لنگِ ظهر که افتاد روی کلهات پریدی. شاید به فلسفهی زیستن اندیشیدی یا شاید هم شاشیدی. شاید هم نه. نمیدانم. تویت نیستم.
خَرخیز برداشتی. پستچی کم از ساعت ۱۳ میرسد. لطفا بتمرگید توی منزل و بسته را بگیرید.
از امروز گور بابای گرمای وقتِ وبیکار. اندکاندک، اندکاندک، پنکهشارژی میرسد. زینگوزینگ زنگیدی به مامان. مثل همیشه؟ جواب نداد.
حرص خوردی؟ عصبانی شدی؟ بیخیال؟ خونسرد؟ که استفادهی گوشی برای مامانت چیست؟ اگر تماس پاسخ نمیدهد؟ شاید هم جوالدوزی حوالهی پهلویت کردی. که خودت هم معلوم نیست آن گوشی سگمصب را محض چه داری وقتی نه تماس چک میکنی نه پیام. شاید هم نه. نمیدانم. تویت نیستم.
پهن شدی روی مبل یا شاید هم پِهِن شدی روی مبل. دستوصورت نَشُسته، ماندهوامانده که کی میرسد از راه مادر؟
صبحانه؟ غذای گرم میخواستی. مامان رفته نان گرم و تازه بخرد شاید. نمیدانی. نمیدانم. تویت نیستم.
مرور میکنی که دیشب سه بار یا چهار بار صدای انفجار شنیدی؟ چرت میزدی و بدنت هیچ کنشوواکنشی نداشت به صدا.
پست دیشبت را چک میکنی. غلطغلوط تایپی نداری؟ نداری. یا هنوز چشمت نمیبیندش.
به گپ دیشبت با شیمسار زل میزنی. دستیدستی داشتی خبط میکردی.
میپرسی دیشب چه میخواستی بپرسی از شیما؟ نمیدانی. نمیدانم. تویت نیستم.
عروسهلندیها را انگولک کردی و نازش و بوسش فراوان و بویش فراوانتر. بوی پفک. بوی برق. بوی گندم. بوی گردوخاک. بوی تخم گشنیز. هرکدام بویی میدهند. خارمادرت هنوز نمیدانند یعنی چی که آن قلنبههه که هم تخمگذارست و همپستاندار و ممهگنده و هم خواهرش را میکند و هم برادرش میکندش بوی برق میدهد؟
بابایت پرسیده بود: «پرنسه؟»
فهمیدی منظورش: «ترنسه.»
مامان آمد و علاوه بر خوراکیخواهی، بسته را قاپیدی. پنکهی صورتی چسباد میداد. زدی توی سرت که درَت مالیدند. سرت کلاه گذاشتند یا خودخوری کردی؟ نمیدانم. تویت نیستم.
چرخی زدی لای کتاب و مقاله و جَستوواجَستهایی منباب «موضوعِ چیستیِ واقعیت» برای وبیکار.
پست صوفی را خواندی و «ای بابایی» گفتی پشتبندش. برایش کنار گذاشتی؟ نمیدانم. تویت نیستم.
کِزپشم خوردی از طلبکاری بعضیها که توقع دارند دوماه صوت را بارگذاری کنی برایشان و پرسیدی از خودت که آیا روی پیشانیات نوشتهاند: «نوکر بابات؟» پرسیدی؟ نمیدانم. تویت نیستم.
پیش شیمسار* غرغر پاشیدی کف گروه که فلانی میگوید: «جواب میدی یا جوابتو بدم؟»
طلب شیرینی کردی از ندا که یازده فقره شیرینی بدهکارت است.
از دهان، نانشیرینی خوردی و از درون؟ غصه. استرس. خوردی؟ نمیدانم. تویت نیستم.
کلیپکی دیدی و همرسان کردی برای تمام پیریهای گوزوی بالای سی سال.
محض بارگذاری آهنگ و اسلاید جستیدی به اسکایروم. زهرا و نیکو کمین کرده بودند آن پشتمشتها. رفتی مراسم النظافتُمنَالایمانِ قبل وبیکار را برگزار کردی و آمدی همانطور که بزک لبولوچ میکردی دیدی ظرفیت تکمیلِ تکمیل است. خوشحال شدی از آمدن یا خجالت کشیدی از ماندههای پشتِ در؟ نمیدانم. تویت نیستم.
به عشقِ زودآمدهها جاپونیِ عاشقانه گذاشتی برایشان.
سرِ درد دل و غرغر را برای ملت باز کردی و پروانه و رفقا درآمدند که آنی که طلبکارت است را عکس بده، برعکس بگیر. تو هم قُپی آمدی که نه وظیفهام است و این اطوارها.
ولی وظیفهات است. میدانی؟ میداند. میدانی؟ نمیدانم. تویت نیستم.
تمام مدت فکر میکردی کاش میشد دوبرابر بخوابی. چی بهتر از خواب؟
از واقعیت برای ملت گفتی و کیف کردی از پیگیرها که مینویسند و نوت برمیدارند. نیلا. پروانه. سهیلا. لحنتیهای بوسِشلازم.
بدت نیامد دفترهای پروانه را بگیری و از منظر یادداشتهایش وبیکارت را ببینی و بخوانی. قصدت همین بود؟ نمیدانم. تویت نیستم.
نصرالله آمد و رشکت برد به چشم و ابروی پلنگش. از معماری گفت برایت و برایتان و دیدن و دیدی که اهل دیدن است. قرار کردی به راهاندازی کانال برای مهمانها که تویش ریختوپاش کنند اما مرتب.
سه هلو خوردی و زنبیل گذاشتی برای صف احتمالی مستراح. دلپیچه داشتی؟ نمیدانم. تویت نیستم.
پیِ آناهیتا را گیریدی.
شُتِیتو را آوردی باز نازِش و بوسِش و بویِشهای بسیارش کردی و برایت عنشکوفه که انداخت استوریاش کردی و آبرویش را بردی.
لامپ سقفی را نیفروختی و به ریسه و چراغخواب اکتفا کردی. نور اذیتت میکرد؟ نمیدانم. تویت نیستم.
نشستی پست بنویسی. همین را میخواستی بنویسی؟ نمیدانم. تویت نیستم.
قرار کرده بودی به خودبینی. دیدی نمیشود بنشینی تویت که خود ببینی. بیرونزدن لازمست محضِ دیدن. از همه جا بیرون باید زد. از خودت حتی. دیدن را کوشیدم.
حالا خودم را این وسط دیدی؟ نمیدانم. من که تویت نیستم.
مطالعه در کانال تلگرامم