از کجا شروع کنم؟

دیروز توی اولین وبینار سرزبان سال نو، درباره‌ی نقطه‌ی شروع؛ پیچ‌پیچه‌ترین نقطه‌ی تاریخ بشر با درصد بالا، که معمولا با جمله‌ی «فقط شروع کن» یا کاملا به ته‌ته‌های تباهی رسیده یا به عطف و وفاق پرداختیم.

اما پیش‌تر از خودم می‌پرسیدم سرگیجه‌ی شروع، از کجا می‌آید؟ ندانستن یا در نظرگیری چندین شروع؟
احتمالا هر دو.

اهمیتی دارد؟ دارد. اگر پایه‌ها و ساختارها را نشناسیم اهمیتش حتی به خطر هم می‌تواند بدل شود.

مسیرهای نصفه‌و‌نیمه و پر از خطا و شکست، حاصل همین ناشناختگی(و نه فقط نادانستگی) ساختار و پایه است.

حتی اختراعات و اکتشافات علمی هم زمانی کشف و اختراع واقعی نام می‌گرفتند که حداقلی از پایه‌ها و فرآیند و مسیر و ساختارها به قامت درک درمی‌آمد.
کلمه‌ی سالم را «ارتباط» برگزیدم از میان این همه خوبان.

بعدش فکر می‌کردم از کجا شروع کنم؟

برگشتم به بنیانم. به ساختارم. به پایه‌هایم. آزادی. گسستن.

بعدترش به شیما و سارا گفتم: «حالا «ارتباط» که نباید حتما از ارتباط بیاغازد. مثلا چرا از «قطع ارتباط» شروع نکنم؟»

گسستن یا شل‌گرهی هم قسمتی از امکان ارتباط است دیگر.

والا به غرعان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *