به زبان ریشه‌ها گومبا گومبا می‌کنم

بعضی به زبان مادری سخن می‌گویند و بعضی حتی به زبان مادری می‌میرند.

ما که از این سعادت‌ها نداشتیم. خودم را عرض می‌کنم. حتی قوم یأجوج‌و‌‌مأجوج هم در قبال زبان شخصیِ شخصِ شخیص بنده، گردن‌گیرش عمیقا خراب است.

حالا مثلا چس‌ نالیدم که چی عرض کنم؟
خواستم از ریشه‌ها بگویم. همان پنهان‌های اساس قضیه و داستانِ هر چیزی.

گاهی از خودم می‌پرسیدم: «این فلاسفه‌ی طفلکی به چه زبونی حرف می‌زنن؟ با کی کار دارن؟» اما وقتی می‌فهمیدم‌شان باد به غبغب می‌انداختم که: «این که خیلی واضح و شفاف حرف زده؟ چرا ملت یه جوری رفتار می‌کنن انگار طرف با لب ماتحتش حرف زده؟ اسکلای یه وری.»

پیش‌تر که آمدم اما و مجموعه‌‌ی سرزبان را که راه‌ انداختم، بیش‌تر فهمیدم چرا و کجا و چطور انگار به زبانی غریب و نه قریب حرف می‌زنم.

«وقت گفتن از ریشه‌ها.»
فهمیدم صحبت از ریشه و پایه‌ و ارتباطات‌شان چقدر سخت و ابهام‌آفرین است.

چیزی شبیه این‌که انگلیسی‌زبانان امروز، بخواهند به لاتین بخوانند یا کلمات را تلفظ کنند یا حتی سخن بگویند. نه که نفهمند. اما اگر لاتین ندانند، بله نمی‌فهمند و نمی‌توانند بخوانند و بنویسندش.

پایه‌ها کمی از جنس قدیم‌ندیمند. ریشه‌ها هم. تازه، ریشه معمولا پنهان است و زیرخاکی هم می‌رود. حتی زیرآبی و دیگر واویلا.

صحبت از سرشاخه‌ها همیشه آسان‌تر و فهم‌ممکن‌ترست. اما راه‌گشاتر؟ نه لزوما.

حالا کجا پرمان به پر ریشه‌فهمی گیر می‌کند؟ این‌جا:

قضیه این است که ریشه‌ها خیلی بدیهی به نظر می‌رسند. عبارت یا اصل: «جیش را باید کرد» را مثلا در نظر بگیرید. غیب نمی‌گویم. اما فهم ضرورت و پایه‌وارگی همین گزاره‌ی ساده درنگ و تأمل می‌طلبد.

ریشه‌ها حتی ساده‌اند. یا خودشان را حداقل زده‌اند به ساده‌مردگی. اما همین بدیهیات ساده از جنس کشف و درکند. و همین سادگی گول‌زننده مسبب گیج‌و‌گولی یا مثل گوریل توی گلِ ابهام گیرافتادن است.

مسبب فهم‌های نصفه‌و‌نیمه و کج‌و‌کوله.

سادگی یعنی ابهام کم و پیچیدگی یعنی ابهام زیاد.
اما مسئله‌ی مشترک‌شان همین ابهام است. حالا این چه ربطی به قضیه دارد؟

ربطش از این قرار است که مثلا ریشه‌های درختانِ صدساله اولش که این‌قدر هار نبودند. فوقش دو-سه چسه شاخه بودند و سیخونکی که سمت خاک می‌رویید. درخت اما هر چه کارش به سال و قد کشید، ریشه‌ها هم پیچ‌و‌واپیچ‌ بیش‌تری خوردند. اما هنوز همانند. ریشه. هنوز به سمتی می‌رویند و آب و غذا جمع می‌کنند. هر قدر هم که پیچ بخورند.

در زمان حال از ریشه سخن گفتن و ریشه را فهمیدن، سفر از انتها به ابتدا و کشف و فهم آنست.

باید از برگ و شاخه برگردی تا تنه و بعد بزنی به دل خاک و عمق و عمق و عمق تا برسی به اصل کاری.

آن‌جا احتمالا چیزی بدیهی نشسته. اما همان بدیهی است که اصل کار را می‌سازد و بقیه‌ی چیزها رویش استوار می‌گردد.

این مدت که توی وبینارها صحبت می‌کردم و می‌‌دیدم گاهی ابهام زیادی برای خودم و همراهانم به بار می‌آید که رفعش نیازمند صبر حضرت فیلیست، بیش‌تر فهمیدم فرآیند بازگشتی زبان و سفر به ریشه‌ها چقدر محدودیت زبان و درک‌مان را عینهو دمپایی ابری خیس می‌کوبد توی صورت‌مان.

اما هنوز هم گمان می‌کنم، درخت را کسی می‌رویاند که زبان ریشه را می‌فهمد.
می‌خواهم زبان ریشه را بفهمم. حتی اگر لازم باشد به خاطرش گومبا‌گومبا کنم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *