نوجوان و بلا. عاشق اینکه گوشهای دنج یافته که خلاص رفته از سایهی «بهترینبودگی.» غنجوواغنج میزنم وقتِ همگپیاش. بسندگی. بسندِش. داریم چنین مصدری؟
از آنور خوردهسرخوردهای، تاب میخورد توی خاطراتم از دانشگاه. که رنجرنجان که: «چرا کسی تلاشم را نمیبیند؟» چپوچول و زیرچشمی نگاهش کردم که «واه! حالا تو لنگِ دیدن تلاشت هستی؟ زیقیدوزای.»
ترمهای بعدی دیدم که استاده به نمایندهی کلاس، چون نماینده بود، برای به اصطلاح «میدان شهری» که طراحی کرده بود(نکرده بود) و شوخیشوخی به طرحش «میدان خمپاره» و «نقشهی راهیان نور» میگفتیم، نمرهای داده بود این هوااااااا و به بقیهی کلاس که نماینده و مالنده نبودیم و جان کندیم برای طراحی، عوضِ نمره، مقادیر فراوانی کپهعن توی کارنامهیمان گذاشته بود، گفتم: «آهان، اون بندهخدا اینو میگفت؟»
بعدِها که توی کار با موضوع «هر که چاپلوستر و خایهمالتر، بامش بیشتر» چشمتوچشم شدم، گفتمم: «آهان اون بندهخدا اینو میگفت؟» ولی بعدترش گفتم: «خو که چی؟ نه واقعا که چی؟»
استادِ کتاب «شجاعت منفوربودن» طبق روش رفیق روانشناسمان آدلر، روی تخته سنگی ننشسته بود اما تلاش کرد به شاگردِ سریشش بفهماند که اصلا چه میشود که آدمها میفتند دنبال تأیید و تعریف و دیدهشدن و اصلنشهم فقط میروند پیش کسانی که رابطهی دوسویهی «مالش» بینشان برقرار باشد.
ویکتور فرانکل هم اسواساس گویههای «انسان در جستجوی معنا»یش همین است که آدم وقتی چند پیراهن زحمت پاره میکند و بعدش همهاش میگوزد به آب، چه سوزشی در اقصینقاطش به پا میشود که بیاوببین.
گرگورسامسا هم جرثومهی کامل این تأییدطلبی و دیدهشدنی بود که حتی دگرگونی سوسکی هم نتوانست نه سوسکی نه دایناسوری از این وضعیت تخمی نجاتش دهد.
ای وای گویوم.
فرهنگ مالش، وقتی به فضای آموزشی هم سرایت میکند، اوضاع قمر در عقرب نیست، چوبیست در ماتحت عقرب بدبخت. البته هلال قمر در عقرب، عبارت گویاتری برای قاراشمیشی این اوضاع است.
خصوصا که فرهنگ پایهی تربیت هم همین «چاپلوسی و شیرینبازی کن و تأیید و تمجید و ارتقا بگیر» باشد. دیگر به هر جهت خیلی زیاد ای وای گویوم.
البته آدمی هم که صافصاف بیاید و بگوید: «آره من میمالم که تأیید بگیرم» کم است. یعنی شما اگر دیدید بروید و تف کنید توی صورت حمید معصومینژاد از رّومّممم.
حالا غزل حسنخشتک خواندم که به کجا برسم؟
به این پرسش:
«چرا افراد برای تأییدطلبی و کسب اعتبار به چاپلوسی و شیرینبازی روی میآورند و رئیس و معلم و استاد و ارهواورهوشمسیکوره هم سیستم پاداش و تنبیه تخمیشان بر حسب سلیقه و سنجههای دیمیست؟»
این مسئله را چطور میتوان دوسویه بررسی کرد؟ این رنج دوطرفه. نیاز فرودست به مالندگی و نیاز فرادست به مالش؟ که حاصلش بشود افرادی خودتحقیر یا خودشیفته؟ البته من از این برچسبهای روانشناسی خیلی خوشم نمیآید. نه که بیمعنا باشند. معلوم است که نه. اما راستِ کارِ پژوهش زبانی و پرسشی من نیستند.
وقتی اصالت از پشمِ سگ کمتر میرزد
البته من هنوز تعریف دقیق و مشخص و دندانگیر از این اصالت ندیدهام. اصلا، اصِ چه لِیی؟ سنجش اصالت، سخت است و تکیه بر اصالت، نیاز مداوم به نگرش اثبات و شاهد دارد. با چنین نگرشی، واقعا میتوان توی روابط انسانی دوام آورد؟
مارتین هایدگر این اصالت را بیشتر «داشتن بنیادی برای استوارسازی هستن» میداند و رکوراست میگوید که: «آدم باس فقر بنیادِ هستن، بر مبنای آنگونه که بوده را بپذیرد» تا بتواند حرکتی بزند و زندگی معنادار و گشودهای به آینده بسازد.
