مرگ بر خواب و خاطرات

چسب گردالو را تپوئید روی جای سوزن. زدم بیرون از آزمایشگاه. مکثی میان دو نیمه. که بروم آن دست خیابان و بپرم توی ماشین و سیم‌ثانیه بعد خانه باشم یا پیاده گز کنم؟
و حدس بزنید چی؟ پیاده‌روی به قید قرعه برنده‌ی امروز بود.

یک ساعت و نیمی از روز را مستقیم به دل خواب و خاطراتم زدم. راه افتادم توی پس‌کوچه‌های کودکیم.
سفر در زمان و مکان بود.
پیاده گز می‌کنم ذهنم را.

بلند‌بلند حرف می‌زدم با خودم. توی دلم. توی سرم. تویی بیرون از بیرون.
-:اَاَاَاَاَاَاَههههه چقدر تغییر کرده.

تمام آن خانه‌های ویلایی عجیب‌و‌غریبِ کودکی طوری از روی زمین خدا پاک شده بودند که گویی هرگز نبوده‌اند و این «صوبتا.»

تمام خواب‌ها و کابوس‌هایم رفته و حالا جای‌شان آپارتمان‌ها و مجتمع‌هایی تغابنی‌استایل بود. تمام زمین‌خالی‌ها حالا درخت و اداره و خانه‌و‌زندگی.

پارکِ زادگاهِ کابوس‌هایم با تمام پارک‌های معمولی تهران مو نمی‌زد. دیگر اسرارآمیز نبود. میان این‌همه تغییر اما ماندگی سرِ جایش بود. چه دست نخورده بود؟ مدرسه. مدرسه. همان اس‌و‌اساس تمام خواب‌های نفرت‌انگیزم. کوچه‌اش اما چرا. دست‌ها خورده بود. دستش به مدرسه هم خورد.

توی ذهن من. درک من. ادراک من.
پیاده گز می‌کنم ذهنم را.

چه مانده بود؟ تغییر.
چه مانده بود؟ امکان جدید.
چه مانده بود؟ آینده.

رسیدم که به خانه، خط‌به‌خط هر کوچه و خیابانی را نوشتم. صفحه‌صفحه پر می‌شد.
به قدری مفصل نوشتم که حالا مواد لازم برای نویسی و بازنویسی جستار «در ستایش بی‌خاطرگی | مسئله، مسئله‌ی نور است» تکمیل شد و حالا می‌ماند منی که توی رودربایستی این جستار را بنویسم.
پیاده گز می‌کنم ذهنم را.

عبور از ابهامات بود. واگذاری گذشته به گذشته بود و رهایی از خواب و خاطرات. امروز.
که:
«ظرف شناختی و عاطفی و احساسی‌ام بسته‌وابسته‌ی جغرافیاست.»

جغرافیای خواب و خاطرات. که همه وزنه‌های غرقنده و مانع از حرکتند و سیاه‌چاله‌وار می‌بلعند آدم را و درمانش؟ پادزهری از همان جنس جغرافیا و زمان.
پیاده گز می‌کنم ذهنم را.

بهتر بگویم. امروز گمان نکردم توی کرج هستم. گمان نکردم توی کودکیم هستیم. گمان کردم جاییست دیگر. زمانیست دیگر و من؟ کاشف. کاشف زمانی و مکانی دیگر.
شاید خیال کردم که تهرانم. یا حتی توکیو. یا نیویورک. دیوانگیست می‌دانم.

من اما بیماری بودم که درمانم لای کوچه‌های خواب‌و‌خاطرات نشسته بود. که بزنم به دل گذشته و بگذرم از آن که خیالم تخت که هیچ گذشته‌ای دیگر مابین‌مان نیست و من‌بعد هر عبور، مواجه‌ایست نو و تکرارنشدنی.
پیاده گز می‌کنم ذهنم را.

فهمیدم. که برایم مهم است که هر روز دنیا را نو ببینم. هر روز به جای تلنباری و پاششِ نورِ خواب و خاطرات گذشته به آینده، نیازمندم که نونَوار باشم و اول‌بار بزیَم هر زمان و مکانی را.

نمی‌خواهم اسیر گذشته باشم. می‌دانم گذشته، خورنده‌ی مدام آینده‌ام بوده است و وداعش که گفتم، زندگیم آغازید.

به قدری آینده را دوست دارم که شاید حتی روزی نام فرزندِ «عمرا داشته‌ام» را هم آینده بگذارم.

نمی‌دانم اما بی‌خاطرگی را می‌ستایم گاهی. شاید امشب جستار «درباره‌ی نوستالژی» محمد قائد را باز بخوانم.

پیاده گز کردم ذهنم را. پاهایم به گزگزه افتاده و خارش. دارم پوست می‌اندازم شاید. پوست گذشته را می‌اندازم و به آینده سلام می‌کنم.

مطالعه در کانال تلگرامم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *