کدام من، من است؟
این یکی-دو سالی که کنهچسبِ پرسش شدم، دیگر کارم به پرسش از لادرزهایی از خودم کشید که «هییییییی، زشته به خدا.» طوری که به محض چشمتوچشمی با خودم، سرتکاندادان و نوچنوچکنان از پرسش و اعترافاتِ درزناک و دردناکم از بغل خودم رد میشدم و «ای تف تو روت»ی هم حوالهی خودم میکردم.
اما جنگ اول به از صلح آخر. چهارتا سوال جاندار و کاندار پرسیدن و روراستی، بهتر از عمری خودخرکنی و توجیهگری.
«وکیلمدافع خود و قاضی دیگران.»
وقتی به مهارت پرسشگری خودم و دیگران راجع به «من»هایمان نگاه میانداختم به همان گزاره میرسیدم. وکیلمدافعان خودیم و قاضیان دیگران.
البته این هم گزارهی بیخودیستها. انگار مثلا قضاوت خار دارد. نمیدانم چرا پس ذهنمان «قضاوت» یعنی بدگویی و اتهام ناروا.
کندن از این ذهنیت و پرسش را «سنجش» دانستن، شاید از این گزارهی لکنته نجاتمان دهد.
اگر مبنا را سنجش بگیرم هم باید اعتراف کنم قوت و مهارت پرسشگری اغلبمان صنار نمیرزد. زرتکی و زپرتی. البته ببخشیندا.
مثلثوال را که از پارسال بهمن ماه زاییدم و شیرِ پرسش خوراندمش، دربارهی «من» به نتیجه و شناختی شفاف و جدید از خودم رسیدم.
خب بلانسبت شما خرِ گلغلت نویسندگی هستم اما تازه قد علم کردهام محضِ فهمِ «بالاخره این نویسندگی چی چی هست؟»
آدم چندین و چندسال کاری میکند و تازه بعدش میپرسد: «دقیقا دارم چه غلطی میخورم؟»
زمانیکه هنوز به قدری نو بودم که نوجوان میخواندندم، جَلدِ قلم جمالزاده و فرشید حسامی(پاسخگوی صفحهی خانهی بروبچههای روزنامه چاردیواری جام جم(اووووههه سمتش رو چرا تریلی نمیکشه؟)) بودم.
شنگیدگی و عبارتبازگریشان پسندم بود. چرا؟
زبان الکنم، عبارت میپردازد. البته قصدم خیر است. میخواهم منظورم را برسانم. ولی گاهی نمیدانم چگونه بگویم و گاهی هم میدانم اما خوش ندارم از عبارتهای نخنما استفاده کنم. در نتیجه لغت مفت، عبارت مفت. بیمحل و بامحل چک ولخرجی عبارت میپردازم.
عبارتپردازی آن دو هم هی آب میریخت به آسیاب زبانم.
از جنس شیطنت بود زبانشان. عواطفشان. قلمشان.
من هم دیدم کنتور نمیاندازد که. من هم «منِ بازیگوش» را به دستِ زبان سپردم و قلمریزانِ کاغذ کردم.
اوایلی که توی کانال تلگرامیام مینوشتم از همین زبان مدد میگرفتم و از همان «منِ بازیگوش» مایه میگذاشتم. اما خب کفگیر زود به ته دیگ خورد.
منهای دیگرم را صدا زدم که قلمم به ریب نیفتد و زرتش زود قمصور نشود. چه منهایی؟
مهمترین آموختهام از تمرین مثلثوال و بخش «منپرسی»اش همین بود که من، پس از عاطفه میآید. پس از احساسات.
«با کدام عواطف دیگرم ارتباط دارم؟»
از نوشتههایم که این را میپرسم میبینم توی بازیگوشی و سرگرمی، غم، خشم، نفرت، ترس و درد خشتک چند قلم را بیشتر پاره کردهام.
اما انسان چه احساسات دیگری دارد؟ چه منهای دیگری دارد؟
حالا ممکن است کسی بگوید: «واه! یعنی الان مثلا کسی که قطع نخاع است یا زندگی نباتی دارد، من ندارد؟»
سوال خوبیست. چون من هم تعریفهای متنوعی دارد.
منِ مورد نظر من، منِ بیانگر به کمک زبانِ بشری است. یعنی کسی که با اصوات و کلمات و به صوت و نوشتار منش را بیان میکند.
به لیست 27 گانهی دانشگاه کالیفرنیا از احساسات انسان نگاه میاندازم.
«من تمام اینها رو تجربه کردم؟ میتونم به راحتی ازشون صحبت کنم و بنویسم؟»
«نع.»
چرا نوشتن به زبان شیطنت و غم و خشم و نفرت برایم راحتترست؟ شاید چون لحظات بیشتری از زندگی را زیستهامشان و به قولی چموخمشان دستم آمده.
البته این لیست 27 گانه به نظرم خیلی ناقص است.
قبل قطعی اینترنت خدابیامرز، از رفیق پلاستیکیام جیپی فهرست کامل احساسات و عواطف انسان را خواستم. وضعش از این فهرست هم خرابتر بود.
مثلا احساس «کنجکاوی» کجای عواطف قرار میگیرد؟ خودش احساس پایه است یا از آن دست دومهاست؟
حتی نمیدانم چیزی مثل کنجکاوی را از جنس احساس بگیرم یا روند و ساختارهای ذهنی؟
شاید به احساس گیجی بستگی بیشتری داشته باشد کنجکاوی.
برای «مننویسی» نیازمند دیدن و زیستن احساسات بیشتری هستم.
احساسی مثل عشق و آرامش را هم زیستهام. اما وقتی از زبانشان مینویسم به قدری ابتدایی و سطحی به نظر میرسد که شرمنده و با نوک پا میدمشان زیر فرش و شتر دیدی، ندیدی.
چنین احساساتی را بیشتر میتوانم از نگاه پرسشهای تحلیلی بیان کنم و از عیار و محکشان بگویم.
اما از خودشان به عنوان «من،» هنوز نه.
فعلا دربارهی منم چنین میدانم.
به «منات به دنبال» فرسی فکر میکنم. دوست دارم فرسی را با فهرست احساسات بسنجم و ببینم از چه «من»هاییاش نوشته و چطور نوشته؟
اصلا شاید بد نباشد ببینم کدام نویسندهها بهترین خودشان در نوشتن از انواع «من» هستند؟
اگر مثلثوال را جدی نگرفته بودم و از من نپرسیده بودم، به چنین نتایجی میرسیدم؟
گمانم نه.
ایمان آوردم بار دیگر به پرسش.
باید با سارا و شیما بیشتر از من بگویم و بپرسم.
فعلا بایبای ما رفتیم.