از آزادنویسی تا تعریف زندگی
«آزادنویسی دیگر بس.»
دستم که به زقزق افتاد و بیش از نیم دهه از تکرارش که گذشت دیدم دیگر نمیکشم. آزادنویسیهایم افتاده به جنس کنکاش و از احساس آزادی و برونریزی خبری نیست.
البته همیشه آزادنویسی از جایی میافتد به کشف و جرقه و آتشسوزی. اما از کجا؟ مثلا بعد از بیست دقیقه-نیم ساعت. نه همان ب بسماللهیاش.
مدتها تمرین آزادنویسی موضوعی کردهام. راجع به موضوعی آزادانه نوشتن که تهش اصلا سر از سیارهای دیگر درآوردهام. اما نفهمیای این وسط رخ داده بود و گودرزی به شقایق آمیخته بود.
آزادنویسیهایم، همان بیموضوعها افتاده بودند به توضیحطلبی و من هم زارونزار «ولم کن بابا حوصله ندارم»ی میگفتم و بیخیال.
گاهی هم تکرار مکرراتی بود از جنس عبورکردهها. اما عبور اگر، چه چیزی آزارگرم بود از تکرارشان؟ نه میشد این را نادیده گرفت و نه میتوانستم دوباره از گذشته بنویسم.
توی آزادنویسی جایی که همهی ذهنم با هم حرف میزنند معمولا واژه و عبارت مینویسم تا به هر کدام نوبتی داده باشم و آرامآرام بیرون بریزند.
اما خبر نداشتم آزادنویسیهایم استانداری پنهان یافته که مسبب گذرم از موضوعات و عواطفم و ملالت از گفتنشان میشود: «جملهی کامل و مربوط بنویس.»
همین گزارهی پنهان به مرارت انداختم.
اما اگر سالها نمینوشتم و تنم به پیه این مسائل نمیآلود، هیچوقت به تشخیص و فهم و بازفهمی نمیافتادم.
حالا تکرار میکنم: «آزادنویسی یعنی آزادددددددددددد. حتی اگر فقط یک حرف از الفبا را بنویسم. آزادنویسی موضوعی و آزادنویسی جملهای تمریناتی دیگرند.»
مرور میکنمشان حالا که به تله نیفتم.
چرتکه انداختم که ببینم چقدر زندگی کردم؟ اصلا زندگی کردن را چی حساب میکنم؟
حالا که گیروگور تعریف و تعارفات هستم و حسابی خودم را زابهراه این مسیر کردهام، بد نیست جلوی زندگی هم دو نقطه بگذارم.
اصلندشم از این سوال خوشم نمیآید. زندگی از نظر شما چیست؟ که بعدش استعارههای شندرپندری تحویل دهم. «زندگی پرتقال قرمدنگیست زیر آفتاب بگایی وزش گوزبادههای عشق.»
این تعاریف چپچسی که از زندگی زیر دستوپا ریختهاند راهدست من نیستند که هیچ، زندگی را درسته از چشمم میاندازند.
اصلا این استعارهبازی و زلمزیمبویی تعریف زندگی بیشتر شکم میاندازد که تکلیفم با زندگی روشن باشد.
خوابیدن و آسماننگاهی را لحظات زیستهی زندگیم حساب میکنم. بیتردید.
اما فعل. چه فعلیست که تعریف زندگیکردنست برای من؟
همین که ادامهی زندگی، کردن میآید یعنی اهمیت فعل. اهمیت کاری.
هیچوقت به اندازهی لحظاتی که «فهمیدهام» زندگی را زیسته نمیبینم.
همه چیز را میفهمم؟ نه. شاید حتی هیچ یا ناچیز فهمیده باشم و بفهمم. اما کوششِ فهمیدن را زندگی و پاداش همزمانش میبینم.
هر چه این فهم، فهمتر، خوشایندتر.
فهم را مدام میدانم و این مدامش یعنی زندگی. برایم.
اینکه بفهمم و حتی بعدا خلافش را بفهمم.
و بازفهمی از فهمیدن هم زندگیترم است.
کنجکاوم امروز چه میفهمم یا باز میفهمم و چه فهمی را زندگی میکنم؟