معنای کلی اصالت را این میگیرند که آدم طوری زندگی و رفتار و عمل کند که راستیراستی و من بمیری و تو بمیریاش از درون خودش بجوشد.
اما ایراد همین تشخیص اصالت اینست که: «خب از کجا معلوم که فلان رفتار و حرکت طرف از اصالتش آمده؟ اصلا اصالت یعنی چی؟ مثلا شاید از حسادت طرف درآمده. یعنی اصالت طرف حسادت بوده؟ بعدش هم اینکه اینهمه اطلاعات و مدل و باوری که به خورد آدم میدهند مگر دیگر چیزی از اصالت باقی میگذارد؟»
پرسش خوبیست. همین نگاه اصالتگرایانه میتواند زایندهی موضوعاتی مثل تقلید و رقابت و … باشد فقط به این دلیل که فرد بتواند آن تأیید و تمجید کوفتی را بگیرد و به عبارتی «تو چشم شود» تا احساس فقر خودبسندگیاش را ارضا کند.
یا از آنور حساسیت شدید روی رعایت اصل اصالت و ریشه و منشأ میتواند تصویر احمقی را از ما بسازد که مدام باید پروندهای دست بگیرد و بدود اینسو و آنسو که اصالتش را نشان دهد.
با این حساب، نگاه تأییدمحور و تمجیدمحور و اعتبارِ حاصل از مالش و خودشیرینی، واقعا پاسخی ارضاگر برای چه کسیست؟
و اما پرسش اصلی هنوز پابرجاست. که چی؟
توی روابط انسانی چطور میتوان اصالتِ ابراز و اصالت تأیید و اصالت ارزش و ارزشمندی را مشخص کرد؟
کار حضرت فیل است.
تازه آنهم برای انسان فلکزدهای که دمبهدم ملال، زرتش را قمصور میکند.
پرسش بعدی اینست که تلقی ما از دیدهشدن تلاش، معنای نتیجه دارد؟ یا صرفا بخشی از فرآیندِ حرکت ماست؟ یعنی دیده شدن، نتیجهی ماست یا معیار سنجشی ما؟
این دو که یکی نیستند.
رئیس گوهسلیقه
– شاید سلیقهشه.
– ریدم تو سلیقهاش.
این مکالمه را از زبان خودم و دیگرها زیاد شنیدهام. از کودکی تا همین امروز، بلااستثنایِ ماها، توی خانواده، توی مدرسه، توی دانشگاه، توی محیط کار و توی هر جای و گاه دیگری که میتوان «محیط» نامیدش، با این موضوع دستبهگریبان بودهایم. مسئلهی سلیقهی فرادست.
تا همین چندوقت پیش، هیچرقمه توی کتم نمیرفت که فردی در مقام فرادست، سلیقهای عمل کند. چون میدیدم حتی فرادستهایی را که از اعمال سلیقهی فرادستها و فراتردستها و فرافرادستها مینالند.
خب پس همه عنیم و ناعنی نیست. درست؟
نه. نه. نه. نه. نیامدیم که این نتیجه را بگیریم.
آمدیم تا ببینیم موضوع سلیقه که تأیید و تمجید از و اعتبار افراد، بندِ آنست، چه اهمیتی دارد؟
دیوید هیوم توی مقالهی «سنجههای سلیقه» به این پرسش میرسد که:
«اصلا اگر هرکسی سلیقهی خود را دارد، پس دیگر از کجا معلوم که چه چیزی واقعا خوب است؟»
هیوم چیزکی هم میگوید در این باب که آدمها برای تشخیص زیباییشناسانه، فقط چسمثقال میل نیاز دارند تا دیگر اگر مقابلشان تاپاله هم قرار دهید، قربانصدقهاش بروند.
البته بعدا خیلیها با دمپایی ابری خیس زدند توی دهان دیوید هیوم که: «تفت نده.» البته این اصلا طرز صحیح برخورد با یک فیلسوف زحمتکش نیست.
بگذریم.
