مورچه بودند.
بعد از شش-هفت سالی حفاری، پایشان باز شد به طبقهی چهارم. بوی اسید فرمیک را خوب میشناسم.
هفت سالم بود. آبنبات طالبیمزهی عید را گذاشتم دهانم. تلخ، تند و زننده. بیرونش ریختم. مورچهای روی بسته و انگشتم لهیده و با آبنبات، راهی دهانم شد.
خوابم بوی اسیدفرمیک میداد.
عوقی زدم و پریدم. بوی خوابم به بیداری رسید. مورچهها رویم رژه میرفتند و اسیدپاشیام میکردند.
نشانهام میگرفتند و دیر اگر دست جنبانده بودم، این زمستان، ور دل جنازههای قطعهقطعهی سوسک و ملخ و پشه توی لانهی مورچهها بودم.
هیچ دلم نمیآمد بکشمشان.
-: مورچهها رو له نکنی. گناه دارن. کوچیکن.
خرداد ماه همه جای خیابان و پیادهروها پر است از از تپهخاکی و تپهماهورهای کوچک و مهندسی معماری مورچهها.
مامان به مهر میگفت که لهشان نکنیم. آنهم در وضعیت: «کارگران مشغول کارند.»
لیلیکنان و بپربپر و مورچهپران میرفتم. اگر پایم میرفت رویشان میسوختم.
اگر پایم از حاشیهی فرش هم میگذشت میافتادم توی حوض نقاشی فرش و میمردم.
نیمهشب بوی اسیدفرمیک میزد زیر بینیام و عوق میزدم.
«فلفل قرمز و دارچین را با آب گرم مخلوط کرده و در مسیر مورچهها بریزید.»
معجون اینترنتی را ساختم.
ردیفردیف و مورچهمورچه بود که میآمد و میرفت.
عملیات هدایت و تخلیهی مورچهها بیدرد و خونریزی آغاز شد.
حساسند به لمس. به فوت. آرام فوتشان میکردم. بدوبدو برمیگشتند و توی راه دکودهانچسبانِ اینوآن و دهانبهدهان، نقل طوفان دیاکسیدکربن میکردند. یکمورچه و چهلمورچه که شد، نصفشان پای استعفانامه را انگشت کردند و «بایبای ما رفتیم.»
نیمی دیگر جانسخت و سمج. آرام با انگشتانم کمرشان را لمس میکردم و آنها هم خجالتکشان و به من «بیناموسگویان» برگشتند.
گردانی میرفت و لشکری میآمد و من انگشتکنان، وا میداشتمشان به عقبنشینی.
دو ساعت یا سه ساعت. مورچهای نمانده بود.
مرز مایعِ میان خودم و مورچهها را روی مسیرشان میریختم. یک قاشق چایخوری به ازای هر سه سانت.
رفتند. مرز کشیدیم بینمان که اگر رفتید که رفتید ولی اگر برگشتید قلم پایتان را خرد میکنم. برنگشتند. به درک. بهتر. بوی اسیدفرمیک کمتر.
سه- چهار ماهیست، مورملتی جدید به نیت غصب خانهیمان تخموترکه پخش کردهاند. البته مینیمورند. طول؟ نهایتا دو میل. عرض؟ نیممیلیمتر یا کمتر. ذرهبینی.
دیدنشان چشم کوربینم را اذیت میکند.
همه جا هستند. روی گاز روشن. کف ظرفشویی. روی شوفاژ. روی درودیوار. توی لباس. لای یخچال. همه جا. حتی توی مخزن پودر و مایع ماشینلباسشویی. لابد آنزیم جمع میکنند به نیت مالیدن به گوشت سوسک و ملخها تا نرم شود. تا ملخکبابی نرمی بر بدن بزنند.
هیچ دلمان به سمپاشی این ریزبندگان خدا نمیآید.
اما ناغافل ناکارشان میکنیم.
حالم حال سگ است.
چند روز پیش، پای لپتاپ و مشغول تماشای فیلم. نگو مورچه هم با من در حال تماشا. ندیدمش.
دستم کشید به کونش و لهولورده شد.
دستوپا میزد. تندتند. انگار توی آب داشت غرق میشد. خاکتوسرمگویان و گریهکنان، بیل ناخنیام را زدم زیر تنش. میدانستم در شرف مرگ است و تقلا میکند بلکه عزرائیل رحمی کند.
گذاشتمش کف دستم. اشک و عذرخواهیام با هم.
گفتم حداقل پایان عمرش را جایی گرم و نرم بگذراند.
چند دقیقه دور خودش چرخید. و مرد.
نقطه. نقطه شد. جمع شد. مدتی زلِّ نقطهای از مرگ بودم. بخشیده مرا؟
حالا حالم بدتر است.
کره و مربای آلبالو را اول صبحی زدم بر بدن و دیدم روی کیسهی نان مورچهها سرگردانند. زیپش را که باز میکردم گفتم: «خب چیزی که نمیشود نه؟»
که سرش از تنش جدا شد.
زهر شد. صبحانه. مورچهای را کشتم. با زیپ گیوتینش زدم.
گریستم. کیسه را سریع برگرداندم آشپزخانه تا نبینمش.
نانخردهها را با غصه جمع میکردم که باز کونی کوچک زیر دستم له شد.
-: بازمممممم؟؟؟؟؟
عجب روزی. آغازی با دو قتل غیرعمد. قتل مورچهای.
بچگی میگفتند مورچه را له کنی آن دنیا مورچه میشوی و مورچه تو و بارها لهت میکند.
بارها قرارست سرم با زیپ از تنم جدا شود؟ منصفانه است. اما یکبار. چون عمدی در کار نبود.
مورچه دستوپا میزد و میدانستم مرگش نزدیک است. نماندم تا نفس آخرش را ببینم و باز هم نقطه شود.
گذاشتمش کف دستم. بردمش آشپزخانه. پیش هممورچهایهایش. حداقل «سرورانی که در اعمال ایاب و زفاف آن مرحوم همراهی کردند» را خودشان انجام دهند.
من هم به روزی که با قتل آغازید بگریم.
بوی اسید فرمیک توی هوا.
مرگ هم چیز بدبوییستهااا.