گریستم.
نمیدانم اثر فیلم هندی زیقکی بود یا میکوشم صرفا قضیه را بیندازم گردنش. که چس و سیسم نرود زیر تیغ و توی چشم شما همان دختر کلُفت توی وبیکارهایم باشم با نثرهای تیزوبز.
گریستم.
دیشب. مثل سگ؟ که نه. مثل آدم. مثل انسان. انسانتر از دیشب دیده بودم خودم را تا به حال؟
زانوهایم شل شد و دستم چسبانِ چشم و پیشانی و نشستم کف اتاق و اشک ریختم. حتی حالا. حالا که مینویسم. میریزم. میپاشم. اشک.
که چه شده بود که؟
پیامی آمد نیمهشب. از جانب دوست. از سمتوسوهای لادن. لادنم. لادنکم. عطر مهر و قدردانی میپاشید از اسکرین روی چشمانم. شاید سر همین اشکم درآمد نه؟ الکلِ عطرش چشمم را سوزاند. بوی پیاز نمیداد به هر جهت. بوی شب میداد پیامش. بوی شببو.
خواندم پیامش را. از رو. از بیرون. باز نکردم اما.
– واقعا لادن من رو اینطوری میبینه؟ خودم برای خودم اینطورکی هستم اصن؟
آموزههای برندینگ کاریزماتیک احتمالا میگویند اینطور وقتها لبخندی بزن و تشکر کن. من اما گریستم. از ذوق. از محبت و از همه بیشتر از لمس واقعیتِ رویایم.
زخموزیلی دوازده-سیزده سال خاربهپا راهرفتن تیمار شد. دیشب. از پیامش.
محبتهای بسیار دیده و چشیدهام از بسیارگانی از اهل نوشتن. از بانیاش تا اهالیاش. تکوتوکهایی هم نیش و نکبت و کثافت دیدهام که ملالی نیست. اقتضاست.
اصل، یافتن همین گوهرانسانها بود که قدر زر، زرگر بداند قدر گوهر، گوهری و من همان گوهریام که قدر همزبانهایم را میدانم. قدر همرویاهایم را.
به رویا میزد همنشینی با جمعی کوچک که رنج پرسشگری و زبان داشته باشند و رنجِ آموختنِ پایهها را بپذیرند. این سختپوستان اما پذیرفتند و پوستکلفتی کردیم توی این مسیر با هم.
دقیقا دو ماه دیگر یکسالگی سرزبان است و ذهنم سرشار است از نامهایشان.
که چه گشودهانسانهاییاند. که بسیارگانشان مقدمند بر من به حسب سنوسال و زنان و مردانی ساکن تارکِ اندیشه که پای حرفهای جوانی سی و دو-سه ساله مینشینند که گاهی گردوخاک به پا میکند و میتوپد و ابرو بالا میاندازد و نگاه عاقلاندرسفیه برایشان میگیرد جلوی دوربین. که چقدر بیغرورند توی یادگیری و آموختن.
و جوانترانی که هیچ کم ندارند از همان تارکنشینان که بعضیهاشان حتی جای بچهی نداشتهامند.
که روزروز جنازه هم اگر باشم خیز بردارم و غلت بزنم لای کتاب و مقاله و تجربه و خاطره و روش و منش که صدم را برایشان بگذارم.
حالا حتی شش همزبان رویای خودشان را در رویای سرزبان به همزبانها میرسانند. شیما. مبینا. الهه. سارا. ندا.
گریستم. از تماشای رویایی خام که حالا به جوانه و ساقه و برگ نشسته. جوانهای با حداقل چهلریشهی سختپوست.
ریشههایی پایاتر و ریشههایی پویاتر. اما همهشان ریشه. همریشه.
دانه کاشتم و حالا چهل ریشه.
تنهایی، حالا دیگر پوستهایست تو خالی برایم. که سپردهام خودم را به ریشهها و همریشهها.
لادنکم نوشته بود:
«تا به حال آدمی مثل من توی زندگیش نداشته.»
مثل من؟
من نداشتهام مثلهایی چون شما را در زندگیم.
من باید بگویم اینرا.
«تا به حال مثل شما نداشتهام در زندگیم.»
حالا هر روز میبینم نامهایشان. هر روز نامشان نو است برایم و نونوارم میکند.
۱- پروانه اسدزاده
۲- سارا ذوالفقاری
۳- فائزه اعظمی
۴- علی آراسته
۵- شیما صادقی
۶- سارا چگنی
۷- مبینا ملائی
۸- الهه نصیری
۹- ابوالفضل صوفی
۱۰- سهیلا شیبانی
۱۱- زهرا هادی
۱۲- زهره رسولی
۱۳- زهر یوسفها
۱۴- دیار طلایی
۱۵- ندا احمدی
۱۶- ستایش صوفیان
۱۷- زهرا احمدی
۱۸- الهام خزائی
۱۹- فریما مدادی
۲۰- نازلی حسینی
۲۱- لادن شایانفر
۲۲- زینب قهرمانی
۲۳- شکیبا اسکاف
۲۴- مهناز روحانی
۲۵- زهرا پولادیفر
۲۶- هانیه عسکری
۲۷- فاطمه مجیدی
۲۸- هانیه نوبخت
۲۹- زمزمه رئیسی
۳۰- سعید سیفی
۳۱- رضا چمبر
۳۲- شیوا کاظمی
۳۳- ندا سلیمیفرد
۳۴- ریحانه ربانی
۳۵- فاطمه ابراهیمی
۳۶- پارسا یوسف زاده
۳۷- متین چپانی
۳۸- فاطمهحورا رحمانی
۳۹- فاطمه یاوری
۴۰- آذردخت حمیدی
نامهایی که دوستشان دارم.
نورچههایم.
شبتابهای معطرم.
مطالعه در کانال تلگرامم
یک پاسخ
از دیدن نام خودم در جایگاه چهلمین نفر اشک شوق دارم . 😍😍😍😍
فاطمه یاوری عزیزم هم در این فهرست تاج سرم قرار دارند .👑