برسیم به اینجا که با این نگرش، دنبال دریافت چه تأیید و تمجید و اعتباری هستیم؟
عاشق چشم و ابروتم
این هم بدبختی دیگریست در موضوع سلیقه و تأثیر آن برقضاوت. بله. آدم هستیم. با چشمی و ابرویی میتوانیم قضاوتمان را مبنایی خوشگلانه بخشیم. شما با این موضوع مسئلهای دارید؟
اگر بله، باید بگویم پس به نوعی انسانبودگی را زیرسوال میبریم. در واقع جایی نیامده که قضاوت ما برمبنای آنست که هیچ میل و خوشآیندی را توی قضیه دخیل نکنیم.
استادی داشتیم که عاشق آب بود. یعنی عاشق این بود که توی طرحهایت، حسابی به نقشه آب ببندی. خیلی هم دوست داشت پلان کارمان یک شکل هندسی پر از دایره باشد. آخر ترم، نقشهها را دایره برداشته بود. چون استاده اینطوری نمره میداد و اصولمصول، تخمکش هم نبود. اکثرمان اما دستپروردهی استاد دیگری بودیم که نگاه «برنامهی فیزیکی» را تا دسته تویمان کاشته بود و وقتی پلان خوشگل میکشیدیم، با نگاهی سرشار از فحش رکیک، میپرسید:
«برای من نقاشی کشیدی؟ اینی که کشیدی اصلا شدنیه؟»
و ما هشتترم متوالی قلخوران اینسلیقه و آنسلیقه بودیم.
بالاخره مسئله چه بود؟
تا اینجای کار مسئلهای نبود. هر کدام سلیقهی طراحی خودشان را داشتند.
اما مسئلهی بغرنج و اصل کاری «تأییدوتمجیدطلبها» و «رئیس و استاد و معلم و خانواده و…» یا همان «فرادست» ادعای «فرادست» بر «سنجهمندی» و تضادش با قضاوتها و عملکرد یلخی و سیکیمخیاریشان بود.
مسئله این بود. نه نیاز تأییدوتمجیدطلب و نه حتی سلیقهی فرادست.
مسئله، ادعای بر سنجهمندی بود.
در واقع آنقدرها هم بیراه نبود. هرکدام استدلالهای خودشان را ارائه میدادند. اما این وسط همیشه افرادی در حال حسادت بودند، افرادی در وضعیت رقابت، افراد دیگری تلاششان دیده نمیشد و احساس شکست میکردند، افرادی برای چاپلوسی و شیرینبازی بیشتر، خشتک میدرانیدند و افرادی فاصله میگرفتند، افرادی هم کلا به هیچجایشان نبود و چیزهای دیگری به جایشان بود.
این وضعیت را من یکی از مصداقهای بارز، سیستم بیمار و آلوده میدانم. سیستمهای پاداش و تنبیه، ریسک ابتلا به آلودگی و بیماری را زیاد دارند.
سیستمی که افراد را در وضعیتِ «باید چیکار کنم که رضایت فرادست را جلب کنم؟» قرار میدهد تفاوت جدی با سیستمهای زندان ندارد.
برخی نظریههای منتقد سیستم پاداش و تنبیه، معتقدند به جای کلمات تشویق و تنبیه از وضعیت توصیفی استفاده کنیم تا این وضعیت تمجید و تأییدطلبی کمکم رنگ ببازد.
اما آیا تبدیل تشویق و تمجید و تأیید و برجستهسازی به سیستم توصیف، باز هم به معنای واقعی بودن آنست؟
شاید باز هم مشتی توصیف اغراقآمیز برخاسته از میل و بیمیلی باشد؟
حتی اگر فرادست ادعا کند که برمبنای یک سیستم سنجهمند قضاوت میکند اما تهش ببینیم قضاوتش بر حسب همان میل و سلیقه باشد و مالش.
قسمت ترسناک و دردناک ماجرا همین است.
اما چه کنیم با سلیقه و نیاز؟
اگر در مقام فرد فرادست نیستیم، ارائهی توصیه بسیار سخت است. اما شاید دانستن چرایی فعالیتها، بخش قضاوتی و نتیجه را کمرنگ کند. اما با میل به تأیید و تمجید و کسب اعتبار که از ما فردی مالنده یا خودشیرین میسازد را چه کنیم؟
مهمترین نکتهای که در طول زندگیم آموختم اینست که مالندهها و خودشیرینها موفقند. بسیار هم موفق(بسته به هر تعریفی که از موفقیت داریم و نداریم). اما اینطور نیست که آنها هم زحمت نکشند. اینکه مدام درگیر این باشی که چطور بیشتر توی چشم بیایی و چطور انبان خالیات را پر کنی تا تمجید و تأیید و اعتبار کسب کنی خودش نوعی از فعالیت است و درست است که رنگوبوی بردگی و اسارت و حقارت و نیاز دارد، اما به هر جهت این هم نوعی از تلاش است. اگر این سیستم با سیستم ارزشی و اصول ما جور درنمیآید، لازم نیست همه را به صلابه بکشیم که دیگران عنند و ما خوب و ارزشمند.
