از سفید؟ صرفا یه مشت دلایل کلیشه‌ای و روانشناسی که می‌گویند آبی نماد آرامش است و دوست‌دارانش هم دنبال آرامش؟ این چرت و پرتی است مگه همه آرامش نمی‌خاهند؟ آیا منظور مقدار خاستن است و آبی‌دوستان بیشتر آرامش می‌خواهند یا به عبارتی کمتر دارندش؟

  33. چرا من‌نویسی اینقدر سخته؟
    چیکار کنم راحت بشه؟
    اصن راحت میشه؟
    بیشتر سنگین میشی چرا؟
    پس چرا باید از من بنویسم؟
    برای همین فرار میکنم؟
    از سنگینیش میترسم؟
    از مواجهه شدن باهاش؟
    چرا مواجهه شده اینقدر دردناکه؟
    چرا هی سنگین‌تر میشی؟
    چقدر باید سنگین بشی که بعدش سبک بشه؟
    چرا من‌نویسی باعث تحقیر میشه؟
    چرا احساساتمو تحقیر میکنم؟
    با تحقیر احساساتم حالم خوب میشه؟
    شاید هم دارم از این تحقیر فرار میکنم؟
    چیکار کنم که من‌نویسی به تحقیر نرسه؟
    همیشه به تحقیر میرسه؟
    گاهی سبک نمیکنه؟
    میکنه؟
    پی چرا فرار میکنم؟
    میترسم؟
    چرا میترسم؟
    چرا باز هم از سنگینی و تحقیر احساساتم میترسم؟
    احساساتم و تحقیر میکنم چی حسی بهم دست میده؟
    چه حسیه که نمیخام باهاش روبرو شم؟
    چرا حس‌ها اینقدر عجیبن؟
    چرا دردناکن؟
    چرا عصبانیت میکنن؟
    چرا حس تحقیر میده؟
    چرا از این حس تخقیر هی فرار میکنم؟
    اگه باهاش روبرو بشم چی میشه؟
    سنگین بشم چی میشه؟
    سنگین بشم میترکم؟
    شایدم اونقدر سنگین بشم که دیگه دردم نیاد؟
    باید بیشتر من‌نویسی کنم؟
    با اینکه میدونم چرا میفرارم پس؟
    تا کجا فرار میتونم بکنم؟
    تا چه مدت؟
    چقدر؟

    1. خانم احمدی چه سوال‌های خوبی پرسیدن. همش سوال‌های منم هست🙏🙏😊😊

  34. چرا شرکت در وبینارها و بحث‌های سرزبان برایم جذاب است؟
    چرا ظهر یکهو به این فکر کردم که مطالعات امسالم در حوزه‌ی سوال و فلسفه باشد؟
    چرا تا حالا به فکرش نیفتاده بودم؟
    چرا میخواهم وقت آزادم را به آن بپردازم؟
    چه کمکی به زندگی‌ام می‌کند؟
    پرسشگری چه کمکی به من می‌کند؟ فلسفه چطور؟
    آیا به حل رنج من یا کنار آمدن با آن کمک می‌کنند؟
    آیا آن را بغرنج‌تر نمی‌کند؟
    آیا آن‌ها را برای مواجهه با رنجم میخواهم؟ یا چیزهای دیگر؟
    شوق دانستن و یادگیری چه چیزی؟ شوق فهم چه چیزی مرا به آن می‌کشاند؟ شناخت و فهم خودم؟ و زندگی به عنوان تنها دارایی‌ام؟
    چقدر لازم است؟ مرا از کار و زندگی نمی‌اندازد؟
    من میخواهم مروج چه چیزی باشم؟ چرا پیدایش نمی‌کنم و هربار پیدایش میکنم بهش شک می‌کنم و رهایش؟ چرا برایم کافی نیستند؟
    چرا از فکرش در نمی‌آیم و هربار استاد ازش حرف می‌زند مثل خوره به جانم می‌افتد؟
    تا الان که دغدغه‌ام زندگی سالم و خوب بوده برای خودم و نزدیکان و عزیزانم و بی‌آزاری و امنیت برای دیگران مرا راضی نکرده است؟

  35. چرا وقتی صحبت فلانی را شنیدم که از کارهای اداری فرزندآوری دوستش به همسرش می‌گفت احساس بدی گرفتیم؟
    آیا این هم تابو است؟
    اگر مردی از مردی سوال کند «بچه‌داری نمی‌شی» و او بگوید « دارم کارای اداریشو می‌کنم» این برای من زن چگونه است؟
    چرا احساس می‌کنم آن مرد از حریم شخصی‌اش گفته است؟
    چرا احساس می‌کنم به همسرش توهین کرده؟
    به قول خانم هادی چرا حرف زدن از سکس که یک عمل هر روزه هست تابو است؟
    چرا من با شنیدن این حرف گفتم اگر همسرم چنین باشد چه؟
    این را بی‌شعوری تلقی کردم؟
    بی‌شعوری چیست؟
    حریم شخصی چه مولفه‌هایی دارد؟
    چرا مرزها برای کسی شاخ گوزن دارد و برای کسی دیگر با گچ ریختن آن را مشخص کرده؟
    تفاوت این دو مرز چیست؟
    مرزی که با گچ مشخص شده سست است.
    فقط سستی مسئله‌اش است؟
    شاید کسی انقدر به خودش مطمئن باشد که نیازی به شاخ گوزن ندیده باشد؟
    با توجه به‌ میزان کارهایم می‌توانستم بیشتر کتاب بخوانم؟
    چطور میتوانم کتاب‌های آموزشی را مانند داستان ببینم و از خواندشان فرار نکنم؟
    چرا برای عشق کاری نمی‌کنم؟
    عشق چه کاری می‌تواند برای من بکند؟
    چه کار مکانیکی در رابطه عشق‌پژوهی می‌توانم انجام دهم؟
    چرا گاهی دوستان را اول شخص و گاهی سوم شخص خطاب می‌کنم؟
    این تضاد در گفتارم از کجا می‌آید؟
    چرا وقتی بحث جدی می‌شود از اول شخص به سوم شخص می‌پرم؟
    مربی متوجه این تضادم شده؟
    شک نکن.
    چرا نبابد شک کنم؟
    چون مربی علاوه بر دقت بالا زبان‌کاوی می‌کنه.
    این می‌تواند الگویی در روابطم باشد؟
    مثلن وقتی بحث جدی می‌شود یا ناراحتم از طرف مقابل یا می‌خواهم احترام بگذارم اول به سوم می‌پرم.
    این چه الگویی است؟
    چرا برایم سخت است به چشم زن کوچک نگاه کنم؟
    چه چیزی مانع است؟
    از اول هم اینطور بودم؟
    رفته‌رفته بیشتر شد؟
    یعنی نبودم؟
    چه باعثش شد؟
    چه کار مکانیکی می‌توانم برای نوشتن لیست جزییات بکنم؟

