– گفت غذای رایگان میدیم بهتون. ملت هم قابلمهقابلمه آوردن دادن دست طرف و اونم با ماژیک اسمشونو نوشت که قروقاطی نشن و رفت که غذا بیاره.
– خب؟
– هنوز رفته که غذا بیاره.
راننده میگفت.
که یارو رفته توی روستا و گفته قرار بر توزیع غذای رایگان است و ملت هم صابونزنان به شکم دو تا-سه تا قابلمه دادهاند دست بابا که نه گذاشته و نه برداشته و یک وانت پر از قابلمههای روحی(روی) بار زده و بایبای؟ ما رفتیم.
ساعت نه شب که «روده کوچیکه، رودهبزرگه رو داشته میخورده» مردم گفتند نکند اتفاقی برای غذارسان خوب قصهی ما افتاده؟
بله اتفاقی افتاده بود. اتفاق دزدی. دزدی کرده بود. ماشینش هم دزدی بود.
نامهای هم نشان داده به مردم که من از طرف فلان نهاد آمدهام. نامهای تقلبی. اصل نبوده. تقلبی.
غذا چی خوردهاند مردم آن شب؟ خون دل. گول. رودست. و از این قبیلات.
برایم باورپذیر نبود این میزان از سادهلوحی. اولش. بعدش دیدم هیچ بعید هم نیست. وسط اینهمه فیک، اصل کجا بود؟
اصل کجا بود؟
اصل؟ کجا؟
بود. کجا. دقیقا کجا بود. ولی کسی نرفت کجا، سراغِ اصل که دستش را بگیرد و بیاوردش اینجا.
قدیمها چت روم پر بود از سوال: «اصل میدی؟»
البته اغلب هم فیک میدادند. ولی به هر جهت.
تازه خودم هم علینامی بودم که با بیتایی چت کردم قد نیم ساعت که من الهه بودم و او محسن یا حسن یا چیزی توی همینمایهها. عژب. عژب.
اما اصل، چیزی بیش از اینهاست.
اصل که جایش توی زندگی خالی بماند دیگر از زندگی جز هر لحظه فرسودن چه میماند؟ از ما اگر گاگول، اگر منگول، اگر شنگول. بی اصل، میان خاکِ خاکبرسر چه میمانیَددددد؟ یاهاهاهاهاهاااااییی ای دل ای دل ای دل ای دل ای دِیلللل.
هیچکس به میزان پرسشگری دقیق معین توجه نکرده.
اصل است که اصل است. مابقی فیک.
جواد خیابانی؟ نه نه. واقعا همینطور است. اصل است که اصل است. اصلِ اصل.
هایدگر خدابیامرز همیشه میپرسید: «اصل؟» ولی بودجهاش نمیرسید. پس همیشه فیک. فیک میخرید.
لابلای حرف خیلیها میشنیدم که «یه آدم اصیل فلان…» اصل و اصیل اما چه بود؟ کسی نمیدانست. فکر میکردیم اصیل یعنی با اصلونسب و این هم یعنی طرف بچهی کیکیک و چیچیک بوده. نه اما. خیر ولی.
اصل این نبود. یا شاید هم بود. اما اصلش این نبود. اصلِ اصلش این نبود. اصل قضیه. را میگویم.
اما اصل که بود و چه کرد؟
اصل، هسته است. گاهی هم خسته است. ولی هست. هسته.
هستهی شناخت است. اصل.
اصل هر کسی نشانگر است که دنیا را چه و چرا و چگونه میبیند؟ چه و چرا و چگونه میفهمد؟ چه و چرا و چگونه تصمیم میگیرد؟ چه و چرا و چطور میانجامد؟ چه و چرا و چگونه کدام سو میرود؟ تا کجا پاسخگوست و کجا زندگیاش به گیروگور میافتد؟ با اصلش.
اصل، هستهی تمام چیستیها و چراییها و چگونگیهاست.
اصل، همان سیستم ادراکی هر انسان است.
اصل، اصل است.
اصل هر کسی قدر و قدش است. عیارش است. که تا کجا میکشد؟ تا کجا اصل است و کجا فیک میزند؟
راستش از آدمهای بیاصل، میترسم. از آدمهایی با اصول زیقی بیشتر. از آدمهایی با اصول قوی اما ناکارآمد و نسنجیده بیشترتر. از آدمهایی که اصلشان را پنهان میکنند نمیترسم. عنم میگیرد. با اینکه دیدنشان عن را توی کون آدم خشک میکند.
اصل، طوری اصل است که پایان هم که بپذیرد، اثرش است که مسیر میسازد و به پاسخ میکشاند. به شناخت میرساند.
هنوز هم سرشاخهها شلوغترند. از ریشهها. اما اگر کسی است طالب اصل، یا طالب شناخت و کشف اصل؟ مسیر برعکس است. باید دربست بگیرد سمت ریشهها.
وقتی کسی میپرسد:
– چطور باید دیگران را شناخت؟
معمولا توی دلم میگویم:
– ببین اصلش چیه؟ مسیر اصلش رو پیگیری کن. اصل و فیکش و سنج و سنجهاش همانجاست. اصلا اصل داره؟ اهل اصل است؟
بدون اصل سرمان کلاه میرود و چه کلاهبهسرهایی هستیم همهیمان. کلاهبهسرهای معتقد به کلاهبرداری و کلاهگذاری سایر کلاهبرسرها و کلاهبردارها.
اصل من؟ دادهام. یعنی نوشتهام.
اصلی که تا به حال توی هر موقعیتی جواب داده. فعلا. اصل آزادی.
که: «آزادی امکان انتخاب است.»
بعدش هر چه هست، سنجش این اصل است.
اصل زندگیام همین است. اصول دیگر، سوار بر این اصل است. رنجهایم؟ سوار بر این اصل است. تصمیم و ادراکم؟ ساکن این اصل است. باورم؟ حاصل اصلم است.
اصل است که اصلم است.
حالا:
– اصل میدی؟
مطالعه در کانال تلگرامم