بین نگرانی و تقلای فردِ مجیزگوی مجیزخواه برای مداومت تمجید و تأیید و تعریف شنیدن و فقدان تعریف و تمجید و تأیید شنیدن اما تلاش برای ساختن و معماری چیزی اصیل و تقلیدناپذیر یکی را انتخاب کنیم.
نکتهی دیگر اینست که حواسمان را جمع کنیم. تشخیص نیازمندی و التماس ما به تمجید و تأیید و اعتبار توسط فرادست آسانتر از آنست که زیر انواع و اقسام ماسکها بتوانیم پنهانش کنیم. کسی که از این نیاز ما استفاده و سواستفاده میکند به مراتب خطرناکتر از کسیست که این نیاز را نادیده میگیرد.
در وضعیت نادیدهانگاری حداقل آزادیمان دست هیچکس جز خودمان نیست. اما فرادستها به راحتی تأیید و تمجیدطلبها را ملیجک دست خودشان میکنند.
نکتهی بعدی اینکه ممکن است اعتباربخشی فرادست، مسبب شود عدهای چاکرخواه بیایند و دور ما را بگیرند و مجیز بگویند و ما هم هوا برمان دارد که دیدی جواب داد؟
بله جواب داد. اما در این وضعیت دیگر از فقدان آزادی ننالیم. ما خودمان انتخاب کردهایم که اعتبار و تأیید را از سمت فرادست بگیریم و فرودستانش دوروبرمان را بگیرند.
اگر بخواهم کمی برایتان الدرمبولدرم کنم عرضم به ظهورتان که مهمترین نکتهای که برای پیشگیری از برخورد سلیقهای و کاهش اثر اعتبارِ یافتهی حاصل از تعریف و تمجید تدارک دیدهام، مدلی رفتاریست که فرادست یا غیرفرادستان، نه از روی خوشآیند و از روی میل و چاپلوسی و شیرینبازیهایم که از سر ناگزیری مزیت یا توانم را بیان کنند.
در واقع من دنبال تعریف و تمجیدشنیدن از سر دوست داشتن و محبت در این موارد نیستم تعریف ناگزیر را ترجیح میدهم. چون عموم اعتبارات یافته از فرادستان بسته به حالوهوا و سلیقه و امیالشان است و وجود چنین بخشهایی در مسیرم برایم پذیرفتنی نیست. چون در همان ابتدا آزادیم را از من میگیرد.
اگر در مقام فرادست هستیم اما شاید بد نباشد، سنگینی نیاز به چاپلوسی و تملق و شیرینبازی و فقدانهای شخصی را با همان اصل ناگزیری جایگزین کنیم.
مدتیست توی سرزبان تلاش جدیام را به عنوان مدرس بر این اصل بنا نهادهام. هر گونه توجه و تمجید و تأیید و اعتبار، باید از سر ناگزیری باشد. یعنی دیگر چارهای نداشته باشم. نه چون عاشق چشم و ابروی فلانیام یا چون با دیگری رفاقت دارم یا چون از اسم فلانی خوشم میآید یا چون فلانی در کارگاهم شرکت کرده.
اصل را گذاشتهام بر ناگزیری. سفتوسختتر هم خواهم گرفتش.
لب لباب و جان کلام حرف
نه اینکه دنبال تحسین و توجه و اعتبار نباشیم، اما حواسمان به فرهنگِ پایهی این وضعیت باشد. حواسمان به سلیقهمندهای مزور به سنجه باشد.
یا بهتر بگویم. حواسمان باشد نیازهایمان را در چه سیستمی برای پاسخگویی قرار میدهیم.
معتقدم کاری و چیزی به معنای واقعی کلمه نیاز به تمجید و تحسین ندارد. نیاز به ناگزیری دارد. و جای خالی ناگزیریست که افراد را به سیستمهای مالنده و سلیقهای آلوده میکند.
البته ناگزیری به معنای جبر نیست. ناگزیری یعنی وضعیتی منطقی که ما بدون احساس فشار لب به تحسین میگشاییم یا مورد تحسین قرار میگیریم.
البته سیستم تماما منطقی برای جانداری به نام انسان هم کاملا ممکن نیست. اما چه باک از تلاش؟
به هر جهت جایی باید این فرهنگ توجهطلبی بیمار و تأییدخواهی مالنده را عوق زد.
زد زیاد.