  36. چه چیزهایی را می‌توانیم بیان کنیم؟
    چه چیزهایی را نمی‌توانیم بیان کنیم؟
    چه چیزهایی را باید بیان کنیم؟
    چه چیزهایی را نباید بیان کنیم؟
    آیا باید نباید در این میان وجود دارد؟
    تابو چیست؟
    چرا تابو تابو است؟
    تابو شکنی چیست؟
    آیا تابو می‌شکند؟
    آیا تابو شکننده است؟
    آیا تابو به درد می‌خورد؟
    معادل فارسی تابو چیست؟
    چه چیزهایی در نظر من تابو است؟
    چرا امشب در گروه سرزبون‌دارا بحث، بحث تابو بود؟
    چرا در آن جلسه اینقدر راحت یک سری چیزهای تابو را بیان کردم؟
    آیا یک کم بی‌تربیت نشده‌ام؟
    این صراحت لهجه شجاعت و جسارت است، یا بی‌ادبی و بی‌فرهنگی؟
    آیا احساس گناه و پشیمانی نمی‌کنم؟
    چقدر صراحت لهجه ز.میم و الف.عین در من تاثیرگذار بوده‌است؟
    آیا من آدم بدی هستم؟ نیستم؟ چیستم؟

  37. روز دهم: پرسش‌هایم با موضوع «زیبایی» سال‌واژه‌ام.

    1.چگونه شکوه زندگی را به زیبایی جشن بگیریم؟

    2. آیا رقصیدن به بهانه‌ی زادروزها، سپاس‌گزاری زیبا از هدیه‌ی آفرینش است؟

    3. آیا پوشیدن لباسی که دوستش داریم و رقصیدن با آن در جشن زادروزها، چشمان محیطمان را قلب قلبی می‌کند؟

  38. چرا هر چه بیشتر می‌گذرد سخت‌تر می‌توانم از میان آن همه سوال رشته‌ای از سوالات پیوسته را برگزینم؟ آیا مانهواهای جی‌ال می‌گویند که یکی از ویژگی‌های من انحراف جنسی است؟ یا که من به دلیل گفتن آن در آن جمع آدم رکی هستم؟ یا که چون گفتم می‌خواهم بهشت باشم یعنی دوست دارم باعث خوشحالی دیگران شوم؟( منطقیه چون وقتی می‌بینم با حرفی با کاری باعث خنده‌ی کسانی می‌شوم که دوستشان دارم و دوست دارم بیشتر بخندمشان) چه فایده داشت منکه همه‌ی این ها را می‌دانستم؟ آیا این چالش برای کسانی خودشناسی و فایده‌مند محسوب می‌شود که ویژگی‌های سطحی خود را نمی‌دانند؟

  39. ملال چه می‌خاهد بگوید؟
    چه نوع بی‌معنایی را در لحظه‌های ملال تجربه می کنم؟
    بی‌معنایی آن لحظه یا کل زندگی؟
    وقتی در مطب دکتری در انتظار نوبت نشستم، از چه آنقدر ملول می‌شوم؟
    آن ملال برای وقتی است که هدر می‌رود یا چیز دیگری در آن مخفی‌ست؟
    احساس می‌کنم بی‌احترامی شده به من؟
    از بی‌نظمی و هردنبیلی در جامعه ملول می‌شوم؟
    چون رفتن به دکتر را دوست ندارم ملال مرا در بند می‌گیرد؟

  40. چرا باز دارم از نوشتن احساسات فرار می‌کنم؟
    چرا باز دوباره من نیستم در نوشته‌هایم؟
    چرا نمی‌توانم از نقاشی بنویسم؟
    چرا نوشتن از نقاشی اینقدر سخت است؟
    همیشه سخت بوده؟
    یا حالا سخت شده؟
    چرا حالا سخت شده؟
    حالا چی دارد که سخت شده؟
    قبلن آسون بود؟
    قبلن چطور بود که آسون بود؟
    چرا دیگر نمی‌دانم چه باید بنویسم؟
    چرا سخت است نوشتن از نقاشی؟
    باید از نقاشی چه بنویسم؟
    چرا چند روزی است داستان کودک نخانده‌ام؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *